تبلیغات
حکمت و حكایت - #مادر

گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

#مادر

تاریخ:یکشنبه 11 تیر 1396-05:39 ق.ظ


#مادر

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می کرد.
یک بار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است؛ پس باشتاب رفت تا قبل از این که مادرش از دنیا برود، او را ببیند.
 از مادرش پرسید: مادر چه می خواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت: از تو می خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری ؛چون آن ها پنکه ندارند و در یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شب ها که بدون غذا خوابیدم! 

فرزند باتعجب گفت: داری جان می دهی و از من این ها را درخواست می کنی؟
  قبلا به من گلایه نکردی.
مادر پاسخ داد: بله فرزندم ،من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم و عادت کردم، ولی می ترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تو را به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی.


@rroga

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
feet complaints
پنجشنبه 23 شهریور 1396 05:41 ب.ظ
Thank you for every other informative site.
The place else may just I am getting that type of info written in such a
perfect means? I've a undertaking that I am simply now operating on, and I've been at the look out for such
info.
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 11:36 ق.ظ
Hello, I log on to your new stuff like every week. Your writing style is
witty, keep up the good work!
محمد
سه شنبه 13 تیر 1396 12:25 ب.ظ
وبلاگ بسیار زیبایی دارید
آی اینستاگرام-فالور رایگان
یکشنبه 11 تیر 1396 11:46 ق.ظ
فالوور رایگان اینستاگرام
با شیوه جدید تبالد فالور

تا 5000 فالور رایگان

در آی اینستاگرام متصل به سایت اصلی اینستاگرام

http://iinstagram.ir/

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------