گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 600 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خدایا !ما را آن ده که آن به!

تاریخ:شنبه 28 مهر 1397-07:03 ق.ظ

 خدایا !ما را آن ده که آن به!


 سال های نخستین دههء شصت بود. یک رادیو به نام رادیو نیکوزیا که ظاهرا از قبرس یا یونان پخش می شد، هر روز صبح زود برنامه ای نیم ساعته به زبان فارسی داشت که در آن تبلیغ مسیحیت می کرد.من برای آشنایی بیشتر با مسیحیت تقریبا هر روز این برنامه را  از یک رادیو کوچک در رختخواب گوش می کردم.
یک روز صحبتِ گوینده که مردی مسن وخوش صدا بود، در بارهء روایتی از حضرت عیسی علیه السلام بود مبنی بر این که: 

اگر انسان حکمت مصیبت ها و گرفتاری هایی را که در زندگی با آن مواجه می شود، می دانست، چه بسا به دست خودش همان بلا را بر سر خود می آورد.(سال ها بعد مضمون همین روایت را در کتب روایی شیعی از قول معصوم علیه السلام دیدم).

گوینده می گفت یک روز یکی از افسران توده ای ارتش، گروهان تحت امر خود را برای آموزش نظامی به بیابان اطراف پادگان می بَرَد.هنگام آموزش ،نارنجکی منفجر می شود که منجر به صدمه دیدن شدید پای افسر می گردد. معالجات به نتیجهء مطلوب نمی رسد و به دستور شاه او را برای درمان به آلمان اعزام می کنند . نهایتا یک پایش قطع (یا ناقص) می شود و بر می گردد. در همین زمان توده ای های ارتش لو می روند و دادگاه نظامی همه (از جمله همین شخص)را به اعدام محکوم می کند. حکم اعدام را برای تایید نهایی نزد شاه می برند. به اسم این شخص که می رسد، به نظرش آشنا می آید. در بارهء او می پرسد ؛ توضیح می دهند که این همان شخص است که به خاطر فلان حادثه مورد الطاف ملوکانه قرار گرفت.

شاه زیر ورقه می نویسد در بارهء او یک درجه تخفیف قائل شوند و در بارهء بقیه حکم را اجرا کنند. همه اعدام می شوند و این یک نفر برای تحمل حبس ابد به زندان می رود. 

سال ها بعد که با انقلاب درِ زندان ها باز می شود، او هم آزاد وبه عنوان یک زندانی سیاسی سابقه دار مورد تکریم قرار می گیرد . در همان اوایل می شود استاندار کردستان و صاحب راننده و ماشین و محافظ و.....(پایان نقل قول)
شاید این مرد(به گمانم اسمش یونسی بود) آن روز را که دچار سانحه شد، یکی از بد ترین روزهای عمر خود می دانست، اما روز اعدام همقطارانش یا روز آزادی از زندان و جلوسش بر کرسی حکومتی چطور ؟
قرآن کریم می فرماید:

"عسی ان تکرهوا شیئاً وهو خیرٌ لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شرٌ لکم والله یعلم و انتم لاتعلمون" 

(چه بسا پیشامدی را ناگوار می پندارید، در حالی که خیر شما درآن است و چه بسا چیزی را با تمام وجود دوست می دارید، در حالی که برایتان غیر از شر و گرفتاری نخواهد بود. خدا می داند و شما نمی دانید.)

یقیناً در مورد بعضی خواسته ها که با تمام وجود برای نیل به آن تلاش می کنیم، اما بنا بر مصلحت ها و حکمت هایی که از آن بی خبریم، به آن ها دست نمی یابیم نیز چنین است و این دست نیافتن که برایمان ناگوار است، در حقیقت هیچ چیز نیست جز لطف و عنایت خداوند کریم.


خدایا !مارا آن ده که آن به.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چرا چنین فاجعه ای رخ داد؟؟؟

تاریخ:جمعه 27 مهر 1397-08:14 ق.ظ

چرا چنین فاجعه ای رخ داد؟؟؟


#اندکی_تفکر



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از مکافات عمل غافل مشو!

تاریخ:پنجشنبه 26 مهر 1397-06:23 ق.ظ

از مکافات عمل غافل مشو!


توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان‌دادن که باید پایش را به علت عفونت می بریدیم. دکتر گفت که این بار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر...
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت: برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت :برو بالاتر... تا این که وقتی به بالای ران رسیدم، دکتر گفت که از اینجا ببر.  عفونت از این جا بالاتر نرفته.
لحن و عبارت " برو بالاتر " خاطره بسیار تلخی را در من زنده می كرد.  خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه می دانند. عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت، برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم. پدرم هر قیمتی که می گفت ،همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر...  برو بالاتر...

بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم.  چقدر آشنا بود.  وقتی از حال و روزش پرسیدم ،گفت :
- بچه پامنار بودم.  گندم و جو می فروختم.  خیلی سال پیش.  قبل از این که در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...
دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم. خود را به حیاط بیمارستان رساندم.  من باور داشتم که :
از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو
اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.

دکتر عباس عبدالوهابی
استاد آناتومی دانشگاه تهران
@Antrakt



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حجِّ ما این است!!

تاریخ:چهارشنبه 25 مهر 1397-07:18 ق.ظ

 حجِّ ما این است!!


‍ عبدالله مبارك به حج رفته بود. وقتی در خواب دید كه فرشته ای به او گفت : 

از ششصد حاجی كسی حاجی نیست، مگر علی بن موفق، كفشگری در دمشق كه به حج نیامد . 

عبدالله به دمشق رفت و علی بن موفق را دید كه پاره دوزی می كند. پرسید: 

چه كرده ای كه با این كه امسال به حج نرفته ای، از میان همه حجاج فقط حج تو پذیرفته شد؟
گفت: سی سال بود كه مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سیصد درهم جمع كردم و امسال عزم حج كردم.  عیالم حامله بود، از خانه همسایه بوی طعام می آمد، مرا گفت: 

برو و پاره ای از طعام بستان . 

من رفتم و همسایه گفت : بدان كه هفت شبانه روز بود كه أطفال من هیچ نخورده بودند ، امروز خری مرده دیدم. پاره ای از آن جدا كردم و طعام سأختم. بر شما حلال نباشد.
چون این بشنیدم آتشی در جانم بیفتاد . آن سیصد درهم برداشتم و بدو دادم و گفتم نفقه أطفال كن كه حج ما این است.


از تذکره الاولیاء



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اسیر و مفقودالاثر!!/طنز

تاریخ:چهارشنبه 25 مهر 1397-07:09 ق.ظ

اسیر و مفقودالاثر!!/طنز


خبرنگار اعزامی صدا سیما:
حاج خانوم چند تا اولاد دارین؟
پیرزن:5 تا بچه داشتم!
-مگه الان دیگه نداریشون؟

نه مادر،2 تاشون اسیر شدن،3 تاشون مفقود الاثر!
-ماشالله به این شیر زن صبور!
مادر جان کدوم منطقه اسیر یا مفقود شدن؟

2 تاشون دخـتر بودند؛شوهر کردن اسیر شدند!!

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

افسار شتر، بر دم خر بستن

تاریخ:سه شنبه 24 مهر 1397-04:49 ب.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همدم نادان بودن

تاریخ:سه شنبه 24 مهر 1397-07:03 ق.ظ

همدم نادان بودن


  داستان کوتاه

جالبه, بخونید

آورده اند که خواجه "نظام الملک" وزیر ملکشاه سلجوقی به علتی به زندان افتاد.

بعد از مدتی نظام حکومت "دچار آشفتگی" شد و مجددا از او خواستند به شغل سابق خود برگردد.

خواجه فرمان را "قبول نکرد" و زندان و گوشه گیری را به وزارت ترجیح داد!

دربار ملکشاه دنبال چاره ای بودند تا خواجه را راضی به قبول "شغل سابقش" کنند.

در این بین شخصی گفت:
خواجه "دانشمند" است و هیچ چیز برای او بدتر از "همنشینی با انسان نادان" نیست.
 
پس فکری کردند و "چوپانی" که گله ای را به سبب "سهل انگاری و نادانی" به باد داده بود و در زندان به سر می برد، به "نزد خواجه" فرستادند...

خواجه مشغول "خواندن قرآن"  بود، چوپان وارد شد و جلو خواجه نشست، ساعتی به او نگریست و بعد حالش "منقلب" شد و شروع به گریه کرد.

خواجه گمان کرد تازه وارد "عارفی" است آشنا به "معارف قرآن،"

رو به چوپان کرد و پرسید:
چرا "گریه" می کنی؟!

چوپان آهی کشید و گفت:
"داغ مرا تازه کردی..."

خواجه گفت: چرا؟

چوپان گفت: من "بزی داشتم" که پیشاهنگ گله من بود و "ریشش" هم رنگ و اندازه ریش شما بود و هروقت علف می خورد، مثل ریش شما که موقع خواندن تکان می خورد، تکان تکان می خورد،برای همین "یاد بزم" افتادم و دلم سوخت.
 
خواجه با شنیدن این سخن "حساب کار" دستش آمد و از شدت ناراحتی کاغذ و قلم طلبید و به حاکم نوشت:

* صد سال به کُند و بند زندان بودن
در روم و فرنگ با اسیران بودن

صد قافله قاف را به پا فرسودن
بهتر که دمی همدم نادان بودن *

"مجددا "قبول وزارت" کرد و به سر شغل سابق برگشت."



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همه چیز از نوع ایرانی اش!!.طنز

تاریخ:دوشنبه 23 مهر 1397-07:34 ق.ظ

 همه چیز از نوع ایرانی اش!!.طنز

ابراهیم نبوی


اصلاح‌طلب ایرانی :

اصلاح‌طلب‌های ایرانی موجوداتی هستند که همیشه برای این که اصلاح کنند، کوتاه می‌کند، هیچ وقت دراز نمی‌کند.
اصول‌گراهای ایرانی: 

اصول‌گراهای ایرانی تنها اصول‌گراهای دنیا هستند که هیچ اصولی برای رسیدن به قدرت ندارند و وقتی قرار باشد به قدرت فکر کنند، برای رضای خدا با شیطان هم همکاری می‌کنند. و برای حفظ ارزش‌های دینی از هر کلاهبردار، فاسد و منحرفی استفاده می‌کنند.
فمینیست‌های ایرانی: 

فقط پنج دقیقه وقت لازم است که متوجه شویم ۸۰ درصد فمینیست‌های ایرانی زبان انگلیسی‌شان ضعیف است در حدی که فرق «لزبین» و «فمینیست» را نمی‌دانند. حتما باید مثال بزنم؟ و همین فمینیست‌های ایرانی تنها فمینیست‌هایی هستند که موقع طلاق گرفتن از مهریه، شیربها، اجرت‌المثل و جهیزیه‌شان نمی‌گذرند. همان مثال قبلی.
ناسیونالیست ایرانی: 

فقط چهار دقیقه وقت لازم است که متوجه شویم حداقل ۷۰ درصد ناسیونالیست‌های ایرانی همان فاشیست‌هایی هستند که معتقدند خاک و خون‌شان مقدس است و نژادشان بهترین و خالص‌ترین نژاد جهان است.
سلطنت‌طلبان ایرانی: 

سلطنت طلبان ایرانی تنها سلطنت طلبانی هستند که می‌خواهند حکومت جمهوری تشکیل بدهند.
کمونیست های ایرانی: 

کمونیست های ایرانی غالبا آدم هایی هستند که دوست دارند به فقرا، یتیمان، روستاییان، بیوه زنان، درماندگان کمک کنند، جلوی فساد و فحشا را می‌گیرند، دوست دارند همه برابر و برادر باشند، بشدت آدم‌های اخلاقی هستند، حتی در خانه های تیمی‌شان هم با زنانی که رفیق بودند، مطلقا با چشم هوس آلود نگاه نمی‌کردند، در واقع تنها آدم‌های واقعا مذهبی ایران کمونیست‌هایی هستند که هیچ اعتقادی به خدا ندارند.
اپوزیسیون ایرانی: 

اپوزیسیون ایرانی تنها اپوزیسیونی است در جهان که به جای این که با حکومت بجنگد، با بقیه نیروهای اپوزیسیون می‌جنگد و حتی دیده شده که حاضر است برای از بین بردن بقیه اپوزیسیون با حکومت هم همکاری بکند.
اپوزیسیون خارج از کشور: 

اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور، فقط یک مشکل دارد، آن ها می‌خواهند حکومت را اداره کنند، ولی حاضر نیستند از اقامت در فرنگ دست بردارند، چون زندگی شان به هم می‌خورد، به همین دلیل اگر پیروز بشوند، تازه اول بدبختی‌شان است.
حکومت ایرانی: 

حکومت ایران تنها حکومت جهان است که به هیچ دوستی نیاز ندارد، ولی همیشه به تعدادی دشمن نیاز دارد، به همین دلیل است که دائما دوستان و اعضای حکومت را بیرون می‌کند و از طریق تبدیل آن ها به دشمن خودش را زنده نگه می‌دارد.
مذهبی‌های ایران: 

آن ها می‌دانند قدرت، انسان را فاسد می‌کند، به همین دلیل حاضر نیستند هیچ بخشی از قدرت را به مردم بدهند، آن ها دوست دارند مردم به بهشت بروند، ولی کارهایی می‌کنند که به نظر می‌ رسد که به طور جدی می‌خواهند به جهنم بروند، آن ها دوست دارند همه میلیاردرها را نابود کنند و خودشان میلیارد شوند، آن ها دوست دارند همه ساکت بمانند، اما خودشان هر چه دل‌شان خواست بگویند، آن ها دوست دارند بنزسواران اشرافی را از بین ببرند، ولی خودشان غیره و مازراتی سوار شوند، آن ها دوست دارند جلوی رفتن مردم به ترکیه را بگیرند، ولی خودشان به لاس وگاس بروند.
طنزنویسان ایرانی: 

تنها طنزنویسانی در دنیا هستند که وقتی مردم نوشته‌هایشان را می‌خوانند، به جای این که بخندند، زار زار گریه می‌کنند.



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معلم یا قاضی؟

تاریخ:یکشنبه 22 مهر 1397-09:48 ق.ظ

 معلم یا قاضی؟

#تلنگر

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

الطاف پنهان حق

تاریخ:شنبه 21 مهر 1397-06:37 ق.ظ

  الطاف پنهان حق 

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :370
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------