گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

حکایت ﺳﺮ ﺧﺮ

تاریخ:دوشنبه 3 آبان 1395-06:55 ق.ظ


حکایت ﺳﺮ ﺧﺮ

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﻣﻨﯽ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﻫﯽ ﺩﯾﮕﺮ می رﻓﺖ.

ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻭ می بندﻧﺪ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁن ها ﺟﺎﻣﯽ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻌﺎﺭﻑ می کند.

ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺘﻐﻔﺮﺍﻟﻠﻪ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯ می ﺯند ، ﻭﻟﯽ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭ نیستند. ﺑالاخرﻩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁن ها ﺗﻬﺪﯾﺪ می کند ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺷﺮﺍﺏ ﺗﻌﺎﺭﻓﯽ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩ، ﮐﺸﺘﻪ می شود.

ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻥ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﮐﺮﺍﻩ ﺟﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ می گوید:

ﺧﺪﺍﯾﺎ !ﺗﻮ می دﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ به خاﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻧﻢ، ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﺍ می خوﺭﻡ.

ﭼﻮﻥ ﺟﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻧﺰﺩﯾﮏ می کند، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺮﺵ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺮﺧﻮﺩ ﮐﺮﺩه ،ﺳﺮ ﺧﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ میﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ می ریزد ﻭ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ میﺧﻨﺪﻧﺪ.

ﻣﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﺑﺎ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ می گوید: 

ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﺣﻼﻝ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ، ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺧﺮ ﻧﺬﺍﺷﺖ.

عبید زاکانی



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
feet pain
جمعه 24 شهریور 1396 01:43 ب.ظ
I always emailed this weblog post page to all my associates, because if
like to read it next my friends will too.
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 07:37 ق.ظ
Good day! This post could not be written any better!
Reading this post reminds me of my previous room mate!

He always kept chatting about this. I will forward this page to him.
Pretty sure he will have a good read. Thank you for sharing!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------