گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

سنگی را می‌توان عاشقی آموخت،امّا...

تاریخ:سه شنبه 11 مهر 1396-12:20 ب.ظ

سنگی را می‌توان عاشقی آموخت،امّا...


شیخ حسن جوری می‌گوید:
 
درسالی که گذارم به جندی ‌شاپور افتاد، سخنی از "محمد مهتاب" شنیدم که تا گور بر من  تازیانه می زند .

دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ می ریسد و ترانه زمزمه می کند.

گفتم: ای مرد خدا مرا عاشقی بیاموز، تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم....

مرا گفت:

نخست بگو ببینم آیا هرگز خطّی خوش تو را مدهوش کرده است؟

گفتم: نه،   
گفت:

هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانه‌ات تو را از غصّه‌های بی‌شمار فارغ کرده است ؟

 گفتم: نه.
گفت:
 هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز زیر نم‌نم باران، آواز خوانده‌ای؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز به آسمان نگریسته‌ای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی ؟
 گفتم: نه.
گفت:
هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگزغزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بی‌خود کرده است که اگر نشسته‌ای برخیزی و اگر ایستاده‌ای بنشینی؟
گفتم: نه.
گفت:
 هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش موری ، اشک شوق از دیده ات سرازیر کرده است ؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز شده است بخندی، چون دیگری خندان بوده اند؛ و بگریی چون دیگری گریان بود؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز برسیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف می‌کنی، چشم دوخته‌ای؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شده‌ای؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز دست بر روی خویش کشیده‌ و بر زیبایی و حسن رویت که نعمت خالق است؛ اندیشه کرده ای ؟
 گفتم: نه.
گفت:
 از من دور شو ، که سنگی را می‌توان عاشقی آموخت،
اما.... تو را نه....



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------