گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چشم در برابر چشم

تاریخ:دوشنبه 20 دی 1395-11:53 ق.ظ


چشم در برابر چشم

 در تاریکی شب دزدی به خانه پیرزنی می خزد .هنگام عبور از کنار دیوار میخ طویله ای که به دیوار کوبیده شده، به چشم دزد فرو می رود.
صبح زود دزد برای شکایت از نابینا شدن یک چشمش به نزد پادشاه عادل زمان می رود و ماوقع راشرح می دهد. پادشاه دستور می دهد پیرزن را آماده کنند و برای اجرای عدالت یک چشم وی را از کاسه در آورند. 

پیرزن با ناله می گوید : پیری رنجورم و توان کوبیدن آن میخ به دیوار را ندارم . میخ را آهنگر شهر ساخته و خود او آن را بر دیوار کوبیده است. اگر مقصری هست، من نیستم.
پادشاه دستور می دهد که آهنگر شهر را حاضر کرده و برای اجرای عدالت یک چشم او را کور کنند.
آهنگر به زاری می افتد و می گوید:  من آهنگرم و برای سربازان شما سلاح و شمشیر و خنجر و نیزه می سازم. من برای این کار به هردو چشم خود نیاز دارم . اگر مرا کور کنید، تکلیف سلاح سربازان شاه چه می شود؟ 

شاه می پرسد :پس پیشنهاد تو برای اجرای عدالت چیست؟ 

آهنگر می گوید: من کسی را می شناسم که به یک چشم بیشتر نیاز ندارد و او همان شکارچی شماست. او هنگام شکار یک چشم خود را می بندد و معلوم است که به یک چشم بیشتر نیاز ندارد.
پادشاه بلافاصله دستور حاضر کردن شکارچی را می دهد. شکارچی نیز به عجز و لابه می افتد و توضیح می دهد که: 

من شکارچی مخصوص شماهستم .من اول باید بتوانم با دو چشم شکار را خوب ببینم و موقعیت را بسنجم و سپس تیر در کنم. این کار با یک چشم امکان پذیر نیست.

پادشاه که دیگر کلافه شده بود، به او می گوید که من تو را می بخشم، به شرطی که بتوانی یکی را برای اجرای عدالت به ما معرفی کنی. شکارچی فورا می گوید: 

آن شخصی که در بارگاه برای شما نی می نوازد، هنگام نواختن هر دوچشمش را می بندد. پس اگر برای اجرای عدالت هم یک چشم او از کاسه در آورده شود، کسی زیانی نخواهد دید. 

موسیقی دان نی نواز را حاضر می کنند و بدون بحثی یک چشمش را از کاسه در می آورند که مردمان آسوده بخوابند که عدالت اجرا شده است.   

برگرفته از نمایشنامه "چشم در برابرچشم"  اثر زنده یاد غلامحسین ساعدی


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماست و خیار ناصرالدین شاهی !

تاریخ:جمعه 17 دی 1395-04:52 ق.ظ


ماست و خیار ناصرالدین شاهی !
نتیجة بحث الصور عن ناصرالدین شاه


می گویند در زمان ناصرالدین شاه، روزی امیرکبیر که از حیف و میل سفره های خوراکِ درباری به تنگ آمده بود، به شاه پیشنهاد کرد که برای یک روز آنچه رعیت می خورند را میل فرمایند.
شاه پرسید که: مگر رعیت ما چه میل می کنند !؟
امیر گفت : ماست و خیار...
شاه سر آشپزباشی‌ را صدا زد و فرمان داد برای ناهار فردا ماست و خیار درست کند...

سر آشپزباشی‌ به تدارکات چی دستور تهیه مواد زیر را داد:
1) ماست پر چرب اعلا 6 من ...
2) خیار نازک و قلمی ورامین 2 من ...
3) گردوی مغز سفید بانه 1 کیلو ...
4) پیاز اعلای همدان 1 من ...
5) کشمش اعلا و مویزِ شاهانی بدون هسته 1 کیلو ...
6) نان مرغوب مغز دار خاش خاش دارِ دو آتیشه 3 من ...
7) نعنای باغی اعلا و سبزی‌های بهاری 1 کیلو! ...
8) و ...

خلاصه مطلب این که ناصر الدین شاه قبله عالم صاحب قران بعد از این که یک شکم سیر ماست و خیار تناوول کردند، فرمان به یک کاسهِ اضافه داد و در حالی‌ که ترید می فرمودند، برگشت و به امیرکبیر گفت: 

« پدر سوخته ها ، رعایای ما چه غذاها می خورند و ما بی‌ خبر بودیم ! هر کس نارضایتی کرد و کفرانِ نعمت، به چوب و فلک ببندینش»!

چه داستان آشنایی...!

@KhiyabooneFaree



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تغییر یا مرگ؟!!

تاریخ:پنجشنبه 16 دی 1395-10:54 ق.ظ

 تغییر یا مرگ؟!!

Image result for ‫عقاب‬‎
عقاب می تواند 70 سال زندگی کند ولی..

عمر عقاب 70 سال است، ولی به سن 40 که رسید، چنگال هایش بلند شده و انعطاف گرفتن طعمه را دیگر ندارد..نوک تیزش کُند و بلند و خمیده می شود و شهبال های کهنسال بر اثر کُلُفتی پر به سینه می چسبد و پرواز برایش دشوار است.
آنگاه عقاب است و دوراهی: بمـیرد یـــــــا دوباره متولد شود. ولی چگونه ؟؟
عقاب به قله ای بلند می رود، نوک خود را آنقدر بر صخره ها می کوبد تا کنده شود و منتظر می ماند تا نوکی جدید بروید. با نوک جدید تک تک چنگال هایش را ازجای می کَنَد تا چنگال نو درآید. و بعد شروع به کندن پرهای کهنه می کند.
این روند دردناک 150 روز طول می کشد، ولی پس از 5 ماه عقاب تازه ای متولد می شود که می تواند 30 سال دیگر زندگی کند.
برای زیستن باید تغییر کرد!
درد کشید !
و خاطرات و عادات کهنه و سنت های نادرست گذشته را رها کرد.....
برای این که در زندگی موفق باشید:
باید تغییر کنید!
درد بکشید!
و از آن چه که دوست دارید، بگذرید!
باید پر و بالتان را هَرَس کنید!
وگرنه....می میرید!


@LATOLOT

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کات استیون و قرآن

تاریخ:چهارشنبه 15 دی 1395-08:23 ق.ظ

کات استیون و قرآن


❣کات استیون از خواننده های معروف انگلستان بود كه پس از سال ها خوانندگی و آوازخوانی به سرطان حنجره دچار شد.
❣کات استیون به بیمارستان مراجعه  كرد و دلیل ریزش این همه خون از گلویش را جویا شد و پزشكان متخصص بعد از انجام آزمایش های پزشكی مشخص كردند كه آقای كات استیون به سرطان حنجره دچار شده است. توصیه های پزشكان این بود كه او نباید تا آخر عمر با صدای بلند صحبت كند و هرگز نباید آواز بخواند.
❣پس از مدتی كه كات استیون از حرفه ی خوانندگی كنار رفت سلول های سرطان زا به تمام  قسمت های عصبی حنجره او نفوذ كرده بود تا جایی كه به سختی می توانست صحبت كند. 

او می گوید بسیار نا امید شده بودم ؛چون باور كرده بودم كه به زودی مرگ به سراغم می آید؛ لذا تصمیم گرفتم این  مدت محدود باقی مانده عمرم را به كشورهای دیگر سفر كنم و خود را مشغول شناخت فرهنگ و آداب و رسوم ملت های دیگر كنم.    

❣در اولین سفر خودم به كشور مصر كه كشوری تاریخی و كهن سال است ،سفر كردم. به نمایشگاه كتاب در شهری رفتم که در این نمایشگاه كتاب های قدیمی از نویسندگان برتر مصر و دیگر نویسندگان مطرح دنیا آنجا موجود بود كه ناگاه چشمم به كتابی افتاد كه هر چقدر آن را نگاه كردم، اثری از نویسنده نیافتم.كتاب تقریبا پرحجم و به زبان عربی نوشته شده بود و من هم توانایی مطالعه ی آن را نداشتم، لذا نگهبانی را صدا زدم و سراغ نویسنده كتاب را گرفتم. گمان می كردم كتاب آن‌قدر قدیمی است كه نویسنده ی آن معلوم و مشخص نیست.
 
❣نگهبان نگاهی به من كرد و گفت:  نویسنده ی این كتاب خداوند آسمان ها و زمین است .با شنیدن این سخن حس بسیار غریب و غم انگیزی به من دست داد و به قول معروف تمام موهای بدنم راست شد. گفتم:
امكان دارد من یك نسخه ی انگلیسی از این كتاب را ببینم؟

آن نگهبان یك نسخه از ترجمه قرآن را برایم آورد. من هم وقتی آن را بازكردم ، میانه های كتاب بود.
اولین نگاهم به سوره ی یوسف افتاد. وقتی آن را خواندم، آنقدر برایم لذت بخش بود كه سه بار دیگر پشت سر هم آن را خواندم و با اشتیاق تمام به فراگیری زبان عربی پرداختم و با تلاش بسیار اندكی از متن عربی را هر روز می خواندم و برایم خیلی عجیب بود كه احساس می كردم گلو درد من شدت روزهای قبل را ندارد و كم كم از درد آن كاسته می شود. تا این كه روزی در اتاقم قرآن می خواندم كه خون بسیار زیادی از گلویم بیرون آمد. من هم بسیار ترسیدم و گمان كردم سرطان تمام گلوی من را از بین برده است. به سرعت من را به بیمارستان رساندند و پزشكان به  بررسی آزمایش ها و معالجه من پرداختند . پس از مدتی همه ی آن ها بهت زده و در نهایت تعجب و شگرف ساكت بودند و به من نگاه می كردند. من هم اشك از چشمانم جاری شد. گمان كردم اتفاقات بسیار بدی افتاده است، ولی پزشكان من را در آغوش كشیدند و با صدای بلند گفتند: 

مژده ای بدهید آقای كات استیون! اثری از سرطان باقی نمانده است! 

من هم بلافاصله دانستم كتاب خدا برای من شفا بخش بوده است و از آن روز به بعد قرائت قرآن را ترك نكرده ام و مردم رابه دین اسلام دعوت می كنم. همیشه خدا را شاكرم ؛چون قبل از این كه مسلمانان را بشناسم، قرآن را شناختم.  
❣كات استیون بعد از این كه مسلمان شد، به ساخت مسجدهای زیادی در اروپا پرداخت و مردمان زیادی را خداوند به سبب ایشان هدایت كرده است. وی نام خود را به یوسف اسام تغییر داد؛ چون شفای خود را از سوره ی یوسف می داند و هم اكنون همراه پسرش(سامی یوسف) به خواندن سرودهای اسلامی به زبان عربی و انگلیسی مشغول هستند.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اعتقاداتتان را چند مے فروشید؟

تاریخ:چهارشنبه 15 دی 1395-08:12 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قدرت انتقاد یا جرات اصلاح؟!

تاریخ:دوشنبه 13 دی 1395-10:05 ق.ظ

قدرت انتقاد یا جرات اصلاح؟!



فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.روزی استاد به او گفت : 

دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم . 

شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آن را در میدان شهر قرار داد . مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد: 

اگر هرجایی ایرادی می بینید، یک علامت × بزنید! 

  غروب که برگشت، دید که تمامی تابلو علامت خورده است . بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد . استاد به او گفت: 

آیا می توانی عین همان نقاشی را برایم بکشی ؟

شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد، ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : 

اگر جایی از نقاشی ایراد دارد، با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید! 

غروب برگشتند، دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت:  

همه انسان ها قدرت انتقاد دارند، ولی جرات اصلاح نه!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکمت های نهفته در کله پاچه!!!

تاریخ:یکشنبه 12 دی 1395-07:21 ب.ظ


حکمت های نهفته در کله پاچه!!!

نقل می کنند که در دربار سلطان روزی سفره ای گسترانیده و کله پاچه ای بیاوردند.
 سلطان فرمود:
 در این کله پاچه اندرزها نهفته است.
سپس لقمه نانی برداشت و یک راست " مغز " کله را تناول نمود، سپس گفت:
اگر می خواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از " مغز " تهی کنید.
سپس " زبان " کله پاچه را نوش جان و فرمود:
اگر می خواهید بر مردم حکمرانی کنید " زبان " جامعه را کوتاه و ساکت کنید.
سپس " چشم ها و بناگوش " کله پاچه را همچون قبل برکشید و فرمود:
برای این که ملتی را کنترل کنید، بر چشم ها و گوش ها مسلط شوید و اجازه ندهید مردم زیاد ببینند و زیاد بشنوند.

وزیر اعظم عرض کرد:
پادشاها! قربانت بروم حکمت ها بسیار حکیمانه بودند، اما جواب شکم ما را چه می دهید؟
ذات ملوكانه، در حالی که دست خود را بر سبیل های چرب خویش می کشیدند، با ابروان خود اشاره ای به " پاچه " انداختند و فرمودند:
شما " پاچه " را بخورید و " پاچه خواری " را در جامعه رواج دهید تا حکومت مان مستدام بماند...!


@KhiyabooneFaree



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گورستان تاریخ

تاریخ:یکشنبه 12 دی 1395-10:51 ق.ظ

گورستان تاریخ




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

علم بهتراست یا ثروت؟/ طنز

تاریخ:جمعه 10 دی 1395-09:41 ق.ظ

علم بهتراست یا ثروت؟/ طنز  




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کش شلوار!!

تاریخ:پنجشنبه 9 دی 1395-12:02 ب.ظ

کش شلوار!!


یعنی ترکیدم از خنده


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :288
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------