گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تنها احمق کلاس!!

تاریخ:یکشنبه 7 آذر 1395-06:17 ب.ظ



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حقوق شهروندی در نگاه محمد(ص)

تاریخ:یکشنبه 7 آذر 1395-09:27 ق.ظ

حقوق شهروندی در نگاه محمد(ص)


رسول‌ اکرم (ص) فرمود: 

هر شهروند(مومن) بر گردن دیگری سی حق دارد که جز با انجام آن ها یا بخشش طرف راه نجات ندارد:

 1- لغزش‌های او را ببخشد. 

2- بر گریه و اندوه او رحم کند.

 3- اسرار و رازهای او را پنهان بدارد.

 4- از اشتباهات او در گذرد.

 5- عذر او را بپذیرد.

 6- در غیابش از او دفاع کند و از غیبت او جلوگیری نماید.

 7- همیشه خیرخواه او باشد.

 8- دوستی او را حفظ کند. 

 9- پیمان‌ها و تعهدات او را محترم بشمارد.

 10- در موقع بیماری از او عیادت و دیدن کند.

 11- در مراسم مرگ و عزایش شرکت کند.

 12- به دعوت او پاسخ مثبت بدهد.

 13- هدیه و تحفه او را بپذیرد. 

14- احسان و هدیه او را جبران کند.

 15- نعمت و نیکی او را پاسخ گوید.

 16- او را به نیکی یاری و مدد کند.

 17- از همسر او حمایت و حفاظت کند.

 18- حاجت و نیازمندی او را برآورد.

 19- شفاعت و وساطت او را بپذیرد.

 20- به هنگام عطسه به او رحمت فرستاده و دعا کند.

 21- گمشده او را پیدا کند (گمشده او را معرفی کند).

 22- سلام او را پاسخ گوید.

 23- با او پاکیزه صحبت کند.

 24- در مقابل احسان و نیکی او متقابلاً احسان و نیکی کند.

 25- سوگندهای او را تصدیق نماید.

 26- او را دوست بدارد و دشمن ندارد.

 27- او را یاری کند چه ظالم و ستمگر باشد و چه مظلوم و ستمدیده، اما یاری او به هنگام ستمگری بدین طریق است كه او را از ظلم و ستم باز دارد و یاری به هنگام مظلومی و ستم‌دیدگی به این صورت است که او را در گرفتن حق خود یاری و مساعدت کند.

 28- او را تسلیم دشمن نکند و خوار نگرداند.

 29- هر خیر و نیکی که برای خود می‌خواهد، برای او نیز بخواهد.

 30 – هر بدی و شری كه خود را از آن دور می‌كند، برای او نیز نخواهد و آرزو نكند.

پیامبر(ص) فرمود:

 مسلمان برادر مسلمان است به او ستم نمی‌كند و دشنام نمی‌گوید. هر آن كه در برآوردن نیازمندی برادر دینی خود گام بردارد، خداوند حاجت‌های او را برآورد و هر كه غم و اندوه مسلمانی را برطرف كند، خداوند در عوض آن، گرفتاری‌ها و اندوه‌های او را در روز قیامت برطرف می‌كند و هر كه عیب مسلمانی را پرده‌پوشی كند، خداوند در روز قیامت بر روی عیوب او پرده كشد.

پیامبر (ص) فرمود:

 ای مردم! همدیگر را دشمن ندارید و حسد نورزید و پشت به هم نکنید و ای بندگان خدا! برادر هم باشید و هیچ مسلمانی نمی‌‌تواند بیشتر از سه شب برادرش را ترک گفته و با او به حالت قهر باشد.

در جای دیگر فرمود:

 هر آن‌که با مؤمنان با لطف و مدارا رفتار کند، یا برای رفع نیازمندی دنیوی و اخروی آن ها اقدامی نماید، بزرگ باشد، یا کوچک، مهم یا ناچیز، بر خدا است که در روز قیامت خدمت‌گزاری برایش فراهم سازد که او را خدمت کند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دل بستن و جان را رستن!

تاریخ:شنبه 6 آذر 1395-10:09 ق.ظ

دل بستن و جان را رستن!

"آسمان زیر پر و بال من است"

این سخن را مرغکی با سنگ گفت

آسمان با این بلندی 

کوه با این ارجمندی

ابر با این اوج 

دریا با هزاران موج

جنگل و صحرا و دشت و دره

سرتاسر همه زیر پر و بال من است

ای سیه دل سنگ سنگین!  

ای سراسر نفرت و نفرین!

و ای آرام آشفته!  

و ای خاموش خفته!

تو نمی دانی چرا این راز را؟ 

و قدرت پرواز را؟

زیرا که تو دل بسته ای بر خاک و...

من جان رسته ام از خاک!

                            شفیعی مطهر



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مردم قدر نشناس

تاریخ:شنبه 6 آذر 1395-09:48 ق.ظ


مردم قدر نشناس 

نمونه کوچکی از زندگی یک ملت!!!
Похожее изображение


شادروان حبیب یغمائی تعریف می کرد:
در دوره رضاشاه کبیر که عزا داری، سینه زنی، و قمه زنی ممنوع شده بود، یک روز ملک الشعرای بهار به شوکت الملک ( امیر بیرجند ) گفته بود: 

سپاس خدای را که در این دیار هم برق دارید، هم آب، هم مدرسه، هم سالن نمایش، همه چیز دارید. این که بعضی ها هنوز شکایت می کنند دیگر چه می خواهند؟ شوکت الملک گفته بود: این ها برق نمی خواهند- این ها محرم می خواهند.! این ها مدرسه نمی خواهند،روضه خوانی می خواهند. کربلا را به این ها بدهید، همه چیز داده اید!!
Картинки по запросу
حبیب یغمائی متعلق به کوره دهی بود به نام " خور " و خیلی به آنجا عشق می ورزید. در آنجا درمانگاه و کتابخانه و مدرسه ای ساخت و برای آبادانی آنجا جلوی هرکس و ناکسی ریش به خاک مالید و زانو زد. مهم تر آن که کتابخانه ای درست کرد و همه کتاب های خطی اش را که در طول عمر با خون دل جمع آوری کرده بود، به آنجا منتقل کرد و وصیت کرد بعد از مرگش او را آنجا دفن کنند.
می دانید مردم قدر شناس(!!!) خور با جنازه اش چه کردند؟؟ 

وقتی پیکر نحیف و رنج کشیده اش را با کاروانی متشکل از شاگردانش، دکتر اسلامی، دکتر باستانی پاریزی، دکتر زرین کوب، سعیدی سیرجانی و دیگر چهره های نامدار وطن ما به روستای خور رسید، همان کودکانی که در مدرسه " یغمائی " درس خوانده و یا می خواندند، و همان مردمانی که در درمانگاهش درد های خود و عزیزانشان را درمان کرده بودند، چه که نکردند ( !!!). 

به فتوای آخوند همان روستا، دامنشان را پر از سنگ ریزه کردند تا جنازه این خدمتگزار صدیق به فرهنگ ایران را سنگباران کنند. دردناک تر آن که پس از دفن جنازه، فرزندانش دو سه روزی در مقبره اش کشیک دادند، مبادا پیکرش را از زیر خاک بیرون بیاورند و به لاشخورها بدهند.

با تاثر فراوان باید اذعان کرد که میهن ما از این ناسپاسی ها و قدر نشناسی ها بسیار دارد که خود عاملی است بسیار مهم در عقب مانگی ما از کاروان تمدن. کسانی که نمی دانند، تصور می کنند می دانند.

بد ترین نوع بی سوادی، بی سوادی اجتماعی و سیاسی است. نمی دانند که هزینه های زندگی ( قیمت نان-مسکن- دارو و درمان و.... ) همگی به تصمیمات سیاسی وابسته هستند. برخی حتی به جهالت اجتماعی و سیاسی خود افتخار می کنند و می گویند : از سیاست بیزارند.
" برتولت برشت " می گوید: شهر وندان نادان توجه ندارند که فحشا، اعتیاد، کودکان خیابانی، فساد و سایر بد بختی های اجتماعی نتیجه مستقیم بی توجهی به " سیاست " است.

اگر این متن ارزش خوانده شدن دارد، به نام یک ایرانی با فرهنگ با انتشار آن اجازه دهید آزادانه به زندگی خود ادامه دهد و آموزه ای باشد برای آیندگان.

شعر زیبای روباه و زاغ از سروده های آن مرحوم است.
Картинки по запросу
#کانال_آزادی
 

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سخت ترین کار دنیا

تاریخ:شنبه 6 آذر 1395-07:34 ق.ظ

 سخت ترین کار دنیا

 

https://scontent.cdninstagram.com/hphotos-xtp1/t51.2885-15/s480x480/e35/12063232_1095765143808129_48103415_n.jpg


شازده کوچولو به سیاره دوم رفت. آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی می کرد.
بعد از ملاقاتی کوتاه , شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند.
اما فرمانروا که دلش می خواست او را نگه دارد، گفت:
نرو, تورا وزیر دادگستری می کنیم.

شازده کوچولو گفت: اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم !
فروانروا گفت:
خب, خودت را محاکمه کن!
 این سخت ترین کار دنیاست! این که بتونی درباره خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت رو محاکمه کنی...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﻠﺖ ﻣﺎ !

تاریخ:جمعه 5 آذر 1395-08:12 ق.ظ


قسمتی از کتاب #ما_چگونه_ما_شدیم

ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﻠﺖ ﻣﺎ !


ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻨﮕﺪﺳﺘﯽ ﻭ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﻌﯿﺸﺖ ﺟﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﻟﺐ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ، ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺩﻩ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺁﻣﻼ، ﻓﺸﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺗﻨﮕﻨﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ ! ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻥ ﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ ، ﺯﯾﺮﺍ ﺣﺘﯽ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﻧﺎﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ .
... ﺑﺎ ﺯﻥ ، ﺷﺶ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻗﺪ ﻭ ﻧﯿﻢ ﻗﺪ ، ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺍﺗﺎﻕ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﺨﺮﻭﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺁﺏ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﻥ ﭼﮑﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .
ﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺐ ﻭﻗﺘﯽ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﻢ ، ﭘﺎﯼ ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ .
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺤﻤﻞ ﻧﯿﺴﺖ . . . ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ، ﮐﻪ ﻣﻘﺮﺏ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺗﺎ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺷﻔﺎﻋﺖ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﮔﺸﺎﯾﺸﯽ ﺩﺭ ﻭﺿﻊ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺣﺎﺻﻞ ﺷﻮﺩ !
ﺁﺧﻮﻧﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯼ ؟
ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ :
ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭ ﻭ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﯾﮏ ﮔﺎﻭ ، ﯾﮏ ﺧﺮ ، ﺩﻭ ﺑﺰ ، ﺳﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ، ﭼﻬﺎﺭ ﻣﺮﻍ ﻭ ﯾﮏ ﺧﺮﻭﺱ ﺍﺳﺖ .
ﺁﺧﻮﻧﺪ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺷﺮﻁ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻫﯽ ﻫﺮﭼﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﯽ !
ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ ، ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﺷﺮﻁ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩ . . . !
ﺁﺧﻮﻧﺪ ﮔﻔﺖ :
ﺍﻣﺸﺐ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﺪ ﺑﺨﻮﺍﺑﯿﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺎﻭ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺒﺮﯼ !
ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﺮﺁﺷﻔﺖ ﮐﻪ :
ﺁﻣﻼ ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺁﻥ
ﺟﺎ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ . ﺗﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻭ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺒﺮﻡ ؟ !
ﺁﺧﻮﻧﺪ ﮔﻔﺖ : ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﯼ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯽ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﮐﻤﮏ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ !
ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ، ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﻭ ﻧﺰﺍﺭ ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺩﯾﺸﺐ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﺑﺨﻮﺍﺑﯿﻢ . ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﻭ ﻟﮕﺪﺍﻧﺪﺍﺯﯼ ﮔﺎﻭ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺣﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ .
ﺁﺧﻮﻧﺪ یک باﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻗﻮﻝ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺍﻣﺸﺐ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﮔﺎﻭ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺧﺮ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺒﺮﯼ !
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺍﺯ ﻭﺿﻊ ﺧﻮﺩ ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ، ﺍﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺒﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻫﻢ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺷﺪﻧﺪ !
ﺭﻭﺯ ﺁﺧﺮ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﮔﻮﺩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ، ﺳﺮﺍﭘﺎﯼ ﺯﺧﻤﯽ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﭘﺎﺭﻩ ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﭘﺬﯾﺮ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺭﯾﺶ ﺧﻮﺩ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺩﻭﺭﻩ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﮔﺸﺎﯾﺸﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺣﺎﺻﻞ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ !!!

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺷﺐ ﮔﺎﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ !
ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﻣﻌﮑﻮﺱ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ، ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﺎﺭﺝ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺣﯿﻮﺍﻥ ، ﺧﺮﻭﺱ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪ .
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺭﻓﺖ ، ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﻭﺿﻊ ﺍﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ :
ﺧﺪﺍ ﻋﻤﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﺪ ﺁﻣﻼ ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪت ها ، ﺩﯾﺸﺐ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ !
ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺯﺑﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﻨﻢ !
ﺁﻩ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﯾﻢ !!!
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯ ﻣﻠﺖ ﻣﺎ


برگرفته از کتاب ما چگونه ما شدیم(دکتر صادق زیباکلام)



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

راه من با راه تو هر دو خطاست!

تاریخ:جمعه 5 آذر 1395-07:07 ق.ظ

راه من با راه تو هر دو خطاست!


بود اندر راه خود حاجی رجب
تسبیح اندر دست و اورادی به لب
دید شخصی در رهش با کیف و ساک
آستین کوتاه و بودش یخه چاک
تا که حاجی دید،پرسید ای پسر
من گمانم عازمی بهر سفر
گفت ای حاجی گمانت نیک بود
آفرین بر هوش تو،صدها درود
می روم خارج برای عشق و حال
تا ببینم مردم صاحب جمال
می روم با دیده بینم صد هنر
هم لب خندان و هم رقص کمر
گفت حاجی! زود استغفار کن
از جنین گفتارخود رو عار کن
پول خود را صرف الواطی نکن
ای پسر بهر خدا لاتی نکن
همچو من رو سوی حج و کربلا
گر که خواهی دور گردی از بلا
من همه ساله زیارت می کنم
قسمت خود این سعادت می کنم
داد پاسخ آن جوانِ در سفر
فرض کردی بنده هستم بی خبر؟
من همی دانم که راه من خطاست
ای رجب را تو هم چون راه ماست
تو رَوی هر ساله حج و کربلا
من شوم عازم سوی آنتالیا
پول هایی که من و تو می بریم
جنس بنجالی که آنجا می خریم
گر شود مجموع این ارز و دلار
بهر این مِلت یقین آید به کار
نه کسی بی نان نهد سر بر زمین
نه دلی از فقر گردد پر ز کین
نه کند کس خود فروشی بهر نان
نه شود بر دوش کس بار گران
لیک فرق است بین من با تو بدان
بس تفاوت از زمین تا آسمان
تو بخوانی خویش را مرد خدا
در سخن هستی تو بس پر مدعا
لیک من بر مدعایی نیستم
هر چرا گویم بر آن می ایستم
من نه تسبیحی به دست،و نه عبا
هست بر دوشم،و نعلینی به پا
نه ریا کارم،و نه تزویرگر
نه فکنده دام در راه بشر
هر چه دارم بر زبان خود یقین
بر دل من نیز باشد این چنین
وای بر آن ها که در ظاهر چو میش
باطن آن ها چو گرگ تیز نیش
راه من با راه تو هر دو خطاست
بین من با تو قضاوت با خداست
بر خطای خویش دارم اعتراف
رو چو ظاهر،کن درون خویش صاف


4 آذر 1395.فیروز بشیری



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ریشه چند ضرب المثل

تاریخ:پنجشنبه 4 آذر 1395-08:28 ق.ظ

ریشه چند ضرب المثل


ادامه مطلب

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

" اندوه ایران "

تاریخ:چهارشنبه 3 آذر 1395-11:37 ق.ظ

" اندوه ایران "


تقدیم به شاعر در بند سید‌محمدرضا عالی‌پیام (هالو)
 

ای شاعران جیره‌خوار حلقه در گوش
تا کی تنور شعرتان سرد است و خاموش؟

از اولش هم مرد این میدان نبودید!
از درد ایران کی شما شعری سرودید؟

گاهی تنور شعرتان هم شعله‌ور بود...
سهم عرب اما از این نان بیشتر بود؛

خوب است تا یاد آورم شعر شما را:
«جانان من اندوه لبنان کشت ما را»!

«باید به سینه رفت زین‌جا تا فلسطین»!
مضمون دیوان شما یک عمر بود این

«جانان من برخیز بر جولان برانیم
زآنجا به جولان تا خط لبنان برانیم»!

«مقصد دیار قدس، همپای جلودار»! ...
شاعر! ز بیگانه‌نوازی دست‌بردار

ناموس ایران دارد عزم تن‌فروشی
تو بهر مادرهای سوری! در خروشی!؟

افسوس، ما اندوه ایران را ندیدیم
اشک خیابان‌ْخواب‌هامان را ندیدیم

- وقتی به برق سکه در پاکت، بخندیم
باید دهان و چشم‌هامان را ببندیم-

دردا که برق سکه‌هاشان کورمان کرد
فرسنگ‌ها باز از حقیقت دورمان کرد

ای وای ما از این همه بی‌دردی ما
ای وای ما از این همه نامردی ما

مام وطن دِق کرد و ماها شاد بودیم
هالو به زندان رفت و ما آزاد بودیم

ما زَهره‌ی فریاد‌کردن را نداریم
ما در سکوت آخر یقین جان می‌سپاریم

این بغض‌های در گلو محصول درد است
با داس فریادش بیاید هر که مرد است

وقتش شده تا واکنی لب از شکایت
اینجا سکوتت هست تعبیرش رضایت

با نام دین بر دوش «عَلَم» دارند اینان
یاللعجب! ترس از قلم دارند اینان

خود را «هُدی» خوانند و... این سان بی‌تحمل!؟
وای تو گر گویی به ایشان کمتر از گُل

با اَمرشان اهل سخن را راه بستند
آشوب کردند و «قلم‌هاشان» شکستند...

برخیز تا از خون خود جوهر بسازیم
تا لوحِ دل باشد ز دفتر بی‌نیازیم

آری قلم‌هامان ز مغز استخوان است
گر کُند گردد چاره‌اش تیغ زبان است

برخیز و آهنگ سفر کن ای برادر!
دل را به دریا زن، خطر کن، ای برادر!

مقصد بوَد معلوم و راه از چاه پیداست
این راهِ‌رفته شاهراه «فَرُخی»هاست

زورو (عباسعلی ذوالفقاری)

ای هموطنان آهای مردم!
دعوت به تفکر و تبسم

نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکایت تلخ جامعه آفت زده

تاریخ:چهارشنبه 3 آذر 1395-08:48 ق.ظ

حکایت تلخ جامعه آفت زده

Related image



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :282
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------