گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 500 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زنگوله‌ای از افکار منفی!

تاریخ:دوشنبه 5 شهریور 1397-06:57 ق.ظ

 زنگوله‌ای از افکار منفی! 

 

می‌گویند آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته، تمام روز را در پی یک روباه با اسبش می‌تاخته تا جایی که روباه از فرط خستگی نقش زمین می‌شده، بعد آن بیچاره را می‌گرفته و دور گردنش، زنگوله‌ای آویزان می‌کرده، در ‌‌نهایت هم ر‌هایش می‌کرده، تا اینجای داستان مشکلی نیست!
درست است روباه مسافت، زیادی را دَویده، وحشت کرده، خسته هم شده، اما زنده و سالم است، هم جانش را دارد، هم دُمش را، پوستش هم سر جای خودش است !
می‌ماند فقط آن زنگوله !
از اینجای داستان، روباه هر جا که برود، یک زنگوله توی گردنش صدا می‌کند، دیگر نمی‌تواند شکار کند، زیرا صدای آن زنگوله، شکار را فراری می‌دهد، بنابراین گرسنه می‌ماند !
صدای زنگوله، جفتش را هم فراری می‌دهد، پس تنها می‌ماند !
از همه بد‌تر، صدای زنگوله، خود روباه را هم آشفته می‌کند، آرامش ‌اش را به هم می‌زند و در نهایت از گرسنگی و انزوا می میرد !


********************
دقیقا این‌‌ همان بلایی است که انسان امروزی سر ذهن پُرتَنشِ خودش می‌آورد، دنبال خودش می‌کند، خودش را اسیر توهماتش می‌کند !

زنگوله‌ای از افکار منفی، دور گردنش قلاده می‌کند، بعد خودش را گول می‌زند و فکر می‌کند که آزاد است، ولی نیست، برده افکار منفی خودش شده و هر جا برود، آن‌ها را با خودش می‌برد، آن هم با چه سر و صدایی، درست مثل سر و صدای تکان دادن پشت سر هم یک زنگوله !



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خصلت مفید

تاریخ:یکشنبه 4 شهریور 1397-05:22 ب.ظ




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

✔️درسی از تاریخ

تاریخ:یکشنبه 4 شهریور 1397-07:11 ق.ظ

✔️درسی از تاریخ

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همین آش است و همین کاسه

تاریخ:شنبه 3 شهریور 1397-07:05 ق.ظ


♨️ حکایت ضرب‌المثل «همین آش است و همین کاسه» چیست؟



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

باور عجیب ترین دروغ ها

تاریخ:جمعه 2 شهریور 1397-07:10 ق.ظ

باور عجیب ترین دروغ ها

می گویند ملانصرالدین از همسایه اش دیگی را قرض گرفت .
چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد.
وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را پرسید، ملا گفت :

دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد.
چند روز بعد ، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه خوش خیال این بار دیگی بزرگ تر به ملا داد،به این امید که دیگچه بزرگ تری نصیبش شود.
تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد .
همسایه به در خانه ملا رفت و سراغ دیگ خود را گرفت.
ملا گفت: دیگ شما موقع وضع حمل در خانه ما فوت کرد. 

همسایه گفت: مگر دیگ هم  می میرد؟ چرا مزخرف میگی!!!
و جواب شنید :چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده، نگفتی که دیگ نمی زاید.
دیگی که می زاید، حتما مردن هم دارد.  

********************                          
 ✨ این حکایت اغلب ما مردم است .هرجا که به نفع ما باشد ،عجیب ترین دروغ ها و داستان ها را باور می کنیم، اما کوچک ترین ضرر را بر نخواهیم تابید.



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قیمت تکی با عمده!!

تاریخ:پنجشنبه 1 شهریور 1397-07:17 ب.ظ

 قیمت تکی با عمده!!




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یعقوب لیث صفاری یا رادمان پسر ماهک سیستانی

تاریخ:پنجشنبه 1 شهریور 1397-12:01 ب.ظ

 یعقوب لیث صفاری یا رادمان پسر ماهک سیستانی


۲۰۰ سال از  حمله اعراب به ایران می گذشت. زبان فارسی رفته رفته از مدارس و مکاتبات دیوانی حذف  و به جای آن زبان عربی اجباری و تعلیم داده می شد.

خلفای عباسی در بغداد با این که خلافت خود را مدیون ایرانیان می دانستند، با تکبر و غرور خاصی ایرانیان مسلمان را موالی خوانده و از هیچ گونه ظلم و ستمی بر آنان کوتاهی نمی کردند.

در سیستان خشکسالی اتفاق افتاده بود، ولی مامورین خلیفه بی رحمانه خراج و مالیات سنگینی را از دهقانان و بازرگانان طلب کرده و به سوی بغداد می فرستادند تا صرف خوشگذرانی خلفای عباسی گردد.

در این میان جوانمردی رویگر زاده از سیستان بر می خیزد /.

یعقوب لیث صفاری یا رادمان پسر ماهک سیستانی

او با گردآوری دلاوران سیستان و دیگر نقاط ایران زمین به جنگ با خلیفه می پردازد و تمامی سیستان و خراسان تا ماورانهر و مازندران و گیلان و ری و اصفهان و فارس و کرمان تا قسمتی از خوزستان را از تسلط متجاوزان عرب آزاد می کند...

یعقوب در فرمانی به تمام نقاط ایران زبان عربی را حذف و زبان فارسی دری را رایج می کند(در دفاتر دیوانی وحکومتی) تا بعدها ما شاهد ظهور عارفان و شاعران بسیاری در فرهنگ و ادب ایران همچون فردوسی و مولوی و  نظامی و حافظ و سعدی باشیم که چگونه در رونق و گسترش زبان پارسی پاسداری کردند...

اگر یعقوب لیث صفاری چنین کار عظیمی برای زبان و ادب پارسی انجام نمی داد، کشور ما هم امروز مانند تمامی کشورهای شمال آفریقا عرب زبان بودند.

خلیفه عباسی که تجربه برافتادن خاندان  بنی امیه به دست ایرانیان راداشت، هراسان پیکی به سوی یعقوب می فرستد و می گوید تمامی نقاطی که در ایران تصرف کردید از آن تو باشد، ولی مرا به خلافت مسلمین بپذیرید.
 
یعقوب لیث صفاری نان و پیاز و شمشیری را در یک سینی می گذارد و در پاسخ به خلیفه چنین می گوید :

تو یک متجاوز به خاک ایران هستی و در مقامی نیستی که ملک ایران را به ایرانی ببخشی .من یک رویگر زاده ایرانی هستم. غذای من ساده است، نان و پیاز، ولی پاسخ من به متجاوزی مانند تو به خاک ایران هرچند خود را خلیفه مسلمین بخوانی این شمشیر است...

برگرفته از تاریخ سیستان و ایران

یعقوب لیث صفاری یکی از آزادگان و فرماندهان وطن پرست ایران بود که در هنگام جنگ با لشکر خلیفه عباسی در دزفول به علت بیماری درگذشت.

یعقوب لیث با لشکری جنگید که فرمانده آن لشکر متجاوز محمد ابن جعفر بود و این فرمانده هم در این جنگ کشته شد.

 اکنون قبر این دو نفر چنان تفاوتی باهم دارد که هر کس که تاریخ نداند و نخوانده باشد ،گمان می کند که یعقوب متجاوز به این کشور بود و محمدابن جعفر مدافع.

وای بر نادانی ما...
 
اگر وقت کردید و گذرتان به دزفول افتاد، حتما به قبر این دو نفر سر بزنید.

قبر محمدابن جعفر (مم بن جعفر) در غرب دزفول با شکوه و عظمت خاصی همه روزه پذیرای زائران است و در شرق دزفول در مسیر جاده شوشتر قبری مخروبه و دورافتاده،  قبری که اکثر مردم شهر او را نمی شناسند، وجود دارد. در این قبر یکی از شجاع ترین،متعصب ترین و وطن پرست ترین فرماندهان تاریخ این سرزمین یعقوب لیث صفاری آرمیده است.


ملتی که تاریخ نمی خواند محکوم به فناست!

@FilmBazi



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دلِ ما ناok ها را ، ​OK​ کن!

تاریخ:پنجشنبه 1 شهریور 1397-08:07 ق.ظ

دلِ ما ناok ها را ، ​OK​ کن!


خدایا وضعِ دنیا را ​OK​ کن
دلِ ما ناok ها را ، ​OK​ کن

غم و اندوه،انصافاً زیاد است
بساطِ شادیِ ما را ​OK​ کن

دراین دوران که بابا ​نان​ ندارد
دل دارا و سارا را  ​OK​ کن

در آن عالم ،بِرس اوّل به مجنون
برایش ، وصل لیلا را  ​OK​ کن

برای تُرک شیرازیِّ حافظ
سمرقند و بخارا را  ​OK​ کن

​پرایدم​ ، شصت جایش ، ضربه خورده
اقلّاً یک ​تویوتا​ را ​OK​ کن

ندیدم خیری از دیروز و امروز
برایم خیر فردا را  ​OK​ کن

تمام چیزها هم گفتنی نیست
خودت ​بعضی قضایا​ را ​OK​ کن

گنهکارم، ولی توی بهشتت
برایم خواهشاً جا را ​OK​ کن



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

باید وابستگی هایت را قربانی کنی!

تاریخ:چهارشنبه 31 مرداد 1397-12:55 ب.ظ

 باید وابستگی هایت را قربانی کنی!


گفت :باید قربانی کنی تا عبور کنی . . .
گفتم :قربانی می کنم . . .

گفت: باید وابستگی هایت را قربانی کنی.
گفتم قربانی می کنم .
گفت کافی نیست باید قربانی کنی.
گفتم "من" هایم را قربانی می کنم  
گفت باز هم کم است ، باید قربانی کنی
گفتم قربانی می کنم
خودم را ، جسمم را ، وجودم را
گفت نه ، نشد ، باید قربانی کنی
گفتم دیگر مگر چیزی مانده؟
گفت : باید دلدادگی ات را
قربانی کنی . . .

ساکت شدم
اشک هایم سرازیر شدند . .‌ .
فهمیدم چه می خواهد
از من می خواهد
شمس ام را قربانی کنم
گفتم آخر مگر می شود؟
این شمس بود که چشم های مرا به نور تو روشن کرد ، نه نمی توانم

گفت باید قربانی کنی و گرنه عبور نمی کنی؟
گفتم آخر چگونه عشق را قربانی کنم؟
او ریسمان بین من و توست
گفت باید ریسمانت را پاره کنی
بند بند وجودم التماس بود
 آخر چگونه می توانم؟
از من چیز دیگری بخواه
اما او همچنان اصرار داشت
که باید قربانی کنی . . .
 
نگاهم را به شمس دوختم
موهایش سپید شده بود
از بس که برایم از عشق گفته بود
و چشمانش مانند همیشه عاشقانه
به من لبخند می زد . .‌ .
فریاد زدم و اشک ریختم :
من نمی توانم . . .

شمس گفت :
من به تو درس پرواز را آموختم
باید قربانی کنی . . .
حیرت کردم
او چه می گوید؟
از من چه می خواهد؟
او خود ، به قربانگاه آمده است

ای وای من ، ای شمس من
تاب این درس را ندارم . . .
لبخند زد . . .
باید قربانی کنی ، من آماده ام
تیغ را از نیام کشید و به دستم داد
فریاد زدم :
الهی او ریسمان بین من و توست
چشمانم را بستم
او گفت : "تسلیم باش"
اشک هایم را فرو می دادم
گفتم قربانی می کنم
و ریسمان را پاره کردم . . .

چشمانم را گشودم . . .
خود را در آغوش " او " یافتم  
لبخند می زد . . .
گفت : من تو را
بی واسطه می خواهم
گفتم : شمس ، شمس چه شد؟
گفت شمس در آغوش من بود
این تو بودی که او را رها نمی کردی
سکوت کردم
سرود عاشقانه او و شمس
ملکوت را پر کرده بود . . . . .  

عید عرفان و پیروزی بندگی بر شمادوستان گلم مبارک باد!
 ✨



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺭﺍﻩ ﺭﺍستی

تاریخ:چهارشنبه 31 مرداد 1397-06:45 ق.ظ

ﺭﺍﻩ ﺭﺍستی


❣️ یک دقیقه مطالعه

ﭘﺴﺮ "ﮔﺎﻧﺪﯼ" در خاطرات خود ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ:

ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﻩﺍﯼ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺷﺖ. ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ ﮔﻔﺖ: 

ﺳﺎﻋﺖ ۵ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ.
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻡ و ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻡ. ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺑﺮﺩﻡ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﻓﺘﻢ، ﺳﺎﻋﺖ ۵:۳۰ ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭘﺪﺭ ﺑﺮﻭﻡ!! ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺳﺎﻋﺖ ۶:۰۰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!!
ﭘﺪﺭ ﺑﺎ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺩﯾﺮ ﮐﺮﺩﯼ؟!
ﺑﺎ ﺷﺮﻣﻨﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻤﺎﻧﻢ! 

ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻪ ﻗﺒﻼ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ:
"ﺩﺭ ﺭﻭﺵ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻣﻦ ﺣﺘﻤﺎ ﻧﻘﺼﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻻﺯﻡ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ "ﺭﺍﺳﺖ" ﺑﮕﻮﯾﯽ!!"
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻔﻬﻤﻢ ﻧﻘﺺ ﮐﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ، ﺍﯾﻦ ﻫﺠﺪﻩ ﻣﺎﯾﻞ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ باره ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ!!
ﻣﺪﺕ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻋﺖ ﻭ ﻧﯿﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺍﺗﻮمبیل ﻣﯽﺭﺍﻧﺪﻡ ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺑﻮﺩ، ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ!ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮﯾﻢ...
ﺍﯾﻦ ﻋﻤﻞ ﻋﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ۸۰ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺪﺍﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﯾﺸﻢ!!

--> ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ تنها ﯾﮏ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ آﻥ "ﺭﺍﻩ ﺭﺍستی" است <--



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :365
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------