گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 500 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

♦️لقمه_حرام‼️

تاریخ:چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397-09:34 ق.ظ

♦️لقمه_حرام‼️

شریك بن عبد اللَّه نخعی، از فقهای معروف قرن دوم هجری، به علم و تقوا معروف بود.

مهدی بن منصور، خلیفه عباسی، علاقه فراوان داشت كه منصب «قضا» را به او واگذار كند، ولی شریك بن عبداللَّه برای آن كه خود را از دستگاه ظلم دور نگاه دارد، زیر این بار نمی‌رفت. و نیز خلیفه علاقه‌مند بود كه «شریك» را معلم خصوصی فرزندان خود قرار دهد تا به آن ها علم حدیث بیاموزد.

شریك این كار را نیز قبول نمی‌كرد و به همان زندگی آزاد و فقیرانه‌ای كه داشت ،قانع بود.

روزی خلیفه او را طلبید و به او گفت:

 «باید امروز یكی از این سه كار را قبول كنی: یا عهده‌ دار منصب «قضا» بشوی، یا كار تعلیم و تربیت فرزندان مرا قبول كنی، یا آن كه همین امروز ناهار با ما باشی و بر سر سفره ما بنشینی.».

شریك با خود فكری كرد و گفت: 

حالا كه اجبار و اضطرار است، البته از این سه كار، سومی بر من آسان تر است.

خلیفه ضمنا به مدیر مطبخ دستور داد كه امروز لذیذترین غذاها را برای شریك تهیه كن. غذاهای رنگارنگ از مغز استخوانِ آمیخته به نبات و عسل تهیه كردند و سر سفره آوردند.

شریك كه تا آن وقت همچو غذایی نخورده و ندیده بود، با اشتهای كامل خورد.
خوانسالار آهسته بیخ گوش خلیفه گفت: 

«به خدا قسم كه دیگر این مرد روی رستگاری نخواهد دید.».

طولی نكشید كه دیدند شریك، هم عهده‌ دار تعلیم فرزندان خلیفه شده و هم منصب «قضا» را قبول كرده و برایش از بیت المال مقرری نیز معین شد.

روزی با متصدی پرداخت حقوق حرفش شد. متصدی به او گفت: 

«تو كه گندم به ما نفروخته ‌ای كه این قدر سماجت می‌كنی!
شریك گفت: چیزی از گندم بهتر به شما فروخته ‌ام، من دین خود را فروخته‌ ام.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خودباوری!

تاریخ:چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397-07:41 ق.ظ

خودباوری!




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

غم مخور!

تاریخ:سه شنبه 18 اردیبهشت 1397-08:54 ق.ظ


غم  مخور!


شعرطنزحمید آرش آزاد

  بر لب آمد گر ز بى‏ پولى تو را جان، غم  مخور
 یا تو را در زندگانى  نیست سامان، غم  مخور
 گر چه آزادند دزد و رانت‏خوار و مختلس
 در عوض روزنامه‏ چى  باشد به زندان، غم ‏مخور
 قیمت گور و كفن هرچند بالا مى ‏رود
 در مقابل، نرخ انسان هست ارزان غم  مخور
 اى كه دارى مدرك لیسانس و خدمت كرده ‏اى
 عرضه كن سیگار در كنج خیابان، غم  مخور
 گرچه دانشگاه آزاد از تو میلیون ‏ها گرفت
 لیك یك شاهى نیرزد مدرك آن، غم  مخور
 چون جراید جمله تعطیل موقّت ! مى ‏شوند
 چیزهاى دیگرى آید به  میدان، غم  مخور
 نوبت فرزندسالارى رسید، اى زن ‏ذلیل
 پس خانم هم نیست در این خانه سلطان، غم  مخور
 روزگارى در كویر و غیره سدها ساختند
 گر به جاهاى دگر بارید باران، غم  مخور
 مصلحت را مى ‏دهد تشخیص، از ما بهتران
 صحبت از مجلس نكن، بهر وكیلان غم  مخور
 گر جناحى ناگهان ترمز برید و تند رفت
 چون از اوّل كنده بود از جاى، فرمان، غم  مخور
 «آرش»! اینجا تا به قبرستان دو فرسنگ است، لیك
 «هیچ راهى نیست كان را نیست پایان، غم  مخور»



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هنرِ عشق ورزی

تاریخ:سه شنبه 18 اردیبهشت 1397-08:48 ق.ظ

 هنرِ عشق ورزی


‎گاندی خطاب به همسرش  زیبا نوشت:
 
‎خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛
‎زیاد نزدیک به هم می سوزیم،
‎و زیاد  دور از هم ، یخ می زنیم .

‎تو نباید آن کسی باشی که من می خواهم،
‎و من نباید آن کسی باشم که تو می خواهی.
‎کسی که تو از من می خواهی بسازی،
‎یا  کمبودهایت هستند یا آرزوهایت.

‎من باید بهترین خودم باشم برای تو.

‎و تو باید بهترین خودت باشی برای من .

‎خوبِ من ، هنرٍِ عشق در پیوند تفاوت هاست،
‎و معجزه اش  نادیده گرفتن کمبودها .

‎زندگی است دیگر...
‎همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست؛
‎همه سازهایش کوک نیست.

‎باید یاد گرفت با هر سازش رقصید؛
‎حتی با ناکوک ترین ناکوکش.

‎اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن؛

‎حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد؛

‎به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند.
‎به این سال ها که به سرعت برق گذشتند؛

‎به جوانی که رفت؛
‎میانسالی که می رود.

‎حواست باشد به کوتاهی زندگی،

‎به زمستانی که رفت؛

‎بهاری که دارد
‎تمام می شود کم کم،
‎آرام آرام.

‎زندگی به همین آسانی می گذرد.
‎ابرهای آسمان زندگی
‎گاهی می بارد و گاهی هم صاف است.
‎می گذرد، هر جور که باشی
‎........پس شکر


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تقاضای ملت ایران از کارگردان سریال معمای شاه/طنز

تاریخ:دوشنبه 17 اردیبهشت 1397-12:42 ب.ظ


تقاضای ملت ایران از کارگردان سریال معمای شاه/طنز

لطفا این معماها رو هم بسازید

1 - معمای شهرام جزایری
2 - معمای مهدی هاشمی
3 - معمای تیم اختلاس 3 هزار میلیاردی
4 - معمای انتخابات 88
5 - معمای رد صلاحیت های 94
6 - معمای زمین خواری های ورامین و شمال
7 - معمای زندان کهریزک
8 - معمای پول های بلوکه شده ای که پس از آزادی به ایران برنگشتن
9 - معمای بابک زنجانی
10 - معمای حمایت از حمله به سفارت انگلیس و محکوم کردن حمله به سفارت عربستان
11 - معمای حادثه فرودگاه جده و حادثه منا
12 - معمای تضعیف کردن ارتش بعد از انقلاب
14 - معمای هفت تیر کشی محمود کریمی
15 - معمای ازدواج های فامیلی سران مملکت
16 - معمای حصر کروبی و موسوی
17 - معمای بودجه بسیج
18 - معمای بودجه اختصاصی به فلسطین . لبنان . سوریه و عراق
19 - معمای چگونه معاون اول رییس جمهور یک کشور بیش از 99 هزارمیلیارد سرمایه مردم رو بالا می کشد؟
20- معمای چک اقای مرتضوی
21- معمای دادن 40 درصد دریای خزر به روسیه
22- معمای چگونه با ارزش ترین پول خاورمیانه به بی ارزش ترین پول تبدیل شد؟
23- معمای شهرداری تهران و املاک نجومی
24-معمای چگونه پاسپورت ایرانی که مجاز به ورود به 72 کشور دنیا بود، بعد از انقلاب در سال 2013 بی اعتبارترین پاسپورت جهان شد؟
25-معمای این همه جوان تحصیل کرده بیکار و این همه جوان معتاد و این همه مشکلات اقتصادی و این همه اختلاس و این همه دروغ این . همه دزدی!
26-معمای فرار مغزها
27- معمای اسکله های غیر قانونی و برادران قاچاقچی
28- معمای خودی ها و غیر خودی ها
29- معمای 63 حساب بانکی شخصی با مبلغ 1000 میلیارد تومان در قوه قضاییه
30- معمای قاچاق خاک ایران به کشورهای دیگه
و کلی معمای دیگر

❌لطفا پخش کنید تا این سریال ها رو هم پخش کنن و ما ببینیم❌

میخوام یه چند تا جک بگم باهم بخندیم

آماده ای؟



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرده ی بی گور كتاب است!!/شعر طنز

تاریخ:یکشنبه 16 اردیبهشت 1397-08:10 ق.ظ

 مرده ی بی گور كتاب است!!/شعر طنز


با جان و دلم یک سره محشور کتاب است
این یار وفا پیشه ی مشهور  کتاب است

آچار فرانسه همه دیدند، ولیکن
در خانه ی من آلت مذکور کتاب است

هر جا که به مشکل بخورد کار من آنجا
تا حل بشود عامل و مامور  کتاب است

من باب مثَل یک پشه وز وز کند و من
با آنچه کنم آن پشه را دور  کتاب است

هر جا که هلیمی به سر سفره گذارم
قطعاً ته آن کاسه ی بلغور   کتاب است

با پنجه ی خود بر سر جلدش بزنم دف
هی می زنم و همدم تنبور  کتاب است

گاهی کنمش لوله و در آن بدمم سور
گاهی نی و گاهی شده شیپور کتاب است

هم جای نمکدان من و فلفل و زیره
گاهی طَبَق کشمش و انگور  کتاب است

با آنچه به منقل بزنم باد برایِ
بر پا شدن محشرِ وافور کتاب است

یک پایه ی میزم شده لق آن كه تعادل
بخشیده به آن پایه ی مزبور کتاب است

می كوبمش آن را به سر كودك خود چون
من معتقدم سنبه ی پر زور  کتاب است

چیزی که قطورش شده بالشت و یکی هم
بر چهره كه بر آن نخورد نور کتاب است

در مخ زدن دخترکان توی خیابان
با آنچه که گسترده کنم تور کتاب است

یک چیز بگویم که بخندید، رفیقم
می گفت که بوفی که بود کور کتاب است

شاید که توهّم زده زیرا به خیالش
بوف و خر و اسب و شتر و مور کتاب است

طنزش به كنار این غزل اما به حقیقت
در زندگی ما همه مهجور كتاب است

ما اهل کتابیم ولی خواندن آن نه
در دوره ی ما وصله ی ناجور کتاب است

چیپس و پفک و پسته و چایی همه جمعند
بی مزه فقط موعد کنکور کتاب است

با این همه مشتاقِ به دنیای مجازی
صد البته كه حوزه ی منفور كتاب است

با این همه تحقیر به خود دیده هم اكنون
جز قیمت آن چیست كه مغرور كتاب است

با وضعیت حاكمِ بر جامعه ی ما
الفاتحهَ كه مرده ی بی گور كتاب است

#احمد_آوازه
@ahmadavazeh



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وقتی رییس دست رد به زانوم زد!

تاریخ:شنبه 15 اردیبهشت 1397-06:37 ق.ظ

#طنز

⭕️وقتی رییس دست رد به زانوم زد!

لیلی گلستان در گفتگو با ایسنا گفته: در دولت قبل برای ممیزی یک کتابم برای عبارت «دست رد بر سینه‌اش زد...» اصلاحی آمد که این را بردارید و به جای «سینه» چیز دیگری بگذارید!
بر این اساس، متن اصلاح شده یک مجموعه داستان ایرانی را که بعد از اصلاح و ممیزی در صف انتشار است، در ادامه می‌خوانید:

نکته: نویسنده برای پیشگیری از هرگونه شائبه به جای کلمه «سینه» از «زانو» استفاده کرده است.

وقتی رییس دست رد به زانوم زد و با وام موافقت نکرد، راهی خونه شدم. غم سنگینی توی زانوم حس می کردم و احساس می کردم دنیا به آخر رسیده. تا غروب توی کوچه ها گشت زدم و دست آخر، شب با بچه ها رفتیم هیئت زانو زنی. یه کم خالی شدم.

صبح وقتی از خواب بیدار شدم، کمی خس خس زانو داشتم؛ فکر کنم «زانو پهلو» کردم! یه پرنده لب پنجره نشسته بود. زانو کفتری بود و زل زده بود به من...انگار داشت می گفت: دوباره برو پیش رئیست و زانو تو سپر کن و بگو این وام حق منه!

بعد پر زد و رفت زانو کش آفتاب...قلبم به تپش افتاده بود و حس می کردم امید توی قفسه زانوم جریان پیدا کرده...راه افتادم. با خودم گفتم اولین جمله ای که به رئیس میگم باید این باشه: 

آقای رئیس! برادر عزیز! ما خودمون زانو سوخته ایم، چرا ما رو تحویل نمی گیری؟

برای این که دچار استرس نشم، سر راه یه شربت زانو خریدم و با آب معدنی خوردم و راه افتادم. به اداره رسیدم. رفتم دفتر رئیس. زانویی صاف کردم و گفتم: 

چند دقیقه با رئیس کار دارم. می خوام با ایشون زانو به زانو حرف بزنم، مرد و مردونه.
داخل شدم. رئیس زانوی دیوار وایستاده بود و داشت خیابون رو نگاه می کرد. هنوز سلام نداده بودم که گفت: 

اگه میخوای سنگ این جماعت تازه به دوران رسیده رو به زانو بزنی، بهتره برگردی پشت میزت!
زانویی صاف کردم و گفتم: نخیر قربان بنده برای عرض دیروزی دوباره مزاحم شدم.
احساس کردم رئیس زیاد حالش خوب نیست و کمی شنگوله! ته مانده شربت زانو رو دراوردم و دادم بهش و گفتم: مرهم زانو درده از هر نوعش!
خوشش اومد. لبخندی زد و گفت: تو هم کارمند خوبی هستی ها.

گفتم: ما زانو چاک شماییم. بعد هم دستم رو گذاشتم روی زانوم به نشانه احترام.
گفت: خب حالا چی می خوای؟
رئیس که شربت زانو رو خورده بود و درد زانوش بهتر شده بود، گفت: 

زانو مالامال درد است ای دریغا مرهمی...

✅ @Sahamnewsorg



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چرا از آینده می ترسیم؟

تاریخ:جمعه 14 اردیبهشت 1397-07:23 ق.ظ

چرا از آینده می ترسیم؟


قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او ترمان (terman) می‌گفتند. او بسیار شیرین‌عقل بود و گاهی سخنان حکیمانه‌ی عجیبی می‌گفت.
 روزی از او پرسیدند: 

«مصدق خوب است یا شاه؟ بگو تا برای تو شامی بخریم.» 

ترمان گفت: «از دو تومنی که برای شام من خواهی داد، دو ریال کنار بگذار و قفلی بخر بر لبت بزن تا سخن خطرناک نزنی!!!»
 مرحوم پدرم نقل می‌کرد، در سال 1345 برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم.
ساعت 10 صبح گاراژ گیتیِ خوی رفتم و بلیت گرفتم. از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم، نزدیک رفتم دیدم، ترمان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود می‌کند.
یک اسکناس 5 تومانی نیت کردم به او بدهم. او از کسی بدون دلیل پول نمی‌گرفت. باید دنبال دلیلی می‌گشتم تا این پول را از من بگیرد.


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

او كه نشناختمش!

تاریخ:چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397-07:38 ق.ظ


✅ تا انتها بخوانید

او كه نشناختمش!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مازراتیِ آخرین مدل

تاریخ:سه شنبه 11 اردیبهشت 1397-09:31 ق.ظ

  مازراتیِ  آخرین مدل


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :350
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------