گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لذت بردن از اصل زندگی

تاریخ:پنجشنبه 15 تیر 1396-07:45 ق.ظ

لذت بردن از اصل زندگی


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وقتی خدا امر کند...

تاریخ:چهارشنبه 14 تیر 1396-04:28 ب.ظ

وقتی خدا امر کند...

✅زن فقیری با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد.


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فرآیندها مهم تر از نتایج هستند

تاریخ:سه شنبه 13 تیر 1396-07:32 ق.ظ

فرآیندها مهم تر از نتایج هستند

در یک کارخانه امریکایی تولید کننده موتورهای جت یک موتور معیوب تولید شده است که پره توربین آن دارای یک تَرَک می باشد.موتور باید امروز تحویل داده شود و شش مهندس سعی می کنند آن را رفع نقص کنند.

در یک کارخانه ژاپنی مشابه که فرآیند مدار می باشد نیز همین اتفاق می افتد.ولی در کارخانه ژاپنی کسی دنبال تعمیر و بازسازی موتور نیست. درعوض ۶ نفرمهندس به دنبال این هستند که علت ایجاد تَرَک در پره توربین در مراحل اولیه را شناسایی و استخراج کنند.

این مثالی از بهبود فرآیند است که در آن در یک سازمان به جای تمرکز و توجه بر روی محصول نهایی به فرآیند تولید توجه می شود.

در درازمدت یک چنین دیدگاهی باعث بهبود کیفیت می شود..



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پاسخی به آن مدّاح هتّاک!

تاریخ:دوشنبه 12 تیر 1396-10:16 ق.ظ

پاسخی به آن مدّاح هتّاک!


پاسخ حامد حسینخانی شاعر نامدار كرمانی به مداح هتاك میثم مطیعی

نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شاعر یا هتّاک؟!

تاریخ:یکشنبه 11 تیر 1396-06:41 ب.ظ

شاعر یا هتّاک؟!




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

غلامعلی جان، دوستت داریم!

تاریخ:یکشنبه 11 تیر 1396-12:58 ب.ظ

غلامعلی جان، دوستت داریم!


خدا وکیلی اگر مملکت ما یکی مثل غلامعلی حدادعادل نداشت، یک جای کار می‌لنگید. 

کاری هم به این نداریم که آن وقت ها در دفتر فرح پهلوی کار می‌کرد. 

باز هم کاری نداریم که چرا دخترش مثل آب خوردن در «امریکای جنایتکار» زندگی و ازدواج کرده !

و باز هم کاری نداریم که چرا دامادش به گفته خودش «از خانواده‌های مؤمن امریکایی» است و شرکت مایکروسافت را ول کرده آمده ایران که کتاب های پدرزنش را بخواند! اصلاً به بنده و شما ربطی ندارد  که چرا غلامعلی علاقه شدیدی به «مرگ بر امریکا» دارد. آدم است و علاقه‌اش. اصلاً درست هم نیست شما اسباب بازی را  از دست بچه‌تان بگیرید و از او بخواهید به جای بازی، بیاید غلانعلی حداد عادل را برایتان تفسیر کند.
این چیزها اصلاً به من ربطی ندارد.  (با جناب عالی هستم، به تو هم ربطی ندارد.)
اخیراً حاج غلامعلی به توهین 10 ـ 15 نفر به رییس جمهور در روز قدس واکنش نشانه داده و گفته «حرکت مردمی» است. 

حالا بنده از جناب ایشان می‌پرسم: آن سه میلیون نفری که در سال 88 در تهران به نتیجه انتخابات اعتراض کردند، «مردم» بودند یا نه؟
غلامعلی جان، با جناب عالی هستم: میشه بفرمایید چرا 10 ـ 15 نفر «مردم» هستند، ولی سه میلیون نفر «مردم»کم نیستند؟
مثل این که ارتباط قطع شد. اما دلم قبول نمی‌کند که نگویم: 

غلامعلی جان، دوستت داریم.

اسماعیل منصورنژاد
https://t.me/Mansoornezhad



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#مادر

تاریخ:یکشنبه 11 تیر 1396-06:39 ق.ظ


#مادر

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می کرد.
یک بار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است؛ پس باشتاب رفت تا قبل از این که مادرش از دنیا برود، او را ببیند.
 از مادرش پرسید: مادر چه می خواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت: از تو می خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری ؛چون آن ها پنکه ندارند و در یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شب ها که بدون غذا خوابیدم! 

فرزند باتعجب گفت: داری جان می دهی و از من این ها را درخواست می کنی؟
  قبلا به من گلایه نکردی.
مادر پاسخ داد: بله فرزندم ،من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم و عادت کردم، ولی می ترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تو را به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی.


@rroga

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بالاخره حق با کیست؟!! /طنز

تاریخ:چهارشنبه 31 خرداد 1396-09:41 ق.ظ

  بالاخره حق با کیست؟!! /طنز

 

#شفیعی_مطهر

 

گفت: بالاخره ما نفهمیدیم موضع دولت آمریکا در برابر اختلافات شدید بین عربستان و قطر چیست؟

به نظر آمریکا حق با کدام است؟

گفتم : مگر آمریکا چه کرده و چه گفته است؟

گفت: وقتی ترامپ رئیس جمهور آمریکا رفت عربستان و قرارداد فروش  110میلیارد دلاری تسلیحات پیشرفته به عربستان را امضا کرد،کاملا از مواضع عربستان و متّحدانش علیه قطر حمایت و قطر را به خاطر پشتیبانی از تروریسم جهانی محکوم کرد!

اما بعداً وقتی با قطر هم یک قرارداد 12 میلیارد دلاری فروش تجهیزات جنگی پیشرفته امضا کرد و حتی یک مانور جنگی مشترک هم با قطر مطرح شد،این دفعه حق را به قطر داد و از قطر پشتیبانی کرد!

بالاخره به نظر آمریکا حق با کدام است؟!

گفتم: وقتی ما جمعی از مسلمانان توسعه نیافته که همه یک خدا و یک پیامبر و یک کتاب و یک قبله داریم،اما به خاطر کمی ظرفیّت و عدم تحمّل نظر و عقیده مخالف نمی توانیم مثل ملل متمدّن جهان با همدیگر با صلح و دوستی ،همزیستی مسالمت آمیز داشته باشیم،چرا یک اَبَرقدرت سلطه گر از این اختلافات منحطّ ما سوء استفاده نکند؟! 

گفت: بالاخره نباید به افکار عمومی دنیا پاسخ دهد که حق با چه کسی است؟ و چه کسی راست می گوید؟

گفتم : روزی نزد یکی از قاضی های شهر هرت بودم. دو نفر برای حل اختلافاتشان نزد او آمدند. از نفر اول خواست تا مدّعای خود را بیان کند. نفر اول شرح مفصلی از ادّعای خود را علیه نفر دوم مطرح کرد.

قاضی در جوابش گفت: شما راست می گویی و حق با شماست!

بعد از نفر دوم خواست که او هم ادّعای خود و پاسخ اتّهامات نفر اول را بیان کند. نفر دوم هم بیانات مفصّلی در اثبات حقّانیّت خود و ابطال ادّعاهای نفر اوّل ارائه کرد. 

قاضی در پاسخ او گفت: شما هم راست می گویی و حق با شماست!

من که به شدّت از این قضاوت قاضی شگفت زده شده بودم،گفتم:

آقای قاضی! این دو نفر که هر دو مخالف و متضادِّ یکدیگر حرف زدند! چطور ممکن است هر دو راست بگویند و حق با هر دو باشد؟!

قاضی رویش را به سوی من کرد و گفت: 

اتفاقا شما هم راست می گویی و حق با شماست!!!!

 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسر 9ساله ای که اشک قاضی را درآورد

تاریخ:سه شنبه 30 خرداد 1396-05:44 ق.ظ


پسر 9ساله ای که اشک قاضی را درآورد

اوایل خرداد «فرزاد»- 9 ساله- با همراهی مددکار سازمان بهزیستی تهران به مجتمع قضایی ونک رفته بود تا مادرش را بعد از 7 سال ببیند.

مادر فرزاد:

▪️فقط 16 سال داشتم که به زور شوهرم دادند. یک بار که به سفر زیارتی مشهد رفته بودیم، احمد مرا با خانواده‌ام دید و همان جا خواستگاری کرد. 

شوهرم اوایل خیلی هوایم را داشت، اما دو سال نشده توسط دوستانش معتاد شد. احمد هر روز کتکم می‌زد. تا این که با کمک ریش سفیدهای فامیل‌شان توانستم طلاق بگیرم. اما بچه دو ساله‌ام را گرفتند و خودم را از خانه بیرون کردند. در مشهد کسی را نداشتم. به همین خاطر ناچار شدم به شهر خودمان برگردم و یک سال نشده دوباره شوهر کردم تا سربار خانواده‌ام نباشم. حالا دو تا بچه از شوهر دومم دارم. خدا را شکر مرد خوبی است و تا شنید که بچه‌ام را به بهزیستی سپرده‌اند، گفت برویم بچه را بیاوریم پیش خودمان. خدا خیرش بدهد.

خانم مددکار:

▪️طبق پرونده موجود، پدر فرزاد معتاد بوده و 7 سال پیش بچه را با خودش به تهران آورده، اما در یکی از طرح‌های جمع‌آوری معتادان فرزاد را به بهزیستی تحویل داده‌اند. همکاران ما می‌دانسته‌اند که این بچه خانواده دارد و خوشبختانه با پیگیری زیاد ابتدا خانواده پدری کودک پیدا شد، اما آن ها شرایط مناسب برای نگهداری فرزاد را نداشتند و از همان طریق مادرش را در یکی از شهرستان‌های بخش مرکزی پیدا کردیم که حالا اینجا در حضور شماست.

فرزاد:

▪️«خیلی خوشحالم. چند بار خواب مادرم را دیده بودم. هر بار یک نقاشی می‌کشیدم و به دیوار نمازخانه مدرسه‌مان می‌چسباندم تا خدا آن را ببیند و مادرم را برایم پیدا کند.» قاضی با شنیدن این حرف سرش را پایین انداخت، نم اشکش را با دستمال خشک کرد و بعد برای فرزاد دست تکان داد وگفت: «ان شاءلله موفق و سلامت باشی».

@iranfnews

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خطرات آزادی خران!!

تاریخ:دوشنبه 29 خرداد 1396-08:54 ق.ظ

خطرات آزادی خران!!




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :305
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------