منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر پنجشنبه 25 شهریور 1395 03:21 ق.ظ نظرات ()
    9

     

                              مقدمتان گل باران! 

     

                        گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                        حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

    تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز دو میلیون نفر گذشت!

     اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم.  


    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

     https://t.me/amotahar


                                                        شفیعی مطهر

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 مهر 1398 06:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  اعجاز همکاری و همبستگی

    دوستی می گفت:
    سمیناری دعوت شدم که هنگام ورود به هر یک از دعوت شدگان بادکنکی دادند.

    سخنران بعد خوش آمدگویی از حاضرین که ۵۰ نفر بودند، خواست که با ماژیک
    اسم خود را روی بادکنک نوشته و آن را در اطاقی که سمت راست سالن بود بگذارند
    و خود در سمت چپ جمع شوند.

    سپس از آن ها خواست در ۵ دقیقه به اطاق بادکنک ها رفته و بادکنک نام خود را بیاورند.

    من به همراه سایرین دیوانه وار به جستجو پرداختیم.
    همدیگر را هل می دادیم و زمین می خوردیم و هرج و مرجی به راه افتاده بود.
    مهلت ۵ دقیقه ای با ۵ دقیقه اضافه هم به پایان رسید؛ اما هیچ کس نتوانست بادکنک خود را بیابد.

    این بار سخنران همه را به آرامش دعوت و پیشنهاد کرد هرکس بادکنکی را بردارد و آن را به صاحبش بدهد.
    بدین ترتیب کمتر از ۵ دقیقه همه به بادکنک خود رسیدند.

    سخنران ادامه داد:
    این اتفاقی است که هر روز در زندگی ما می افتد.
    دیوانه وار در جستجوی سعادت خویش به این سو و آن سو چنگ می زنیم و نمی دانیم که سعادت ما در گرو سعادت و خوشبختی دیگران است.

    با یک دست سعادت آن ها را بدهید و با دست دیگر سعادت خود را از دیگری بگیرید!

    با آرزوی بهترین ها برایتان

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  زمخت نباشیم!

    از : تهمینه میلانی
    ارزش ده بار خوندن رو هم داره از دست ندید.

    ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.

    پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.

    بابام می گفت:
    نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم می گیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.


    دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
    پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدم هاست که بیشتر آدم ها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .

    صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.

    برای یک لحظه خشکم زد.

    ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.

    اما خانواده ی شوهرم این جوری نبودن، در می زدند ومی آمدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.

    برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
    آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
    من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
    چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!

    شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
    پرسیدم:
    برای چی این قدر اصرار کردی؟

    گفت:
    خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.

    گفتم:
    ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.

    گفت:
    حالا مگه چی شده؟

    گفتم:
    چیزی نیست ؟؟؟ !!!
    در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.

    پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
    دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. می خوای نون ها رو برات ببرم؟

    تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !

    پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.

    وقتی شام آماده شد، پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.

    مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
    خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

    پدر و مادرم هردو فوت کردند.

    چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق از سرم گذشت:
    نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
    نکنه برای همین شام نخورد؟
    از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
    راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟

    آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.

    واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
    حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:

    "من آدم زمختی هستم"

    زمختی یعنی:
    ندانستن قدر لحظه ها،
    یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
    یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.

    حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟

    آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
    فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
    میوه داشتیم یا نه...
    همه چیز کافی بود:
    من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .

    پدرم راست می گفت که:
    نون خوب خیلی مهمه.

    من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
    اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
    کسی که توی دست هاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
    اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
    چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
    زمخت نباشیم
    !

     @divarweb

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • چه کسانی صلاحیت استخدام در ایران دارند؟!


    دکتر مهمان نواز:
    مدیر حراست ما نظر لطفی به من داره. بهم گفت:

    " فلانی یک جوان خوب سراغ نداری ؟ می خواهیم یک نفر رو استخدام کنیم؟"

    بهش گفتم :"  یک جوان خوب و امین  می شناسم. خیلی خوش اخلاق و سلامت است. انسان معتقدی است ولی با همه فکری می سازد و خیلی به مردم سخت نمی گیرد. اما به ظاهرش خیلی می رسد. موهایش را بلند می گذارد و روغن می زند و تقریبا نیمی از درآمدش را صرف عطر می کند. و البته دو نفر از عموهایش از معاندین اسلام هستند!"

    خندید و گفت:" بابا این که میگی وضعش خیلی خرابه. اصلا با ما و شرایطمون سازگار نیست. اینجا همه بچه هیئتی و مسلمون و انقلابی هستند. اصلا نمیشه  نزدیک اداره ما هم بیاد!"

    بهش گفتم :" این هایی که من گفتم مشخصات  پیامبر اسلام بود!!"

    هر دو نفر ساکت شدیم و دیگه صحبتی نکردیم!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • #سیاه_نمایی/5 

    حکم خدا یا بندۀ خدا؟!

    گفت: بالاخره حکم خدا و رسول درباره حضور بانوان در ورزشگاه ها چیست؟

    گفتم: اعلام نظر درباره احکام شرعی در صلاحیت و بر عهده متخصّصان و صاحب نظران دینی است.

    گفت: آن ها که عموماً تحریم کرده و آن را جایز نمی دانند!

    گفتم: پس لابد جایز نیست!

    گفت: پس چرا برای مسابقه 18 مهرماه تیم ملی ایران با کامبوج که با استقبال بی سابقه بانوان روبه رو شده ، 4000بلیت فروخته شده است؟

    گفتم: ظاهراً این رویداد به علت الزام و فشار «فیفا» صورت گرفته است.

    گفت: پس فشار و اجبار فیفا می تواند حکم خدا را نفی کند؟آیا بهتر نبود کسانی که بی محابا نظر خود را به عنوان نظر خدا و پیامبر مطرح می کنند،تصریح می کردند که این نظر و فهم ما از حکم خداست،نه لزوماً عین حکم خدا!

    در این صورت هر گاه به هر دلیل که این حکم نقض شود،نظر یک انسان ممکن الخطا نقض شده نه حکم خدا و پیامبر!

    گفتم: باز هم #سیاه_نمایی کردی؟!

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

     https://t.me/amotahar

    آخرین ویرایش: دوشنبه 15 مهر 1398 06:33 ق.ظ
    ارسال دیدگاه

  • جزای ملّت فروش!
    حكایت

    می‌گویند روزی برای سلطان محمود غزنوی كبكی را آوردند كه لنگ بود.
    فروشنده برای فروشش قیمت زیاد می‌خواست.
    سلطان محمود حكمت قیمت زیاد كبک لنگ را جویا شد.
    فروشنده گفت: «وقتی دام پهن می‌كنیم برای كبک‌ها، این كبک را نزدیک دام‌ها رها می‌كنم. آواز خوش سر می‌دهد و كبک‌های دیگر به سراغش می‌آیند و در این وقت در دام گرفتار می‌شوند.
    هر بار كه كبک را برای شكار ببریم، حتماً تعدادی زیاد كبک گرفتار دام می‌شوند.»

    سلطان محمود امر به خریدن كرد و خواستار كبک شد.
    چون قیمت را به فروشنده دادند و كبک به سلطان، سلطان تیغی بر گردن كبک لنگ زد و سرش را جدا كرد.
    فروشنده كه ناباوارنه سر قطع شده و تن بی‌جان كبک را می‌دید، گفت این كبک را چرا سر بریدید؟

    سلطان محمود گفت: «هر كس ملت و قوم خود را بفروشد، باید سرش جدا شود!

    آخرین ویرایش: یکشنبه 14 مهر 1398 08:43 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • #سیاه_نمایی/4 

    شباهت رای دادن با هُل دادن خودرو!

    گفت: از این پس تا نظارت استصوابی لغو نشود و مطمئن نشوم که انتخابات مهندسی نمی شود، در انتخابات شرکت نمی کنم.

    گفتم: مشارکت مردم در انتخابات نماد فرهنگ و تمدّن یک ملّت و از ارکان دموکراسی است.بدون شرکت مردم در انتخابات اصلاً مردم سالاری تحقّق نمی یابد.

    گفت: وقتی حکومت انتخابات را مهندسی کند،نمایندگان وامدار قدرت اند،نه مردم!

    کار حاکمان شبیه کار راننده است که  خودروش خاموش شده و به هُل دادن عدّه ای نیاز دارد. 

    وقتی مردم جمع می شوند و با هُل دادن خودروی او را روشن کردند،راننده گازش را می گیرد و می رود تا چهار سال دیگر!!

    دیگر کاری با مردم ندارد!

    گفتم: باز هم #سیاه_نمایی کردی؟

     

    #شفیعی_مطهر

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

     https://t.me/amotahar

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  کوزۀ درون

    قورباغه به کانگورو گفت: 

    من و تو می توانیم بپریم. پس اگر با هم ازدواج کنیم بچه مان می تواند از روی کوه ها یک فرسنگ بپرد، و ما می توانیم اسمش را «قورگورو» بگذاریم.

    کانگورو گفت: "عزیزم" چه فکر جالبی! من با خوشحالی با تو ازدواج می کنم اما درباره ی قورگورو، بهتر است اسمش را بگذاریم «کانباغه».

    هر دو بر سر «قورگورو» و «کانباغه» بحث کردند و بحث کردند.

    آخرش قورباغه گفت: برای من نه «قورگورو» مهم است و نه «کانباغه». اصلا من دلم نمی خواهد با تو ازدواج کنم.

    کانگورو گفت: بهتر.

    قورباغه دیگر چیزی نگفت. کانگورو هم جست زد و رفت. آن ها هیچ وقت ازدواج نکردند، بچه ای هم نداشتند که بتواند از کوه ها بجهد و تا یک فرسنگ بپرد. چه بد، چه حیف که نتوانستند فقط سر یک اسم توافق کنند.

    این قصه ی زیبا از شل سیلور استاین مفهوم جالبی دارد.

    «پتانسیل موجود برای دستاوردهای بزرگ، قربانی اختلاف نظرهای کوچک می شود.»

    هر آدمی درون خود کوزه ای دارد که با عقاید، باورها و دانشی که از محیط اطرافش می گیرد پر می شود. این کوزه اگر روزی پر شود یاد گرفتنِ آدمی تمام می شود. نه که نتواند، دیگر نمی خواهد چیز بیشتری یاد بگیرد. پس تفکر را کنار می گذارد و با تعصب از کوزه ی باورهایش دفاع می کند و حتی برای آن می میرد اما آدم غیرمتعصب تا لحظه ی مرگ در حال پر کردن کوزه است و صدها بار محتوای آن را تغییر می دهد.
    اگر شما مدتی ست که افکارتان تغییر نکرده، بدانید که این مدت فکر نکرده اید. آب هم اگر راکد بماند فاسد می شود!
    آنچه ما را ویران می کند باورهای غلط و تعصباتی است که به خودمان اجازه ی دگربینی و دگرگونی آن ها را نمی دهیم.

    به قول نیچه: «باورهای غلط از حقایق خطرناک, ویران کننده ترند.»

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  • «مصلوبان ِتیرهایِ توهم»


    محمد القحطانی به اتفاق چند نفر از مریدان خود، در سال ۱۴۰۰ هجری قمری به خانه کعبه یورش برد و آنجا را اشغال کرد. او گفت، من مهدی موعودم و ظهور کرده‌ام!

    عده‌ای سخن او را پذیرفتند چرا که موهایی مجعد و چشمانی نافذ و چهره‌ای شبیه به آنچه که از پیامبر اسلام روایت شده بود، داشت.
    او باور کرده بود که مهدی موعود(عج) است.
    کماندوهای عربستانی و پاکستانی او را با اولین شلیک‌های خودشان آبکش کردند در حالی که از جلوی سربازان نمی گریخت.
    نه به خاطر شجاعت یا از خود گذشتگی، بلکه به این دلیل که در توهم آسیب ناپذیری بود.


    مردی جوان در آمریکا به بانکی دستبرد زد و با پول‌های دزدی به خانه‌اش رفت!
    پلیسِ شگفت‌زده، چند ساعت بعد او را در حالی که در خانه‌اش روی کاناپه لم داده بود دستگیر کرد.  جالب اینجا بود که سارق می‌پرسید:
    چطور مرا پیدا کردید؟
    من که به صورتم آب لیمو مالیده بودم!

    به او گفته بودند که مالیدن آب لیمو به صورت، دید دوربین‌های مدار بسته را کور می‌کند!
    او این موضوع را باور کرده بود.


    سید محمدِ مجاهد از عراق به قزوین آمد و بر علیه روس ها اعلام جهاد کرد.
    عباس میرزا شاهزاده دلاور قاجار با دو مشکل اساسی روبرو بود:
    ۱-استنکاف از جهاد، که حکم آن برای مردم عوام، کفر و ارتداد بود.
    ۲-نداشتن سلاح و مهمات و نیروی کارآزموده که از قبل نتیجه جنگ را مشخص کرده بود.
    آب دهان سید محمد مجاهد در حوض مسجد قزوین ریخته بود و عوام کالانعام آن آب را برای تیمن و تبرک به خانه می‌بردند.
    سید محمد مجاهد قویاً به پیروزی اسلام بر کفر ایمان داشت.
    جنگ در گرفت و در نتیجهٔ آن، سرزمینی حاصلخیز، به وسعت نصف اسپانیا از خاک ایران منفک و ملت ایران به صورتی باورنکردنی تحقیر شد.
    سید محمد، به پیروزی اسلام بر کفر باور داشت!

    چند روز پیش (یکشنبه چهارم شهریور) شبکه مستند سیمای جمهوری اسلامی، جوانکی بیست و چند ساله را به عنوان استراتژیست روی سن آورد.
    او در حالی که یقه پیراهنش را سفت بسته بود و آستین‌هایش را  تا کف دست پایین کشیده بود و قنوت‌وار حرف می‌زد گفت:
    موشک حوت ما به سمت ناو هواپیمابر اینتر پرایز شلیک می‌شود!
    لحظاتی بعد حفره‌ای در عرشه ناو ایجاد و سیصد نفر تفنگدار آمریکایی کشته می‌شوند و حدود ۳۰ فروند هواپیما هم نابود می‌شود!
    بعد عینکش را جابه جا کرد و لبخندی زد و گفت:
    تمام!
    ما هم پذیرفتیم و چاشنی کار ایشان هم یک انیمیشن کوتاه بود که در آن چند قایق تندرو با آر پی جی به طرف ناو هواپیمابر حمله می‌کردند و ناو هم در حال سوختن بود.
    دختر دوازده ساله من (کلاس هفتم) از من پرسید:
    بابا این آقا شوخی می‌کند؟ گفتم:
    شوخی می‌کند ولی نتیجه جوک او بیشتر گریه‌آور است تا خنده دار!


    طولانی شد، ببخشایید.
    می‌خواستم بگویم؛
    هیچ عامل یا عنصر یا نهادی نیست که به اندازه اعتقاد و باور ضدِ تفکر باشد.

    اعتقاد به معنای گره بستن است.
    وقتی گره، به اشتباه، و کور و محکم شد، گشودنش شاید فقط توسط مرگ امکان‌پذیر است و بس...

    اعتقاد و باور برای ماندن و راندن به تأیید و تشویق نیازمند است و بدا به حال ملتی که اعتقاد و توهمات یک گروه، توسط انبوهی از  ریاکاران و چاپلوسان تایید و تشویق شود...

    در همه جای دنیا افراد متوهم و متصلب وجود دارند.
    اما تفاوت میان مثلاً اتریش و افغانستان آن است که متوهمین در اتریش به مراکز روان درمانی می‌روند و ملت برای آن ها دل می‌سوزانند و در افغانستان (و شبه افعانستان‌ها) ممکن است پیش‌نماز و مفتی و شیخ الاسلام شوند و یک ملت را با حکم و فتوایی از سر اعتقاد، صدها سال به عقب برگردانند.

    دکتر بهروز صادقی-شهریور ۹۷

    https://t.me/tahlyleejtemaaey

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  بازی اهل سیاست که فریبَ‌ست و ریا


    هرکه شد خام به ‌صد شعبده خوابش کردند
    هر‌که در ‌خواب نشد ،  خانه خرابش کردند

    پشت دیوار خری داغ نمودند و به ما
    وصفی از طعم دل‌انگیز کبابش کردند

    گفته بودند که سازیم وطن همچو بهشت
    دوزخـی پر ز بـلایـا و عذابش کردند

    بازی اهل سیاست که فریبَ‌ست و ریا
    خدمت ِ خلق ستمدیده خطابش کردند

    اول کار بسی وعدۀ شیرین دادند
    آخرش تلخ شد و نقشه بر‌ آبش کردند

    آنچه گفتند شود سرکۀ نیکـو و حلال
    در نهانخانۀ تـزویـر شـرابـش کردند

    ز کـه نالیم که شد غفلت و نادانی ما
    آنچه سرمایۀ ایجاد ِ سرابش کردند

    لب فروبسته ز دردیم و پشیمانی و غم
    گرچه خرسندی و تسلیم حسابش کردند...


    #فرخی_یزدی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  • برهان قاطع فرقه اسماعیلیه

    رحمت‌اله بیگدلی

     امام فخر رازی، فیلسوف، متکلم و مفسر نامدار در جلسات درس خود معمولا در نقد فرقه‌ اسماعیلیه سخن می‌گفت و اظهار می‌داشت:
    «آنان (اسماعیلیه) برهان قاطعی برای اثبات عقاید خود ندارند.»

     از آن‌جایی که ترور مخالفان یکی از روش‌های‌ فرقه اسماعیلیه‌ در تحمیل عقایدشان بر دیگران بود، روزی یکی از شاگردان نفوذی که پنهانی مسلک اسماعیلیه داشت به‌بهانه طرح سوالی محرمانه، امام فخر رازی را به‌گوشه کتابخانه برد و چاقوی تیز و برنده‌ای از لای کتاب بیرون کشید و بر گلوی امام نهاد و گفت:
    «این برهان قاطع (برنده) ما اسماعیلیان است...!»

     از آن پس امام فخر رازی  دیگر در کلاس درس خود حرفی از اسماعیلیه به‌میان نیاورد.
    روزی یکی از شاگردان پرسید:
    «آیا در عقاید حضرت استاد تغییر حاصل شده است که دیگر در رد اسماعیلیه حرفی نمی‌زنند؟»

     امام فخر رازی پاسخ داد: 
    «بله؛ چون اخیرا در نزد ایشان برهان قاطعی را مشاهده کرده‌ام!»

     جالب است که هنوز هم که هنوز است این برهان فرقه اسماعیلیه، قاطع‌ترین برهان برخی افراد و محافل برای تحمیل عقایدشان است و فقط سلاح مورد استفاده از ترور فیزیکی تا ترور شخصیتی، بایکوت‌ مخالفان و منتقدان،  ... متنوع شده است!

     استفاده از برهان قاطع فرقه اسماعیلیه‌ مختص‌ جریان و زمان‌ خاصی نیست و نوعی فرهنگ است. این‌ برهان قاطع امروز هم در نزد اصولگرایان و هم اصلاح‌طلبان و هم سایر جریان‌‌ها هم در قبال خودی‌ها و هم دیگران کاربرد فراوانی دارد‌!

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 10 مهر 1398 07:45 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 414 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو