گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

زاهد که درم گرفت و دینار....

تاریخ:جمعه 19 آذر 1395-11:17 ق.ظ

زاهد که درم گرفت و دینار....


مطابق این سخن پادشاهی را مهمی پیش آمد، گفت: 

اگر این حالت به مراد من بر آید، چندین درم دهم زاهدان را .

چون حاجتش بر آمد و تشویش خاطرش برفت، وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد. یکی را از بندگان خاص کیسه درم داد تا صرف کند بر زاهدان. 

گویند غلامی عاقل هشیار بود، همه روز بگردید و شبانگه باز آمد و درم‌ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت: زاهدان را چندان که گردیدم، نیافتم.
گفت: این چه حکایت است؟! آنچه من دانم درین ملک چهار صد زاهداست! 

گفت : ای خداوند جهان! آن که زاهداست نمی ستاند و آن که می ستاند، زاهد نیست. 

ملک بخندید و ندیمان را گفت: چندان که مرا در حق خداپرستان ارادت است و اقرار ،مرین شوخ دیده را عداوت است و انکار و حق به جانب اوست!

زاهد که درم گرفت و دینار
زاهدتر از او یکی به دست آر


سعدی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------