گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 500 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آقای مدیر! فقط فرار کن❗️

تاریخ:پنجشنبه 14 تیر 1397-09:36 ق.ظ


♦️ آقای مدیر! فقط فرار کن❗️



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سکه های طلا و میمون ها!

تاریخ:چهارشنبه 13 تیر 1397-12:38 ب.ظ

سکه های طلا و میمون ها!


اگه نخونی 4 ساعت کلاس اقتصاد رو از دست میدی!!!!

روزی روزگاری در روستایی در هند حاج آقای پولداری به روستایی ها اعلام کرد که
به ازای هر میمون۲۰ دلار به آن ها پول خواهد داد.
روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به
گرفتن میمون ها کردند.
حاج آقا هم هزارها میمون به قیمت ۲۰ دلار از آن ها خرید، ولی با کم شدن تعداد
میمون ها روستایی ها دست از تلاش کشیدند..
به همین خاطر حاج آقا ی زرنگ این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آن ها ۴۰ دلار
خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فعالیتشان را از سر گرفتند.
پس از مدتی موجودی ها هم کمتر و کمتر شد، تا سرانجام روستاییان دست از کار
کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزار های خود رفتند...
این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و… در نتیجه تعداد میمون ها آنقدر کم شد که به
سختی می شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
این بار حاج آقا ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون 70 دلار خواهد داد، ولی
چون برای کاری باید به شهر می رفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او
میمون ها را بخرد. در نبود حاج آقا شاگرد به روستایی ها گفت: 

این همه میمون در قفس وجود دارد! من آن ها را به 60 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت حاج آقا آن ها را به 70 دلار به او بفروشید.. روستایی ها که وسوسه شده بودند، پول هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون ها را خریدند.


البته از آن به بعد دیگر کسی نه حاج آقا را دید و نه شاگردش را.. و تنها
روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون ...


البته این داستان هیچ ربطی به داستان بانک مرکزی برای پیش فروش سکه طلا و این جور چیزها ندارد!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

متن سوگند نامه معلّمان

تاریخ:سه شنبه 12 تیر 1397-08:40 ق.ظ


" معلّمان هم دارای سوگند نامه می شوند!

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

توصیه ی مهم آتاتورک به رضاشاه! ‍

تاریخ:سه شنبه 12 تیر 1397-06:47 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

راه بهشت!

تاریخ:دوشنبه 11 تیر 1397-07:25 ق.ظ

 راه بهشت!


♦️روزی یک شیخی از کودکی خردسال پرسید :
 فرزندم ، مسجد این محل کجاست ؟
کودک گفت:
آخر همین خیابان،به طرف چپ بپیچید،آن جا گنبد مسجد را خواهی دید .
شیخ گفت: آفرین فرزند!
من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم، تو می خواهی به سخنانم گوش دهی ؟
کودک پرسید :درباره چه چیزی صحبت می کنی ،حاج آقا !؟
شیخ گفت: می خواهم راه بهشت را  به مردم نشان دهم !
کودک خندید و گفت:
تو راه مسجد را بلد نیستی ،
 می خواهی راه بهشت را به مردم نشان دهی...!

@itshouldbesaid



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حماقت نوع بشر

تاریخ:یکشنبه 10 تیر 1397-05:57 ق.ظ

حماقت نوع بشر 


"سینوهه" شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش به نشانه بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند، در ابتدا می ترسد، اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد، با او هم کلام می شود.

برده از سینوهه خواهش می کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود، جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم را نوشته اند برای او بخواند.

سینوهه از برده سوال می کند که چرا می خواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟ و برده می گوید: 

سال ها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم، همسر زیبا و دختر جوانی داشتم، مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمین های بیکران یکی از اشراف بود. روزی صاحب این قبر با پرداخت رشوه به ماموران فرعون زمین های مرا به نام خودش ثبت کرد و مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از این که گوش ها و بینی مرا برید و مرا برای کار اجباری به معدن فرستاد، سال های سال از دختر و همسرم بهره برداری کرد و آن ها را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آن ها اطلاعی ندارم، اکنون از کار معدن رها شده ام، شنیده ام آن شخص مرده است و برای همین آمده ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته اند ...
سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می رود و قبرنوشته ی آن مرد را این گونه می خواند :

"او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی اش به مستمندان کمک می کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت و او زمین های خود را به فقرا می بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می نمود ، او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است..."
در این هنگام ، برده شروع به گریه می کند و می گوید: 

"آیا او آنقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی دانستم؟ درود خدایان بر او باد .... ای خدای بزرگ ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش..."

سینوهه با تعجب از برده می پرسد که چرا علی رغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده ، باز هم فکر می کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟
و برده این جمله ی تاریخی را می گوید که : "وقتی خدایان بر قبر او این گونه نوشته اند، من حقیر چگونه می توانم خلاف این را بگویم؟"

و سینوهه بعد ها در یادداشت هایش وقتی به این داستان اشاره می کند، می نویسد:
"آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد و در هر دوره می توان از نادانی و خرافه پرستی مردم استفاده کرد"


@ensaney
سینوهه پزشک فرعون
میکا والتاری| جلد دوم - ص 132


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

...بعد زد زیرش!!

تاریخ:شنبه 9 تیر 1397-07:07 ق.ظ

...بعد زد زیرش!!


به مردم وعده ی بسیار داد و بعد زد زیرش
کمی آزادی گفتار داد و بعد زد زیرش

از آن هایی که خون خلق را در شیشه می کردند
همان اول دو خط آمار داد و بعد زد زیرش

نشست و زیر گوش کاسب بیچاره وِز وِز کرد
خبر از رونق بازار داد و بعد زد زیرش

به او که هر زمستان در میان گور می خوابید
امید خانه ای جا دار داد و بعد زد زیرش

به بیکاران،که بخش عمده ای از مملکت هستند
زمان رأی گیری کار داد و بعد زد زیرش

اگرچه ادعا می کرد سهم نفتتان با من
به ما این سهم را یک بار داد و بعد زد زیرش

فریب حرف های مُفتِ زاهد را نباید خورد
که ایشان وعده ی بسیار داد و بعد زد زیرش

#مصطفی_علوی
@moalavi



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دزد و عسس!

تاریخ:شنبه 9 تیر 1397-06:42 ق.ظ

 دزد و عسس!

 

گهی با دزد افتد کار و گاهی با عسس ما را
نشد کاین آسمان راحت گذارد یک ‌نفس ما را
عسس با دزد شد دمساز و ما با هر دو  بیگانه
به ‌شب ‌از  دزد  باشد وحشت ‌و روز از عسس‌ ما را



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نشانت را نشانش بده!

تاریخ:جمعه 8 تیر 1397-06:50 ق.ظ

 نشانت را نشانش بده!


مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:
 
"باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." 

دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:

"باشه، ولی اون جا نرو.". 

مامور فریاد می زنه: "آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." 

بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:
"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه ای؛ حالی ات شد؟ می فهمی؟"

دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود.
 
کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که مامور از ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.
 
به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت می کند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند و از ته دل فریاد می کشد :

"نشان. نشانت را نشانش بده !"

@mr20mv



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آیا زمستان سختی در پیش است؟

تاریخ:پنجشنبه 7 تیر 1397-03:31 ب.ظ

آیا زمستان سختی در پیش است؟


سرخ پوستان از رییس جدید می پرسند:

آیا زمستان سختی در پیش است؟
رییس جوان قبیله که نمی دانست چه جوابی بدهد، می گوید : 

برای احتیاط بروید هیزم تهیه کنید. 

سپس به سازمان هواشناسی کشور زنگ می زند :
آقا، امسال زمستان سردی در پیش است؟
و پاسخ شنید : این طور به نظر می آید.
پس رییس دستور می دهد که بیشتر هیزم جمع کنند، و بعد یک بار دیگر به سازمان هواشناسی زنگ می زند :
شما نظر قبلی تان را تأیید می کنید؟
و پاسخ شنید : صد در صد !
رییس دستور می دهد که افراد تمام توانشان را برای جمع آوری هیزم بیشتر به کار ببرند. سپس دوباره به سازمان هواشناسی زنگ می زند : 

آقا ،شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیش است؟
و پاسخ شنید : بگذار این طور بگویم ؛
سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!
رییس پرسید : از کجا می دانید؟
و پاسخ شنید :
چون سرخ پوست‌ها دیوانه وار دارند هیزم جمع می‌کنند !!
 

***************************


خیلی وقت ها ، ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم!

حالا به نظر شما دلار و ماشین و گوشت و مرغ و ... باز هم گران می شود؟؟؟!!!!

خواهش می کنم کمتر هیزم جمع کنید !




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :357
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------