گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سخن علی (ع)

تاریخ:یکشنبه 28 خرداد 1396-11:06 ق.ظ


سخن علی (ع):


گوش کن کمیل!  دستت را به من بده تا باهم به دامن صحرا رفته و دمی را به مصاحبت هم بگذرانیم.
   
    آنگاه امام دست او را گرفت و هر دو باهم به بیرون شهر رفتند...
نسیم ملایمی تپه ها و دشت های اطراف شهر را نوازش می داد؛
هوا ارام و صاف بود.
 
   دست امام  دست نوازشگر؛ دستی که در پناه قدرت او بی پناهان و محرومان احساس ارامش و اسایش کرده اند.  همچنان  دست کمیل را می فشرد.

  وقتی به بیرون شهر رسیدند؛

امام آهی سراسر اندوه؛ آهی عمیق و سوزان...  کشید!
آهی که ,,موج طنین اش تا قیامت بر فراز آسمان ها الهام بخش  مردان خدا می باشد.

تو گویی... سنگ ها؛ صخره ها؛ ریگستان ها؛ و نخلستان ها و تجلیگاه ظهور هستی همگی گوش؛ خاموش؛ بیدار ؛ شنوا و فرمانبردار  امام شده اند!!!
سخن امام از دانش و دانشمند  شروع می شود و به آنجا ختم می یابد؛ که امام آرزوی دیدار مردمی را کرده است که  شایستگی خلافت و  نمایندگی خدا را پیدا کرده اند.

       .....  آه  آه   شوقا الی رویتهم...

یا کمیل بن زیاد؛ ان هذه القلوب...
   ای کمیل! این دل ها ظرف هایی هستند و بهترین آن ها فراگیرنده ترین آن هاست.
پس آنچه را می گویم از من نگهدار:

مردم سه دسته اند: دانشمندی خداپرست؛ و دانشجویی بر راه رستگاری؛ و مگس هایی فرومایه در لباس انسان های نابخرد؛ که به نور دانش روشن نگشته و به پایه ای استوار پناه نبرده اند.

 ای کمیل! دانش از مال بهتر است؛ دانش تو را نگه می دارد؛ در حالی که تو نگهدارنده مال هستی.
گرد آورندگان مال تباه شدند در حالی که دانشمندان در دل ها  زنده و پایدارند.

آنگاه امام با اشاره به سینه اش فرمود:
    هان... در اینجا  دانشی فراوان است؛ اگر برای آن پذیرندگانی می یافتم...
در حالی که نگاه نافذ و عمیقش را به افق های دوردست دوخته بود؛
خدایش را صدا زد:
   خدا؛ آری... زمین هیچ گاه از قیام کننده بحق در راه خدا  چه آشکار و چه پنهان خالی نمی ماند!!!

و ایشان چندند و کجایند؟؟؟
      به خدا سوگند؛ آن ها از نظر تعداد بسیار اندکند؛ در صورتی که از نظر ارزش و منزلت در نزد خدا بسیار بزرگوارند؛
خدا به وسیله آن ها حجت ها و دلایل روشن خود را حفظ می کند!!!
علم و دانش با بینایی حقیقی به ایشان روی آورده؛ و آسایش یقین را دریافته اند؛
پس آنچه را خوشگذران ها ناهموار و دشوار شمرده اند، نرم و آسان یافته اند و به آنچه نادان ها از آن رمیده اند؛   خو گرفته اند...

با بدن هایی که ,,جان های,, آن ها به جای بالاتری آویخته است  در دنیا  زیست کرده اند.

آن ها... ,, خلفا  و نمایندگان خدا,,  در زمینش  و ,,دعوت کنندگان,, به سوی دینش هستند؛........
          آه ! آه !   شوقا الی رویتهم
که ,,آرزومند  دیدار ایشانم,,

     انصرف...  یا  کمیل!
بر گردیم  کمیل !!!


    ,,نهج البلاغه فیض الاسلام
ص  ۱۱۴۵

   


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آنچه کمتر از علی (ع) شنیده‌ایم

تاریخ:یکشنبه 28 خرداد 1396-09:52 ق.ظ


⚫️ آنچه کمتر از علی (ع) شنیده‌ایم



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شاعری ماهر به فنّ پاچه خواری!

تاریخ:شنبه 27 خرداد 1396-03:50 ب.ظ

شاعری ماهر به فنّ پاچه خواری!
⚜️⚜️⚜️
⚜️
یکی از چندین شعری که درپاسخ شعر موسوم به #فتنه_شاید... که توسط آقای جهانداری درحضور رهبری خوانده شد:

فتنه شاید خطی از فرعون و هامان بوده باشد
فتنه شاید مِلک طلقش مُلک ایران بوده باشد

فتنه شاید کار و بارش حیله و مردم فریبی
یا که دکّانش بساطِ دین و ایمان بوده باشد

فتنه شاید داوری سرگرم در ناداوری ها
فتنه شاید عضو شورای نگهبان بوده باشد

فتنه شاید ضرب و شتم و کُشت و کشتار جوانان
نیمه شب، در کوی دانشگاه تهران بوده باشد

فتنه شاید تیر در قلبِ ندا  در روزِ روشن
وای ؛ اصلاً فتنه شاید شخصِ رادان بوده باشد

فتنه شاید با لباس رزم و با ماشین جنگی
رد شدن از روی مردم در خیابان بوده باشد

فتنه شاید در دعایش "مرگ بر فتنه" بخواند
فتنه شاید در فلان هیئت سخنران بوده باشد

فتنه شاید مرکز پخش دروغ و هتک حرمت
فتنه شاید سال ها مسئول کیهان بوده باشد

فتنه شاید بودن قاضی در استخدامِ سردار
كارِ او امضای حكمِ حصر و زندان بوده باشد

فتنه شاید منقل و وافور در یک جمعِ چُرتی
نشئه و کیفورِ جنسِ اصل کرمان بوده باشد

فتنه شاید عاملِ چندین فساد و بچه بازی
فتنه شاید "قاری محبوب" قرآن بوده باشد

فتنه شاید از خریداران املاک نجومی
در دزاشیب و ظفر با نرخ ارزان بوده باشد

فتنه شاید شاعری ماهر به فنّ پاچه خواری
مایه ى شرمِ تمامِ شعر خوانان بوده باشد

فتنه را کرد آشکار استاد ؛ اما باز شاید
فتنه در پشت سر این شعر پنهان بوده باشد

#علی_شیبانی
@ghazalestaan
گلچین ادبیات وموسیقی

نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خلّصنا من النّار!!

تاریخ:شنبه 27 خرداد 1396-09:44 ق.ظ

خلّصنا من النّار!!


لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا...
نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود....
آنقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن...
صدای« الهی العفو،الهی العفو» مردم،صدای« خلّصنا من النّار»شون تو کل محل پیچیده بود...
اومدم برم توی مسجد دیدم، یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه داده و یه بسته آدامس و چند تا فال دستشه....
یه چند دقیقه ای وایسادم و نگاهش کردم.
هیچکی ازش حتی یه فالم نمی خرید ...
بی اعتنا از کنارش رد می شدن....
رفتم جلو ،گفتم: خوبی؟ 

گفت: مرسی... عمو یه آدامس ازم می خری؟؟؟
دست کردم توی جیبم، فهمیدم کیف پولم رو توی خونه جا گذاشتم.‌‌...
گفتم: چشم میرم خونه کیفم رو میارم، ازت می خرم...
گفت :عمو تو می دونی« الغوث الغوث خلّصنا من النّار یا رب» یعنی چی؟؟؟
آخه امشب همه همین جمله رو میگن...
گفتم: یعنی خدایا پناهم باش و من رو از آتیش جهنم دور کن...
گفت: یعنی جهنم گرمه؟؟؟
گفتم: آره خیلی...
گفت: یعنی از تو چادر ما هم گرم تره؟؟؟
گفتم :چادر؟؟؟
گفت: آره من و مادرم و خواهرم تو چادر زندگی می کنیم،ظهرا که آفتاب می زنه، می سوزیم خیلی گرمه،خیلی ....
مادرم قلبش درد می کنه،گرمش که میشه، بیشتر قلبش دردش می گیره...
سرم رو انداختم پایین...اشکم دراومد....
گفت: عمو یعنی من الان بگم« خلّصنا من النّار» خدا فقط من رو از آتیش جهنم دور می کنه؟؟ از گرمای توی چادر دور نمی کنه؟؟؟ آخه من مامانم رو خیلی دوست دارم.
چیزیش بشه من می میرم...
می خواستم داد بزنم : آهای ملت بی معرفت!
این بچه اینجا نشسته، شما یه بسته از آدامس ازش بخرید از گرمای تو چادر خلاص شه! بعد شما قران بالا سرتون گرفتید و «خلصنا من النار» میگید؟
آهای ملت بی معرفت...«خلصنا من النار» اینجاست،«الهی العفو» اینجا نشسته..‌‌
یه بسته آدامس بهم داد. گفت: 

بیا عمو این آدامس رو من بهت میدم، چون تنها کسی بودی که حاضر شدی باهام صحبت کنی..‌
همین جوری اشک ریختم و رفتم سمت خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره رفتم سمت مسجد....
اما هر چی گشتم دختر بچه نبود...
به آسمون نگاه کردم
چشام پر اشک شد...
گفتم:« الهی العفو»...
الهی العفو...
الهی العفو..‌‌
خدایا من بی معرفت رو ببخش....
آدامس رو باز کردم و گذاشتم دهنم...
مزه درد می داد....
مزه بغض می داد....
مزه اشک می داد!

@LATOLOT

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جواب شعر فتنه!

تاریخ:شنبه 27 خرداد 1396-06:12 ق.ظ

جواب شعر فتنه! 


فتنه لازم نیست حتما در خیابان بوده باشد
می تواند پشت میز و پشت فرمان بوده باشد

فتنه بعضی وقت ها هم می شود در آن واحد
هم مسلمان بوده و هم نامسلمان بوده باشد

می تواند بوده باشد سردبیر یا لثارات
یا مدیر کل نشریات کیهان بوده باشد

فتننه گاهی می تواند خورده باشد مال ما را
می تواند خاوری در خط زنجان بوده باشد

می تواند خفته باشد در ته صندوق آرا
می تواند اهل آرادان و سمنان بوده باشد

فتنه بعضی وقت ها گل می زند تیم خودی را
می تواند عاشق تیم سپاهان بوده باشد

می نشیند گاه پشت خودروی ضد گلوله
فتنه لازم نیست حتما پشت نیسان بوده باشد

می تواند بوده باشد حافظ نهج البلاغه
می تواند قاری مشهور قرآن بوده باشد

می تواند بوده باشد دختر همسایه ما
اتفاقی نام او هم وزن مرجان بوده باشد

فتنه گاهی شهردار است و زمانی آیت الله
می تواند کاره ای در ارمنستان بوده باشد

فتنه سوتی می تواند داده باشد گاه گاهی
می تواند عضو شورای نگهبان بوده باشد

می توان با فتنه و تحریم کلی کاسبی کرد
کاسبش البته باید اهل دکان بوده باشد

فتنه گاهی روشن است و گاه گاهی نیمه روشن
فتنه باید گاه پیدا گاه پنهان بوده باشد

فتنه گاهی رهزن دین است و گاهی دزد ایمان
ممکن است این فتنه خانم اهل تهران بوده باشد

فتنه ای که شرح حالش رفت در ابیات بالا
می تواند با تو یک شب زیر باران بوده باشد

#سعید_بیابانکی
(در پاسخ شعر مهدی جهاندار)



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وصیت نامه مولا علی

تاریخ:جمعه 26 خرداد 1396-12:01 ب.ظ


⚫️وصیت نامه مولا علی⚫️



کنار من صدف دیده پر گهر نکنید
به پیش چشم یتیمان پدر پدر نکنید

توان دیدن اشک یتیم در من نیست
نثار خرمن جان علی شرر نکنید
♥️♥️♥️♥️
اگر چه قاتل من سخت کرده بی مهری
 به چشم خشم به مهمان من نظر نکنید

 اگر چه بال و پر کودکان کوفه شکست
 شما چو مرغ، سر خود به زیر پر نکنید
♥️♥️♥️♥️
 از آن خرابه که شب ها گذرگه من بود
 بدون سفره ی خرما و نان گذر نکنید..

 به پیرمرد جذامی سلام من ببرید
 ولی ز مرگ من او را شما خبر نکنید
♥️♥️♥️♥️
ز کوچه ای که گرفتند راه مادرتان
تمام عمر، شما هم، چو من گذر نکنید



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاصیت مرگ شعاری چیست؟!

تاریخ:جمعه 26 خرداد 1396-06:04 ق.ظ

خاصیت مرگ شعاری چیست؟!


تاجری انگلیسی هر روز اشیای تاریخی مصر را بار شتر می کرد تا به کشتی برساند و به انگلیس ببرد!


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سبقت رحمت بر قضا و قدر

تاریخ:پنجشنبه 25 خرداد 1396-09:38 ق.ظ

 سبقت رحمت بر قضا و قدر

 

گویند زنی زیبا و پاک سرشت به نزد حضرت موسی علیه‌السلام، کلیم‌الله، آمد و به او گفت: 

«ای پیامبر خدا، برای من دعا کن و از خداوند بخواه که به من فرزندی صالح عطا کند تا قلبم را شاد کند.»
حضرت موسی علیه‌السلام دعا کرد که خداوند به او فرزندی عطا کند. پس ندا آمد: «ای موسی، من او را عقیم و نازا آفریدم.»
حضرت موسی علیه‌السلام به زن گفت: 

«پروردگار می‌فرمایند که تو را نازا آفریده است.»
پس زن رفت و بعد از یک سال بازگشت و گفت: 

«ای نبی خدا، برای من نزد پروردگار دعا کن تا به من فرزندی صالح عطا کند.»
بار دیگر حضرت موسی دعا کرد که خداوند به او فرزندی ببخشد. دوباره ندا آمد: 

«من او را عقیم و نازا بیافریدم.»
موسی به زن گفت: «خداوند عزّوجل می‌فرماید تو را نازا بیافریده.»
بعد از یک سال، حضرت موسی همان زن را دید در حالی که فرزندی در آغوش داشت.
از زن پرسید: «این نوزاد کیست؟»
زن جواب داد: «فرزند من است.»
پس موسی علیه السلام با خداوند صحبت کرد و گفت: 

«بارالها، چگونه این زن فرزندی دارد، در حالی که تو او را عقیم و نازا آفریدی؟!»
پس خداوند عزّوجل فرمود: «ای موسی هر بار که گفتم «عقیم»، او مرا «رحیم» می‌خواند. پس رحمتم بر قدر و سرنوشت پیشی گرفت...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بهترین و بدترین بنده خدا

تاریخ:چهارشنبه 24 خرداد 1396-06:11 ب.ظ






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#اشک_خدا

تاریخ:چهارشنبه 24 خرداد 1396-05:53 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :305
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------