گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

پدرم...

تاریخ:سه شنبه 2 آبان 1396-07:01 ق.ظ

پدرم...

قلمم راست بایست!

واژه ها... گوش به فرمان قلم!

همگی نظم بگیرید

مودب باشید!

صاحب شعر عزیزی است به نام «بابا»

امشب از شعر پُرم،کو قلم و دفتر من؟!

آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...

تک و تنها و غریبم

توکجایی بابا...؟!

آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو!

بس که دلتنگ تو ام،از سر شب تا حالا...

آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو!

جانِ من حرف بزن

امر بفرما بابا...

آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو!

کوچه پس کوچه ی این شهر پُر از تنهایی است

آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو!

پدر ای یاد تو آرامش من...!

امشب از کوچه ی دلتنگی من می گُذری؟

جانِ من زود بیا

بغلم کن بابا...

آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو!

گفته بودی:نَفَسم،عاشق اشعار تو ام

ای به قربان تو فرزند

بیا دلتنگم

آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو!

پدرم...سنگ صبورم...

به خدا دلتنگم

روبه رویم بِنِشینی کافی است

همه دنیا به کنار

تو که باشی بابا...

دست و دلبازترین شاعر این منطقه ام

آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو!

گرچه از دور ولی،دست تو را می بوسم

نه شعار است ،نه حرف

آنقَدَر خاک کف پای تو هستم که نگو!

 

نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تجهیزات رستوران
سه شنبه 2 آبان 1396 12:14 ب.ظ
جناب شفیعی مطهر سروده خیلی زیبایی بود در مورد پدر تشکر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------