گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سه خاطره و یک نتیجه

تاریخ:یکشنبه 22 اسفند 1395-09:14 ق.ظ


سه خاطره و یک نتیجه

یک: ساعت دوازده یک شب بود که از حدود پارک وی با فشار و هل و آقا برو جلو، آقا برو جلو، سوار اتوبوس بی آر تی شدم و اتوبوس به سمت جنوب راه افتاد. قسمت مردانه بیش از حد شلوغ و فشرده بود. اکثرن هم کارگرهایی بودند که در آن ساعت شیفت کاری شان تمام شده، عازم خانه بودند. بوی عرق و کمبود اکسیژن آزار دهنده بود.
    برعکس قسمت مردانه، در قسمت زنانه هفت هشت زن بیشتر نبود. چند تا از مردها از زیر میله رد شدند و به قسمت زن ها رفتند. دختر خانمی که این عقب روی صندلی نشسته بود، داد و بیدادش درآمد که: 

برای چه آمدید این طرف؟ برگردید سر جایتان. 

مردها اول اعتنایی به اعتراض او نکردند. با بالا گرفتن اعتراض دخترک، یکی از کارگرها گفت: خانم عزیز، ما که جای شما را تنگ نکرده ایم. ما این وسط ایستادیم. 

دختر این بار راننده را تهدید کرد. راننده نگه داشت و آمد و از مردها خواهش کرد به قسمت خود برگرداند و  گفت: 

این خانم شماره مرا گزارش کند، پدر مرا در می آورند.
     پیرزنی که پهلوی دختر نشسته بود به او گفت: 

مادر جان چکارشان داری؟ آن ها که مزاحم ما نیستند. نمی بینی کارگرند، خسته اند، خواب در چشمانشان موج می زند؟ 

دختر گفت: صحبت این حرفا نیست. مسأله این است که ما باید از حق و حقوق خودمان دفاع کنیم.
     من که تا این موقع با کمال سکوت شاهد ماجرا بودم، دیگر نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم. گفتم: 

خانم محترم، اینجا ساعت یک نصفه شب جلوی یه عده کارگر بدبخت یاد حق و حقوقت افتادی؟ انتخاب همین لباسی که تنته جزو حقوقت نیست؟ اون جا که تو ورزشگاه راهت نمیدن یاد حق و حقوقت نیفتادی؟ وقتی گفتن خانوما دوچرخه سواری ممنوع چیزی از حقوقت به خاطرت نیومد؟ می‌دونی دیه تو نصف همون کارگریه که انداختیش اونور؟ می‌دونی ارث تو نصف داداشته؟ می‌دونی بدون اجازه شوهرت نمی‌تونی گذرنامه بگیری؟ می دونی حق خیلی از مشاغلو نداری؟ می‌دونی حق تحصیل تو سی و شش دانشگاه رو نداری؟ اصن از لیست رشته های تحصیلی ممنوع برای خانم ها خبر داری؟ اینارو می دونی؟ می دونی؟ اگه نمی‌دونی بدون. اگه می‌دونی برو احقاق حقتو از اون جا شروع کن بعد بیا اینجا یقه این بدبختا رو بگیر. اینا هم مثه تو حقشون ضایع شده که برا چندر غاز تا این وقت شب سگ دو میزنن.

     دو: روی در آسانسور دادگاه شهید صدر یه کاغذ آ چهار چسبوندن که روش نوشته: ظرفیت چهار نفر. بعد هم با خودکار نوشتن: در صورت رعایت نکردن، مسئولیت هر گونه حادثه با خود شماست.
     روزی به همراه دو آقا که با خودم می‌شدیم سه تا، از بالا می آمدیم پایین. طبقه دوم آسانسور ایستاد و دو خانم خواستند وارد شوند. یکی از آقایان اعتراض کرد و گفت: ببخشید خانم، ظرفیت آسانسور چهار نفر است.
     گفتم: اشکالی نداره خانم بفرمایید تو. تو قانون این دادگاه شما دوتا خانم، یه آقا حساب میشید.

سه: خانم ... که در دانشگاه استرالیا استاد زبان فارسی است، تعریف می‌کرد که برای یک استشهاد محضری برای پرونده ای به ایران آمدم. محضردار گفت: متاسفم، شهادت شما قابل قبول نیست، چون زن هستید. یا باید شاهد مرد بیاورید یا دو تا زن. خلاصه کار من با مشکل مواجه شد. آخر سر محضردار این مشکل قانونی را به راحتی حل کرد. بیست تومان به آبدارچی داد. او هم به جای من امضا کرد.
در کشوری که امضای آبدارچی بی سواد مرد از امضای دکتر ادبیات زن معتبرتر است:
«روز جهانی زن مبارک»

محمدرضا عالی پیام (هالو)



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معلم پرورشی!

تاریخ:شنبه 21 اسفند 1395-11:16 ق.ظ

 معلم پرورشی!

 

دوستان! یه خاطره تعریف کنم، بخندید :

اوایل شروع کارم یکی از روستاها تدریس می کردم...

یک روز پدر یکی از دانش آموزان اخراجی که به مدرسه احضار شده بود.
دلیل اخراج فرزندش را از مدیر دبیرستان پرسید و مدیر به او گفت :
معلم پرورشی پسر شما را اخراج کرده است!"

تا اینو گفت، پدر دانش آموز زد زیر خنده و خنده!!!

معلما و مدیر متعجب شدند و پس از مهلتی، مدیر با تعجب به او گفت :
برای چی می خندید؟!!!

پدر دانش آموز اخراجی گفت :
و الله ما ماهی پرورشی، میگو پرورشی و ... دیده و شنیده بودیم، اما معلم پرورشی ندیدیم و نشنیدیم.

این رو که گفت همه تو دفتر زدند زیر خنده!!!

خلاصه، مشکل پسره هم حل شد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دلیل از این بالاتر ؟!

تاریخ:شنبه 21 اسفند 1395-08:11 ق.ظ

دلیل از این بالاتر ؟!


محمدرضا پهلوی از جمله کسانی بود که می گفت امام زمان (ع) را ملاقات کرده است و در کتاب "ماموریت برای وطنم" چند و چون این ملاقات را نوشته است . به این که این اتفاق افتاده یا خیر؟ کار نداریم .
 این تصورات یک عوارض جانبی هم داشت ، از جمله یکی از معلمین همکار ما در وزارت آمورش و پرورش می گفت :

پیش از انقلاب معلم تعلیمات دینی بودم ، شاگردی سخت شلوغ کننده بود و در کلاس گرفتاری به وجود می آورد . نه خود درس می خواند و نه می گذاشت دیگران بفهمند .
 به هزار وسیله متوسل شدم که او را ساکت کنم ، ولی هر روز تدبیر و شیطنت تازه ای به کار می برد .
 تصمیم گرفتم در امتحان او را تجدید کنم ، شاید تنبیه شود . امتحان کتبی بود . سوال مشکل دادم که بچه ها دلایل حضور دائمی امام زمان را به تفصیل بنویسند ، و دو صفحه کاغذ هم به بچه ها دادم که هر چه بیشتر بتوانند بنویسند ، و مطمئن بودم که آن بچه شیطان پیش از دو سه سطر بی سر و بن و پراکنده نمی تواند بنویسد .
اتفاقا همین طور هم شد ، و اولین کسی بود که ورقه را داد و دیدم تنها دو سطر نوشته ، و بلافاصله از در خارج شد . 

خوشوقت شدم که بتوانم او را گوشمالی سخت بدهم ، دیگر عینکم را از جیب در نیاوردم که ببینم چه نوشته است ، بچه های دیگر هم به تدریج ورقه ها را دادند و روی آن گذاشتم و ورقه ها را بردم به خانه که تصحیح کنم ، شروع کردم به خواندن و نمره دادن ، تا رسیدم به ورقه آن شاگرد شیطان ، از تحیر مات و مبهوت شدم .
 می دانید چه نوشته بود ؟ نوشته بود :
به عقیده من امام زمان حتما زنده هستند و حضور دارند ، به دلیل آن که اعلی حضرت همایونی شاهنشاه آریامهر ارواحنا فداه ، ایشان را ملاقات فرموده و در کتاب ماموریت برای وطنم آن را یادآور شده اند و دلیل از این بالاتر ؟
خوب حالا مرد می خواست بتواند این شاگرد را تجدید کند !
 از ترس یک نمره قبولی دادم و زیرش نوشتم حرامت باشد ! و تمام شد.



دکتر باستانی پاریزی

کلاه گوشه نوشیروان



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زاویه‌ی دید!

تاریخ:چهارشنبه 18 اسفند 1395-12:12 ب.ظ

زاویه‌ی دید!

 

بعد از نمایش یک فیلم ایرانی، با دوستان خارجی نشسته بودیم به گفتگو،
 
یكیشان پرسید :
آن پسرک سر چهار راه چه می‌فروخت؟ مواد مخدر بود یا...
من پاسخ دادم : فال می ‌فروخت.
پرسید: فال چیه؟
گفتم شعر، شعرهای شاعر بزرگمان حافظ.
با هیجان گفت : یعنی شما از كشوری می‌آیید كه در خیابان‌هایش شعر می‌فروشند و مردم عادی پول می‌دهند و شعر می‌خرند؟!!!

او می‌رفت سر میزهای مختلف و با شگفتی این را به همه می‌گفت و این یعنی زاویه‌ی دید.
یكی سیاهی می‌بیند، دیگری زیبایی‌."

 اصغر فرهادی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نمایان شدن موی زنان!

تاریخ:سه شنبه 17 اسفند 1395-09:48 ق.ظ

 نمایان شدن موی زنان!

شعر طنز :

گویند که هر درد و بلایی به جهان است
تقصیر نمایان شدن موی زنان است

چون شال زنان رفته عقب توی خیابان
وضعیت اقلیم چنین در نوسان است

کولاک به پا گشته به ایلام و سنندج
در حاشیه لوت ببین سیل  روان است

عریان شده گیسوی زنی بر لب یک رود
این جرم و گنه موجب خشکیدن آن است

از لرزش اندام زنی بوده به یک رقص
گر زلزله در جهرم و رشت و همدان است

افتاده اگر آتش قهری به پلاسکو
چون موی زنان در ملاء عام عیان است

یا جام شرابی شده نوشیده به یک بزم
طوفان شن و ماسه به اهواز وزان است

یک خواب بدی دیده بزرگی که ز ساپورت
آتش ز دماوند به حال فَوَران است

گویی که خداوند فقط داخل ایران
آن هم فقط از پوشش زن ها نگران است!

شاعر؟



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

....به دردت می خورد!!

تاریخ:یکشنبه 15 اسفند 1395-10:51 ق.ظ

 ....به دردت می خورد!!

 

رفت و آمدهای استانی به دردت می خورد
لطف های مفت و مجّانی به دردت می خورد

توی پوسترهای تبلیغاتی ات امروزه روز
ژست با حالات عرفانی به دردت می خورد

ابتدای لیستِ اشخاصِ هوادارت، درشت
چاپ نام چند روحانی به دردت می خورد

تا شوی محبوب تر در جمعِ اهلِ سینما
هدیه ای مانند تهرانی به دردت می خورد

در سخنرانیِ پر شور خودت بین عوام
واژه هایی مثل ارزانی به دردت می خورد

گاهگاهی هم برای جذب اوباش محل
فحش های چاله میدانی به دردت می خورد

تا بچسبانند تصویر تو را در سطح شهر
کارگر از نوع افغانی به دردت می خورد

با هواداران احزاب مخالف، در خفا
رفت و آمدهای پنهانی به دردت می خورد

چفیه و ریش و عقیق و ظـاهری ژولیده با
هرچه از این دست می دانی به دردت می خورد

با تظاهر می شود جمعیّتی را خام کرد
داغ مُهری روی پیشانی به دردت می خورد

تا تو را فعّال بشناسند جمعی ساده لوح
کار، در یک روز بارانی به دردت می خورد

مثل احمد طبعِ طنّاز و زبانی تند و تیز
در خلال هر سخنرانی به دردت می خورد



احمد مغاره



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امام جمعه و شراب کهنه

تاریخ:یکشنبه 15 اسفند 1395-10:25 ق.ظ


امام جمعه و شراب کهنه

میرزا آقاخان کرمانی حکایتی در خصوص امام جمعه تهران نقل کرده است که:
امام جمعه تهران به بیماری عظیم افتاد و دکتر تولوزان پزشک مخصوص ناصرالدین شاه را به عیادت وی آوردند. بعد از معاینه دکتر خوردن شراب کهنه تجویز کرد. امام جمعه گفت :
اگر بخورم، به جهنم خواهم رفت. 

دکتر گفت: اگر نخورید، زودتر خواهید رفت.

باده را خوانی حرام و خون مردم را حلال
با چنین حالت عجب کز حق بهشتت آرزوست
بس شگفتی دارم از این رای و روی تیره، من
کز وصال حور عین با روی زشتت آرزوست



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

توسط کدام گروه می خواهید چاپیده شوید؟!!

تاریخ:شنبه 14 اسفند 1395-09:43 ق.ظ

توسط کدام گروه می خواهید چاپیده شوید؟!!


"وودی آلن" فیلمی داره به نام "پول رو بردار و فرار کن ، سام"!

در صحنه ای از فیلم ، اون به همراه سه نفر دیگه با اسلحه وارد بانکی میشن جهت سرقت .

از شانس بدشون همون لحظه یه باند دیگه هم با اسلحه وارد همون بانک میشن جهت سرقت .

با هم بحثشون میشه و رهبر هر دسته ای معتقده باند اون زودتر اقدام کرده و حق اوناست که بانک رو بزنن .

آخرش به این نتیجه می رسن که از کارمندا و مشتریای بانک نظرخواهی کنن که: 

آیا شما دوست دارین توسط این گروه چاپیده بشین یا اون گروه ؟!

 

حالا مظاهر و مصادیق دموکراسی در بسیاری از کشورهای توسعه نیافته این گونه تبلور می یابد!!

ای ملت!

شما آزادید که رای بدهید توسط کدام گروه می خواهید چاپیده شوید؟!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پاسخ دونالد ترامپ به نامه احمدی نژاد!

تاریخ:جمعه 13 اسفند 1395-07:16 ق.ظ

پاسخ دونالد ترامپ به نامه احمدی نژاد!

طنز


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نه از ما ؛ نه از تو!

تاریخ:پنجشنبه 12 اسفند 1395-10:39 ق.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :294
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------