گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

بر سرِ دار،یا در دلِ یار؟!

تاریخ:پنجشنبه 2 دی 1395-09:50 ق.ظ

 بر سرِ دار،یا در دلِ یار؟!

 

زنی دستش را بریده بود ، به اندازه اى كه نیاز به بخیه زدن داشت.

با شوهرش آمده بود.
وقتی خواست روى تخت دراز بكشد،شوهرش نشست و سرش را روى پاهایش گذاشت.

تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را كشید و قربان صدقه اش رفت.

وقتی رفتند، هركسی چیزی گفت!
یكی گفت: زن ذلیل! 

یكی گفت: لوس!
 یكی چندشش شده بود !
و دیگری حالش به هم خورده بود!


یادم افتاد به خاطره ای دورتر، روى همان تخت.

خاطره زنى با سر شكسته كه هرچه گفتم: چطور شكست؟ فقط گریه می كرد!

مردى كه همراهش بود ،وحشت داشت از پاسخ زنش ...

ولى آن زن آنقدر از بخیه زدن ترسیده بود، كه بازهم دست مردش راطلب می كرد و مرد آنقدر دریغ كرد كه من كنارش نشستم و دستش را گرفتم ...

و آرام در گوشش گفتم : لیاقت دستانت بیشتر از اوست.
هیچ نگفت ... بخیه كه تمام شد، آن ها رفتند.

 وقتی آن ها رفتند، كسی چیزی نگفت!
هیچ كس چندشش نشد!
و هیچ كس حالش به هم نخورد...

همه چیز عادی به نظر آمد !

همان جا بود كه فهمیدم چرا می گویند :
ما مردمی هستیم كه به دیدن

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------