تبلیغات
حکمت و حكایت

گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماندلا و قذافی هردو از یك سرزمین!

تاریخ:چهارشنبه 4 اسفند 1395-10:30 ق.ظ


ماندلا و قذافی هردو از یك سرزمین!



ماندلا و قذافی هر دو آفریقایی بودند ، 

هر دو آزادی خواه بودند ، 

هر دو مبارز بودند ، 

هر دو در مبارزه پیروز شدند ، 

هر دو به محبوبیتِ فراوان رسیدند 

و هر دو موفق شدند که رهبری کشورهایشان را به دست بگیرند ، 

ماندلا امّا بدون خون ریزی به پیروزی رسید و بدون خون ریزی ادامه داد 

و قدافی با خون بر مسند نشست و با خون ادامه داد . 

ماندلا گوشش را برای شنیدن صدای مردم باز کرد 

و قذافی دهانش را به نعره گشود تا گوش مردم از صدایش پر باشد . 

ماندلا کتابِ مردم را خواند 

و قذافی کتابی نوشت و مردم را وادار به خواندن آن کرد . 

ماندلا خودش را کشت تا مردمش زنده باشند 

و قذافی مردم را کشت تا خودش زنده باشد . 

ماندلا گفت : « ما » و قذافی گفت : « من » . 

ماندلا مردم را فرزندان خود خواند 

و قذافی مردم را سوسک و موش خطاب کرد . 

ماندلا پیش از این که از زندگی کناره بگیرد، از قدرت کناره گرفت 

و قذافی تا آخرین لحظات به تخت و خیمه اش می اندیشید.

و حالا نلسون ماندلا و معمّر قذافی - هر دو نفر - در پیشگاهِ ابدیّت تاریخ ایستاده اند و ما تنها به احترام ماندلا  می ایستیم..


دباغ



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک روی سکه

تاریخ:سه شنبه 3 اسفند 1395-08:05 ق.ظ

یک روی سکه


زیباترین زن جهان "مریلین مونرو"در پی ابراز عشقی به نابغه ریاضیات و فیزیک جهان؛
آلبرت انیشتین نوشت:
فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم،بچه هایمان با زیبایی من و هوش تو چه محشری می شوند!

انیشتین پاسخ داد:
سپاسگزارم از این همه لطف و دست و دلبازی خانم واقعا هم که چه غوغایی می شود!
ولی این یک روی سکه است!
فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود،
چه رسوایی بزرگی برپا می شود:
فرزندانی به زشتی من و به کودنی شما!

➣ @Ravan6enasii



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

صداقت

تاریخ:سه شنبه 3 اسفند 1395-07:58 ق.ظ

صداقت


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جرات! طنز

تاریخ:دوشنبه 2 اسفند 1395-09:19 ق.ظ

جرات!

 

طنز

کودکی با  دوچرخه خود در مقابل درب مجلس ایستاده، دوچرخه اش را گوشه ای گذاشت و مشغول بازی شد.  نگهبانی به او نزدیک شد و گفت: 

به چه جراتی دوچرخه ات اینجا گذاشته ای؟ اینجا محلی است که نمایندگان و وزرا و مسؤولان کشور رفت و آمد می کنند!!!! 

پسرک پاسخ داد : نگران نباش! زنجیر محکمی دارم  و با آن دوچرخه ام را محکم به درخت می‌بندم که هیچ کدام نتوانند آن را بدزدند!

 

بهروز دیده ور



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ناله و زاری ممنوع!! قصه های شهر هرت /قصه شصت و هفتم

تاریخ:یکشنبه 1 اسفند 1395-10:05 ق.ظ

 ناله و زاری ممنوع!!

 

قصه های شهر هرت /قصه شصت و هفتم  

 

#شفیعی_مطهر

Related image

یکی از چالش ها و مشکلات اعلی حضرت هردمبیل پادشاه قوی شوکت و قَدَرقدرت شهر هرت مزاحمت های صوتی زندان شهر هرت بود!

در زیر قصر بزرگ هردمبیل سیاهچالی ترسناک و مخوف را برای شکنجه دادن و زندانی کردن مخالفان سیاسی اعلی حضرت هردمبیل تدارک دیده بودند.

هر شب طبق معمول همیشگی وقتی شکنجه زندانیان توسط شکنجه گران درباری آغاز می شد،صدای ناله و زاری و ضجّه و شیون و فریادهای جگرخراش زندانیان ،خواب را از دیدگان مبارک می ربودند! زندانبانان هر چه می کوشیدند تا همه درها و پنجره ها و روزن ها را ببندند و بپوشانند،باز هم صدای دلخراش زندانیان خواب را از چشم اعلی حضرت می گرفت!

روزی اعلی حضرت،وزیران و درباریان را احضار و این مسئله را برای آنان مطرح کرده و از آنان خواست تا راه حلی کارساز برای آن بیابند!

وزیران و درباریان پس از روزها تحقیق و بررسی و شور و مشورت نهایتا به راه حلی قطعی و قانونی!! رسیدند و آن این بود که دولت لایحه ای در این باره تهیه و تدوین کند و برای تصویب به مجلس بفرستد و در آن هرگونه داد و فریاد و ضجّه و شیون دلخراش توسط زندانیان بکلی ممنوع شود!!

این پیشنهاد دموکراتیک!!مورد تایید اعلی حضرت قرار گرفت و برای تهیه و تدوین لایحه آن برای دولت ارسال شد. هیئت وزیران در این لایحه هرگونه سر و صدای ناهنجار و فریاد دلخراش و ضجّه و شیون را توسط زندانیان شکنجه شده بکلی ممنوع اعلام کرد و زندانی مرتکب را به ازای هر فریاد به سه ماه زندان اضافی همراه با شکنجه محکوم کرد!! 

این لایحه بدون هیچ مخالفی فورا توسط مجلس مطیع اعلی حضرت به تصویب رسید و برای اجرا به دولت ابلاغ شد!

حالا چند صباحی از تصویب این قانون دموکراتیک!!می گذرد. نتیجه اجرای این قانون این شده که طول محکومیت هر زندانی به صدها سال!!رسیده و هر زندانی مخالف اعلی حضرت موظف است چندین برابر عمر خود را در حال شکنجه شدن در زندان شهر هرت بگذراند!! 

 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

https://t.me/amotahar

کانال رسمی ویدیویی در سایت آپارات:

http://www.aparat.com/modara.motahar

 



نوع مطلب : قصه های شهرهرت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پاسخ به جای واکنش

تاریخ:جمعه 29 بهمن 1395-09:18 ق.ظ


✳️تئوری سوسک در توسعه شخصی:  

 

پاسخ به جای واکنش

متن زیر داستان بسیار جالبی را در حوزه توسعه شخصی روایت می‌کند. اگرچه این داستان به یکی از سخنرانی‌های سوندار پیچای (Sundar Pichai) مدیرعامل فعلی شرکت گوگل (Google) نسبت داده می‌شود، اما در واقع او هیچ‌گاه این سخنرانی را نکرده است. منشاء این داستان نامعلوم است، اما مفهوم بسیار آشنایی را روایت می‌کند و از آنجا که داستان قدرتمندی است، خواندن آن می‌تواند مفید باشد. این داستان با عنوان “تئوری سوسک در توسعه شخصی” رواج یافته است!

در یک رستوران، یک سوسک ناگهان از جایی پر می‌زند و بر روی یک خانمی می‌نشیند. آن خانم از روی ترس شروع به فریاد زندن می‌کند. او وحشت‌زده بلند می‌شود و سعی ‌می‌کند با پریدن و تکان دادن دست‌هایش سوسک را از خود دور کند.

واکنش او مسری بود و افراد دیگری هم که سر همان میز بودند، وحشت‌زده می‌شوند. بالاخره آن خانم موفق می‌شود سوسک را از خود دور کند. سوسک پر می‌زند و روی خانم دیگری نزدیکی او می‌نشیند. این بار نوبت او و افراد نزدیکش می‌شود که همین حرکت‌ها را تکرار کنند!

پیشخدمت به سمت آن ها می‌دود تا کمک کند.

در اثر واکنش‌های خانم دوم، این بار سوسک پر می‌زند و روی پیشخدمت می‌نشیند.

پیشخدمت محکم می‌ایستد و به رفتار سوسک بر روی لباسش نگاه می‌کند.
زمانی که مطمئن می‌شود، سوسک را با انگشتانش می‌گیرد و به خارج رستوران پرت می‌کند.

من در حالی‌که قهوه‌ام را مزه مزه می‌کردم، شاهد این جریان بودم و ذهنم درگیر این موضوع شد. آیا سوسک باعث این رفتار هیستریک شده بود؟

اگر این طور بود، چرا پیشخدمت دچار این رفتار نشد؟

چرا او تقریبا به شکل ایده‌آلی این مسئله را حل کرد، بدون این‌که آشفتگی ایجاد کند؟

این سوسک نبود که باعث این ناآرامی و ناراحتی خانم‌ها شده بود، بلکه عدم توانایی خودشان در برخورد با سوسک موجب ناراحتیشان شده بود.

من فهمیدم این فریاد پدرم، همسرم یا مدیرم بر سر من نیست که موجب ناراحتی من می‌شود، بلکه ناتوانی من در برخورد با این مسائل است که من را ناراحت می‌کند.

این ترافیک بزرگراه نیست که من را ناراحت می‌کند، این ناتوانی من در برخورد با این پدیده ‌است که موجب ناراحتیم می‌شود.

✅من فهمیدم در زندگی نباید واکنش نشان داد، بلکه باید پاسخ داد.

✅آن خانم‌ به اتفاق رخ‌داده واکنش نشان داد، در حالی که پیشخدمت پاسخ داد.

✅واکنش‌ها همیشه غریزی هستند در حالی‌که پاسخ‌ها همراه با تفکرند.

✅این مفهوم مهمی در فهم زندگی است. آدمی که خوشحال است به این خاطر نیست که همه چیز در زندگیش درست است. او به این خاطر خوشحال است که دیدگاهش نسبت به مسائل درست است.

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#حکایت_عدالت_خداوند

تاریخ:پنجشنبه 28 بهمن 1395-10:35 ق.ظ


#حکایت_عدالت_خداوند

ﺯﻧﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ؟
ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﻋﺎﺩﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ،ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ؟
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺑﯿﻮﻩ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ سه ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ ، ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺪﺗ ﻬﺎ طناب ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﯿ ﺒﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍی ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ طناب ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﺭﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ، ﻭ ﺍﻻﻥ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﻭ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ . 

ﻫﻨﻮﺯ ﺻﺤﺒﺖ ﺯﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ، درب خانه حضرت داوود را زدند، و ایشان اجازه ورود دادند، ده نفر از تجار وارد شدند و هرکدام کیسه صد دیناری را مقابل حضرت گذاشتند، و گفتند این ها را به مستحق بدهید.
حضرت پرسید: علت چیست؟
ایشان گفتند: در دریا دچار طوفان شدیم و دکل کشتی آسیب دید و خطر غرق شدن بسیار نزدیک بود که درکمال تعجب پرنده ای طنابی بزرگ به طرف ما رها کرد. و با آن قسمت های آسیب دیده کشتی را بستیم و نذر کردیم اگر نجات یافتیم، هر یک صد دینار به مستحق بدهیم. 

حضرت داوود رو به آن زن کرد و فرمود: خداوند برای تو از دریا هدیه می فرستد، و تو او را ظالم می نامی. این هزار دینار را بگیر و معاش کن و بدان خداوند به حال تو بیش از دیگران آگاه هست.
خالق من بهشتی دارد،
«نزدیک زیبا و بزرگ»،
و دوزخی دارد به گمانم «کوچک و بعید»
و در پی دلیلی است که ببخشد ما را،
گاهی به بهانه ی دعایی در حق دیگری...
شاید امروز آن روز باشد!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

توصیف زیبای دنیا از زبان امام علی (ع)

تاریخ:پنجشنبه 28 بهمن 1395-09:48 ق.ظ





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خانه خدا چه نزدیک است!!

تاریخ:چهارشنبه 27 بهمن 1395-12:00 ب.ظ

خانه خدا چه نزدیک است!!


مرد میان سالی در محله ی ما زندگی می کند که من از بچگی او را می شناسم.
آدم تو دار و خنده رویی است...

همیشه صورتش سه تیغ و پیراهن شاد می پوشد...

او حتی محرم هم پیرهن سفید می پوشد...

من هرگز او را در هیأت و مسجد و امامزاده ها ندیدم..
به قول بابایم اصلا شاید کافر باشد...

ولی هیچ وقت کسی از او بدی ندیده و سرش توی کار خودش است...

زنش هم تقریبا حجاب آن چنانی ندارد، خیلی عادی لباس می پوشد...
همیشه دوست داشتم بدانم که چرا اهل مسجد و هیأت نیست...

تا این که یک روز دل را به دریا زدم و در یک مسیر که با هم بودیم، از او پرسیدم: 

آقا رضا ،دوست داری یک سفر بروی خانه ی خدا؟...

با خنده گفت: تو چی، دوست داری؟
گفتم: آره، چرا که نه؟

بابایم هم همیشه حسرت حج رفتن و کربلا را دارد..
گفت: ان شالا نصیبش می شود...

گفتم :جوابم را ندادی! دوست داری بروی؟
گفت :من خانه ی خدا زیاد رفتم .اصلا هم حسرتش را ندارم!

چشمانم داشت از کاسه در می آمد! پرسیدم: 

شوخی می کنی؟
گفت: شوخی چرا؟
گفتم: آخر ندیدم کسی در محل بگوید شما حج رفته باشید ...

گفت: شما پرسیدید خانه ی خدا ،منم گفتم آره زیاد رفتم ،اگر بخواهی تو را هم می برم...

خندم گرفت گفتم: چطور؟
گفت :کاری ندارد، فردا صبح آماده باش ببرمت خانه ی خدا! آنجا خیلی ها هستند. خدا هم منتظر دیدن ماست...

شب تا صبح خوابم نبرد، همش فکر می کردم چه فکرهایی در سرش هست...

صبح که شد رفتم در خانه شان و صدایش زدم و او هم با صورت تراشیده و پیراهن شاد و موهای براق  آمد بیرون و با ماشینش رفتیم...

وسط راه پرسیدم :می خواهی ببریم امامزاده ،درسته؟
گفت: به زودی می بینی...

با هزاران سوال بی جواب در سرم سکوت کردم. تا این که رسیدیم به آسایشگاه بچه های بی سر پرست...

داشتم شاخ در می آوردم! فقط نگاه می کردم..

همین که رفتیم داخل، بچه ها دویدند بغل آقا رضا و او را عمو صدا می زدند. آقا رضا هم از وسایلی که در مسیر خریده بود، به آنان می داد و صدای خنده ی بچه ها بلند شد...

آقا رضا برگشت طرف من و گفت: این هم خانه ی خدا ،دیدی که چقدر خانه اش نزدیک است؟! او ادامه داد:

خدا در آسایشگاه معلولان ذهنی...
در بیمارستان های کودکان ...
در آسایشگاه سالمندان ...
در مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست ... 

در مراکز درمانی بیماری های خاص ...
و حتی حتی جایی است که ما به کودکان خیابانی گل و کتاب و آبمیوه می دهیم
ووو.....همیشه چشم به راه است...

چرا میزان اعتقادات مردم را از ظاهر تشخیص می دهید؟
چرا همیشه فکر می کنید خدا در امامزاده ها و مساجداست؟...

بهشت من زمانی است که خنده ی از ته دل این انسان ها را می بینم..
خانه های خدا خیلی نزدیک تر است از آنی که شما تصور می کنید.

دل خوش از آنیم که حج می رویم
غافل از آنیم که کج می رویم

کعبه به دیدار خدا می رویم
او که همین جاست کجا می رویم؟!

حج به خدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مثل «محمود» ولی طرح خفن در بکنید!

تاریخ:سه شنبه 26 بهمن 1395-03:51 ب.ظ

 مثل «محمود» ولی طرح خفن در بکنید! 

 

«جای آن است که خون موج زند در دل لعل»
زین« ترامپی » که فرو ریخته شد آوارش

لنُگ انداخته «محمود» به پیشش، هرچند
کرد با آمدنش تخته در ِ بازارش

مرد مو زرد که  کج  کرده به یک جام کلاه
در رَوَد با دو سه تا پیک دگر زهوارش

خشک مغزی همه آن نیست که این تحفه کند
مانده از دلبر ما !! نیز بسی آثارش

عرق او نشده خشک ورق را رو کرد
مرغ پخته بکند خنده به این پندارش

داده دستور که هر تپه که در آمریکا ست
گل بکارید !! و نپرسید ز من مقدارش

مثل «محمود» ولی طرح خفن در بکنید
تا که نفرین نکند هیچ کسی معمارش

داده فرمان که فلان کار نباید بشود
هر کسی کرد، یقینن بزند بر دارش

این لباسی که برای تن او دوخته شد
به بَر ِ او بزند زار از این کردارش

حرکاتش شده یاد آور یک گاوچران
چند روزی است جهان خیره شده از کارش

یک نفر هم تلفن زد به من از« آتلانتا»   
جگر و قلوه ی من سوخت به حال زارش

گفت رنجی که کشیدید شما از «محمود»
حال بر ما شده معلوم از این رفتارش

گفت « جاوید» که با مردم تان همدردیم
کاش می شد بکشد یک نفر آن افسارش

پ.ن: در ایالت جورجیا

بابت این هجویه عذرخواهی می کنم،بعضی وقتا تحملم کم میشه واز دستم در میره



محمد جاوید



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :291
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------