گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سیاست یعنی این!!!

تاریخ:دوشنبه 11 اردیبهشت 1396-08:11 ق.ظ

سیاست یعنی این!!!


یک کمونیست مجوز مهاجرت از آلمان به روسیه را کسب کرد.
هنگام خروج از آلمان در فرودگاه مامور وسایل او را چک کرد. یک مجسمه دید. از او پرسید: این چیه؟
مرد گفت: شکل سوالت اشتباهه آقا؟
بپرس این کیه، این مجسمه هیتلر مرد بزرگ آلمان است که توی تمام کشور عدالت و دموکراسی برقرار کرد. من هم برای بزرگداشت این شخص مجسمه اش همیشه همراهمه... 

مامور گمرک گفت: درسته آقا، بفرمایید.

در فرودگاه روسیه مامور گمرک هنگام تفتیش مجسمه را دید و از کمونیست پرسید: این چیه؟ 

مرد گفت: بگو این کیه؟ 

گفت: این مجسمه مرد منفور و دیوانه ای است که مرا مجبور کرد از آلمان برم بیرون. مجسمه اش همیشه همرامه که تف و لعنتش کنم.
مامور گمرک گفت: بله درسته آقا، بفرمایید!
چند روز بعد که كمونیست توی خونه اش همه فامیل را دعوت کرد.
پسر برادرش مجسمه را روی طاقچه دید ،پرسید: این کیه؟
مرد گفت: پسرم سوالت اشتباهه. بپرس این چیه؟
این ده کیلوگرم طلای ۲۴ عیاره که بدون عوارض گمرکی از آلمان به اینجا آوردم!!

«سیاست یعنی این که یک حرف را به مردم به صورت های مختلف بیان کنی!!»



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خداباوری ملا!!

تاریخ:یکشنبه 10 اردیبهشت 1396-11:38 ق.ظ



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جواب های تکان دهنده!

تاریخ:یکشنبه 3 اردیبهشت 1396-09:52 ق.ظ

جواب های تکان دهنده!

 

ابوالحسن خرقانی می گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد !

اول؛ مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد !
او گفت؛ ای شیخ ! خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد !

دوم؛ مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود می رفت.
به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نلغزی !
گفت: من بلغزم باکی نیست، به هوش باش تو نلغزی ای شیخ ! که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...!

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت.
گفتم: این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت:
تو که شیخ این شهری، بگو که این روشنایی کجا رفت ؟!

چهارم؛ زنی بسیار زیبا رو که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد !
گفتم: اول رویت را بپوشان، بعد با من حرف بزن!
گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم، چنان از خود بی خود شده ام که از خویش
خبرم نیست، تو چگونه غرق محبت خالقی، که از نگاهی بیم داری......؟؟؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

درباب نامزدی یکی از خالی بافان !

تاریخ:شنبه 2 اردیبهشت 1396-09:54 ق.ظ

درباب نامزدی یکی از خالی بافان !  

آن سوداگر دهر! سردار آشتی و قهر . ارباب تراکم فروشان شهر. کاپیتانا و دکترانا محمد باقر خان . نامزد اداره کل کشور به سنه 96 حکایت موثق است که شهرداران او از فرط فروش تراکم آن چنان پول پارو کردندی که از ویلاهای ساحل خزر و خانه های سقف چینی جنگل های شمال بگذشتند و هرکدام به فراخور میل اهل و عیال و فامیل در گوشه ای از این دنیای فانی خارج از مرزهای خودمانی گوشه عزلت گزیدند . و در سایه دستاورد تز دکترای این شهردار گل !!شهرداری های فراوان به محلات پایتخت ساختند و هر کدام به شهردارکی سپردند که او نیز در طلب همه آن هایی بود که در بالا ذکرشان شد و شروع کار نمی کردند مگر به داشتن خانه ای در جه یک در منطقه دو یا سه با چهار چرخ هایی با شاسی های بلند که توان سرکشی از املاکشان در اقصی نقاط را داشته باشد و این شد که باغ های شهر بسوختند و از قوت خاک آن ها برج سازی ها و پاساژسازی ها ومال سازی ها و....در شهر رونق گرفت .
 و از این شفاف تر چه گفته به زبان آید که کام را بیشتر از این تلخ نشاید .!!  
وچون شنیدم که اقتصاد دانان دنیا بنای کفرگویی به شعارهای اقتصادی برادر شهردار گذاشته اند و چهارصد برابر شدن در آمد فقرا و ایجاد 500 میلیون شغل در صد روز اول ریاست جمهوریش را ((که از گفته های اوست به دقیقه نود ودر پای میز ثبت نام ریاست جمهوری )) زیر سوال برده اند. خواستم یاد آورشوم که آن ها از نظریه های تیم اقتصادی این ابر شهردار بی خبرند .و اقتصاد شهری نخوانده اند و از فروش تراکم وحسابداری تعهدی قطعا چیزی نمی دانند .و این دو نظریه یعنی معامله دو سر برد و دوصد سود !!.
 واین هست زبان حال و قال ان مرد عمل و شهردار شهر در شرح بیان آنچه گفته آمد در باب نظریه دوسر برد و دوصد سود : نوع اول – ساده و شفاف تراکم را نقد می فروشیم و پول ان را جیرینگی به جیب می زنیم .  
((تراکم خری و تراکم فروشی باید به دست خودی ها انجام شود ،چون که نمی شود در این سازمان عریض و طویل کاررا به دست نخودی سپرد . پس تکلیف هزینه های انتخابات چه می شود .؟؟))  
مثال : منطقه یک تا پنج ( انتظار شرح بیشتر نداشته باشید لطفا) !
نوع دوم – علمی وغیر شفاف تراکم را نقد می فروشیم به عدد فرضی 100 - به یک تاجر نیازمند تراکم و دستگاه می خریم از خارج ( وقتی اسم خرید خارجی میاد دهانمان بی اختیار آب می افتد .لطفا نگوو نپرس) به عدد فرضی 50 . نصف قیمت !!! فاکتور آن را می دهیم بانک شهر بر اساس نظریه حسابداری تعهدی به عدد فرضی 150 !! بانک ان را دیسکانت می کند به عدد فرضی 50 !!و در وجه پیمانکار کارسازی می کند چه کارسازی ی ؟!!. فرمول محاسبه سود در این روش فوق سری بوده شما هم بیخودی برای کشف ان زور نزنید ملزومات : 1- شرکت بازرگانی فعال در تجارت خارجی که بساز وبفروش داخلی است . خودی 2- بساز وبفروش فعال در خرید وفروش تراکم که تاجر خارجی است . خودی 3- بانک عامل اشنا به همه فوت وفن های کار با اولویت بانک شهر که خودی وخودساخته است .برای چنین روز مبادایی!!1 ((تاکید می شود همه این امور باید به دست خودیها انجام شود چونکه نمی شود در این سازمان عریض وطویل کاررا به دست نخودی سپرد . پس تکلیف هزینه های انتخابات چه می شود . )) مثال : - پروژه فرامنطقه ای ایران زمین توسط بابک خان تراکم بخر داخلی .!((که ازهمین گودال بزرگ تا الان قریب به 600 میلیارد فروش تراکم کرده ایم )) - پروژه فرامنطقه ای اتوبان صدر توسط بابک خان تاجر خارجی!! (( که از این محل نیز سود ارزی قابلی حاصل شده در نزد بانکهای خارجی با سود صفر درصد بر ای یک وقتی !! که لازم می شود )) - بانک تعهد بسپار شهر به بابک خان همه فن حریف - نوع سوم : غیر علمی و شفاف : به سبک شرخرها و بابا شمل ها و کلاه مخمل ها که دارای تشکیلات وبرو وبیایی هستند وبا از ما بهترون ها عکس یادگاری می گیرند و انصافا هم به درد این کلان شهر می خورند . - به متقاضیان خدمات شهری رک وپوست کنده می گوییم یا الله رد کن بیاد !!! به همین شفافی که تو الان می خوانی و ما سال هاست می دانیم . ((تاکید می شود همه این امور باید به دست خودی ها انجام شود ،چون که نمی شود در این سازمان عریض و طویل کاررا به دست نخودی سپرد . پس تکلیف هزینه های انتخابات چه می شود . )) ملاحظه می کنید که ترجیع بند هر روشی که گفته شد چی بود :؟ ((...همه این امور باید به دست خودی ها انجام شود چون که نمی شود در این سازمان عریض و طویل کاررا به دست نخودی سپرد . پس تکلیف هزینه های انتخابات چه می شود . )) این به معنای داشتن استراتژی است از همان ابتدای کار در شهرداری با این نقشه که باید روزی رییس جمهور شوم کار خود را شروع کرده ام .

و این چنین است که مردم فهیم ایران از هم اکنون بدانند ، ما با کمترین هزینه بیشترین تلاش جهادی خودرا در خصوص کسب ارای مردم فهیم ایران به خرج خواهیم داد . باشد که رییس جمهوری از آن ما شود به فضل الهی ان شالله !!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

الفبای ساده دموکراسی

تاریخ:شنبه 2 اردیبهشت 1396-09:39 ق.ظ

 

 الفبای ساده دموکراسی


من نمی دانم مردمی که هنوز روی خط کشی کف خیابان نمی توانند حریم و حرمت همدیگر را نگاه دارند، دموکراسی را برای چه می خواهند؟!
رعایت خط کشی که دیگر مربوط به حکومت نیست، مربوط به استکبار جهانی نیست.
الفبای ساده دموکراسی, در همین خطوط را بی جا قطع نکردن، پشت چراغ ایستادن، به عابر پیاده ی نگون بخت راه دادن و سبقت بی جا نگرفتن است...!

حسن_نراقی
جامعه شناسی خودمانی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کمی شرم و حیا!!

تاریخ:چهارشنبه 30 فروردین 1396-10:27 ق.ظ

کمی شرم و حیا!!


هر وعده که دادند به ما باد هوا بود
هر نکته که گفتند غلط بود و ریا بود 


چوپانی این گله به گرگان بسپردند
این شیوه و این قاعده ها رسم کجا بود ؟ 


رندان به چپاول سر این سفره نشستند
این ها همه از غفلت و بی حالی ما بود 


خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند
هر چیز در این خانه بی برگ و نوا بود 


گفتند چنینیم و چنانیم دریغا
این ها همه لالایی خواباندن ما بود 


ای کاش در دیزی ما باز نمی ماند
یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود  

                                             
#ایرج_میرزا

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خودکشی!!

تاریخ:سه شنبه 29 فروردین 1396-09:58 ق.ظ

 خودکشی!!

 



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مردم احمق،حاکم احمق می خواهند!

تاریخ:دوشنبه 28 فروردین 1396-10:33 ق.ظ

مردم احمق،حاکم احمق می خواهند!


نقل است که روزی «معاویه» برای نماز در مسجد آماده می‌شد. به خیل عظیم جمعیتی که آماده اقتدا به او بودند، نگاهی از سر غرور انداخت.
 عمروعاص» که در نزدیکی او ایستاده بود، در گوشش نجوا کرد که: 

بی‌دلیل مغرور نشو! این‌ها اگر عقل داشتند، به جماعت تو نمی‌آمدند و «علی» را انتخاب می‌کردند.
 معاویه» برافروخت. «عمروعاص» قول داد که حماقت نماز‌گزاران را ثابت می‌کند.
 پس از نماز، بر منبر رفت و در پایان سخن‌رانی گفت: 

از رسول خدا شنیدم که هر کس نوک زبان خود‌ را به نوک بینی‌اش برساند، خدا بهشت را بر او واجب می‌کند ! 

بلافاصله مشاهده‌کرد که همه تلاش می‌کنند نوک‌ زبان‌ِشان را به نوک بینی‌ِشان برسانند تا ببینند بهشتی‌اند یا جهنمی؟
 عمروعاص» خواست در کنار منبر حماقت جمعیت را به «معاویه» نشان دهد، دید معاویه عبایش را بر سر کشیده و دارد خود را آزمایش می‌کند و سعی می‌کند کسی متوجه تلاش ناموفقش برای رساندن نوک زبان به نوک بینی نشود.
 از منبر پایین آمد در گوش «معاویه» نجوا کرد: 

این جماعت احمق خلیفه احمقی چون تو می‌خواهند. ""علی""برای این جماعت حیف است.



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسر "مش صفرم!!

تاریخ:یکشنبه 27 فروردین 1396-11:44 ق.ظ

 پسر "مش صفرم!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خَرِ مسجد

تاریخ:یکشنبه 27 فروردین 1396-11:34 ق.ظ


حمیدرضا برای من نوشته:

خَرِ مسجد.....

چند روز​ پیش در محل گلزار شهدای شهر قم کنار قبر همسنگرها با جمعی از دوستان، قدم می‌زدیم، خاطرات جنگ را تعریف می‌کردیم و برای هر یک از رفقای شهید خود فاتحه‌ای قرائت می‌کردیم.

و بنا به یک عادت ناپسند درباره افرادی و یا به عبارت دیگر اشراری که دستی در سیاست دارند نیز سخن می‌راندیم.
بله از سیاستمدارها هم می‌گفتیم.

 من از خوردن‌ها و بردن‌ها و اختلاس‌هایشان سخنانی گفتم و در جواب من دوستی حاضر جواب، تمثیلی آورد که نشان از دقت و نکته‌سنجی او بود.

من سؤال کرده بودم، برای ما که نه زیر خاکیم، از ما رفع تکلیف شده باشد و نه بر منبریم که صدای ما شنیده شود، تکلیف چیست؟؟

دوست من، با لبخند شیرینِ همیشگی‌اش گفت ما خرِ مسجد هستیم!!
پرسیدم خر مسجد دیگر چه صیغه‌ای است؟!

دوست همرزم من به نقل از مرحوم پدرش ادامه داد:

در گذشته وقتی قرار می‌شد صیغه‌ی مسجد بر زمین وقفی خوانده شود و کار ساخت مسجد را آغاز کنند، مجتهد یا ملای ده در حالی‌که بر خر سوار بود، وارد زمین مسجد می‌شد.
از همان ابتدای ساخت مسجد، خر دارای نقش بود و در ادامه با حمل مصالح ساختمانی نیز در ساخت مسجد مشارکت می‌کرد.

تمام کارها و بارهای اصلی و مهم در ساخت مسجد، از حمل سنگ گرفته تا خاک و آجر و...  همه توسط الاغ‌ها انجام می‌شد.

الاغ‌هایی که این سعادت نصیب آن‌ها می‌شد و توفیق رفیق راه‌شان شده و باربر مصالح مسجد می‌شدند، دارای احترام خاصی نزد مردم بودند.

مردم شهر با دیدن کاروان الاغ‌ها اشک شوق برچشم‌هایشان می‌نشست.
از آنجا که ساخت مسجد واجب کفائی بود، کسانی‌که کنار خیابان ایستاده و کاروان خرها را نظاره می‌کردند، شوق می‌کردند و از آن‌ها رفع تکلیف می‌شد.

آن‌قدر شور و شوق داشتند که حتی پیرزن‌های شهر که توانایی مالی چندانی نداشتند تا به ساخت مسجد کمک جانی و مالی بکنند، در مسیر راه با تمام توان به حمایت خرهای زیر بار مصالح آمده، با جوی پوست‌کنده از آن ها پذیرایی می‌کردند.

خلاصه خرها خیلی مهم بودند ، موضوعِ گفتگوی هر جمع و محفلی شده بودند. از مهندس و معمار گرفته تا بنّا و کارگر!!

 بدون خر کارها لنگ می‌شد. همه جا خرها به حساب می‌آمدند.
وقتی الاغ ها واردِ مسجد می‌شدند ؛ بناها و معمارها به استقبال‌شان می‌رفتند، کارگرها بعد از هر دفعه که بار را تخلیه می‌کردند، دستی به سر و صورت الاغ‌ها کشیده، تیمارشان می کردند و برای ادامه کار، آماده‌شان می‌کردند.

 الاغ‌ها روزگار خوبی را پشت سر می‌گذاشتند.
هم احترام داشتند و هم خوراک، حال و هوا چه از جهت مادی و چه از جهت معنوی خوب بود.

همه چیز عالی و کار ساخت مسجد کم‌کم رو به پایان بود.
الاغ‌ها خسته اما راضی بودند.
در آخر ، فرش‌های مسجد نیز بر روی کول خرهایی بود که وارد مسجد می‌شدند....

وقتی مسجد فرش می شد، خرها در دالان مسجد به تماشا می ایستادند، ملا فریاد بر می آورد:

خرها را از مسجد بیرون کنید، مسجد که جای خر نیست... مسجد که جای خر نیست..!!

کسانی‌که جای مُهر بر پیشانی داشتند، به سمت خرها یورش می بردند، تا از مسیر دالان به سمت درب خروجی خرها را هدایت کنند.

یک بار یکی از الاغ‌ها گردن چرخاند تا ببیند در مسجد چه می‌گذرد که مورد اصابت لنگه‌کفش زاهدی قرار گرفت..!

دیگر از آن لحظه به بعد هیچ‌کس از زخم‌های تنِ الاغ‌ها که نپرسید، هیچ بلکه زخمی هم بر دلشان نهادند.

 خرها واقعاً کاری و توقعی نداشتند؛ فقط دنبال آشنایان قدیم خود می‌گشتند!! ملا، معمار، بنا و کارگرهایی که همیشه زخم‌هایشان را تیمار می‌کردند.
گویا کسی را نمی‌شناختند، پیدایشان نمی‌کردند و کسی هم آن‌ها را نمی‌شناخت!!

 پس خرهای مسجد با چشمانی گریان، دل‌هایی شکسته و بدن‌هایی زخمی دالان مسجد را پشت سر گذاشتند و در دل، با خود ‌گفتند که جواب خدا را چه باید بگوییم با این سایه‌بانی که برای این از خدا بی‌خبران ساخته‌ایم؟!!

@mohammadmahdavifar

کانال محمد مهدوی فر

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :298
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------