گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اول اختلاس و بعد....!!(طنز)

تاریخ:سه شنبه 23 آذر 1395-07:28 ق.ظ

اول اختلاس و بعد....!!(طنز)


کسی نقل می کرد:
بچه که بودم، سر نمازم با صدای بلند دعا کردم: "خدایا یه دوچرخه به من بده"!
پدرم شنید، گفت: بچه جان، خدا که کارش دوچرخه دادن نیست، کار خدا لطف به بندگانش است و خصوصا بخشش گناهان، نه دوچرخه دادن.
صبح روز بعد رفتم یه دوچرخه دزدیدم و سر نمازم دعا کردم: 

خدایا ! منو بابت تمام گناهانم ببخش.
بابام شنید: گفت: آفرین پسرم، حالا شدی مسلمان خوب و خداپرست.

از آن روز دیگه من راهم را پیدا کردم.
 الان هم مسئول بزرگی توی ایران شدم !
اول اختلاس و بعد نماز و توبه!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در کوی نیکنامی!

تاریخ:دوشنبه 22 آذر 1395-08:26 ق.ظ

در کوی  نیکنامی!


در زمان  کریم خان  و  در  شیراز  بانوانی  بودند  که  مطربی می کردند  و پایکوبی و  باده گساری.....
از جمله ی آنان  ملافاطمه  زنی میانه بالا  و  سیه چرده  که  شیرین گفتار  بود  و  ملاحت  داشت.
خوش آواز و  بازیگر  و  بسان  طاووس  می رقصید  و  به قدر  بیست هزار  بیت  شعر  از  بر  داشت.
او  مجلس  گرم کن بود  و  دف ونقاره  می زد و خوش صدا  بود.
روزی  شیخ عبدالنبی  امام جمعه شیراز   از  کویی می گذشت  که  دید  ملافاطمه  با  تعدادی  از  رندان  حلقه وار نشسته اند و  پیمانه  دور  انداخته و  راه  را  بر  مردم  بسته اند.
شیخ  متحیر  از  کار  ایشان  خیره  در  وی می نگرد  که ناگاه  فاطمه به آواز  خوش این شعر  را  می خواند:


زاهد  از حلقه ی  رندان  به سلامت بگذر
تا  خرابت نکند  صحبت بدنامی  چند


شیخ  از  روی  وعظ  به او  می گوید:
ای ملعونه!!از  خدا بترس  و  ترک  این افعال قبیحه کن.


آن صنم با آه و ناله و گریه می خواند:


در کوی  نیکنامی  ما  را  گذر  ندادند
گر  تو  نمی پسندی!  تغییر  ده  قضا را



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﺪﻝ ؛ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ!

تاریخ:یکشنبه 21 آذر 1395-07:57 ق.ظ

ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﺪﻝ ؛ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ!


ﺷﻌﺮ ﻧﺎبی ﺍﺯ ‏( ﻣﻌﯿنی ﮐﺮﻣﺎﻧﺸﺎﻫﯽ ‏)

ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﺪﻝ ؛ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﺎ ﺭﺏ ؛ ﮐﻮﺩﺗﺎﯾﯽ ﮐﻦ..!
ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﻋﺪﻝ ﻭ ﺍﻧﺼﺎﻓﺖ ؛ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻦ..!


ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﺭﺍ ﻋﻠَﻢ ﮐﺮﺩﻧﺪ..!
ﻭﻟﯽ ﺩﺳﺖِ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺭﺍ ﺯ ﺑﺎﺯﻭﻫﺎ ؛ ﻗﻠﻢ ﮐﺮﺩﻧﺪ..!


ﺑﺒﯿﻦ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺻﻔﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻨﺪ..!
ﻧﻤﺎﺯ ﻭﺍﺟﺐ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯿﺎﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ..!


ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ؛ ﻓﻘﻂ ﺍﺑﺰﺍﺭ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﻧﺪ..!
ﺯ ﺗﻮ ﺩﻡ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ﻭ ﭼﻮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﺭ ؛ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﻧﺪ..!


ﺯ ﻗﺮﺁﻧﺖ ﺭﻭﺍﯾﺖ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻠﻖ ؛ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ..!
ﻭﻟﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺯﺩﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻠﻖ ؛ ﻣﯽ ﺟﻮﯾﻨﺪ..!


ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﺳﻢ ﭘﺎﮐﺖ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺭﺍﺣﺖ ؛ ﺑﯽ ﺑﻬﺎ ﮐﺮﺩﻧﺪ..!
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺩﯾﻦ ﺗﻮ ﺑﺮ ﺧﻠﻖِ ﻣﺴﺘﻀﻌﻒ ﺟﻔﺎ ﮐﺮﺩﻧﺪ..!


ﺧﺪﺍﯾﺎ : ﺻﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻦ ؛ ﺑﯿﺎ ﭘﺎ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻧﯽ ﮐﻦ..!
ﺑﯿﺎ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﭘﺎﮐﺖ ﮐﻤﯽ ﻫﻢ ﭘﺎﺳﺒﺎﻧﯽ ﮐﻦ..!!!



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭید؟!

تاریخ:شنبه 20 آذر 1395-08:01 ق.ظ

 ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭید؟! 

 

ﺍﺯ ﭘﺮﻓﺴﻮﺭ ﺳﻤﯿﻌﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :

ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭید؟!!!
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﻳﺎ ، ﻣﺮﻏﺎبی ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﭘﺎﻳﺶ ﺷﮑﺴﺘﻪ ؛ ﭘﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﺭﺱ ﻣﺎﻟﻴﺪ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪ ﻭ ﭘﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺳﻤﺖ ﻧﻮﺭ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﮔﺮﻓﺖ ﺗﺎ ﮔﻞ ﺧﺸﮏ شود ؛ ﺍﻳﻨ ﻄﻮﺭﯼ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﮔﭻ ﮔﺮﻓﺖ ؛ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﯿﺮﻭﯾﯽ ﻣﺎﻓﻮﻕ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﯾﻦ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ ...
ﺣﺎﻻ ﺍﺳﻢ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺮﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺧﺪﺍ ﯾﺎ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ !!!

پس ﻣﻐﺮﻭﺭ ﻧﺸﻮﯾﺪ !!!
ﻭﻗﺘﯽ که ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ؛ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺭﺍ می خوﺭﺩ، ولی ﻭﻗﺘﯽ می میرﺩ ؛ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ می خوﺭﺩ .
ﺷﺮﺍﯾﻂ با ﺯﻣﺎﻥ ﺗﻐﯿﯿﺮ می کند ؛ هیچ وﻗﺖ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﻧﮑﻨﯿﺪ. ؛ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﺍﻣﺎ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﺗﺮ ﺍﺳﺖ ...

ﯾﮏ ﺩﺭﺧﺖ ، ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﺭﺍ می ساﺯﺩ، ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺑﺮﺳﺪ ﯾﮏ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ می توﺍﻧﺪ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﺭﺧﺖ ﺭﺍ با هم ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﺪ !!!
ﭘﺲ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻨﯿﺪ !!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انضباط مالی!

تاریخ:شنبه 20 آذر 1395-06:57 ق.ظ

 انضباط مالی!

 

Image result for احمدی نژاد

تو دادگاه از احمدی‌نژاد پرسیدند که: 

توی این هشت سال چیکار کردی؟

یه شارژ دو تومنی ایرانسل از جیبش در میاره، میگه: 

وقتی من اومدم این دو تومن بود ،وقتی هم رفتم دو تومن!






میگن امیر عباس هویدا تو قبر تشنج کرده!!!

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مسئولیت

تاریخ:شنبه 20 آذر 1395-06:50 ق.ظ

مسئولیت




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زاهد که درم گرفت و دینار....

تاریخ:جمعه 19 آذر 1395-10:17 ق.ظ

زاهد که درم گرفت و دینار....


مطابق این سخن پادشاهی را مهمی پیش آمد، گفت: 

اگر این حالت به مراد من بر آید، چندین درم دهم زاهدان را .

چون حاجتش بر آمد و تشویش خاطرش برفت، وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد. یکی را از بندگان خاص کیسه درم داد تا صرف کند بر زاهدان. 

گویند غلامی عاقل هشیار بود، همه روز بگردید و شبانگه باز آمد و درم‌ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت: زاهدان را چندان که گردیدم، نیافتم.
گفت: این چه حکایت است؟! آنچه من دانم درین ملک چهار صد زاهداست! 

گفت : ای خداوند جهان! آن که زاهداست نمی ستاند و آن که می ستاند، زاهد نیست. 

ملک بخندید و ندیمان را گفت: چندان که مرا در حق خداپرستان ارادت است و اقرار ،مرین شوخ دیده را عداوت است و انکار و حق به جانب اوست!

زاهد که درم گرفت و دینار
زاهدتر از او یکی به دست آر


سعدی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شخم زدن زیرساخت ها!

تاریخ:پنجشنبه 18 آذر 1395-10:38 ق.ظ

شخم زدن زیرساخت ها!

Картинки по запросу
در حدود ۱۶۰  سال پیش ملک التّجار روسیه ویش قرتسوف سماوری با یک دست چای خوری برای امیر کبیر تحفه فرستاد. امیر اندیشید که صنعت گران زبردست ایرانی می توانند نظیرش را بسازند.
اما سال ها بعد در ایام نوروز جمعی در باغ چهل ستون اصفهان به تفریح نشسته بودند. در این بین گدایی پیش آمد و درخواست کمک نمود و گفت:
من واقعا گدا نیستم، سرگذشتی دارم اگر حوصله ی شنیدن دارید، برایتان تعریف کنم. او گفت:
در زمان صدارت امیر کبیر یک روز حاکم اصفهان صنعت گران شهر را احضار کرد. گفت آیا می توانید کسی را که در میان شما از همه استادتر است، معرفی کنید.
صنعت گران مرا معرفی کردند. حاکم گفت:
امیر کبیر برای انجام کار مهمی تو را به تهران خواسته است و من در تهران به حضور امیر رسیدم. سماوری نزد امیر بود. او سماور را آب و آتش نمود و تمام اجزای سماور را بیان کرد و گفت: می توانی سماوری مانند این بسازی ؟
من تا آن زمان سماور ندیده بودم، جلو رفتم و پس از ملاحظه گفتم : بله می توانم. 

امیر گفت این سماور را ببر،  مانندش را بساز و بیاور.
من سماور را برداشتم. مشغول شدم. پس از اتمام کار سماور ساخته شده را نزد امیر بردم و مورد پسند واقع شد. امیر پرسید:

  این سماور با مزد و مصالح به چه قیمت تمام شده است؟ 

من عرض کردم:  روی هم رفته ۱۵ ریال.
امیر دستور داد تا امتیاز نامه ای برای من بنویسند که فن سماور سازی به طور کلی برای مدت ۱۶ سال منحصر به من باشد و بهای فروش هر سماور را ۲۵ ریال تعیین کرد.
پس از صدور این فرمان  گفت: 

به حاکم اصفهان دستور دادم که وسایل کارت را از هر جهت فراهم نماید.
در بازگشت به اصفهان به سرعت مشغول کار شده و چند نفر را نیز استخدام کردم و مجموعا مبلغ ۲۰۰ تومان خرج شد. اما هنوز مشغول کار نشده بودم که از طرف حکومت به دنبال من آمدند، من را همچون دزدان نزد حاکم بردند.
تا چشم حاکم به من افتاد با خشونت گفت: 

میرزا تقی خان امیر کبیر از صدارت خلع شده و دیگر کاره ای نیست. تو باید هر چه زودتر مبلغ ۲۰۰  تومان را به خزانه ی دولت برگردانی.
در آن هنگام من پولی نداشتم، پس دستور مصادره اموال من صادر شد.
با این وجود بیش از ۱۷۰  تومان فراهم نشد.
برای ۳۰  تومان دیگر مرا سر بازار برده و در انظار مردم چوب زدند، تا این که مردم ترحم کرده و سکه های پول را به سوی من که مشغول چوب خوردن بودم، پرتاب کردند.
سرانجام آن ۳۰  تومان هم پرداخت شد. اما به خاطر آن چوب ها و صدمات بدنی چشم هایم تقریبا نابینا شده و دیگر نمی توانم به کارگری مشغول شوم، از این رو به گدایی افتادم.....
این حکایت دویست ساله ماست که با تغییر اشخاص و حاکمان کل زیر ساخت هایمان را شخم می زنیم !!! .

 (؟)

کانال شفیعی مطهر     https://telegram.me/joinchat/BIdJOjvugFypj0yYYZKetw



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معجزه برجام!

تاریخ:چهارشنبه 17 آذر 1395-09:03 ق.ظ



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکایت بابک زنجانی!

تاریخ:سه شنبه 16 آذر 1395-08:03 ق.ظ




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :285
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------