گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

کودکان امروز یا بزرگان فردا!

تاریخ:چهارشنبه 19 آبان 1395-09:48 ق.ظ

کودکان امروز یا بزرگان فردا!


✍✍داستانی بسیار تاثیرگذار خواندم که صلاح دیدم آن را به فارسی ترجمه و در حضور مدیران محترم، اساتید گرانقدرم بیان کنم. البته این داستان واقعی است.
روزی معلم کلاس پنجم به دانش آموزانش گفت: 

"من همه شما را دوست دارم." 

ولی او در واقع این احساس را نسبت به یکی از دانش آموزان که تیدی نام دارد،نداشت.
لباس های این دانش آموز همواره کثیف بودند، وضعیت درسی او ضعیف بود و گوشه گیر بود.
این قضاوت او بر اساس عملکرد تیدی در طول سال تحصیلی بود.
زیرا که او با بقیه بچه ها بازی نمی کرد و لباس هایش چرکین بودند و به نظافت شخصی خودش توجهی نمی کرد.
تیدی به قدری افسرده و درس نخوان بود که معلمش از تصحیح اوراق امتحانی اش و گذاشتن علامت ✖️ در برگه اش با خودکار قرمز و یادداشت عبارت " نیاز به تلاش بیشتر دارد" احساس لذت می کرد.
روزی مدیر آموزشگاه از این معلم درخواست کرد که پرونده تیدی را بررسی کند.
معلم کلاس اول درباره اونوشته بود:

" تیدی کودک باهوشی است که تکالیفش را با دقت و به طور منظمی انجام می دهد".
معلم کلاس دوم نوشته بود:" تیدی دانش آموز نجیب و دوست داشتنی در بین همکلاسی های خودش است، ولی به علت بیماری سرطان مادرش خیلی ناراحت است".
اما معلم کلاس سوم نوشته بود:" مرگ مادر تیدی تاثیر زیادی بر او داشت. او تمام سعی خود را کرد، ولی پدرش توجهی به او نکرد و اگر در این راستا کاری انجام ندهیم، بزودی شرایط زندگی در منزل، بر او تاثیر منفی می گذارد".
در حالی که معلم کلاس چهارم نوشته بود:" تیدی دانش آموزی گوشه گیر است که علاقه ای به درس خواندن ندارد و در کلاس دوستانی ندارد و موقع تدریس می خوابد."
اینجا بود که تامسون، معلم وی، به مشکل دانش آموز پی برد و از رفتار خودش شرمنده شد.
 این احساس شرمندگی موقعی بیشتر شد که دانش آموزان برای جشن تولد معلمشان هرکدام هدیه ای  با ارزش در بسته بندی بسیار زیبا تقدیم معلمشان کردند و هدیه تیدی در یک پلاستیک مچاله شده بود.
خانم تامسون با ناراحتی هدیه تیدی را باز کرد. در این موقع صدای خنده ی تمسخر آمیز شاگردان کلاس را فرا گرفت. هدیه ی او گردنبندی بود که جای خالی چند نگین افتاده آن به چشم می خورد و شیشه عطری که سه ربع آن خالی بود.
اما هنگامی که خانم تامسون آن گردنبند را به گردن آویخت و مقداری از آن عطر را به لباس خود زد و با گرمی و محبت از تیدی تشکر کرد، صدای خنده ی دانش آموزان قطع شد.
در آن روز تیدی بعد از مدرسه به خانه نرفت و منتظر معلمش ماند و با دیدنش به او گفت: " امروز شما بوی مادرم را می دهی"!
در این هنگام اشک های خانم تامسون از دیدگانش جاری شد، زیرا تیدی شیشه عطری را به او هدیه داده بود که مادرش استفاده می کرد و بوی مادرش را در معلمش استشمام می کرد.
از آن روز به بعد خانم تامسون توجه خاص و ویژه ای به تیدی می کرد و کم کم استعداد و نبوغ آن پسرک یتیم دوباره شکوفا شد و در پایان سال تحصیلی شاگرد ممتاز کلاسش شد. پس از آن تامسون دست نوشته ای را مقابل درب منزلش پیدا کرد که در آن نوشته شده بود:

" شما بهترین معلمی هستی که من تا الان داشته ام".

خانم معلم در جواب او نوشت که تو خوب بودن را به من آموختی.
بعد از چند سال خانم تامسون پس از دریافت دعوت نامه ای از دانشکده ی پزشکی که از او برای حضور در جشن فارغ التحصیلی دانشجویان رشته ی پزشکی دعوت کرده بودند و در پایان آن با عنوان " پسرت تیدی" امضاء شده بود، شگفت زده شد. 

او در آن جشن در حالی که آن گردنبند را به گردن داشت و بوی آن عطر از بدنش به مشام می رسید، حاضر شد.
آیا می دانید تیدی که بود؟
تیدی استوارد مشهورترین پزشک جهان و مالک مرکز استوارد برای درمان سرطان .

ان شاء الله در آغاز سال تحصیلی با دیدی آگاهانه با دانش آموزان خودمان برخورد کنیم.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
درج آگهی رایگان
چهارشنبه 19 آبان 1395 12:00 ب.ظ
سلام و احترام خدمت مدیر محترم وبلاگ

درج آگهی رایگان
http://digiaghahi.ir
زندگی آرام
چهارشنبه 19 آبان 1395 10:56 ق.ظ
سلام به منم سر بزن خوشحال میشم..
www.takgem.ir
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------