گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رفته گویا از دل «خوشحال» ، " حال

تاریخ:جمعه 8 بهمن 1395-10:43 ق.ظ

 رفته گویا از دل «خوشحال» ، " حال 

**************

کرده ام از دستِ ایـن فرهنگ ، " هنگ "
گشته از عشقت دلِ دلتنگ ، " تنگ "

بعدِ «شیرین» شد تب «فرهاد»" حاد "
این خبر را مرکز امداد ،  " داد "

با عبورت می‏ شود جالیز ، " لیز "
جعفری می‏ رقصد و گشنیز ، " نیز "

بـا نگاهت می ‏زند «عطار» ، " تار "
«مولوی» غش کرده و «گلزار» ، " زار "

می ‏شود در گردنت زنجیر ، " جیر "
می ‏کُند در دست تو کفگیر ، " گیر "

هر که بر اشعار من خندید ، " دید "
می ‏شود با یادِ تو تبعید ، " عید " !

کرد پیشت آدم سالوس ، " لوس "
با تو شب‏ ها می‏ شود کابوس ، " بوس " .

کیمیا کردی و شد شاغول ، " غول "
با کلامت می‏ خورَد «شنگول» ، " گول "

وقت خشمت می‏ شود «تیمور» ، " مور "
رفته «نادر» تا حد مقدور ، " دور "

چون به حرف آیی شود خاموش ، " موش "
گفته‏ هایت را کند خرگوش ، " گوش "

می‏ کُنی از بهر ما اندام ، " دام "
پیش زلفت می‏ شود «خاخام» ، " خام "

این خبر را می‏ زند نجار، " جار "
هست در اطراف تو بسیار ، " یار "

کاسه ‏ات را می ‏زند ابلیس ، " لیس "
 هست بخش دوم ساندیس ، " دیس "

گشته‏ ام از دست استدلال ، " لال "
رفته گویا از دل «خوشحال» ، " حال



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خرج عطینا

تاریخ:پنجشنبه 7 بهمن 1395-10:16 ق.ظ


خرج عطینا

(شعر طنز)


جناب مستطاب حاج سردار
بیا از کارهایت دست بردار

عوارض را نکن خرج عطینا
نکن بر خود نمایی خود اصرار

بیلیبورد و بنر از جیب ملت
نزن هرجا به قصد جلب افکار

به عشق انتخابات کذایی
نکن این گونه مردم را گرفتار

تو خوبی، تو مامانی، تو عزیزی
ولی باید شود ثابت به کردار

بگو در حادثه یا وقت بحران
بنر کی می شود آلات و ابزار؟

هزاران بیلبورد آن چنانی
نسازد چاره ی یک بیل آوار

برای موقع اطفای آتش
نداری نردبانی پای این کار

هلی کوپتر که دیگر توی حلقم
کجا آخر از این کارَت زنم جار؟!

اگر تهران بلرزد با تکانی
یقینن می شود کشته تلمبار

چنان ماندی به گودال پلاسکو
که در رفت از همه جای تو زهوار

اگر «جاوید» باشد جای سردار
رَوَد با سر به پای چوبه ی دار

ولی آرام و درگوشی به  او گفت:
چه می شد که زبان تو زَنَد مار


محمد جاوید




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چکیده همه علوم

تاریخ:پنجشنبه 7 بهمن 1395-05:16 ق.ظ

 چکیده همه علوم 


چوپانی در بیابان مشغول چرانیدن گوسفندان بود، دانشمندی  به او رسید و اندکی با او گفتگو کرد، فهمید که او بی‏ سواد است.
به او گفت: چرا دنبال تحصیل نمی ‏روی؟
چوپان گفت: من آنچه را که خلاصه و چکیده علوم است آموخته ‏ام، دیگر نیازی به آموزش مجدد ندارم.  
دانشمند گفت: آنچه آموخته ‏ای برای من بیان کن.  

چوپان گفت خلاصه و چکیده همه علوم، پنج چیز است:  
اول این که تا راستی تمام نگردد، دروغ نگویم.
دوم این که تا غذای حلال تمام نشده، غذای حرام نخورم.  
سوم این که تا در خودم عیب است، عیب جویی از دیگران نکنم.  
چهارم این که تا روزی خدا تمام نشده، به در خانه هیچ کسی برای روزی نروم.  
پنجم این که تا پای در بهشت ننهاده ‏ام، از مکر و فریب شیطان غافل نگردم.
دانشمند او را تصدیق کرد و گفت:  

همه علوم در وجود تو جمع شده است و هر کس این پنج خصلت را بداند و به آن عمل کند، از کتب علم و حکمت بی ‏نیاز است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اول اختلاس و بعد نماز و توبه!!

تاریخ:چهارشنبه 6 بهمن 1395-11:13 ق.ظ

اول اختلاس و بعد نماز و توبه!!


بچه که بودم،
سر نمازم با صدای بلند دعا کردم :"خدایا یه دوچرخه به من بده"!
پدرم شنید، گفت: بچه جان، خدا که کارش دوچرخه دادن نیست، کار خدا لطف به بندگانش است و خصوصا بخشش گناهان،نه دوچرخه دادن.
صبح روز بعد رفتم یه دوچرخه دزدیدم و سر نمازم دعا کردم: 

خدایا منو بابت تمام گناهانم ببخش.
بابام شنید: گفت: آفرین پسرم، حالا شدی مسلمان خوب و خداپرست.

از آن روز دیگه من راهم را پیدا کردم.
 الان هم مسئول بزرگی توی ایران شدم
اول اختلاس و بعد نماز و توبه!!



@parasto3



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطره زببای محمد بهمن بیگی در خصوص مادر

تاریخ:چهارشنبه 6 بهمن 1395-06:00 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انتخاب اصلح و خوب تو در آینده!

تاریخ:سه شنبه 5 بهمن 1395-10:10 ق.ظ

 انتخاب اصلح و خوب تو در آینده! 


یک نفر کاراته کار و یک نفر خواننده است
دیگری کشتی بگیر و یک نفر سازنده است

وزنه بردار است آن یک، دیگری فوتبالی است
هر یکی هم صاحب چندین عدد پرونده است

حال و روز ما و این شورای شهر معرکه
باعث شور و نشاط  و موجبات خنده است

هر کسی از ظن خود شد یار شورا ظاهرن
مثل یک مهمان که بی برنامه و ناخوانده است

گر بپرسی از اصول شهرداری،هرکدام
گوشه ای کز می کند ، از روی تو شرمنده است

اطلاعش در خصوص ساختار جامعه
من یقین دارم که مثل عمه جان بنده است

در چنین شهر کلان و پایتخت مملکت
خود بگو  شورای شهری این چنین زیبنده است؟

گر ترقّه در شود حتی در این شهر بزرگ
زیر بار مشکلات و معضلش زاینده است

زایشی البته سخت و توآم ِ با درد و رنج
چون که این بچه کج و معوج ترین جنبده است

هم چنان که چند روزی می شود شورای شهر
بابت  کار پلاسکو این چنین نالنده است

حاصل این گونه شورایی ببین حالا شده
شهرداری که یقینن بهترین  بافنده است

صحبت  «جاوید» را چون که شنیدی، پاسخش
انتخاب اصلح و خوب تو در آینده است


محمد جاوید



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بگذارید من بمیرم!!

تاریخ:سه شنبه 5 بهمن 1395-09:51 ق.ظ


بگذارید من بمیرم!!
 


روزی گروه زیادی از اقشار مختلف مردم با امام ملاقات داشتند. وقتی امام وارد حسینیه جماران شدند، مردم شروع به ابراز احساسات و شعار دادن کردند. امام بدون توجه به احساسات مردم به طبقه بالای حسینیه خیره شده بودند؛ چون احساس می کردند که تغییری در وضع حسینیه پیش آمده است. چند لحظه­ ای بدین منوال گذشت. تا این­ که امام متوجه مردم شده به ابراز احساسات آن ها پاسخ دادند و ملاقات تمام شد و مردم رفتند. 

بعد از ملاقات همین که وارد اتاقشان شدند، با عصبانیت فرمودند: 

«در حسینیه چه کار می کنید؟» 

آقای رسولی و آقای صانعی گفتند: 

آقا طبقه بالای حسینیه را گچ ­کاری می کنیم. 

امام با عصبانیت فرمودند: «بگذارید من بمیرم و شما بدون اجازه ام این کار را بکنید»... همان موقع کار را تعطیل کرده و به گچکار گفتیم: دست نگه دارید که از این به بعد ادامه کار حرام است و این محل هنوز به صورت نیمه­ کاره باقی مانده و قابل مشاهده است.


@nedaesfahan_ir

http://cdn.mashreghnews.ir/files/fa/news/1394/3/11/1059478_980.jpg

...و حالا در غیاب امام خمینی مرقد ایشان را ببینید!

ببینید چقدر به وصایای ایشان عمل می شود؟

Gerelateerde afbeelding



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مؤمن بی سواد و کافر باسواد

تاریخ:دوشنبه 4 بهمن 1395-10:27 ق.ظ

مؤمن بی سواد و کافر باسواد


در سال۱۹۹۴ پس از صدور فتواى کفر توسط یکى از مفتیان إفراطى مصر علیه نجیب محفوظ ، نویسنده شهیر معاصر مصری (۱۹۱۱-۲۰۰۶) و برنده جایزه نوبل ادبی (۱۹۸۸)، یکی از جوانان “غیور و متعصب” چاقوی خود را در سینه نویسنده ۸۳ ساله فرو کرد.
محفوظ از این سوء قصد جان سالم به در برد، اما دو سال طول کشید تا بار دیگر توانست قلم به دست گیرد.
محمد سلماوی، نویسنده مصری، پس از این رویداد با آن جوان به گفت‌ وگو نشست و نخست از او پرسید:
“چرا به نجیب محفوظ حمله کردی ؟”
مرد جوان جواب داد: چون او کافر است.
سلماوی پرسید: مطمئن هستی؟ مگر از او چیزی خوانده‌ای؟
و پسر جواب داده بود:
” پناه بر خدا!
من خوشبختانه سواد ندارم تا این کفریات را بخوانم ” !



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حیات و جهان!

تاریخ:یکشنبه 3 بهمن 1395-11:03 ق.ظ

 حیات و جهان!


#شاه_اسماعیل_صفوی دو همسر به نام های حیات و جهان داشت که هردو دارای طبع شاعری بودند. روزی بانو جهان این شعر را برای معشوقِ زیباروی خویش که در سفر جنگی بود، سرود و برایش فرستاد:
تو پادشاهِ جهانی [جهان] ز دست مده
  که پادشاهِ جهان را [جهان] به کار آید
بانو حیات وقتی خبردار شد که شاه با شنیدن این بیت زیبا دلتنگ و غمگین از دوریِ بانو جهان شده، از حسادت خونش به جوش آمد و بیتی به این مضمون برای شاه اسماعیل فرستاد:
  ترکِ غمِ [جهان] بکن تا ز [حیات] برخوری

هرکه غمِ [جهان] خورد، کی ز [حیات] برخورد



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیگر نمی شناسمت...

تاریخ:جمعه 1 بهمن 1395-05:56 ق.ظ

 دیگر نمی شناسمت...


دیگر نمی شناسمت ای خاک پاک ها
ای گوهر نهفته به  زیر مغاک ها

دیگر نمی شناسمت ای خاک پرغرور
ای خاستگاه ناب ترین قصه های نور

اینجا کجاست؟ خاک غمستان تازی است
این غمکده، همان وطن سرفرازی است؟

باور کنم‌ تویی و چنین تلخ‌ حالتی؟
تصویر غم گرفته به قاب جهالتی؟

این نسل توست بر سر و بر سینه می زند
خود را به سوگ قصه ی دیرینه می زند؟

این پرچم سیاه به دوشت چه ‌می کند؟!
وین ناله های درد خموشت چه می کند؟

این شعله ی پلید مخدر ز خاک توست؟
افیون و بنگ و شیشه و دارو خوراک‌ توست؟

روییده از تو جنگل خونبار دارها
کفتارها نشسته کنار مزارها؟

این خاک توست، خاک نگاه غریبه ها
محروم ‌از نگاه محبت حبیبه ها؟

دیگر نمی شناسمت ای خاک پاک ها
زان سوی گور خالی و خونین ‌پلاک ها

باور کنم که جام جمت را ربوده اند؟
در خیمه های جهل، جوانان غنوده اند؟

این بانگِ «مرگ بر همه عالم» شعار توست؟
نفرین مرگ، جلوه ‌گهِ اقتدار توست؟

باور کنم که‌ همدل اهریمنان شدی؟
با شعر مرگ، دشمن جان جهان شدی؟

باور کنم تو خانه ی مردی چو بابکی؟
باور کنم که ‌خاک ستم سوز مزدکی؟

رستم کجاست؟ رخش چه‌ شد؟ افتخار کو؟
آن نعره های غیرت ایران تبار کو؟

باور کنم‌ ز داد و دهش دور گشته ای؟
تزویرگر سرای زر و زور گشته‌ای؟

باور کنم فرارِ غم‌انگیز عشق را؟
مرگ‌ بهار و‌ دیدن ‌پاییز عشق را؟

دیگر نمی شناسمت ای خاک بی فروغ
زان سوی دیو دزدی و اهریمن دروغ

این‌ منجلاب فقر همان خاک ‌کورش است؟
این فوج تن فروش تبار سیاوش است؟

اینجا خبر ز شادی و ‌چنگ و چغانه ‌نیست
دیگر خبر ز باده ی پاک مغانه‌ نیست

واعظ فراز منبر وهم‌ و جهالت است
قاضی اجیر حاکم‌ و دور از عدالت است

دیگر نمی شناسمت ای مام میهنم
ای ذوق شعر ‌گفتن ‌و شوق شنیدنم

باور نمی کنم که‌"امید"ت به باد رفت   
وان نغمه‌های شور و نویدت ز یاد رفت

دیگر نمی شناسمت ای خانه ی امید
دیگر نمی شناسمت ای سر به زیر بید

باشد که ‌باز خطه ی نام آوران شوی
ایران‌ پاک! بت شکن باستان شوی...


استاد بادکوبه ای
(درود بر او)

پاینده، ایران



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :288
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------