گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

دعای دل صاف

تاریخ:شنبه 15 مهر 1396-09:27 ق.ظ

دعای دل صاف


حتما بخونید و لذت ببرید :

مردی با پدرش در سفر بود که پدرش در حین مسافرت از دنیا رفت .

از چوپانی در آن حوالی پرسید:
چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟
چوپان گفت: ما شخص خاصی برای این کار نداریم. خودم نماز آن ها را می خوانم.
مرد گفت : خوب لطف کن، نماز پدر مرا هم بخون .
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند زمزمه ای کرد و گفت: نمازش تمام شد!
مرد که تعجب کرده بود،گفت: این چه نمازی بود؟؟
چوپان گفت: بهتر از این بلد نبودم!
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت .
شب هنگام ، در عالم رویا پدرش را دید که روزگار خوب و خوشی دارد.
از پدر پرسید: چه شد که این گونه راحت و آسوده ای ؟
پدرش گفت: هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم.
مرد فردای ان روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازه پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده ؟
چوپان گفت : وقتی کنار جنازه آمدم ارتباطی میان من و خداوند بر قرار شد.
با خدا گفتم: خدایا، اگر این مرد امشب مهمان من بود، یه گوسفند برایش زمین می زدم؛ حالا این مرد امشب مهمان توست، ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------