گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تحمیل عقیده

تاریخ:جمعه 23 تیر 1396-11:34 ق.ظ

تحمیل عقیده


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خساست!

تاریخ:جمعه 23 تیر 1396-09:42 ق.ظ

خساست!


‏‎

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ!

تاریخ:پنجشنبه 22 تیر 1396-09:53 ق.ظ

ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﻫﺮﺳﮑﻮﺗﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺿﻌﻒ ﻧﯿﺴﺖ...

تاریخ:پنجشنبه 22 تیر 1396-07:54 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آدرس غلط

تاریخ:چهارشنبه 21 تیر 1396-10:32 ق.ظ


آدرس غلط


ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﻪ ﭘﺴﺮه ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺮﻭ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ' ﻋﻤّﻪ ﯼ ﻋﻄّﺎﺭ ' ﺗﺤﻘﯿﻖ ﺑﻨﻮﯾﺲ!!!

ﮐﻞ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺭﻭ ﺑﺴﯿﺞ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ' ﻋﻤّﻪ ﯼ ﻋﻄّﺎﺭ ' ﻣﻄﻠﺐ ﺟﻤﻊﮐﻨﻦ،،،

 ﺁﺧﺮﺷﻢ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﻧﺮﺳﯿﺪ!!!


 ﺍﺻﻼﻫﯿﭻ ﻣﻨﺒﻌﯽ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﭘﺪﺭﯼ عمّه عطّاری،ﻋﻄﺎﺭ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽﺷﺪ ...!!!

 مادر پسره ﺭﻓﺘﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺗﺤﻘﯿﻘﯽ است ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ام دادید؟!

ﻋﻤّﻪ ﯼ ﻋﻄّﺎﺭ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﺭﺩ ﺑﭽﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﻩ ﺁﺧﻪ؟!

ﻣﺪﯾﺮ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ: 

ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺗﺤﻘﯿﻖ ﺍﺻﻼ ' ﻋﻤّﻪ ﯼ ﻋﻄّﺎﺭ ﻧﺒﻮﺩﻩ ' ﺍﺋﻤّﻪ ﯼ ﺍﻃﻬﺎﺭ ' ﺑﻮﺩﻩ !!!

*****************

حکایت این است که دو یا چند جناح در سطوحی چنین مدیریت می کنند ،آدرس غلط می دهند وهمه را به چالش می کشانند. ضررش نصیب آینده نزدیک و آینده دور می شود.



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تاثیر تصمیم بر سرنوشت افراد

تاریخ:سه شنبه 20 تیر 1396-07:28 ق.ظ

تاثیر تصمیم بر سرنوشت افراد


❣️ یک دقیقه مطالعه


خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد.

خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره 9 گرفتی.
تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته ای!

پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ شده بود، سرش را بلند کرد و گفت:
خانم معلم چِن ، می‌شود... می‌شود یک نمره به من ارفاق کنید؟

خانم چِن با عتاب مادرانه‌ای سرش را تکان داد و گفت: یک نمره ارفاق کنم؟!
این ممکن نیست. من طبق جواب‌هایی که در برگۀ امتحانت نوشته‌ای به تو نمره داده‌ام.

او اضافه کرد: نگران نباش. من که نمی‌خواهم به خاطر ضعفت در امتحان، تو را تنبیه کنم. تو باید در امتحان بعد تلاش بیشتری کنی و نمرۀ بهتری بگیری.

پسر با صدایی که نشان می‌داد خیلی ترسیده گفت: اما مادرم کتکم می‌زند.

خانم معلم ساکت شد. او آرزوی والدین را درک می‌کرد که می‌خواهند بچه‌هایشان بهترین نمره‌ها را کسب کنند و موفق باشند؛ از طرفی نمی‌توانست در برابر بچه‌های بازیگوشی که در امتحاناتشان ضعیف هستند، نرمش نشان دهد.

اما یک موضوع دیگر هم بود. او می‌دانست که کتک خوردن بچه‌ها هم هیچ کمکی به تحصیلشان نمی‌کند و حتی تأثیر منفی آن ممکن است آن‌ها را از تحصیل بازدارد.

نمی‌دانست چه تصمیمی بگیرد. یک نمره ارفاق بکند یا نه. او در کار خود جداً اصول را رعایت می‌کند. اما به هر حال قلب رئوف مادرانه هم داشت.

نگاهی به پسرک کرد. هنوز تمام تن پسرک از ترس می‌لرزید و به گریه هم افتاده بود.
عاقبت رو به پسرک کرد و  گفت:

 ببین!، این پیشنهادم را قبول می‌کنی یا نه؟

 من به ورقه‌ات یک نمره «ارفاق» نمی‌کنم.
 فقط می‌توانم یک نمره به تو «قرض» بدهم.

تو هم باید در امتحان بعدی دو برابر آن را، یعنی دو نمره، به من پس بدهی. خوب است؟

پسرک با شادی  گفت: چشم! من حتماً در امتحان بعدی  دو نمره‌ به شما پس می‌دهم.

او با خوشحالی از خانم معلم تشکر کرد و رفت.
از آن پس برای این که بتواند در امتحان بعدی قرضش را به خانم معلم پس بدهد، با دقت زیاد درس می‌خواند.

 تا این که در امتحان بعد نمرۀ بسیار خوبی کسب کرد. از طرف مدرسه به او جایزه‌ای داده شد.
از پسِ آن «درس» که خانم معلم به او داده بود، مقطع دبیرستان را با نمرات عالی پشت سر گذاشت و وارد دانشگاه شد.

او همیشه ماجرای قرض نمره را برای دوستانش تعریف می‌کند و از بازگویی آن همیشه هیجان زده می‌شود.
زیرا می‌داند که نمره‌ای که خانم معلم آن روز به او قرض داد، سرنوشتش را تغییر داد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سه هزار کیسه زر!

تاریخ:دوشنبه 19 تیر 1396-04:06 ب.ظ

سه هزار کیسه زر!


دزدی به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت، اما چیزی نیافت که قابل دزدی باشد.
خواست که  نومید بازگردد که ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت:
ای جوان! سطل را بردار و از چاه، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزی از راه رسید، به تو بدهم؛ مباد که تو از این خانه با دستان خالی بیرون روی!
دزد جوان، آبی از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
روز شد، کسی در خانه احمد را زد. داخل آمد و ۱۵۰ دینار نزد شیخ گذاشت و گفت این هدیه، به جناب شیخ است.
احمد رو به دزد کرد و گفت: دینارها را بردار و برو؛ این پاداش یک شبی است که در آن نماز خواندی.
حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضایش افتاد.
گریان به شیخ نزدیک تر شد و گفت: تاکنون به راه خطا می رفتم.
یک شب را برای خدا گذراندم و نماز خواندم، خداوند مرا این چنین اکرام کرد و بی نیاز ساخت.
مرا بپذیر تا نزد تو باشم و راه صواب را بیاموزم.
کیسه زر را برگرداند و از مریدان شیخ احمد گشت و تا حدی رسید که شیخ تمام دارایی یش را که سه هزار کیسه زر بود به وی سپارد. دزد هم که از اول دنبال چنین فرصتی بود و در واقع چشم طمع به همه ی دارایی شیخ احمد داشت، از موقعیت  استفاده نموده وبا برداشتن سه هزار کیسه زر و خندیدن به ریش شیخ احمد و ما که فکر کردیم داریم داستان آموزنده می خونیم و ایشان متحول شده به کانادا گریخت  وجزء جامعه اختلاسگران کاناداى  آن زمان گشت و داستان آموزنده ما را به باد فنا داد.
باشد که همگی به راه راست هدایت بشویم.


برگرفته از تذکرالاختلاس  ص ۳۵۱.



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لشکر دعا و استغاثه!!

تاریخ:یکشنبه 18 تیر 1396-06:47 ق.ظ

لشکر دعا و استغاثه!!


"شاه سلطان حسین صفوی" آخرین پادشاه صفویه هنگام تهاجم افغان ها وقتی کشور را از دست رفته می دید، علمای اسلام را جمع و از آنان راه حل می خواهد!
روحانیون نیز با حیرت از این که چگونه این نابخردان کافر جسارت دست درازی به ملک صاحب الزمان را داشته اند، به سلطان اطمینان دادند با استعانت از خداوند و استغاثه از حضرت ولی عصر آنان را ناکام خواهند گذاشت.
سپس ضمن برپایی مجالس دعا و روضه دستور طبخ آش نذری مخصوصی را نیز صادر فرمودند!

اما چیزی نگذشت که خبر آوردند، افغان ها به دروازه های اصفهان رسیده اند!
آش پخته شد، اما پیش از توزیع آن، لشکریان افغان وارد کاخ شده و سلطان را دستگیر و آش نذری را هم میان سربازان خود توزیع نمودند..!
۸ سال سیاه به خاطر این جهل و حماقت ها بر این مردم و سرزمین گذشت...
تا هنگامی که نادر شاه برخاست و افغان ها را از ایران بیرون راند.
او در اولین اقدام دستور داد تا همه آخوندهای کشور را در پایتخت گرد آوردند.
سپس رو به نمایندگان آن ها کرد و پرسید:
کار شما سیصد هزار نفر در این مملکت چیست؟!
مرجع و بزرگشان پیش آمده و گفت:
قربانت گردم؛ این ها لشکر دعا و استغاثه به دامان خداوند باری تعالی هستند!

به طور مثال هنگامی که دلاور مردان شما به جنگ می روند، اینان با دعا پیروزی شان را تضمین می کنند..!
نادر شاه فریاد زد:
احمق ها! وقتی اشرف افغان با ۳۰۰۰۰ نفر اصفهان را فتح کرد، شما ۳۰۰۰۰۰ نفر اگر به جای دعا در مقابل او ایستادگی کرده بودید، این روزهای سیاه بر ما نمی رفت!
سپس با تجهیز آنان به وسائل و تجهیزات کشاورزی آن ها را روانه ی زمین های اطراف شهر هایشان کرده و به کشاورزی وا داشت...

زندگی نامه نادرشاه



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وقتی که الاغ شدم!

تاریخ:شنبه 17 تیر 1396-07:09 ق.ظ

وقتی که الاغ شدم!


مجید ناظمی


تابستان سال ١٣٨٩ بود. در حال رانندگی بودم و حواسم پرت بود. یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت:
هی الاغ !حواست کجاست؟!
همان طور با سرعت رفت پشت چراغ قرمر ایستاد. چون خیابان خلوت بود، منم رفتم کنارش ایستادم. شیشه های هر دو تامون پایین بود. یواشکی از کنار چشماش به من نگاه می کرد. منم مستقیم بهش نگاه می کردم.
گفتم: آقا می دونستی الاغ ماده هست و خرها، نر هستند؟!! تو باید به من می گفتی خر !!!
دوم این که اگه من الاغم، حتما تو هم حضرت سلیمان هستی، چون الان داری زبان الاغ ها رو می فهمی که باهات صحبت می کنم !!!
سوم این که اصلا حواسم به تو نبود، تو عالم خودم بودم ...
یک لبخندی زد و سه بار گفت: معذرت می خوام. 

منم تو ماشین شکلات داشتم، براش پرت کردم تو ماشینش.
بااشاره اون، هر دو تا کناری ایستادیم و الان که با هم دوستیم، یادمون نمیره که یک الاغ ما رو با هم آشنا کرد !

****************
 این ماجرا می خواد بگه که کلمه ای در زبان انگلیسی هست به نام Reactive یعنی واکنش و کلمه دیگری هست به نام Creative یعنی خلاقیت. اگر دقت کنیم با جابه جایی حرف C یک واکنش تبدیل میشه به یک خلاقیت !
یعنی می شد این موضوع تبدیل شه به یک دعوای خیابانی که آخرش هم منجر می شد به آشتی. هم وقتمون رو می گرفت هم هزینه ساز بود.
رئیسم می گفت: وقتی آخرش تو کلانتری باهم آشتی می کنیم، چرا الان آشتی نکنیم؟!
میلیون ها انسان در جنگ جهانی دوم کشته شدند، ولی امروز کل اروپا هوای هم رو دارن و متحدن.
٨ سال با عراقی ها جنگ کردیم ،الان برادر ما شدن !
١)آخر هر جنگی صلحه!
٢)عاقل کسی است که از تهدید فرصت می سازه. ما هر دو تامون عاقل بودیم.
٣)فحش دادن دلیل کسانی است که حق با آن ها نیست !
٤)وقتی کسی عصبانیت می کنه، یعنی تونسته برتو چیره بشه.

این داستان رو تو هر ترمی واسه دانشجوهام تعریف می کنم و کلی باهم لحظه الاغ شدنم رو  می خندیم!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟

تاریخ:پنجشنبه 15 تیر 1396-07:54 ق.ظ

هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟


می گویند وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند، برای بازاری های تهران و اطراف پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچ کدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. 

وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر الدین شاه و مادر مرحوم دکتر امینی رسید، به رضاشاه پیغام فرستاد که: 

مگر من مرده ام که می خواهی از بازاریان پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم. 

و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.
یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد، قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد. 

روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید: 

پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ 

مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم،امروز روز قتل(شهادت)حضرت مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم. 

رضاشاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آن وقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:
در این مملکت یک مرد واقعی داریم, آن هم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم، آن هم قاراپط ارمنی است...!!!

سال های سال بعد شاعر بزرگ ایران خانم پروین اعتصامی در وصف این ماجرا این چنین سرود:

واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگی است
گفت: "زین معیار اندر شهرما،
یک مسلمان هست آن هم ارمنی است

شب نشینی هالو
✅ @shabneshinihalloo

کانال اشعار هالو
✅ @mrhalloo



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :305
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------