گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

چهار پرسش بی پاسخ!

تاریخ:جمعه 12 آذر 1395-04:45 ق.ظ

چهار پرسش بی پاسخ!


#کوتاه_اما_عبرت_آموز

ابوالحسن خرقانی می گوید؛
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد !

*مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد !
او گفت؛ ای شیخ !خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد !

*مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود می رفت،به او گفتم: 

قدم ثابت بردار تا نلغزی !
گفت: من بلغزم باکی نیست،به هوش باش تو نلغزی ای شیخ !که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...!

*کودکی دیدم که چراغی در دست داشت.
گفتم: این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت:
تو که شیخ این شهری،بگو که این روشنایی کجا رفت ؟!

*زنی بسیار زیبا رو که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد !
گفتم: اول رویت را بپوشان، بعد با من حرف بزن!
گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم، چنان از خود بی خود شده ام که از خویش
خبرم نیست، تو چگونه غرق محبت خالقی، که از نگاهی بیم داری....؟!


#کانال_زنده_باد_اصلاحات
https://telegram.me/joinchat/Bl67PTwvDuzkw8LmyEI_NQ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
مریم وثوق روحانی
جمعه 12 آذر 1395 06:51 ب.ظ
وبلاگ خوبی داری
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------