گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 500 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من اینجا مسافرم!

تاریخ:سه شنبه 30 مرداد 1397-10:46 ق.ظ

 من اینجا مسافرم! 

 

جهانگردی به دهکده‌ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند . دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می‌کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می‌شد.
جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟!
زاهد گفت: مال تو کجاست؟!
جهانگرد گفت: من اینجا مسافرم.
زاهد گفت: من هم.




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#نمازگزار و #سگ

تاریخ:سه شنبه 30 مرداد 1397-06:53 ق.ظ

#نمازگزار و #سگ


مردی برای عبادت به مسجد رفت. نیّتش آن بود كه شب را به راز و نیاز با پروردگار بگذراند. شب هنگام كه به نماز مشغول بود، صدایی به گوشش رسید.
تصور كرد شخصی به مسجد وارد شده است. با خود گفت: 

لابد شخصی كه در این موقع شب به مسجد آمده است، زاهدی است و مرا همچون خود زاهد تمام عیاری به شمار خواهد آورد.
باید احتیاط كنم و شرط عبادت و خضوع را به جا آورم:

همه شب تا به روزش بود طاعت
نیاسود از عبادت هیچ ساعت
دعا و زاری بسیار كرد او
گهی توبه گه استغفار كرد او
به جای آورد آداب و سنن را
نكو بنمود الحق خویشتن را
وقتی صبح شد و هوا روشن گردید، مرد چشمش به سگی افتاد كه درگوشه مسجد خوابیده بود.
از خجالت سر به زیر انداخت و با خود گفت:
همه شب بهر سگ در كار بودی
شبی بر حق  چنین بیدار بودی
ز بی شرمی شدی غرق ریا تو
نداری شرم آخر از خدا تو
بسی سگ از تو بهتر ای مُرائی*
ببین تا سگ كجا و تو كجایی؟
چو پرده برفتد از پیش آخر
چه گویی با خدای خویش آخر؟


#الهی_نامه #عطار_نیشابوری



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به دنیا آمده ایم تا آن را تغییر دهیم

تاریخ:دوشنبه 29 مرداد 1397-06:10 ق.ظ

 به دنیا آمده ایم تا آن را تغییر دهیم

〰〰〰


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چاپیدن همدیگر!

تاریخ:یکشنبه 28 مرداد 1397-05:43 ب.ظ

 چاپیدن همدیگر! 


وﻗﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ ،ﻣﻮﺵ ﻫﺎﯼ ﺻﺤﺮﺍیی ﺑﻪ ﻣﺰﺭعه ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺤﺼﻮﻝ
ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ...

ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﭼﻨﺪ ﺗﺎﺷﻮﻥ ﺭﺍ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺗﻮﯼ ﯾﮏ ﻗﻔﺲ ﻭ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺩ ﺗﺎ ﺍﺯ
ﮔﺸﻨﮕﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ.

ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﻣﻮﺷﯽ را ﮐﻪ ﺁﺧﺮ ﺳﺮ ﻣﻮﻧﺪﻧﺪ، ﺁﺯﺍﺩ ﮐﺮﺩ!
ﺑﻬﺶ ﮔﻔتم: ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ! ﭼﺮﺍ ﺁﺯﺍﺩﺷﻮﻥ می کنی؟
ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻮﺵ ﺧﻮﺭ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﻫﺮ ﻣﻮﺷﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺑﺸﻪ، ﺗﯿﮑﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﺍﺵ می کنند!


******************
این ﺣﮑﺎیت ﺗﻠﺦ مثالی برای جوامع ﺁﻓﺖ ﺯﺩﻩ‏ است!

ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﯿﻢ برای یک لقمه نان، به چاپیدن همدیگر عادت نکنیم!!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ساززدن برای خدا!

تاریخ:شنبه 27 مرداد 1397-07:54 ق.ظ

ساززدن برای خدا!


در زمان هاى قدیم ،مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ به نام "بردیا " که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت ...
بردیا چون به سن شصت سال رسید، روزی در دربار شاه می نواخت که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها را به طور کامل ندارد و صدایش بدتر از دستانش می لرزید و کم کم صدای ساز و صداى گلویش ناهنجار می شود ....
عذراو را خواستند و گفتند دیگر در مجالس نیاید ....
بردیا به خانه آمد ، همسر و فرزندانش از این که دیگر نمی توانست  کار کند و برایشان خرجی بیاورد، بسیار آشفته شدند و او را از منزل بیرون کردند ...
بردیا سازش را که همدم لحظه های تنهاییش بود، برداشت و به کنار قبرستان شهر آمد .
در دل شب  در پشت دیوار مخروبه  قبرستان نشست  و سازش را به دستان لرزانش گرفت و در حالی که  در کل عمرش  آهنگ غمی ننواخته بود ،  سازش را برای اولین بار بر نت غم کوک کرد و این بار برای خدایش در تاریکی شب ،  فقط نواخت ....
بردیا می نواخت  و خدا خدا  می گفت  و گریه می کرد  و بر گذر عمرش  و بر بی وفایی دنیا  اشک می ریخت  و از خدا طلب مرگ می کرد ..
در دل شب به ناگاه  دست گرمی را بر شانه های خود حس کرد ،  سر برداشت تا ببیند کیست .... ؟
شیخ سعیدابوالخیر را دید در حالی که کیسه ای پر از زر دردستان شیخ بود .
شیخ گفت این کیسه  زر را  بگیر  و ببر در بازار شهر  دکانی بخر  و کارى  را شروع کن ...
بردیا  شوکه شد  و گریه کرد  و پرسید :

ای شیخ!  آیا صدای  ناله من  تا شهر می رسید که تو خود را به من رساندی؟
شیخ گفت: هرگز ! بلکه صدای ناله مخلوق را  قبل از این که کسی بشنود، خالقش می شنود  و خالقت مرا که در خواب بودم،  بیدار کرد  و امر فرمود کیسه زری  برای تو  در پشت قبرستان شهر بیاورم .
به من در رویا امر فرمود برو در پشت قبرستان شهر ،  مخلوقی مرا می خواند  برو و خواسته او را اجابت کن .
بردیا صورت  در خاک مالید  و گفت: 

خدایا ! عمری درجوانی و درشادابی ام  با دستان توانا  سازهایی زدم  براى مردم  این شهر ،اما  چون  دستانم لرزید ، مرا  از خود راندند ...
اما  یک بار فقط  برای تو زدم  و خواندم .
اما  تو  با دستان لرزان  و  صدای ناهنجار من ،  مرا  خریدی  و  رهایم نکردی  و مشتری  صدای  ناهنجار  ساز  و گلویم شدی  و بالاترین دستمزد را پرداختی .
خدایا ! تو تنها پشتیبان ما  در این روزگار غریب  و بی وفا  هستی . به رحمت و بزرگیت سوگندت می دهیم  که ما را  هیچ  وقت  تنها نگذار  و زیر بار منت ناکسان قرارمده،
╰┅──────────┅╯



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مبارزه با فساد " نـر" می‌خواهد

تاریخ:جمعه 26 مرداد 1397-10:09 ق.ظ


مبارزه با فساد " نـر" می‌خواهد


"ماده‌های" قانون جوابگو نیست


می‌گویند که در ایام قدیم، در یکی از پاسگاه‌‏های ژاندارمری سابق، ژاندارمی خدمت‏ می‌‏کرد که مشهور بود به سرجوخه جبّار.
این سرجوخه جبار، مانند بسیاری از همگنان و همکاران خودش در آن روزگار، سواد درست و حسابی نداشت، ولی تا بخواهی زبل و کارآمد بود و در سراسر منطقه خدمت او، هیچ خلافکاری را یارای نفس‏ کشیدن نبود.

از قضای روزگار، در محدوده خدمت‏ سرجوخه جبار، دزدی زندگی می‌کرد که به راستی، امان مردم را بریده و خواب سرجوخه جبار را آشفته گردانیده بود.

سرجوخه جبار، با آن کفایت و لیاقتی که‏ داشت، بارها، دزد  را دستگیر کرده، به‏ محکمه فرستاده بود، ولی گردانندگان‏ دستگاه قضا هربار به دلایلی و از آن جمله‏ فقدان دلیل برای بزهکاری دزد یاد شده، او را رها کرده بودند، به گونه‏‌ای که،گاهی، جناب دزد، زودتر از مأموری که او را کت‌بسته به‏ مرکز دادگستری برده بود، به محل باز می‌گشت، مخصوصاً چندبار هم از جلوی پاسگاه رد می‌شد و خودی نشان می‌داد یعنی که بعله....
و برای آدم دلسوزی مثل سرجوخه جبار تحمل این موضوع خیلی سخت بود.

یک روز، سرجوخه جبار، که از دستگیری و اعزام بیهوده دزد سیه‌کار و آزادی او به ستوه آمده بود، منشی‏ پاسگاه را فراخواند و به او دستور داد که قانون‏ مجازات را بیاورد و محتویات آن را برای‏ سرجوخه بخواند.

منشی پاسگاه، کتاب قانونی  را که‏ در پاسگاه بود، آورد و از صدر تا ذیل، برای‏ سرجوخه جبار خواند.

ماده 1...ماده 2...ماده 3...الخ...

سرجوخه جبار، که در تمام مدت خوانده‏ شدن متن قانون مجازات، خاموش و سراپا گوش‏ بود، همین ‏که منشی پاسگاه آخرین ماده قانون‏ را، خواند و کتاب را بست، حیرت زده و آزرده ‏دل، به منشی گفت:

این ها که همه ‌اش "ماده" بود، آیا این کتاب، حتی یک " نـر" نداشت؟

آنگاه سرجوخه جبار، به منشی گفت:

ببین در این کتاب صفحه سفید هست؟

منشی کتاب را گشود و ورق زد و پاسخ داد:
قربان! در صفحه آخر کتاب، به اندازه‏ نصف صفحه، جای سفید باقی‏ مانده است.

سرجوخه جبار گفت:

قلم را بردار و این مطالب را که می‏‌گویم‏ بنویس و چنین تقریر کرد:

" نـر" سرجوخه جبار:
هرگاه یک نفر، شش‏ بار به گناه دزدی، از طرف پاسگاه دستگیر و به محکمه فرستاده شود و در تمام دفعات، از تعقیب و مجازات معاف گردد و به محل‏ بیاید و کار خودش را از سر بگیرد، برابر " نـر" سرجوخه جبار، محکوم است به اعدام!

پس از اتمام کار منشی،  سرجوخه جبار، نخست، زیر نوشته را انگشت زد و مهر کرد و پس از آن، دستور داد، دزد  را دستگیر کنند و به پاسگاه بیاورند.آنگاه او را در برابر جوخه‌آتش قرار داد و فرمان اعدام را در باره‌‏اش اجراء کرد.

گویا خبر این ماجرا، به گوش حاکم وقت‏ رسانده شد و حاکم دستور داد سرجوخه جبار را، به حضورش ببرند.

هنگامی که سرجوخه جبار، به حضور حاکم‏ رسید، حاکم پرخاش‏ کنان از او پرسید چرا چنان‏ کاری کرده است.

سرجوخه جبار پاسخ داد:
قربان! من دیدم در سراسر قانون‏ مجازات، هرچه هست، "ماده" است، ولی حتی یک‏ " نـر" توی آن همه "ماده" نیست و آن‏ وقت‏ فهمیدم که عیب کار از کجا است و چرا دزدی‏ که یک منطقه را، با شرارت‏‌هایش جان به سر کرده است، هربار که دستگیر می‏‌شود، بدون‏ آن‏ که آسیبی دیده باشد، آزاد می‏‌شود و به محل‏ باز می‌‏گردد.
این بود که لازم دیدم درمیان‏ "ماده‌های" قانون مجازات، یک " نـر" هم باشد.
این است که خودم آن " نـر" را به قانون اضافه و دزد را طبق قانون " نـر" اعدام کردم و منطقه را از شرّ او آسوده گردانیدم! و حق با سرجوخه جبار بود با این "ماده‌ها" نمی‌شود بافساد مبارزه کرد،
" نـر " می‌خواهد....


@IRanBidar



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ربِّ من و اربابِ او!

تاریخ:پنجشنبه 25 مرداد 1397-05:31 ب.ظ

 ربِّ من و اربابِ او!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همسایه طبقه بالایی!

تاریخ:پنجشنبه 25 مرداد 1397-11:03 ق.ظ

همسایه طبقه بالایی!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سنگ های قیمتی زندگی

تاریخ:چهارشنبه 24 مرداد 1397-03:59 ق.ظ

 سنگ های قیمتی زندگی

شخصی کنار دریا هوس آب تنی کرد . سنگی سنگین و قیمتی به همراه داشت ؛با خود گفت: اگر سنگ قیمنتی را در ساحل بگذارم،ممکن است ان را ببرند، بنابراین سنگ را هم با خودش داخل آب برد .

همین طور که جلو می رفت، به قسمت عمیق رسید. با این که شناگری ماهر بود، شروع به دست و پازدن کرد؛ اما با یک دستش سنگ قیمتی را چسبیده بود و رها نمی کرد !!! هر چه مردم فریاد می زدند: 

سنگ را رها کن و خودت را نجات بده !

توجه نمی کرد. فریاد می زد: سنگ "مال خودمه "! 

سنگ قیمتی سنگین او را با خودش به ته آب کشید و غرق شد ".


     دوستان:همه ی ما از این سنگ های سنگین قیمتی و سنگ های خارا زیاد همراه داریم و آن ها را سفت چسبیده ایم و حاضر نیستیم رهایشان کنیم !!! چقدر افرادی را می شناسم که با این سنگ ها در زندگی غرق شدند و به ته دریای غم سقوط کردند!!!!
      غم های تلخ و شیرینتان را رها کنید و در اقیانوس زندگی با همه ی عمق و مواج بودنش با لذت شنا کنید

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تشکر از مهربانی در آینده

تاریخ:سه شنبه 23 مرداد 1397-05:59 ب.ظ

تشکر از مهربانی در آینده




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :365
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------