گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

شروع کشتار میلیون ها یهودی

تاریخ:سه شنبه 30 آذر 1395-12:02 ب.ظ

  شروع کشتار میلیون ها یهودی

Image result for ‫هیتلر‬‎

یک روز سرد صبح سرد در سرمای شدید مونیخ آلمان من کودکی 8 ساله بودم، لباس هایم هم انقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم. خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود. من و خواهر و برادر و مادرم زندگی می کردیم.
من برادر بزرگ تر بودم. مادرم از سرطان سینه رنج می برد. تا این که آن روز صبح نفس کشیدنش کم شد. اشک در چشمانش جمع شد. نمی دانست با ما چه کند. سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند، نه فامیل . مادرشان هم هم اکنون رو به مرگ است. دم گوشم به من چیزی گفت. او گفت که: 

تو باید از برادر و خواهرت مراقبت کنی! 

من که هشت سال بیشتر نداشتم. قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم. سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم. نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند. رفتم التماسشان کردم .
می خندیدند و می گفتند: به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد! 

آنقدر التماس کردم ،آنقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود؛ اما هیچ کس دلش برای من نسوخت. چند دارو که نمی دانستم چیست، از ان جا دزدیدم و دویدم. آن ها هم دنبال من دویدند. وقتی رسیدم به خانه، برادرم و خواهرم گریه می کردند. دستانم لرزید و برادر کوچک گفت: مادر نفس نمی کشد آدلف!!
شل شدم، دارو ها افتاد! آرام آرام به سمتش رفتم. وقتی صورت نازنینش را لمس کردم، آن قدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود !
یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند، آنقدر مرا زدند که دیگر خون بالا می آوردم .وقتی بعد از چند روز آزاد شدم، دیدم خواهر و برادر کوچکم نزد همسایه ماست.  همسایه مادرم را خاک کرده بود. دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم. کارم شب و روز درس خواندن و گدایی کردن بود، چه زمستان، چه بهار، چه ...
***************

وقتی رهبر آلمان شدم، اولین جایی را که با خاک یکسان کردم، همان درمانگاه مونیخ بود! سنشان بالا رفته بود و مرا نمی شناختند؛ اما هم اکنون من رهبر کشور آلمان بودم. التماسم می کردند! دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیندازند و چاله را پر کنند !
تمنا می کردند و می گفتند ما زن و بچه داریم، آن قدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود و این شد شروع کشتار میلیون ها یهودی و ......

آدلف هیتلر
خاطرات کودکی، نبرد من 1941
بعد از اشغال بلاروس



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
sordidelection650.wordpress.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:05 ق.ظ
I need to to thank you for this great read!!
I certainly enjoyed every bit of it. I have you book-marked to check out new stuff you post…
tommyesaid.wordpress.com
شنبه 14 مرداد 1396 10:28 ق.ظ
Wonderful post however , I was wanting to
know if you could write a litte more on this subject?

I'd be very thankful if you could elaborate a little
bit more. Kudos!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------