گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

غرور!

تاریخ:شنبه 15 آبان 1395-08:12 ق.ظ

غرور!

داستانک: درسی که بهلول به پادشاه داد

روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد.

خلیفه گفت: مرا پندی بده!

بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنگی بر تو غلبه نماید، چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند، چه می‌دهی؟

گفت: صد دینار طلا.

پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

گفت: نصف پادشاهی‌ام را.

بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟

گفت: نیم دیگر سلطنتم را.

بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.

 @Jonge_Khande



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
feet complaints
جمعه 24 شهریور 1396 08:04 ب.ظ
Just wish to say your article is as amazing. The clarity for your post is simply great and i
could think you are a professional in this subject.
Well along with your permission let me to grab
your feed to keep updated with impending post. Thanks 1,000,
000 and please carry on the enjoyable work.
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 08:11 ق.ظ
I've learn several just right stuff here. Definitely value bookmarking for revisiting.
I surprise how much attempt you place to create any such fantastic informative website.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------