گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ

9

 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 900 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم.  
---------------------------------

تذکر مهم 

گاهی بر اثر برخی اختلالات  فقط عنوان مطلب بدون متن در وبلاگ درج می شود. با پوزش در این گونه مواقع لطفا متن کامل را در لینک زیر بخوانید: 

http://30arg.blogfa.com/

 --------------------------

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روزی حکمت آن را خواهی فهمید...

تاریخ:پنجشنبه 6 تیر 1398-08:10 ب.ظ

روزی حکمت آن را خواهی فهمید...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ایرانیان را به کشتن دهم؟!

تاریخ:چهارشنبه 5 تیر 1398-12:46 ب.ظ

ایرانیان را به کشتن دهم؟!


در نبرد رستم و اسفندیار ، رستم پیشنهاد می‌کند که به جای نبرد تن به تن، دو لشگر را به جنگ هم بفرستیم. 

پاسخ شاهزاده جوان یکی از زیباترین ابیات شاهنامه است:

مبادا چنین هرگز آیین من
سزا نیست این کار در دین من
که ایرانیان را به کشتن دهم
خود اندر جهان تاج بر سر نهم

فردوسی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سخاوت در حیات

تاریخ:چهارشنبه 5 تیر 1398-12:30 ب.ظ

سخاوت در حیات


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از عبرت های تاریخ...!

تاریخ:چهارشنبه 5 تیر 1398-06:46 ق.ظ


از عبرت های تاریخ...!

علی مرادی مراغه ای
 
راغب اصفهانی در محاضرات می‌نویسد: 

معتزلی با مجوسی گفت: چرا اسلام نمی آوری؟ 

مجوسی گفت: تا خدا بخواهد. 

معتزلی گفت: خدا می‌خواهد اما شیطان رهایت نمی‌کند. 

مجوسی در جوابش گفت: این چگونه خدایی است که زورش به شیطان نمی‌رسد! من طرفدار آنم که نیرومندتر است. 

(محاضرات الادبا...439/4)

در حوزه سیاست، طرفدار قدرت بودن و تشخیصِ جهت باد، اکثرا عامل موفقیت و عاقبت بخیری می‌گردد. هر چند غالبا نفرین و نفرت مردم را هم به دنبال داشته است. در این میان، سیاستگرانی وجود داشته اند که هر چند مثل گل آفتابگردان همیشه رو به خورشیدِ قدرت چرخیده و جهت باد را هم خوب تشخیص داده اند، اما نه تنها فرجامی خوب نداشته اند، بلکه منفور مردم نیز واقع شده اند.

محمدولی خان تنکابنی ملقب به سپهدار اعظم یکی از این نمونه هاست! او یکی از بزرگ ترین ملاکین کشور و فرصت طلبی بود که بارها 180درجه تغییر جهت داد؛ ابتدا طرفدار استبداد شد، سپس مشروطه طلب گردید، سپس طرفدار روس ها گشت...به محض این که جنبش مشروطیت درگرفت، طرفدار مشروطه شد اما وقتی مجلس مشروطه به توپ بسته شده و مشروطه طلبان قلع و قمع شدند، در کنار استبداد قرار گرفت و از طرف محمدعلی شاه عازم تبریز شد تا قیام ستارخان و مشروطه طلبان آذربایجان را قلع و قمع کند. خودش می‌نویسد: 

"آذربایجان خیلی بی نظم، مغشوش، مردم یاغی،تا خداوند عالم چه قوه و قدرتی بدهد برای مسافرت به آذربایجان تفأل شد..." (یادداشت های تنکابنی...ص27)

او در رأس قوایی به همراه عین الدوله عازم تبریز می‌گردد، اما در تبریز از سوی قوای ستارخان شکست سختی می‌خورد و با عتاب و پرخاش محمدعلی شاه مواجه می‌گردد که با "این همه نیرو از عهده یک مشت مجاهد تبریزی برنمی آید".

عبدالله مستوفی در مورد این شکست می‌نویسد که نه از سبیل های سرو و سنباط عین الدوله کاری ساخته شد و نه از حرکات دیوانه وار محمدولی خان تنکابنی که زود تحریک می‌شود و زود هم خاموش می‌گردد .هیچ کدام نتوانسته اند شهر تبریز را تسخیر و تبریزیان را سرجای خود بنشانند(شرح زندگانی من...ج2ص264)

کار که سخت می‌گردد و اختلاف تنکابنی با عین الدوله بالا می‌گیرد،تنکابنی مبارزه با مشروطه طلبان تبریز را کنار گذاشته،یک راست عازم املاک وسیع خود در تنکابن می‌گردد.از آنجا که جهت باد را خوب تشخیص داده بود این بار،مشروطه طلب شده در رأس قوای شمال عازم فتح تهران می‌گردد. هنگامی که سواران بختیاری به فرماندهی سردار اسعد از طریق اصفهان، قم به شهریار و تهران رسیدند، سواران شمال به فرماندهی تنکابنی نیز از طریق قزوین، کرج به تهران رسیدند...البته در بین راه، محمدولی خان تنکابنی چندین بار پا سست کرده خواست که برگردد!اما یپرم خان و دیگران، به فئودال بزرگ اجازه بازگشت نداده و با اصرار او را وارد تهران کردند تا فاتح بزرگ پایتخت شود! و از طرف احمدشاه به لقب سپهسالار اعظم نایل گشته و صدر اعظم گردد...قبل از این به انواع القاب مانند ساعدالدوله، امیراکرم،سرداراکرم،نصرالسلطنه سردارمعظم، سپهداراعظم مفتخر گشته بود.به زور شلاق، چنان ثروت عظیم و املاک وسیعی غصب کرده و گرد آورده بود که پس از ظل السلطان، ثروتمندترین فرد کشور بود. بر املاک استراباد به عنوان این که از ناصرالدین شاه گرفته، چنگ انداخته و به روس ها اجاره داده و پرچم روس ها را بر فراز آن برافراشته بود (رجال عصرمشروطیت...ص55)

اما به میزانی که رضاخان از پله های قدرت بالا می رفت محمدولی خان تنکابنی نیز از بام ثروت و قدرت پایین می آمد!به تازگی، رضاخان بلعیدن املاک دیگران را آغاز کرده و بهترین ها را یا به زور و یا با قیمت نازل می‌خرید...نوبت به املاک وسیعِ سپهسالارتنکابنی رسید و از طریق وزارت مالیه بر آن ها چنگ انداخت.هنگامی که کارد بر استخوان تنکابنی رسید، روزی به کاخ رضاشاه وارد شده و در مورد املاکش پرسید. رضاشاه که در این زمان دیگر احدی جرأت نفس کشیدن بدون اجازه وی را نداشت، با طعنه پاسخ داد: 

ولی خان! تو که بهتر می دانی، در سلطنت مشروطه، شاه اختیاراتی ندارد. بهتر است با وزیر مالیه و هیئت وزرا وارد مذاکره شوید...!

فئودال بزرگ کشور، فاتح تهران و به عبارتی سپهسالار اعظم که شدیدا از فشارهای مالی به تنگ آمده بود،ابتدا وصیت نامه کوتاهی می‌نویسد،سپس در همان روز دوشنبه شهریور ۱۳۰۵ش،در خانه‌اش در زرگنده تهران،طپانچه ای را به شقیقه خود گذاشته و شلیک می‌کند.در وصیت نامه اش نوشته بود: 

"امیراسعد، فوری نعش مرا بفرستید اما‌مزاده (امامزاده صالح شمیران) بشورند و پیش پسرم دفن کنند. البته همین الان اقدام بشود. دیگر برای بنده تشریفات و گریه پس از هشتاد و چند سال عمر لازم ندارد"

( تاریخ تنکابن،علی اصغر یوسفی نیا...ص65)

تاریخ تحلیلی ایران



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این چه طلسم است که نتوان شکست؟!

تاریخ:دوشنبه 3 تیر 1398-09:11 ق.ظ

این چه طلسم است که نتوان شکست؟!


نادره مردی ز عرب هوشمند
گفت به عبد الملک از روی پند

زیر همین گنبد و این بارگاه
روی همین مسند و این تکیه گاه

بودم و دیدم بَرِ ابن زیاد
آه! چه دیدم که دو چشمم مباد

تازه سری چون سپرِ آسمان
طلعت خورشید ز رویش نهان

بعد ز چندی سرِ آن خیره سر
بُد بَرِ مختار به روی سپر

بعد که مصعب سر و سردار شد
دستخوش وی سر مختار شد

این سرِ مصعب به تقاضای کار
تا چه کند با تو دگر روزگار

هین تو شدی بر زبَرِ این سریر
تا چه کند با تو دگر چرخ پیر

مات همینم که در این بند و بست
این چه طلسم است که نتوان شکست

نِی فلک از گردش خود سیر شد
نِی خمِ این چرخ سرازیر شد

(؟)



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عقل؛بزرگ ترین نعمت

تاریخ:دوشنبه 3 تیر 1398-06:47 ق.ظ

عقل؛بزرگ ترین نعمت

✍️گالیله در جریان محاکمه اش مثال جالبی را گفت: 

فرض کنید که شما ساعتی را به دوست خود هدیه کنید و دوست شما خوشحال شود. اما به او بگویید: 

از این ساعت استفاده نکن، بلکه هر وقت خواستی زمان را بدانی، بیا و از خود من بپرس. 

با این حرف هدیه شما تمام اثرش را از دست می دهد و تبدیل به باری بر دوش دوست شما می شود.
گالیله به روحانیان کلیسا گفت: 

شما روحانیان چنین وضعی برای ما درست کرده اید. از سویی می گویید: بزرگ ترین نعمتی که خدا به شما هدیه کرده است، عقل است. از سوی دیگر می گویید: تمام حقایق را باید با رجوع به کلام خدا فهمید. یعنی در واقع خدا هدیه ای به ما داده، ولی به ما گفته از آن استفاده نکنید، فقط از کتاب خدا بپرسید که حق و باطل چیست!؟



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

باغ انگور . . . . خاطره ای از کتاب "حاج آخوند"

تاریخ:یکشنبه 2 تیر 1398-07:56 ق.ظ

باغ انگور . . . .
خاطره ای از کتاب "حاج آخوند"

حاج شیخ محمودرضا امانی فرزند مرحوم شیخ علی اصغر ، در روستای مهاجران زندگی می کرد و معروف و مشهور به حاج آخوند بود.

اما حاج آخوند چیز دیگری بود!  روحانی ،ِ ملّا ، ادیب و نکته دان و عارفی که از مدرسه و شهر گریخته بود. شیخی شاد که خانقاهی نداشت. دست هایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغ انگورش می گذشت.

مدرسه ما به نام مارون دو کلاس درس و دو معلم داشت ، از اول زمستان یکی از آموزگاران به نام خانم منصوری نیامد .گفتند مرخصی دارد ، به ناچار هر شش مقطع تحصیلی رفتیم توی یک کلاس.


 آقای اخوان ، هم مدیر مدرسه بود هم معلم ، خوب درس می داد. تا این که یرقان گرفت و در خانه ما بستری شد و از حاج آخوند خواهش کرد به جایش درس بدهد.

حاج آخوند همه بچه ها را ، چه مسلمان و چه ارمنی هایی را که در روستای ما زندگی می کردند، با نام می شناخت.

 حاج آخوند روز اول حضور در کلاس  گفت : 

بچه ها، امروز ما می خواهیم در باره خدا صحبت می کنیم ، فرقی ندارد ارمنی باشید و مسلمان ، همه ما از هر دین و مسلکی با خدا حرف می زنیم ، حالا خیال کنید خودتان تنها نشسته اید و می خواهید با خدا حرف بزنید.

  حالا از هر کلاسی از اول تا ششم ، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف می زند؟ از خدا چه می خواهد؟

در همین حال مملی دستش را بالا گرفت و گفت : 

حاج آخوند ، حاج آخوند اجازه من بگویم ؟ 

حاج آخوند گفت: بگو پسرم!

مملی گالش های پدرش را پوشیده بود. هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه می آمد ، مملی چشمانش را بست و گفت:

خداجان ، همه زمین های دنیا مال خودته .پس چرا به پدر من ندادی ؟ این همه خانه توی شهر و ده هست ، چرا ما خانه نداریم ؟ خدا جان، تو خودت می دانی ما در خانه مان بعضی شب ها نان خالی می خوریم ، شیر مادرم خشک شده حالا برای خواهر کوچکم افسانه دیگر شیر ندارد!
 خداجان، گاو و گوسفندم نداریم. اگر جهان خانم به ما شیر نمی داد ،خواهرم گرسنه می ماند و می مرد ! خدا جان، ما هیچ وقت عید نداریم. تاحالا هیچ کدام از ما لباس نو نپوشیده ایم. اگر موقع عید مادرِ هاسمیک به مادرم تخم مرغ رنگی نمی داد ، توی خانه ما عید نمی شد.

کلاس ساکت ساکت بود ، مملی انگار یادش رفته بود توی کلاس است.

حاج آخوند روبه روی پنجره ایستاده بود. داشت از آنجا به افق نگاه می کرد ، بعضی بچه ها گریه می کردند.
حاج آخوند آهسته گفت : حرف بزن پسرم ، با خدا حرف بزن ، بیشتر حرف بزن!

مملی گفت : اجازه ! حرفم تمام شد.

حاج آخوند برگشت و مملی را بغل کرد و گفت : 

بارک اله پسرم ، با خدا باید همین جور حرف زد.

کلاس تمام شد و حاج آخوند به خانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت که باغ پدری اش را که بهترین باغ انگور در روستای مارون بود ، به خانواده مملی بخشید!

فصل انگور که رسید ، غیر از آقا مرتضی که مرید حاج آخوند بود و هر روز انگور برای خانه حاج آخوند می بُرد ، بقیه ارمنی ها و مسلمان های روستا به خانه حاج آخوند انگور می بردند.


عصمت خانم همسر حاج آخوند می گفت: 

ما به عمرمان این قدر انگور ندیده بودیم ، حتی وقتی باغ داشتیم نصف این هم نبود ، همه باغ های انگور مارون و حمریان شده باغ انگور حاج آخوند!

ای رفیقان ، بشنوید این داستان
بشنوید این داستان ، از راستان

مال در ایثار اگر ، گردد تَلَف
در درون ، صد زندگی آرَد به بار


ملا احمد نراقی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کی میگه گرونیه؟

تاریخ:شنبه 1 تیر 1398-12:59 ب.ظ

کی میگه گرونیه؟


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

باز زیبا و جغدان خرابه

تاریخ:شنبه 1 تیر 1398-08:48 ق.ظ

باز زیبا و جغدان خرابه

روزی روزگاری  بازی بسیار زیبا با بال های خوشرنگ در کاخ پادشاهی زندگی می کرد . یک روز پادشاه در حالی که باز زیبا بر روی بازوانش نشسته بود, از قصر خارج شد.

باز زیبا که هوای پرواز کرده بود، از روی بازوان پادشاه بلند شد و در آسمان شروع به پرواز کرد و کم کم از پادشاه دور شد .هنوز زمانی نگذشته بود که متوجه شد, راه را گم کرده. پس در خرابه ای  فرود آمد.

در آن خرابه تعدادی جغد زندگی می کردند, که با دیدن باز زیبا احساس کردند که باز می خواهد جای آن ها را بگیرد. پس به او حمله کردند و درحالی که سعی می کردند او را بترسانند، بال های زیبا و خوشرنگش را کندند .

 باز اسیر جغدها شد. آن ها نمی دانستند که باز از بودن در خرابه  ناراحت و غمگین است و دوست دارد, به نزد صاحب خود باز گردد. آنان خیال می کردند به قصد تصرف جایگاه آن ها آمده است.

باز هر اندازه که از دلتنگی و دوستی اش با پادشاه برای جغدان تعریف می کرد،به گوش آنان نمی رفت. روزی به آن ها گفت :

"اگر پادشاه یک پر مرا شکسته ببیند، خانه تان را خراب و ویران می کند ."

اما جغدها بیشتر به او خندیدند و مسخره اش کردند و به او گفتند:

 "پادشاه بزرگ با پرنده ای مثل تو چه کاری می تواند داشته باشد؟"

باز که از علاقه پادشاه به خودش خبر داشت، می دانست که او همه جا را برای پیدا کردنش زیرو رو می کند و دیر یا زود به جغدستان می رسد, تا اورا همراه خود ببرد. پس با حسرتی جانسوز آرزو می کردکه زودتر به نزد صاحبش بازگردد.

باز از این که در آن ویرانه همنشین جغدها شده بود، بسیار ناراحت و گرفته بود و دوست داشت  آنجا را ترک کند, اما هرچه به جغدان می گفت آن ها سخنانش را نیرنگ و فریب می دانستند و می گفتند.:

" این هم نقشه دیگر توست تا ما را بی خانمان کنی."

پادشاه که از گم شدن باز خود افسرده و غمگین شده بود، همه جا را به دنبال او به زیر پا گذاشت ,تا این که به ویرانه جغدها رسید. باز را در آنجا اسیر جغدان دید .پس به طرف آن ها حمله ور شد و همه آن ها را تار و مار کرد.

پادشاه، باز زیبا و بلند پروازش را از اسارت جغدان خرابه نجات داد. باز از دیدن صاحب خود بسیار خوشحال شد و در دل با خود گفت.:
 "هرگز از پادشاه دور نخواهم شد."

 این شیطنت و بازیگوشی و گم شدن درس عبرتی برای باز  شد تا هرگز از صاحب خود جدا نشود و ارزش امنیت و آسایشی را که در کنار او دارد، بداند.


الهه ناصری



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انسان ها برای چه می جنگند؟

تاریخ:جمعه 31 خرداد 1398-06:31 ق.ظ

 انسان ها برای چه می جنگند؟

آرمسترانگ از اولین فضانوردان تاریخ بشر می گوید :

من آدم حساسی نیستم. وقتی خانه‌ی والدینم را ترک كردم گریه نكردم .وقتی گربه‌ام مرد گریه نكردم ! وقتی در ناسا كار پیدا كردم گریه نكردم و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نكردم ..!

اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه كردم بغضم گرفت. با تردید با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی می‌کردم از آن فاصله رنگ و نژاد و ملیتی نبود. ما بودیم و یک خانه ‌ی گرد آبی با خودم گفتم: انسان ها برای چه می جنگند؟

انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و کره زمین با آن عظمت پشت انگشت شصتم پنهان شد و من با تمام وجود اشک ریختم ...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :401
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------