منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر پنجشنبه 25 شهریور 1395 04:21 ق.ظ نظرات ()
    9

     

                              مقدمتان گل باران! 

     

                        گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                        حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

    تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز دو میلیون و 200هزار نفر گذشت!

     اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم.  


    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

     https://t.me/amotahar


                                                        شفیعی مطهر

    آخرین ویرایش: سه شنبه 20 اسفند 1398 08:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • اِستِعمالُ شَیء فی غَیرِ مَوضِعِهِ ....!!

    یکی از مریدان، مراد خود را در یک روز بارانی دید که با نعلین خود در گِل و لای کوچه گیر کرده است.
    روز بعد برای او یک جفت گالش لاستیکی خرید.مراد پرسید: 

    این گالش ها به چه درد می خورد؟
    مرید پاسخ داد: در روزهای بارانی این ها بپوشید،دیگر آب و گِل وارد کفش شما نمی شود.
    اتّفاقاً در یک روز بارانی دیگر در حالی که یک سوی کوچه نسبتاً خشک و در سوی دیگر برکه ای آب و گل انباشته شده ، مرادش را دید که با گالش ها در وسط آب ها و گِل ها راه می رود. به او  گفت:

    استاد! چرا از این سوی کوچه که خشک است راه نمی روید؟
    پاسخ داد : اِستِعمالُ شَیء فی غَیرِ مَوضِعِهِ حَرام!!

    مگر نگفتی این گالش ها مخصوص گِل و لای است؟ پس نباید در جای خشک از آن استفاده کرد!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  دموکراسی در دنیای گوسفندها

    شاھکار ابراهیم نبوی
     
    گوسفندها مثل پلنگ نعره نمی‌کشند،
    مثل الاغ عرعر نمی‌کنند،
    مثل شیر نمی‌غرند،
    مثل خرگوش نمی‌دوند،
    مثل ماهی زیرآبی نمی‌روند
    و مثل اسب به سرعت فرار نمی‌کنند..
    و شاید به همین دلیل است که همیشه به صورت " گله" هستند و یک " سگ" از آن ها مراقبت می‌کند تا عاقبت خورده شوند.

    سگ‌ها مواظب گوسفندها هستند،
    نمی‌گذارند گرگ‌های وحشی آن ها را بخورد و مواظب‌اند که دزد آن ها را نبرد و سرانجام قصاب آن ها را بکشد.
    سگ‌ها وفادارند،
    ولی نه به گوسفندها،
    بلکه به قصاب‌ها.

    پروانه‌ها زیبا هستند،
    صبح به دنیا می‌آیند و شب می‌میرند،
    اصولا زیبایی همین است.
    در عوض کلاغ و کرگدن زشت هستند و عمری طولانی می‌کنند.

    علت این که دموکراسی به درد گوسفندان نمی‌خورد این است که آن ها یا باید به سگ رای بدهند، یا به قصاب،
    در غیر این صورت باید خیانت کنند و به سوی گرگ بروند که او هم آن ها را خواهد خورد.
    حتی اگر مدرنیزه هم بشوند،
    فقط به طور مکانیزه کشته می‌شوند،
    اگر دیندار هم بشوند، عید قربان قتل عام می‌شوند.

    اعلام همبستگی میان گوسفندان تا وقتی ترس از گرگ و اعتماد به سگ و چاقوی قصاب است، بیهوده است،
    فقط باعث می‌شود کشتارگاه مکانیزه ساخته شود.

    انتخابات برگزار شد،
    همه گوسفندان به سگ رای دادند،
    جز او کسی را نمی‌شناختند.

    پشت سر هر گوسفند ناموفق،
    یک گرگ است.

    دموکراسی در دنیای گوسفندها،
    یعنی انتخاب یکی از این سه گزینه:

    سگ... گرگ... یا قصاب

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ولی اون جا نرو!


     مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می‌رود و به صاحب سالخورده‌ی آن می‌گوید :
    "باید دامداری‌ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدر بازدید کنم.

     دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می‌گوید :
    "باشه، ولی اون جا نرو!"

     مامور فریاد می‌زند :
    "آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم."
     بعد هم دستش را می‌برد و از جیب پشتش کارت خود را بیرون می‌کشد و با افتخار نشان دامدار می‌دهد و اضافه می‌کند :
    "اینو می‌بینی؟ این کارت به این معناست که من اجازه دارم هر جا که دلم می‌خواهد بروم... در هر منطقه‌ای...بدون پرسش و پاسخ. حالیت شد؟ می‌فهمی؟"

    دامدار محترمانه سری تکان می‌دهد، پوزش می‌خواهد و دنبال کارش می‌رود...

     کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلندی می‌شنود و می‌بیند که مامور از ترس گاو بزرگ وحشی که هر لحظه به او نزدیک‌تر می‌شود، دوان دوان فرار می‌کند.
    و به نظر می‌رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه‌ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد.
    دامدار لوازمش را پرت می‌کند، با سرعت خود را به نرده‌ها می‌رساند و از ته دل فریاد می‌کشد :

    " کارت !...
    کارتت را نشانش بده !"


     لوس تانگوتتنکج

      نباید بدون فکر از قدرت استفاده کرد!


    آخرین ویرایش: شنبه 12 بهمن 1398 10:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • هرگز از مرگ نهراسیده ام

    هرگز ار مرگ نهراسیده ام ....

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  • راه سخت یا آسان؟

    چند سال پیش همیشه فکر می کردم شب ها کسی زیر تختم پنهان شده است.
    نزد پزشک اعصاب رفتم و مشکلم را گفتم.
    روانپزشک گفت:
    فقط یک سال هفته‌ای سه روز جلسه ای 80 دلار بده و بیا تا درمانت کنم.
    شش ماه بعد اون پزشک رو تو خیابان دیدم.
    پرسید: چرا نیومدی؟
    گفتم خب جلسه‌ای هشتاد دلار، برای یک سال خیلی زیاد بود. یه نجّار منو مجانی
    معالجه کرد. خوشحالم که اون پول را پس‌انداز کردم و با آن یک وانت نو خریدم.
    پزشک با تعجب گفت: 

    عجب! می تونم بپرسم اون نجّاره چطور تو را معالجه کرد؟
    گفتم: به من گفت اگه پایه‌های تختخواب را ببُرم؛دیگه هیچ کس نمی‌تونه زیر تختت قایم بشه!

    همیشه سخت ترین راه ؛بهترین راه حل نیست!

     

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  هنر نزد ایرانیان است و بس!!

    ﭘﯿﺮﺯنه ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﯿره ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﭘﯿﺶ ﭘﺴﺮﺵ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿ ﮕﯿﺮﻩ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺑﺸﻪ!

    ﺍﻣﺎ ﺍﻭن جا ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺍین که ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺸﯽ پنج تا سوال ازت می پرسیم ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺘﻮﻧﯽ ﺑﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎﺵ ﭘﺎﺳﺦ ﺻﺤﯿﺢ ﺑﺪﯼ می توﻧﯽ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪﻣﻮﻥ ﺑﺸﯽ!
     
    ﭘﺴﺮﺵ ﻣﯿﮕﻪ: ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮔﻢ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯿﺶ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ .ﺷﻤﺎ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﻭ ﺑﭙﺮﺳﯿﻦ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﺮﺟﻤﻪ می کنم!

    ﺍﻭﻧﺎﻫﻢ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﺳﻮﺍﻻ ﺭﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻦ‌.

    1 : ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟

    ﭘﺴﺮﺵ ﺗﺮﺟﻤﻪ می کنه: ﻣﻦ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻡ ﺷﻬﺮ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﻮﺩﻡ؟
    ﭘﯿﺮﺯﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ: ﻭﺍﺷﻨﮕﺘﻮﻥ.
    ﻣﯿﮕﻦ :ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﻌﺪﯼ.

    2 : ﺭﻭﺯ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﮐﯽ ﺍﺳﺖ؟

    ﭘﺴﺮﺵ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ: ﻧﯿﻮﻣﻦ ﺷﺎﭖ ﮐﯽ ﺣﺮﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﻪ؟
    ﭘﯿﺮﺯﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ: 4 ﺟﻮﻻﯼ.
    ﻣﯿﮕﻦ :ﺩﺭﺳﺘﻪ!
     
    3: ﺍﻣﺴﺎﻝ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺭﯾﺎﺳﺖ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩ؟
    ﭘﺴﺮﺵ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ: ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺗﯿﮑﻪ ﻣﻌﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻩ؟
    ﭘﯿﺮﺯﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ: ﺗﻮﮔﻮﺭ
    ﻃﺮﻑ ﻣﯿﮕﻪ: ﻭﺍی!! ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﻩ!

    4: ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﯾﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﻮﺩ؟

    ﭘﺴﺮﺵ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ: ﺍﺯ ﭼﯿﻪ ﺟﻮﺭﺍﺑﺎﯼ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﺑﺪﺕ ﻣﯿﺎﺩ؟
    ﭘﯿﺮﺯﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ: ﺑﻮﺵ

    هنر نزد ایرانیان است و بس!!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • کجای کار می لنگه؟!!


    از عالمی پرسیدند
    آدرس امام زمان کجاست؟
    کجا می شود حضرت را پیدا کرد؟
    عالم گفت :
    آدرس حضرت در قرآن کریم آیه آخر سوره قمر است که می فرماید:
    هرجا که صدق و درستی باشد، هر جا که دغل کاری و فریب کاری نباشد، هرجا که یاد و ذکر پروردگار متعال باشد، امام زمان آنجا تشریف دارد.
    به گمانم با این اشارات آدرس ایشان در یکی از کشورهای اسکاندیناوی است که دادگاه هایش به دلیل نبود پرونده و دعاوی حقوقی سالی یک روز باز است !
    و نه در کشوری با نام اسلامی که به قول رئیس قوه قضائیه 15 میلیون پرونده در دادگاه ها منتظر رسیدگی هستند و زندان هایش با پنج برابر ظرفیت دیگر جای خالی ندارند و باید زندان های جدید ساخته شوند .
    فایده کلاس اخلاق؛ نماز جمعه؛ دعای کمیل؛ زیارت عاشورا؛ راهیان نور؛ محرم و صفر؛ ایام فاطمیه؛ پیاده روی کربلا؛ ماه رمضان؛ اعتکاف و..... چه بوده ؟
    پس چرا خروجی نداره و این همه فساد؛ اختلاس؛ دزدی؛ فاصله طبقاتی؛ پارتی بازی؛ بیکاری؛ فقر؛ بیماری و.....؟
    کجای کار می لنگه؟!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  • چگونه ۶۰۰ هزار کیلومتر از خاک ایران بر باد رفت؟!

    شیخ جعفر كاشف الغطاء را فتحعلى شاه از نجف به ایران آورد تا اوضاع شیعیان ایران را سامان دهد.
    او را استاد بزرگ فقاهت می دانستند.

    اما شیخ جعفر همانى است كه فتحعلى شاه را به جنگ با روس ها تشویق كرده و تهدید می كند كه اگر شاه چنین نكند، خود شخصا اعلام جهاد خواهد كرد.
    در عین حال به شاه اطمینان می دهد كه با توسل و قدرت هاى ماوراءالطبیعه، و یاری امام زمان پیروزى را نصیب سپاه ایران خواهد كرد و سپاه روس به دست لشكر ایران، نابود خواهد شد.

    فتحعلی‌ شاه كه زمام عقل را به دست شیخ جعفر خرافه پرور داده بود.
    پسر خود عباس میرزا را که مخالف این جنگ بود، با لشكرى ضعیف و فاقد تجهیزات كافى، به جنگ روس ها می فرستد.
    در حالی كه لشكر روس، مجهز و مسلح به توپ و سلاح هاى سنگین بود.

    نتیجه این حماقت، شكست هاى فضاحت بار و جدا شدن ۱۸ تا از بهترین شهرهای ایران از جمله شهرهای گنجه و قره‌باغ، شیروان، دربند، باکو داغستان، گرجستان، ارمنستان و ده شهر دیگر شد...

    بیایید تاریخ ایران را بخوانیم

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • کرایه دادن شتر به هارون

    از جملهٔ روایات مهمی که درباره صفوان آمده و حکایت از ایمان و اطاعتش از ائمه دارد، روایتی است که ماجرای کرایه‌دادن شترها به هارون عباسی را نقل می‌کند:

    صفوان شتر زیادی داشت که از کرایه دادن آن ها، معیشت و زندگی خود را می‌گذراند و از همین جهت به او "جمال" می‌گفتند. روزی خدمت حضرت امام کاظم(ع) رسید. آن حضرت به او فرمود: 

    همه چیز تو خوب و نیکو است جز یک چیز! 

    سؤال کرد: فدایت شوم آن چیست؟ 

    امام فرمودند: این که شتران خود را به این مرد (یعنی هارون خلیفه وقت) کرایه می‌دهی. 

    صفوان گفت: من از روی حرص و سیری و لهو چنین کاری نمی‌کنم. چون او به راه حج می‌رود، شتران خود را به او کرایه می‌دهم. خودم هم خدمت او را نمی‌کنم و همراهش نمی‌روم، بلکه غلام خود را همراه او می‌فرستم. 

    امام فرمودند: آیا از او کرایه طلب داری؟ 

    گفت آری. 

    امام فرمود: آیا دوست داری او باقی باشد تا کرایه تو به تو برسد؟ 

    صفوان گفت: آری. 

    حضرت فرمودند: کسی که دوست داشته باشد بقای آن ها را، از آنان خواهد بود و هر کس از آنان (دشمنان خدا) باشد، جایگاهش جهنم خواهد بود.

    صفوان جمال بعد از این گفتگو با امام کاظم(ع)، تمامی شتران خود را فروخت. وقتی این خبر به هارون رسید، او را خواست و به او گفت: 

    به من گزارش داده‌اند که تو شترهای خود را فروخته‌ای، چرا این کار را کردی؟ 

    او گفت: چون پیر و ناتوان شده‌ام و غلامانم از عهده این کار برنمی‌آیند. 

    هارون گفت: هرگز! می‌دانم که تو به اشاره موسی بن جعفر(ع) شتران خود را فروختی، اگر حق مصاحبت تو با من نبود، ترا می‌کشتم.

    آخرین ویرایش: یکشنبه 6 بهمن 1398 05:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﺑﺪﯼ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺩست می گیرﯼ 


    زن جوانی در جاده رانندگی می کرد. برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود. ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.

     حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

    ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

    ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ .

    ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻣﻲ ﺍﺻﻼ ﺗﻮﻱ ﺑﺮﻑﻫﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ .

    ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﻳﺶ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺮﻑﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ .

    ﺷﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﻴﭽﻴﺪ ﻭ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﻲﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﻳﺶ ﮐﺸﻴﺪ .

     بالاخره ﻳﮏ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ .

    ﺯﻥ ، ﮐﻤﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮ ﺧﻮﺩﺵﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪ .

    ﺯﻥ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ، ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮐﺴﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺍﻭ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ .

    ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﻣﺎﻱ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺍﻭ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﺯﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻤﺎﻧﺪ .

    ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی کمکش ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

    ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﻖ ﺗﻖ ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺯﺩ و اشاره کرد که لاستیک درست شد.

    ﺯﻥ ﭘﻮﻟﻲ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﻮﻝ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ، ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨ ﮑﻪ ﺍﺯ ﻭﻱ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﮔﺮﻓﺖ.

    ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ، ﺑﺎ ﺍﺩﺏ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :

    " ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "

    ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻲ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ .

    ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻏﺬﺍﻱ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻳﮑﻲ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ گارسونی ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﻪ ﻣﻴﻞ ﺩﺍﺭﺩ .

    ﺯﻥ ، ﻏﺬﺍﻳﻲ 80 ﺩﻻﺭﻱ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧ ﮑﻪ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ، ﻳﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺻﺪ ﺩﻻﺭﻱ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺍﺩ .

    ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ باقی مانده ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ .

    ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺧﺒﺮﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﺒﻮﺩ . ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺭﻭﻱ ﻳﮏ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺘﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ .

    ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ .

    ﺩﺭ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺑﻪ ﻋﻼﻭﻩ ﻱ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺩﻻﺭ ﺯﻳﺮ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﻱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﻧﺸﻮﺩ .

    ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ :

    " ﺳﻌﻲ ﮐﻦﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "

    ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺁﻫﻲ ﺩﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .

    ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ : ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻱ ﺯﻧﻲ ﺑﺎ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻡ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻪ ﻣﺒﻠﻎ ﮐﺎﻓﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ .

    ﻗﻄﺮﻩ ﻱ ﺍﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺯﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

    ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﺑﺪﯼ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺩﺳﺘﻢ می گیرﯼ ...

    ***************

    گاهی دلم می‌سوزد که چقدر می‌توانیم مهربان باشیم و نیستیم !

    چقدر می‌توانیم باگذشت باشیم و نیستیم !

    گاهی دلم می‌سوزد که چقدر می‌توانیم کنار هم باشیم و از هم فاصله می‌گیریم !

    چقدر می‌توانیم دل به‌دست آوریم اما دل می‌سوزانیم !

    دوستان لطفا آخرین نفر نباشید.

    آخرین ویرایش: شنبه 5 بهمن 1398 04:55 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 426 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic