گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 400 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مناظره خیّام و شاهد

تاریخ:چهارشنبه 23 اسفند 1396-04:28 ب.ظ

مناظره خیّام و شاهد


حکیم عمر خیام نیشابوری، در برخی از اشعار خود، از محتویات الحادی استفاده کرده و بر مفاهیم دینی و قرآنی طعنه می زند.

استاد مصطفی حسینی طباطبایی با تخلّص شاهد، با بهره گیری از مفاهیم قرآنی و دینی به زبان شعر و شاعری در مقام جواب اشعار خیام برآمده اند که به صورت اختصار به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

خیام گوید :

گو گُل نبوَد نصیبِ ما خار بس است
ور نور به ما نمی رسد نار بس است
گر خرقه و خانقاه و شیخی نبُوَد
ناقوس و کلیسیا و زُنّار بس است


شاهد گوید :

راضی به لهیب نار، بیمار بُوَد
چشم خِرَدش یقین بدان تار بُوَد
بیماری فطرت است کاندر دل او
ناقوس و کلیسیا و زنّار بُوَد

—-------------------------------------------------

خیام گوید :

یا رب تو گِلَم سرشته ای من چکنم ؟
پشم و قَصبَم تو رشته ای من چکنم ؟
هر نیک و بدی که آید از من به وجود
تو بر سر من نبشته ای من چکنم ؟

شاهد گوید :

هر چند که خویش را نه خود ساخته ای
پشم و قَصَبَت به هم نه خود بافته ای
بنوشته خدا که اختیار است تو را
تا بهره بری از آنچه خود یافته ای

—-------------------------------------------------

خیام گوید :

هرچند که روی و موی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که اندرین گلشن دهر
نقاش ازل بهر چه آراست مرا ؟

شاهد گوید :

نقاش ازل چو روی زیبای تو ساخت
و آن قامت نازنین و رعنای تو ساخت
می خواست عِفاف و صدق ما جلوه کند
کآیات جمال خویشتن زانِ تو ساخت

—-------------------------------------------------

خیام گوید :

گویند بهشت و حور عین خواهد بود
آنجا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق پرستیم چه باک
چون عاقبت کار همین خواهد بود!

شاهد گوید :

آن باده که پاداش عمل خواهد بود
وآن جوی که از شیر و عسل خواهد بود
در نام شبیه اند بدین باده و جوی
شیرینی آن جهان، دگر خواهد بود

—-------------------------------------------------

خیام گوید :

خیّام برای این گنه ماتم چیست ؟
وز غم خوردن، فایده بیش و کم چیست ؟
گرهیچ گنه نباشدی غفران چیست ؟
غفران ز برای گنه آمد غم چیست ؟

شاهد گوید :

بی توبه  به غفران نرسی ای جانان
تا پاک نگشتی نروی سوی جِنان
ناپاک و نکوکار نباشد یکسان
چون عدلِ خداوند در آید به میان

—-------------------------------------------------

خیام گوید :

هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم نشد که هیچ معلوم نشد !

شاهد گوید :

چون علم تو با حُسن عمل یار نشد
نفس تو زخوابِ وَهم بیدار نشد
هر علم که بی عمل ز نفسی سرزد
هشدار که آن کاشف اسرار نشد

—-------------------------------------------------

خیام گوید :

وآن گه که طلوع صبح، ازرق باشد
باید که به کف می مُرَوّق باشد
مشهور چنین است که می تلخ بُوَد
باید که بدین دلیل می حق باشد !

شاهد گوید :

تقدیس اله صبحدم حق باشد
با یاد خدا صفای مطلق باشد
گویند که حق تلخ بود همچون می
تلخ است ولی به کامِ ناحق باشد




نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فریب!

تاریخ:چهارشنبه 23 اسفند 1396-09:48 ق.ظ

فریب!


بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: 

"مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."
 
استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
 
استاد به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
 استاد از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
 
استاد تبسمی کرد و گفت: 

"اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاکش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی. هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"
 
زن کمی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود!
از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم، عمری فریبمان داده است...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من جای تو نشسته بودم!

تاریخ:سه شنبه 22 اسفند 1396-07:26 ق.ظ

من جای تو نشسته بودم!
 

زمانی که استالین فوت کرد، خروشچف جانشین او در کنگره حزب کمونیست شروع به بازگویی جنایات استالین کرد.

همه حاضرین تعجب کرده بودند که چگونه یک رهبر از رهبر پیشین این چنین تند انتقاد می‌کند. در حین سخنرانی که سالن مملو از جمعیت بود، ناگهان فردی خطاب به خروشچف فریاد زد: 

پس تو آن زمان کجا بودی؟

سالن ساکت شد. خروشچف رو به جمعیت گفت: 

چه کسی این سوال را پرسید؟ 

هیچ کس جواب نداد. دوباره گفت: 

کسی که این سوال را کرد، بایستد! 

اما هیچ کس بلند نشد. خروشچف در حالی که لبخند بر لب داشت، گفت: 

در آن زمان من جای تو نشسته بودم!

خاطرات من / خروشچف

✅حالا حكایت ماست
بگذریم...
@tbirann



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اتفاق در اردوی مدرسه با اتوبوس

تاریخ:سه شنبه 22 اسفند 1396-06:16 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زود قضاوت نکنیم

تاریخ:دوشنبه 21 اسفند 1396-07:23 ق.ظ

زود قضاوت نکنیم


حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
 




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ریشه جهل وخرافات!

تاریخ:یکشنبه 20 اسفند 1396-08:16 ق.ظ

 ریشه جهل وخرافات!

 

تبدیل امامزاده ساخته شده در فیلم مجید مجیدی به امامزاده واقعی و دارای شجره نامه!
 

مجید مجیدی در خاطراتش چنین نوشته :

جهت تهیه قسمتی از فیلم به روستایی رفتیم. به خاطر این که نخواهیم مسافتی را تا امامزاده های اطراف طی کنیم و بچه ها اذیت نشوند، یک اتاقک کوچک شبیه امامزاده بنا کردیم و چند بازیگر نقش های خود را در آن قسمت ایفا کردند.
بعد از اتمام فیلمبرداری ،چون یک بنای معمولی بود، آن را جهت لانه گزینی پرندگان سالم رها کردیم و رفتیم . 

بعد حدود دو سال خبردارشدم که امامزاده ساختگیمان تبدیل به زیارتگاه مهمی شده. اول باور نکردم .جهت حصول اطمینان به آن روستا سفر کردم. دیدم واقعیت دارد .برای روشنگری بااهالی صحبت کردم و گفتم که این اتاقک را ما به خاطر تهیه فیلم شبیه امامزاده درست کرده ایم، اما دیدم مردم خصوصا پیران وبزرگان محل به شدت ناراحت شدند و حرف مرا توهین تلقی کردند و به گونه ای افراطی و احساساتی آن اتاقک را یک امامزاده شفا دهنده می دانند . دیدم اگر بیشتر پافشاری کنم، احتمال دارد صدمه ببینم.
مصلحت دیدم که با اداره اوقاف آن منطقه صحبت کنم تا از آن طریق مردم را از این جهل برهانم .به اداره اوقاف مراجعه کردم و موضوع را بیان کردم که ناگهان مسوول اوقاف برآشفته شد و گفت :

این حرف ها چیست می زنی ؟این امامزاده شجره نامه دارد! 

و بعد شجره نامه اش را به من نشان داد.
من هم مات و مبهوت بدون خدا حافظی از آن محل خارج شدم که دم درب یکی از کارکنان اوقاف که آدم منطقی تری بود،به من گفت: 

دوست عزیز، برای خودت دردسر درست نکن!
مردم این بنا را مقدس می دانند. حالا هر چه تو می خواهی دست و پا بزن!
بعد تازه فهمیدم ریشه جهل وخرافات در مردم چقدر عمیق است!

مجید مجیدی کارگردان فیلم رنگ خدا 

نکته:

...و این چنین است که پس از انقلاب تعداد امامزادگان ایران بیش از دو برابر شده است!!

چه کسانی از گسترش این گونه خرافات سود می برند؟!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بزرگ،زاده شدن!

تاریخ:شنبه 19 اسفند 1396-07:34 ق.ظ

بزرگ،زاده شدن!


❣️یک دقیقه مطالعه

پسر بچه فقیری وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست.
خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت. پسر پرسید:
بستنی شکلاتی چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت. پسرک پول خردهایش را شمرد. بعد پرسید بستی معمولی چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پرشده بود و عده ای نیز بیرون کافی شاپ منتظر بودند با بی حوصلگی گفت :35 سنت.
پسر گفت: برای من بستنی معمولی بیاورید.
خدمتکار بی حوصله یک بستنی از ته مانده های بستنی های دیگران آورد و صورت حساب را به پسرک داد و رفت،
پسر بستنی را تمام کرد صورت حساب را برداشت و پولش را به صندوق پرداخت کرد و رفت..
هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت گریه اش گرفت ،پسر بچه در روی میز در کنار بشقاب خالی 15سنت انعام گذاشته بود؛ در صورتی که می توانست بستنی شکلاتی بخرد.

❣️شکسپیر چه زیبا می گوید:
بعضی بزرگ، زاده می شوند،
برخی بزرگی را به دست می آورند، و بعضی بزرگی را بدون این که بخواهند با خود دارند.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جوانان، عزیزان ما هستند!

تاریخ:جمعه 18 اسفند 1396-07:56 ب.ظ

جوانان، عزیزان ما هستند!


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مهر مادر

تاریخ:جمعه 18 اسفند 1396-06:36 ق.ظ

مهر مادر 


 این شعر را در سن 17 سالگی سروده ام.امروز به مناسبت فرخنده زادروز حضرت فاطمه زهرا(س) و روز زن و روز مادر ،ضمن عرض تبریک به همه عزیزان ،این سروده را به همه مادران دلسوز و دوست داشتنی تقدیم می کنم


آسمان مهر و دریای محبّت مادر است

ضامن خیر و صلاح و رنج و محنت مادر است

نغمه پردازی که در شب های سرد و سوزناک

با سرود جان نوای عشق خواندت مادر است

قصه گوی دلنواز و قصه ساز زندگی

بانی کاخ وجود آدمیّت مادر است

گر ز سنگ روزگار آید شکستی بر دلت

آن که قلبش بشکند از داغ قلبت مادر است

آسمان مهر را او شمس باشد او قمر

گوهر رخشنده تاج سعادت مادر است

باغ سرسبز حیاتت را بود او باغبان

پایه و بنیان کاخ زندگی ات مادر است 

حوری مه پیکر خوشبختی ات را گوشوار

سرزمین مهر و شادی را ریاست مادر است

سنگر با استقامت در بَرِ کوه بلا

سایه انداز و بلاگردان جانت مادر است

آن که چون پروانه گِرد شمع تو گردان بود

وان که جان بخشید بر جسم نزارت مادر است 

بلبل طبع سخنور لب فرو بست از سخن

آن که قدرش بیشتر باشد ز مدحت مادر است 

 

(#شفیعی_مطهر- آذرماه ۱۳۴۲-کاشان)



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاک پاتم مادر!

تاریخ:جمعه 18 اسفند 1396-06:20 ق.ظ

خاک پاتم مادر!


دکتری برای خواستگاری دختری رفت، ولی دختر او را رد کرد و گفت: 

به شرطی قبول می کنم که مامانت به عروسی نیاید!          

آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت:

در سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم برای این که خرج زندگیمان را تامین کند، در خانه های مردم رخت و لباس می شست..حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است. نه فقط این، بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است.به نظرتان چکار کنم؟!! 

استاد به او گفت: از تو خواسته ای دارم ؛به منزل برو و دست مادرت را بشور، فردا به نزد من بیا و بهت میگم چکار کنی .          

جوان به منزل رفت و این کار را کرد ،ولی با حوصله شستشوی دستای مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود ،انجام داد..زیرا اولین بار بود که دستان مامانش درحالی که از شدت شستن لباس های مردم چروک شده و تماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید ، طوری که وقتی آب را روی دستانش می ریخت، از درد به لرز می افتاد.          

پس از شستن دستان مادرش نتونست تا فردا صبر کند و همون موقع به استاد خود زنگ زد و گفت: 

ممنونم که راه درست را بهم نشون دادی! من مادرم را به امروزم نمی فروشم..چون اون دیروزش را برای آینده من تباه کرد!!          
هر کس مادرش رو دوست داره اینو برا تمام ادلیستاش بفرسته..خاک پاتم مادر!


نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :341
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------