تبلیغات
حکمت و حكایت

گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

می خوری یا می بری؟

تاریخ:یکشنبه 24 بهمن 1395-09:35 ق.ظ

می خوری یا می بری؟


شعرطنز مشترک


خوردنی داریم یارا می خوری یا می بری؟
توی سفره مال ما را می خوری یا می بری؟

کل تقویم از محبت های تو روز عزاست
شام و ناهار عزا را می خوری یا می بری؟

ای که با جمشید بسم اله هم همکاسه ای
این همه ارز و طلا را می خوری یا می بری؟

کیک را همراه با ساندیس خوردی نوش جان
این خوراک لوبیا را می خوری یا می بری؟

چون سهام شرکت بوش  و اپل را خورده ای
سامسونگ و نوکیا را می خوری یا می بری؟

هرچه ما نقاله آوردیم خوردی بی هوا
ای مهندس گونیا را می خوری یا می بری؟

تخم کفتر خورده ای و منبرت پر مستمع
قورت دادی چون عصا را می خوری یا می بری؟

هر بلایی بر سر ما آمده قی کرده ایم
حال این جام بلا را می خوری یا می بری؟

"یا بخور یا خورده خواهی شد" شعار شهر ماست
نانِ این راز بقا را می خوری یا می بری؟

ما اگر آهوی قزوینیم مفت چنگ تو
ای پلنگ آستارا می خوری یا می بری؟

دست و پا را در حنا کردی و ما درمانده ایم
مابقی این حنا را می خوری یا می بری؟

ما که حتی در خفا هم اهل خوردن نیستیم
خوش به حالت آشکارا می خوری یا می بری؟

خوش خوراکی پس بیا این را بخور آن نیز هم
چون به هر حال این دو تا را می خوری یا می بری

دیگران خوردند و بردند و فقط ما شاعریم
 طعنه ی این شعر ما را  می خوری یا می بری؟


جوادنوری
مهران حسینی



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مهربانی بی هیچ توقع!

تاریخ:شنبه 23 بهمن 1395-08:00 ق.ظ

مهربانی بی هیچ توقع!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بشنو از من...

تاریخ:پنجشنبه 21 بهمن 1395-09:08 ق.ظ

بشنو از من...


بشنو از من چون حكایت می‌كنم
خواب دیشب را روایت می‌كنم

دیشب اندر خواب دیدم مولوی
شاعر صد‌ها هزاران مثنوی

روح او از قونیه تیک آف كرد
یک نظر بر عالم اطراف کرد

چون گذشت از مرز بازرگان همی
زیر لب می‌خواند با خود مثنوی

هر كسی كو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

او به‌سوی بلخ و مشرق می‌شتافت
با سماعش لایه‌های جو شكافت

گفتم ای مولای خوب و پاک ما
بلخ دیگر نیست جزو خاک ما

بلخ و خوارزم و بخارا از وطن
گشته منفک و به كلّی راحتن

گفت پس كو بامیان و نخجوان
یا سمرقند و هرات و ایروان

گفتم این ها چون زیادی بوده‌اند
پادشاه از كیسه‌شان بخشیده‌اند

گفت پس اندر كدامین سرزمین
می‌زیند ایرانیان راستین؟

گفتمش شیراز و رشت و اصفهان
زاهدان، تبریز و سمنان، سیستان

مشهد و ساری، اراک و بیرجند
عده‌ای هم كه از ایران رفته‌اند

گفت اكنون مركز ایران كجاست؟
در كدامین شهر غوغاها بپاست؟

گفتمش تهران بود، مولای ما
لیدر تورت شوم با من بیا

بردمش با خود به تهرانِ بزرگ
آن كلانشهر عظیم و بس سُترگ

چون كه دود شهر را از دور دید
از تعجب یک وجب از جا پرید

گفت این دود پراکنده ز چیست؟
آتشی در نیستان یا خرمنی است؟

زود باش آتش گرفته شهرتان
كن خبر داروغه و آتش‌نشان

گفتمش مولا نزن تو بال‌بال
دودِ خودروهاست بابا بی‌خیال

ما همه مشتاق آثار توییم
عاشق و سرمست اشعار توییم

نام خود بینی به‌هرجا بنگری
سردر كافه، هتل یا زرگری

هم چهارراه و خیابان، مولوی
كوچه و بن‌بست و میدان، مولوی

گفت من آگه نبودم این قدر
عاشق شعرید و فرهنگ و هنر

دست من گیر و به آنجاها ببر
تا ببینم مردم كُوی و گذر

بردمش با خود خیابان خودش
مطمئن بودم كه می‌آید خوشش

از سرا و تیمچه، تا پامنار
از سر بازارچه، تا پاچنار

می‌كشاندم مولوی را با خودم
در میان ازدحام و دود و دم

خلق در طول خیابان‌ها روان
بین خودروها ولو پیر و جوان

بوق و سوت و گاز و ویراژ و موتور
گوییا گُم‌گشته با بارش شتر

كودكی اموال دزدی می‌فروخت
گوشی همراه و ارز و كارتِ سوخت

یك گروه مال‌خر در چارراه
هم بساط سرقت گوشی به راه

بین شرخرها و دلالان ارز
شد پشیمان آمده این سوی مرز

الغرض ملای رومی مولوی
در خیابان خودش شد منزوی

آن قدر گرداندمش بالا و پست
گفت اوه محمود جان حالم بد است

من شدم سردرد از این غوغا و داد
آتش است این بانگ ها و نیست داد

بردمش جایی مصفّا و خنک
قیطریه، زعفرانیه، ونک

ماركت و پاساژ و كافی‌شاپ و مال
تا مگر یادش رود آن قیل و قال

چون كه او برچسب قیمت‌ها بدید
نعره‌ای زد جامه‌اش بر تن درید

رو به صحرا و بیابان‌ها نمود
گفتمش ‌ای شیخ این حالت چه بود؟

گفت بخشیدم عطایش بر لقا
این چه بلوایی است یارب، خالقا

هم شلوغی، دود و این آلودگی
هم گرانی، آخر این شد زندگی؟

ای دو صد رحمت به روم و ترکیه
این وطن انگار هرکی هرکیه

باز گردم بر مزارم که ممات
بهتر از این‌گونه در قید حیات

نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگی یا زنده بودن؟!

تاریخ:چهارشنبه 20 بهمن 1395-10:39 ق.ظ

 زندگی یا زنده بودن؟!

Image result for ‫عقاب‬‎

عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفس های آخرش را می کشید.
کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند.
جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آن ها خیره شده بود.
کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند: 

این عقاب احمق را می بینی به خاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟
اگر بیاید و با ما هم سفره شود، نجات پیدا می کند. حال و روزش را ببین! آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟
جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آن ها عقابند! از گرسنگی خواهند مرد، اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد. از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است، نه چقدر زیستن.
زندگی ما انسان ها هم باید مثل عقاب باشد، مهم نیست چقدر زنده ایم؛ مهم این است به بهترین شکل زندگی کنیم.

@akabano آکابانو ☘



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سرپوشی برای جرم!

تاریخ:دوشنبه 11 بهمن 1395-11:41 ب.ظ

سرپوشی برای جرم!


حكایت...                

مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. از او علت را جویا شد، همسرش گفت: گنجشک‌هایی که بالای درخت هستند، وقتی بی‌حجابم به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد!
مرد به خاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد.
پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و همسرش را در آغوش فاسقش آرمیده یافت!
شوهر زن فقط وسایل مورد نیازش را برداشت و از آن شهر گریخت...
به شهر دوری رسید که مردم آن شهر در جلوی کاخ پادشاه جمع شده بودند. وقتی از آن ها علت را جویا شد، گفتند:
از گنجینه پادشاه دزدی شده!
در این میان مردی که بر پنجه ی پا راه می رفت، از آنجا عبور کرد.مرد  پرسید:

او کیست؟
گفتند: این شیخ شهر است و برای این که خدای نکرده مورچه‌ای را زیر پا له نکند، روی پنجه ی پا راه می رود!
آن مرد گفت : به خدا دزد را پیدا کردم .مرا پیش پادشاه ببرید.
او به پادشاه گفت:
شیخ همان کسی است که گنجینه تو را دزدیده است!
شیخ پس از بازجویی به دزدی اعتراف کرد!
پادشاه از مرد پرسید:
چطور فهمیدی که او دزد است؟
مرد گفت: «تجربه به من آموخت وقتی در احتیاط افراط شود و در بیان فضیلت زیاده روی شود، بدان که این سرپوشی است برای یک جرم!»



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از این چیزها!!

تاریخ:دوشنبه 11 بهمن 1395-07:24 ق.ظ

از این چیزها!!

 

مرحوم دکتر غنی مردی شوخ طبع و بذله گو بود، در مسافرتی که به اروپا رفته بود،روزی در قطار کتاب می خواند، سپس عینکش را برداشت و کنار نیمکت خود گذاشت و کتاب را بست. اتفاقا در همین موقع دختر خانمی وارد کوپه شده و بدون توجه به عینک، در کنار دکتر بر روی آن نشست. 

چند لحظه بعد خانم احساس کرد زیرش ناصاف است؛ بلند شد تا علت را بداند، فهمید که روی عینک نفر بغل دستی خود نشسته است. آن را برداشت و با کمال معذرت به وی داد و گفت: 

عذر می خواهم  که عینک را ندیدم .

دکتر در این لحظه با خنده گفت: 

خودتان را ناراحت نکنید، عینک من از این چیزها زیاد دیده است و چشم و گوشش پر است.!

( ج .آ در)


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طرف شدن با خرجماعت!!

تاریخ:یکشنبه 10 بهمن 1395-08:16 ق.ظ

طرف شدن با خرجماعت!!


در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند. 

روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گل های کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می کَنَد و زنبور بیچاره که خود را بین دندان های خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند، او نیز از لای دندان هایش بیرون می پرد.

خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند، عرعر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد.
خر می گوید: « زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است، باید او را بکشم.»

ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندان های خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.

ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر عذر خواهی می کند و می گوید:

« شما بفرمایید من این زنبور را مجازات می کنم.» 

خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که: 

نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. 

ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند.

زنبور با آه و زاری می گوید: « قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟»

 ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید: 

« می دانم که مرگ حق تو نیست. اما گناه تو این است كه با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود، همین است».



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گاو والا مقام !

تاریخ:شنبه 9 بهمن 1395-08:31 ق.ظ


گاو والا مقام !

به سال 1265 هجری قمری،قصابی در میدان «صاحب‌الامر» تبریز می‌خواست گاوی ذبح کند.
گاو از زیر دست وی در رفت و به مسجد قایم گریخت. قصاب ریسمانی برد و در گردن گاو انداخت تا بیرون بکشد. گاو زور داد، قصاب به زمین خورد و در حال قالب تهی کرد. در این وقت بانگ صلوات مردم بلند شد و این امر معجزه‌ای تلقی شد.
پس آن چنان که افتد و دانی،بازار تا یک ماه چراغانی گردید. تبریز شهر «صاحب‌الزمان» به‌شمار آمد و مردم خود را از پرداخت مالیات و توجه به حکم حاکم معاف دانستند. گاو را به منزل مجتهد جامع‌الشرایط وقت،آقا میرفتاح، بردند و ترمه‌ای رویش کشیدند.

مردم دسته دسته با نذر و نیاز به زیارت آن رفته و به شرف سم بوسی‌اش نایل آمدند و ترمه آن حیوان به تبرک همی ربودند. در عرض یک ماه مویی از گاو به جا نماند و همه به تبرک رفت.

لسان الملک سپهر در باره ی این بخش ماجرا می نویسد: 

میر فتاح مجتهد تبریزی عامل اصلی « فتنه تبریز و غوغای عامه » بود و شورش به ظاهر مذهبی ، که در بوسیدن « سم گاو مقدس » بر دیگران پیشی گرفته بود . عوام مردم را واداشت تا در شهرهای آذربایجان بر سر کوچه و بازار از معجزات حضرت گاو داستان ها بسازند و نعره زنند که شهر تبریز مقدس و از مالیات دیوان و حکم معاف است . حتی چهره گاو را نقاشان زبر دست ترسیم کردند و به زائرین بقعه مبارکه فروختند و مردم نادان در خانه های خود شمایل گاو صاحب الزمان را آویختند . متولیان حضرت گاو از سر نادانی به جای کاه و یونجه به او نقل و نبات دادند و بعد از چندی گاو مقدس بیمار و بمرد .

مردم با حزن و اندوه فراوان در حالی که بر سینه خود می کوفتند، تشییع جنازه مفصلی از آن « بزرگ مقام » کردند و در مکانی به خاک سپردند که هنوز به آرامگاه گاو صاحب الزمان برای اهل منبر معروف است .
کور و لنگ، غرفه‌ها و شاه‌نشین‌های مسجد را پر کرده بودند. هر روز معجزه‌ و آوازی تازه بر سر زبان‌ها افتاد. بزرگان، پرده و فرش و ظرف به مسجد می‌فرستادند. 

کنسول انگلیس هم چهل‌چراغ فرستاد که هم‌اکنون زیر گنبد مسجد آویزان است.
حاج میرزا باقر، امام جمعه تبریز، که با کنسولگری انگلیس رابطه مستقیم داشت، فتوا داد که هر کس در جوار آن مسجد به‌خصوص باده بنوشد یا قمار کند، واجب القتل خواهد بود و چون رسما شهر تبریز محل ظهور «امام زمان» اعلام شده بود، پس بنا به روایات و احادیث معتبر، مردم از پرداخت مالیات به دولت و اجرای قوانین وضع شده‌ی حکومتی معاف بودند.
بالاخره امیرکبیر نیرویی از تهران فرستاد که حاج میرزا باقر امام جمعه، و میرزا علی شیخ‌الاسلام و پسرش میرزا ابولقاسم، که هر سه از ملایان بانفوذ بودند ،دستگیر و تبعید کنند و با وجود مقاومت آن‌ها و حمایت عوام این مقصود حاصل و غایله تمام شد.
چون روشن شد که این فتنه‌ها نتیجه‌ی تحریک و دخالت مستقیم استیونس، کنسول انگلیس در تبریز بوده، امیرکبیر نامه‌ای به سفارت انگلیس در تهران می‌فرستد که بخشی از آن چنین است:
«. . . بعد از این که مردم اجامر و اوباش تبریز به جهت شرارت‌های خودشان در امور مملکتی و اتلاف مالیات دیوانی از برای خود مامن و بستی قرار گذاشته و
خودسری‌ها کنند، عالی جاه مشارالیه به جهت تقویت آن‌ها و استحکام خیالاتشان چهل‌چراغی به مسجد صاحب‌الزمان فرستاد و بر آنجا توقف کرده، زیاده از حد
باعث جرأت عوام و اشرار گشته و پای جسارت را بیشتر گذاشته‌اند تا از این خیالات خدا داند چه حادثات بروز و ظهور کند.»
.
برگرفته از کتاب : امیر کبیر و ایران ، دکتر فریدون آدمیت ، نشر خوارزمی ،۱۳۷۸



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رفته گویا از دل «خوشحال» ، " حال

تاریخ:جمعه 8 بهمن 1395-10:43 ق.ظ

 رفته گویا از دل «خوشحال» ، " حال 

**************

کرده ام از دستِ ایـن فرهنگ ، " هنگ "
گشته از عشقت دلِ دلتنگ ، " تنگ "

بعدِ «شیرین» شد تب «فرهاد»" حاد "
این خبر را مرکز امداد ،  " داد "

با عبورت می‏ شود جالیز ، " لیز "
جعفری می‏ رقصد و گشنیز ، " نیز "

بـا نگاهت می ‏زند «عطار» ، " تار "
«مولوی» غش کرده و «گلزار» ، " زار "

می ‏شود در گردنت زنجیر ، " جیر "
می ‏کُند در دست تو کفگیر ، " گیر "

هر که بر اشعار من خندید ، " دید "
می ‏شود با یادِ تو تبعید ، " عید " !

کرد پیشت آدم سالوس ، " لوس "
با تو شب‏ ها می‏ شود کابوس ، " بوس " .

کیمیا کردی و شد شاغول ، " غول "
با کلامت می‏ خورَد «شنگول» ، " گول "

وقت خشمت می‏ شود «تیمور» ، " مور "
رفته «نادر» تا حد مقدور ، " دور "

چون به حرف آیی شود خاموش ، " موش "
گفته‏ هایت را کند خرگوش ، " گوش "

می‏ کُنی از بهر ما اندام ، " دام "
پیش زلفت می‏ شود «خاخام» ، " خام "

این خبر را می‏ زند نجار، " جار "
هست در اطراف تو بسیار ، " یار "

کاسه ‏ات را می ‏زند ابلیس ، " لیس "
 هست بخش دوم ساندیس ، " دیس "

گشته‏ ام از دست استدلال ، " لال "
رفته گویا از دل «خوشحال» ، " حال



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خرج عطینا

تاریخ:پنجشنبه 7 بهمن 1395-10:16 ق.ظ


خرج عطینا

(شعر طنز)


جناب مستطاب حاج سردار
بیا از کارهایت دست بردار

عوارض را نکن خرج عطینا
نکن بر خود نمایی خود اصرار

بیلیبورد و بنر از جیب ملت
نزن هرجا به قصد جلب افکار

به عشق انتخابات کذایی
نکن این گونه مردم را گرفتار

تو خوبی، تو مامانی، تو عزیزی
ولی باید شود ثابت به کردار

بگو در حادثه یا وقت بحران
بنر کی می شود آلات و ابزار؟

هزاران بیلبورد آن چنانی
نسازد چاره ی یک بیل آوار

برای موقع اطفای آتش
نداری نردبانی پای این کار

هلی کوپتر که دیگر توی حلقم
کجا آخر از این کارَت زنم جار؟!

اگر تهران بلرزد با تکانی
یقینن می شود کشته تلمبار

چنان ماندی به گودال پلاسکو
که در رفت از همه جای تو زهوار

اگر «جاوید» باشد جای سردار
رَوَد با سر به پای چوبه ی دار

ولی آرام و درگوشی به  او گفت:
چه می شد که زبان تو زَنَد مار


محمد جاوید




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :291
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------