گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سیلی دوست!

تاریخ:پنجشنبه 2 دی 1395-11:52 ق.ظ

 سیلی دوست!

 

پشت شب تیره را سحر می شکند

افسانه  قدرتش  دگر  می شکند

اما چو زدست دوست سیلی خوردیم

سنگینی بار غم  کمر  می  شکند!

 

#شفیعی_مطهر

 

شما را چشم در راهم در 

گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar

 



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

« خود گربه بینی» و « خود سگ پنداری»!

تاریخ:پنجشنبه 2 دی 1395-10:55 ق.ظ

 « خود گربه بینی» و « خود سگ پنداری»!

 

طرز تفکر یک سگ

این آدما به من غذا میدن، نوازشم می کنن، دوسم دارن. 

پس حتما اونا خدای من هستند ! 


>طرز تفکر یک گربه

این آدما به من غذا میدن، نوازشم می کنن، دوسم دارن. 

حتما من خدای اونا هستم!
>
> اگر خوب به این جملات فکر کنید، انسان ها هم از همین نوع تفکرها برخوردار هستند. عده ای خودشون رو به خاطر توجه و محبت دیگران مدیون تصور می کنند و عده ای به خاطر همین موضوع دچار خود بزرگ  بینی های کاذب میشن!

بنابراین بیاییم از صفت « خود گربه بینی» و « خود سگ پنداری» بپرهیزیم!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بر سرِ دار،یا در دلِ یار؟!

تاریخ:پنجشنبه 2 دی 1395-09:50 ق.ظ

 بر سرِ دار،یا در دلِ یار؟!

 

زنی دستش را بریده بود ، به اندازه اى كه نیاز به بخیه زدن داشت.

با شوهرش آمده بود.
وقتی خواست روى تخت دراز بكشد،شوهرش نشست و سرش را روى پاهایش گذاشت.

تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را كشید و قربان صدقه اش رفت.

وقتی رفتند، هركسی چیزی گفت!
یكی گفت: زن ذلیل! 

یكی گفت: لوس!
 یكی چندشش شده بود !
و دیگری حالش به هم خورده بود!


یادم افتاد به خاطره ای دورتر، روى همان تخت.

خاطره زنى با سر شكسته كه هرچه گفتم: چطور شكست؟ فقط گریه می كرد!

مردى كه همراهش بود ،وحشت داشت از پاسخ زنش ...

ولى آن زن آنقدر از بخیه زدن ترسیده بود، كه بازهم دست مردش راطلب می كرد و مرد آنقدر دریغ كرد كه من كنارش نشستم و دستش را گرفتم ...

و آرام در گوشش گفتم : لیاقت دستانت بیشتر از اوست.
هیچ نگفت ... بخیه كه تمام شد، آن ها رفتند.

 وقتی آن ها رفتند، كسی چیزی نگفت!
هیچ كس چندشش نشد!
و هیچ كس حالش به هم نخورد...

همه چیز عادی به نظر آمد !

همان جا بود كه فهمیدم چرا می گویند :
ما مردمی هستیم كه به دیدن

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فنا شد دوره ی ظلم و تباهی!

تاریخ:چهارشنبه 1 دی 1395-11:27 ق.ظ

فنا شد دوره ی ظلم و تباهی!




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شروع کشتار میلیون ها یهودی

تاریخ:سه شنبه 30 آذر 1395-12:02 ب.ظ

  شروع کشتار میلیون ها یهودی

Image result for ‫هیتلر‬‎

یک روز سرد صبح سرد در سرمای شدید مونیخ آلمان من کودکی 8 ساله بودم، لباس هایم هم انقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم. خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود. من و خواهر و برادر و مادرم زندگی می کردیم.
من برادر بزرگ تر بودم. مادرم از سرطان سینه رنج می برد. تا این که آن روز صبح نفس کشیدنش کم شد. اشک در چشمانش جمع شد. نمی دانست با ما چه کند. سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند، نه فامیل . مادرشان هم هم اکنون رو به مرگ است. دم گوشم به من چیزی گفت. او گفت که: 

تو باید از برادر و خواهرت مراقبت کنی! 

من که هشت سال بیشتر نداشتم. قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم. سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم. نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند. رفتم التماسشان کردم .
می خندیدند و می گفتند: به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد! 

آنقدر التماس کردم ،آنقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود؛ اما هیچ کس دلش برای من نسوخت. چند دارو که نمی دانستم چیست، از ان جا دزدیدم و دویدم. آن ها هم دنبال من دویدند. وقتی رسیدم به خانه، برادرم و خواهرم گریه می کردند. دستانم لرزید و برادر کوچک گفت: مادر نفس نمی کشد آدلف!!
شل شدم، دارو ها افتاد! آرام آرام به سمتش رفتم. وقتی صورت نازنینش را لمس کردم، آن قدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود !
یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند، آنقدر مرا زدند که دیگر خون بالا می آوردم .وقتی بعد از چند روز آزاد شدم، دیدم خواهر و برادر کوچکم نزد همسایه ماست.  همسایه مادرم را خاک کرده بود. دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم. کارم شب و روز درس خواندن و گدایی کردن بود، چه زمستان، چه بهار، چه ...
***************

وقتی رهبر آلمان شدم، اولین جایی را که با خاک یکسان کردم، همان درمانگاه مونیخ بود! سنشان بالا رفته بود و مرا نمی شناختند؛ اما هم اکنون من رهبر کشور آلمان بودم. التماسم می کردند! دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیندازند و چاله را پر کنند !
تمنا می کردند و می گفتند ما زن و بچه داریم، آن قدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود و این شد شروع کشتار میلیون ها یهودی و ......

آدلف هیتلر
خاطرات کودکی، نبرد من 1941
بعد از اشغال بلاروس



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این پول نفت ماست که در جیب اغنیاست!

تاریخ:جمعه 26 آذر 1395-09:31 ق.ظ

این پول نفت ماست که در جیب اغنیاست!

روزی گذشت پورشه ای از گذر گهی
فریاد و آه و ناله ز هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک فقیر
این اسب کیست مادرم این اسب پادشاست؟

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که الاغی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این خر گمان کنم که خر مایه دارهاست

کودک به گریه گفت برایم نمی خری؟
این اسب با کلاس و نجیب است و سربراست

مادر به گریه گفت عزیز این که اسب نیست
این پول نفت ماست که در جیب اغنیاست

خوردند رانت نجومی و نفت و گاز
گفتند پول نفت سر سفره شماست

ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم
رو شکر کن پراید اگر زیر پای ماست
 
مردی که جیب ما و تو را می زند گداست
این گرگ سال هاست که با گله آشناست

به یاد بانو پروین اعتصامی




نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فرخنده زادروز واپسین بشیر بشر

تاریخ:جمعه 26 آذر 1395-08:47 ق.ظ

فرخنده زادروز واپسین بشیر بشر

 

#شفیعی_مطهر

 باد صبا وزید بیا باده نوش کن                   

با آب وصل آتش هجران خموش کن

 فرخنده زاد روز محمد(ص)فرارسید           

  دستی فشان ز شادی و جوش و خروش کن

 

    گیسوان سیاه شب انتظار، در زلال چشمه سار سپیده دم وصال، رنگ باخت و حضور سبز پیامبر حكمت و معرفت و خاتم رسالت حضرت محمد بن عبدالله (ص) و فرزند والاتبارش حضرت امام جعفر صادق (ع) ، كهكشان ها ستارگان شادی و امید را بر دامان سپید فلق فرو ریخت . 

    اگر نبود سایه سبز رسالت، از یورش سموم سوزان ضلالت، جوانه تُرد فطرت می‌فسُرد و شكوفه‌های سرخ طبیعت می‌پژمُرد. شقایق‌های شوق می‌سوختند و یاس‌های امید با خاكستر یأس می‌ساختند.

   واپسین بشیر بشر و آخرین سفیر داور در سیاه‌ترین عصر حاكمیت سكوت و حكومت طاغوت از مناره غار «حرا» شراره فریاد «چرا؟»‌ را برافروخت و تندیس‌های اكاسره و قدیس‌های قیاصره را در هم كوفت. در پرتو پیامش نه از قصر قیصران نشان ماند و نه از كاخ تاجوران.

   عدالت محمدی (ص) بلال سیاه را در كنار صاحبان جلال و جاه نشانید. توحید عیار ارزش شد و تقوا، معیار گزینش. 

(إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ ) (حجرات:13)

  محمد (ص)فرشته نبود، اما اسطوره وجودش با عصاره نور سرشته بود.

  «اگر پیامبر را فرشته‌ای هم قرار داده بودیم، او را به صورت مردی در می‌آوردیم و بر او لباس مردم می‌پوشاندیم» (انعام:9)

   محمد (ص)در سیاه‌ترین روزهای ركود و شب‌های جمود، قامت به قیامت بست و در «قد قامت»‌ عشق، قامت شكست.

  محمد (ص)سرو سرسبز سعادت بود كه در بوستان مردم رویید و در میان چمنزار مردم بالید و از هیچ سختی و دشواری ننالید. با مردم زیست و درد مردم ستمدیده را در مردمك دیده گریست.

  محمد(ص) دریای بیكرانی بود كه در تنگ‌نای جام گنجید و پهنای پیام را برگزید. 

او بحری بود كه در ظرف آمد و كوهی بود كه به حرف آمد.

  محمد (ص)موج خروش بود در مرداب خموش. مرداب را به تپش خواند و خیزاب را به خیزش. سراب را آب بخشید و مرداب را شتاب. 

او اقیانوس مردمان را به شورش فرا خواند و بر تندیس‌های خودكامگان یورش آورد. گفتارش روزنی از ریاض آفتاب بود و فوران فیاض نور ناب.

  محمد (ص)سوداگری سودآور بود؛ اما خود سودای سود نداشت. جان را به اخگر عشق افروخت و كالای جان را به بالای جانان فروخت.

  محمد (ص)در حاكمیت زرد پاییز، حكومت سبز رستاخیز را بر پا كرد. دستانش پر از بهار بود و انبانش انباشته از شكوفه‌زار. از لب‌هایش نسیم نجابت می‌وزید و از دهانش، شمیم شهامت.

  محمد (ص) آیه آفتاب بود و همسایه مهتاب. از كوله‌بار رسالتش شكوفه‌های نور می‌ریخت و كوچه‌های تاریكستان تاریخ را با نسیم نور می‌آمیخت.

... و اكنون محمد (ص)این پیامبر رحمت و رهایی بر فراز تاریخ بشریت سرافراز و پیشتاز ایستاده و خامه در كف من، حیران و سرگردان ‌كه چگونه این اقیانوس نور را در فانوس كور در آورد؟

          تو از قبیله که ای که ناز را شکسته ای

          تنگ حصار مبهم نیاز را شکسته ای

         سرو شود خجل اگر به قامتت نگه کند

        ز بس که راست قامتی طراز را شکسته ای

   قلم كمندی است كه اندیشه‌های ناب را به بند می‌آورد و پرنده سبك‌بال خیال را از فراز قله‌های بلند آمال شكار می‌كند و در قالب واژه‌ها و زنجیر كلمات به رشته تحریر می‌كشد؛ اما در این‌جا درمانده كه چگونه این قامت را بنگرد و قیامت را بنگارد؟

        خویش را هر لحظه در آیینه ها گم می کنم

        در دل دریا چو موجی خویش را گم می کنم

       از شکست رنگ آوازم کسی آگه نشد

     بس که من از خجلت دل دست و پا گم می کنم

     امروز همچنین ششمین هودج هدایت و ستاره امامت حضرت امام جعفر صاذق (ع) ، بر فراز جهان تاریك ما نیك درخشید و راه های رستگاری بشر را نور بخشید.

    فرخنده زادروز این دو چشمه سار حكمت و آبشار معرفت را به همه تشنگان زلال زندگی تبریك و تهنیت می گویم.

 

شما را چشم در راهم در 

گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar

 



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تبدیل دشمن به دوست!

تاریخ:پنجشنبه 25 آذر 1395-10:53 ق.ظ


تبدیل دشمن به دوست!



Image result for چرچیل
چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی در کتاب خاطرات خود می نویسد:
زمانی که پسر بچه ای یازده ساله بودم ،روزی سه نفر از بچه های قُلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند. 

وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم. پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و گفت: 

من از تو بیشتر از این ها انتظار داشتم؛ واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری. فکر می کردم پسر من باید زرنگ تر از این ها باشد، ولی ظاهرا اشتباه می کردم. 

بعد هم سری تکان داد و گفت: این مشکل خودته، باید خودت حلّش کنی!
چرچیل می نویسد وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد، تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم. اول گفتم یکی یکی می توانم از پسشان بر بیایم. آن ها را تنها گیر می آورم و حسابشان را می رسم، اما بعد گفتم نه آن ها دوباره با هم متحد می شوند و باز من را کتک می زنند. 

ناگهان فکری به خاطرم رسید! سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم. وقتی مدرسه تعطیل شد، به آرامی پشت سر آن ها حرکت کردم. آن ها متوجه من نبودند. سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم: 

هی بچه ها صبر کنید! 

بعد رفتم کنار آن ها ایستادم و شکلات ها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم. آن ها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلات ها را از من گرفتند و تشکر کردند. من گفتم :

چطور است با هم دوست باشیم؟ 

بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم. معلوم بود که کار من آن ها را خجالت زده کرده بود.

پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه می رفتیم و با هم برمی گشتیم. به واسطه ی دوستی من و آن ها تا پایان سال همه از من حساب می بردند و از ترس دوست های قلدرم هیچ کس جرات نمی کرد با من بحث کند.
روزی قضیه را به پدرم گفتم. پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت: آفرین! نظرم نسبت به تو عوض شد. اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم، تو چه داشتی؟ یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان و عصبانی و انتقام جو. اما امروز تو چه داری؟! یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست جوان و قدرتمند.
دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیک تر!

#چرچیل



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قاب حقیقت در نقاب واقعیت!

تاریخ:چهارشنبه 24 آذر 1395-11:13 ق.ظ

قاب حقیقت در نقاب واقعیت!

#شفیعی_مطهر

در 16 آذر ماه سال 1332 سه آذر اهورایی: شریعت رضوی، قندچی و بزرگ نیا به امید باروری نهال باور در بوستان آرمان های دانشجویان فرهیخته ایرانبه سوی ابدیت پرکشیدند!

این سروده ام را به همه دانشجویانی تقدیم می کنم که هماره و همیشه آذر اهورایی فریاد حق جویی و حق گویی را در آتشکده دل شعله ور نگاه می دارند .

قاب حقیقت 

 

شهر در التهاب می سوزد

در دلم خون ناب می سوزد

 

خشم ها خوشه کرده بر داده

دشت با التهاب می سوزد

 

آب آتش کُش است لیک اینجا

دیده ها غرق آب می سوزد

 

وعده های دروغ می پوسد

چشمه های سراب می سوزد

 

خون به رگ های خلق می جوشد

همچو جام شراب می سوزد

 

هیبت شب شکسته می لرزد

خرمن ماهتاب می سوزد

 

کارد بر استخوان رسیده کنون

جگر شیخ و شاب می سوزد

 

پرده های نفاق بگسسته

کفر هم بی نقاب می سوزد

 

از شرار قیام کوخ نشین

کاخ ها با شتاب می سوزد

 

بس سوال از «چرا» و «چون» انباشت

خرمنش بی جواب می سوزد

 

ظلم بس بی حساب بود اکنون

بی حساب و کتاب می سوزد

 

اشک در دیده ها ز بس خشکید

خشک و تر بی حساب می سوزد

 

پارسایان ز بس خراب شدند

پارسای خراب می سوزد

 

شعله ها سرکشیده بر افلاک

پر و بال عقاب می سوزد

 

ابر از خشم شعله می بارد

توده های سحاب می سوزد

 

چون تبه شد ز باب تا محراب

اهل محراب و باب می سوزد

 

بس به جای مدد ستم دیدم  

سینه ام چون کباب می سوزد

 

دل چو آتشفشان شرر بارد

کوه صبرم مذاب می سوزد

 

غنچه ها نا شکفته پرپر شد

خونشان در گلاب می سوزد

 

اشک ها شط خون شده جاری است

شط پر پیچ و تاب می سوزد

 

«حق»فقط حرف خط قاب شده است

چون عمل نیست قاب می سوزد

 

بس لقب ها تهی شد از معنی 

لفظ «شیخ» و «جناب» می سوزد

 

همه گفتند«خوب »و «بد»کردند

همه کس در عذاب می سوزد  

 

بس حقیقت نهفته در هر قاب

قاب هم در نقاب می سوزد!

 

شما را چشم در راهم در :

گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar

 



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رفتار بد نشانه بیماری است!

تاریخ:چهارشنبه 24 آذر 1395-10:16 ق.ظ

رفتار بد نشانه بیماری است!

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم، یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی.
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟ و آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
بیماری فکری و روانی نامش "غفلت" است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده.
بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :285
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------