منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر پنجشنبه 25 شهریور 1395 04:21 ق.ظ نظرات ()
    9

     

                              مقدمتان گل باران! 

     

                        گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                        حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

    تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز دو میلیون و 200هزار نفر گذشت!

     اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم.  


    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

     https://t.me/amotahar


                                                        شفیعی مطهر

    آخرین ویرایش: سه شنبه 20 اسفند 1398 08:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • راه پولدارشدن در شهر هرت 

    قصه های شهر هرت/قصۀ هفتاد و هشتم

    #شفیعی_مطهر

    مرادبیک یکی از دانش آموزان تنبل و شرور و بداخلاق کلاس من بود. منِ معلّم با وجود تنگدستی و حقوق کم خیلی تلاش می کردم شاگردانم درسخوان،باسواد و ماهر تربیت شوند و بتوانند به درد جامعۀ فردا بخورند.

    ولی مراد بیک با وجود این که از خانواده ای فقیر و تنگدست بود،اصلاً اهل درس خواندن و تلاش و کوشش نبود. همیشه با شیطنت و بازیگوشی، زمان را می گذرانید و نظم کلاس را برهم می زد.

    بارها ناظم مدرسه می خواست او را به خاطر بداخلاقی از مدرسه بیرون کند،ولی من هر بار کوشیدم با وساطت ،نگذارم او از ادامه تحصیل بازمانَد. 

    روزی مسئلۀ «علم بهتر است یا ثروت؟» را به عنوان موضوع انشاء تعیین کردم و خودم شرح مفصّلی از مزایای علم و دانش و تحقیق ارائه کردم و از بچه ها خواستم با قلم خود در نکوهش مالدوستی و ارزش علم و دانش انشایی بنویسند.

    همه دانش آموزان کوشیدند با قلمفرسایی سخنان مرا در ترجیح علم بر ثروت بیان کنند. تنها کسی که نوشته بود ثروت بهتر از علم است،مرادبیک بود!

    آن سال به پایان رسید و مرادبیک مردود و ناگزیر از ترک تحصیل شد. من از سرنوشت و سرانجام بیعاری و بیکاری او نگران بودم. 

    سال ها گذشت. روزی در خیابانی داشتم پیاده به سوی مدرسه می رفتم. دیر شده بود،بنابراین تقریباً می دویدم. ناگهان یک خودروی پورشۀ نو جلوی پایم ترمز کرد. راننده با عینک دودی و تیپ کلاس بالا گفت:

    بفرما! آقا معلم! سوار بشید برسونمتون!

    من مردّد و هاج و واج مانده بودم که ایشان کیست. وقتی شگفتی مرا دید، عینک دودی را برداشت و گفت: 

    آقا معلّم! حالا دیگه شاگرد دیروزیتون رو نمی شناسید؟ من مرادبیک هستم!

    من با حیرت درِ خودرو را باز کردم و سوار شدم. خودش وقتی حیرت مرا دید ،باب صحبت را بازکرد و شرح زندگی خودش از ترک تحصیل تا پولدارشدن را برایم تعریف کرد. 

    او گفت : آقا معلّم! دیدید توی این شهر هرت پول و ثروت بهتر از علم و دانشه؟ اگر من پدرخودمو درمی آوردم و شبانه روز درس می خوندم یه آقا معلّم مثل شما می شدم. حالا من به صد میلیارد میگم پول خُرد!

    او ادمه داد: من در یک خانۀ هفتاد متری با پدر و مادرم زندگی می کردم و بیشتر روزها تا لنگۀ ظهر می خوابیدم. شغلی نداشتم و  کاری هم بلد نبودم.
    بعدازظهرها توی خیابونا ول می گشتم و پیاده می رفتم و چند نخ سیگار می کشیدم و از پشت ویترین مغازه ها به کفش و لباس ها نگاه می کردم ولی توان خریدنش رو نداشتم.
    دچار افسردگی شده بودم . از بی پولی و بی کاری برای فرار از شرایط موجود قرص می خوردم!
    تا این که یک روز یاد یه جمله ای افتادم که شما سرِ کلاس ما هی تکرار می کردین.

    گفتم: کدوم جمله؟

    گفت: یادتونه؟ هر وقت ما خیلی اظهار نومیدی می کردیم،شما می گفتین:
    «تغییر از درون خودتون آغاز میشه . اون بیرون منتظر معجزه ای نباشید. اون معجزه خودتون هستین!»

    من گفتم : آفرین پسرم! پس نکتۀ اصلی پیام منو درک کردی؟! فهمیدی که باید دستتو به زانوی خودت بگیری و تلاش کنی!

    گفت: آقا معلّم! کدوم پیام؟ کدوم تلاش و کوشش؟! اگر من می خواستم مثل شما با تلاش و کوشش درس خوندن ترقّی کنم که مثل شما می شدم!

    گفتم: پس از این جمله چه نتیجه ای گرفتی؟

    گفت: هیچّی! در من جرقّه ای بوجود اومد,درونم تکون خورد, گفتم دیگه بسه, چرا من ثروتمند نباشم؟باید یه کاری بکنم, نباید بنشینم, خلاصه باید از یه جایی شروع کنم, اما نه سرمایه ای داشتم, نه پس اندازی, و نه حرفه ای بلد بودم. 

    یه روز که داشتم مثل هر روز توی خیابونا ول می گشتم،یکی از همشاگردی های قدیمی رو دیدم که او مثل من  مردود شده و ترک تحصیل کرده بود. کمی با هم حال و احوال کردیم و ازش پرسیدم: 

    تو هم مثل من بیکاری؟

    گفت: نه،اتّفاقاً کار نون و آبداری پیدا کردم!

    گفتم: میتونی واسۀ منم یه کاری بکنی؟

    گفت: چرا که نه؟

    گفتم: کارش سخته؟ روزی چند ساعت کار می کنی؟

    خندید و گفت: مرادجون! کار من و صدها نفر مثل من اینه که هر وقت اعلی حضرت هر جا میخوان تشریف ببرن،ما دنبال ماشینش بدویم و واسش شعار بدیم!

    گفتم: همین؟

    گفت: بله، فقط همین! البته هر روز با دربار در ارتباط هستیم .هر وقت هر امری داشته باشن، باید دست به سینه و جان بر کف همۀ اوامر ملوکانه را با دیدۀ منّت اجرا کنیم.

    گفتم: حقوقش چقدره؟

    باز خندید و گفت: مثلاً چقدر باشه خوبه؟

    گفتم: لااقل به اندازۀ حقوق آقا معلّممون باشه!

    گفت: پسرجون! جون به جونت کنن،گدایی! با یه لقمه نون خالی خوردن عادت کردی!حقوق معلّمی هم شد حقوق؟

    گفتم: پس چی؟

    گفت: حقوق ماهانه ما به اندازۀ حقوق یه سال آقا معلّمه! تازه هر وقت اعلی حضرت در مراسمی سخنرانی داشته باشه ،ما اگر خیلی شورانگیز شعار بدیم،هدایا و اضافه حقوق هم داریم.

    گفتم: مثل چی؟

    گفت: مثلاً حوالۀ خودرو،سهام کارخانجات، خانه های لوکس و...

    خلاصه فردای اون روز منو با خودش برد دربار اعلی حضرت و خیلی راحت استخدام شدم و الان چند ساله دارم با رفاه زندگی می کنم. چند ماهه این پورشه نو رو خریدم.یه خونه هم بالای شهر دارم و سهام چند تا از کارخونه های بزرگ رو هم دارم که ماهانه سودش رو به حسابم واریز می کنن!

    همین طور داشت یک ریز از وضع زندگی اشرافی خودش واسم تعریف می کرد،که ماشین رسید جلوی مدرسه.گفتم :

    پسرم! همین جا نگهدار!

    در حالی که پیاده می شدم،با طعنه ازم پرسید:

    آقا معلّم! راستی علم بهتر است یا ثروت؟!

    گفتم : تا ما مردم توسعه نیافته باشیم، شهر،میدان جَوَلان هردمبیل ها و اعوان و انصار اونه! مگر این که...

    گفت: مگر این که چی؟! 

    گفتم: عمری است دارم در کلاس ها همین سوالو پاسخ میدم.اگر تو یاد گرفته بودی،امروز اینجا نبودی!

    خداحافظی کردم و درِ ماشین رو بستم و روانه کلاس شدم!

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar

     

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 اسفند 1398 06:46 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  این طویله و آن چوبدستی!

    شخصی به رفیقش گفت: پدر من یک طویله داشت آن قدر طویله بزرگ بود که اگر گوسفندی می خواست به آخر طویله برود چند مرتبه آبستن می شد و می زایید و هنوز به آخر طویله نرسیده بود.

    رفیقش گفت: پدر من یک چوپ دستی داشت آن قدر آن چوب دستی بلند بود که با آن ابر های آسمان را جا به جا می کرد.

    رفیقش در پاسخ پرسید: پدرت چوب دستی به این بلندی را کجا می گذاشت؟

    گفت: توی طویله پدر تو!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دنیا گِردِه!


    از گابریل گارسیا مارکز پرسیدند:
    اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره " امید " بنویسی، چه می نویسی؟

    گفت:
    99 صفحه رو خالی میذارم، صفحه آخر، سطر آخر می نویسم:
    یادت باشه دنیا گِرده، هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه آغاز باشی.
    زندگی ساختنی است، نه ماندنی.
    بمان برای ساختن ،نساز برای ماندن.

    و منتظر نباش کسی برایت گل بیاورد، خاک را زیر و روکن، بذر را خودت بکار، از آن مراقبت کن، و با امید گل خواهد داد.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • خاطره ای زیبا از زندگی شخصی دکتر الهی قمشه ای:


    هفت یا هشت ساله بودم، به سفارش مادرم برای خرید میوه و سبزی به مغازه محل رفتم. اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنن!
    پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ از لیست سفارش... 

    میوه و سبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35 زار. دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری و یه نوشابه زرد کانادا از بقالی جنب میوه فروشی خریدم و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم.
    خونه که برگشتم مادر گفت: مابقی پولو چکار کردی؟ 

    راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم :بقیه پولی نبود... 

    مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد .منم متوجه اعتراض او نشدم. داشتم از کاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور می‌کردم اما اضطراب نهفته ای آزارم می‌ داد.
    پس فردا به اتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم. اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید :آقای صبوری، میوه و سبزی گران شده؟ 

    گفت: نه همشیره.
    گفت :پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟ 

    آقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک و نوشابه توسط من جلو چشمش مرور می شد با لبخندی زیبا روبه من کرد و گفت : 

    آبجی فراموش کردم ،ولی چشم طلبتون باشه.
    دنیا رو سرم چرخ می‌خورد اگه حاجی لب باز می کرد و واقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج آقاصبوری!
    مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم. حاجی روبه من کرد و گفت: 

    این دفعه مهمان من!
    ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت می کنه یا نه؟! 

    به خدا هنوزم بعد ۴۴ سال لبخندش و پندش یادم هست!
    بارها باخودم می گم این آدما کجان و چرا نیستن؟
    چرا تعدادشون کم شده آدم هایی از جنس بلور که نه تحصیلات عالیه امروزی داشتن ونه ادعای خواندن كتاب های روان‌شناسی و نه مال زیادی داشتن که ببخشند؟
    ولی تهمت رو به جان خریدن تا دلی پریشون نشه وآبرویی نریزه...!
       لطفا اگه زیبا بود برای همه کسانی که هنوزهم به خوب بودنشون ایمان دارید بفرستید.

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 بهمن 1398 08:06 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  قدرت انگیزه!

    در زمان کریمخان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی می کرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت.

    وقتی که کریم‌خان می خواست بازار وکیل شیراز را بسازد،او جزء یکی از بهترین کارگران آن دوران بود.
    در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت.
    بنابرین استادان معماری به کارگران تنومند و قوی و با استقامت نیاز داشتند تا مصالح را به دوش بکشند و بالا ببرند.
    وقتی کار ساخت بازار وکیل شروع شد و نوبت به چیدن آجرهای سقف رسید، سیاه خان تنها کسی بود که می توانست آجر را به ارتفاع ده متری پرت کند و استاد معمار و  ور دستانش آجرها را در هوا می قاپیدند و سقف را تکمیل می کردند.

    روزی کریم‌خان برای بازدید از پیشرفت کار سری به بازار زد و متوجه شد که از هر ده آجری که سیاه خان به بالا پرت می کند شش یا هفت آجر به دست معمار نمی رسید
    و می افتد و می شکند .کریم‌خان از سیاه پرسید:
    چه شده؟ نکنه نون نخوردی؟؟!! قبلا حتی یک آجر هم به هدر نمی رفت و همه به بالا می رسید!
    سیاه خان ساکت ماند و چیزی نگفت. اما استاد معمار پایین آمد و یواشکی بیخ گوش کریمخان گفت:
    قربان تمام زور و قدرت سیاه خان و دلگرمی او زنش بود. چند روز است که زن سیاه خان قهر کرده و به خانه ی پدرش رفته و سیاه خان هم دست و دل کار کردن ندارد.
    اگر چاره ای نیندیشید کار ساخت بازار یک سال عقب می افتد. او تنها کسی است که می تواند آجر را تا ارتفاع ده متری پرت کند.

    کریم‌خان فورا به خانه پدر زن او رفت و زنش را به خانه آورد. بعد فرستاد دنبال سیاه خان و وقتی او به خانه رسید، با دیدن همسرش از شدت خوشحالی مثل بچه ها
    شروع به گریه کرد.
    کریمخان مقدار پول به آن ها داد و گفت:
    امروز که گذشت اما فردا می خواهم همان سیاه خان همیشگی باشی.
    این را گفت و زن و شوهر را تنها گذاشت.
    فردا کریمخان مجددا به بازار رفت و دید سیاه خان طوری آجر را به بالا پرت می کند که از سر معمار هم رد می شود. بعد رو به همراهان کرد و گفت:
    ببینید عشق چه قدرتی دارد! آن که آجرها را پرت می کرد عشق بود نه سیاه خان!

    آدم برای هرچیزی باید انگیزه داشته باشه!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دقّت شکمی آقامحمدخان قاجار !

    می‌گویند آقامحمدخان قاجار معمولا نصف مرغ بریان را موقع ناهار و نصفه دیگر را موقع شام می‌خورد. یک روز عصر به دلیل سهل‌انگاری آشپز نصفه‌ی دیگر مرغ بریان را گربه خورد. آشپز بیچاره از ترس غضب سلطان اخته! مرغ دیگری را با پول خود خریداری کرد و نصف آن را موقع شام به حضور آقامحمدخان برد تا متوجه مطلب نشود.آقامحمدخان ضمن صرف شام گوشه چشمی هم به آشپز انداخت و گفت : 

    نصفه دیگر را فردا ناهار بیاور ! 

    آشپز یکه خورد و عرض کرد : قربان ! نصفه اولی را امروز ناهار میل کردید. دیگر چیزی باقی نمانده است. آقامحمدخان با عصبانیت گفت : 

    فضولی موقوف، نصفه‌ای که امروز آوردی قسمت راست مرغ بود، این نصف هم قسمت راست آن است. معلوم می‌شود جریانی رخ داده که مرغ دیگری خریداری کرده‌ای ! 

    آشپز را فراست و تیز هوشی آغامحمدخان چنان مبهوت کرد که تا مدتی دهانش باز و چشمانش خیره مانده بود.
     
    آقا محمد خان  قاجار  یکی از شاهان باهوش قاجاریه بود!

    آخرین ویرایش: دوشنبه 28 بهمن 1398 06:46 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  اهمّیّت مسائل حاشیه ای

    دو سیاستمدار داشتند در داخل یک رستوران با هم بحث می کردند.
    گارسون از آن ها پرسید: در مورد چه چیزی بحث می کنید؟
    سیاستمدار: ما داشتیم برای کشتن ١۴ هزار نفر انسان و یک الاغ برنامه ریزی می کردیم.
    گارسون: چرا یک الاغ ؟!
    سپس سیاستمدار رو به همکارش کرد و گفت: 

    ببین، نگفتم با این روش هیچ کس به ١۴ هزار نفر انسان اهمیتی نمی دهد!

    خیلی مسائل جزئی و کم اهمیت که در اخبار صدا و سیما مطرح می شود، برای این است که مسائل مهم و اصلی را به حاشیه ببرد و توجه کسی به آن ها جلب نشود.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • خوشمزگی

    صدای زنگ آمد. از پشت پنجره آپارتمان، در کوچه «پهبادی» را دیدم که چیزی در چنگ دارد. سریع خودم را رساندم. نامه ای آورده بود. موقع رفتن چنگکش را به سوی سرش برد و به سمتم رها کرد. فهمیدم برایم بوسه نثار کرد. چه حالی داد! ظاهرا می خواست نامه سایر همسایه ها را بدهد و برای رفتن عجله داشت. حیف شد فرصت نداشت چند کلمه گپ و گفتی داشته باشیم

    ....

    دیروز چند تماس داشتم که برایم پیشنهاد کار داشتند. از کار قبلی که مرتبط با تخصصم هم بود خسته شدم، چون یکنواخت شد و اصلا نمی دانم این ها از کجا فهمیدند که من شغل می خواهم. به همه یک پاسخ دادم: 

    شرایط حقوق، مزایا و امتیازات شغلی را برایم ایمیل کنید تا سر فرصت ببینم و آن وقت شاید از میانتان یکی را برگزیدم.

    .......

    دوستم بالاخره دختر محبوبش را برای زندگی مشترک راضی کرد. 

    گفتم :چه کاری از من بر می آید تا زودتر به هم برسید؟ 

    گفت: خانواده دختر می گویند خیلی تقیّد به این سنّت های غلط و دست و پا گیر ندارند. یک عقدکی خودتان بین هم بخوانید و بروید زندگی کنید.

    ..

    از زندان خبر دادند که داداشم آزاد شده است. به استقبالش رفتیم. در بازگشت از شرایط خوب آنجا می گفت. از این که به سرعت به همه رسیدگی می شود؛ جای افراد مناسب است. همه وکیل دارند، امکانات نسبی در اختیار است، احضار غیر قانونی ندارند. شکنجه به هیچ شکلش وجود ندارد. ماموران از اعتراف گیری اجباری گریزانند. حتی اخیراً در یک مورد اشتباهی رخ داد که مسئولان زندان از آن فرد عذرخواهی نموده و با احترام آزادش نموده و حتی به منزلش رساندند. فهمیدم دارند به وعده عدالت قضایی عمل می کنند.

    ..

    ناگاه از خواب پریدم. کمی در بستر نشستم و آن لحظات را مرور کردم. فکر کردم چرا باید این رویاهای وحشتناک را ببینم. با خودم عهد کردم زین پس شب ها آبگوشت نخورم و....

    آخرین ویرایش: یکشنبه 27 بهمن 1398 08:50 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •   واقعیت دارد اما حقیقت ندارد!

    روزى مردی نزد عارف اعظم آمد و گفت: 

    من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام. روبه روى خانه ى من یک دختر و مادرش زندگى مى کنند .هر روز و گاه نیز شب مردان متفاوتى انجا رفت و امد دارند. مرا تحمّل این اوضاع دیگر نیست. 

    عارف گفت: شاید اقوام باشند. 

    گفت: نه، من هرروز از پنجره نگاه می کنم. گاه بیش از ده نفر متفاوت می آیند .بعد از ساعتى می روند.

    عارف گفت: کیسه اى بردار براى هر نفر یک سنگ در کیسه انداز .چند ماه دیگر با کیسه نزد من آیى تا میزان گناه ایشان بسنجم . 

    مرد با خوشحالى رفت و چنین کرد.بعد از چند ماه نزد عارف آمد وگفت: 

    من نمى توانم کیسه را حمل کنم از بس سنگین است. شما براى شمارش بیایىد .عارف فرمود :یک کیسه سنگ را تا کوچه ى من نتوانى ،چگونه می خواهى با بار سنگین گناه نزد خداوند بروى ؟؟؟ حال برو به تعداد سنگ ها حلالیت بطلب و استغفار کن .چون آن دو زن همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که بعد از مرگ وصیت کرد شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند .اى مرد انچه دیدى واقعیت دارد اما حقیقت ندارد .همانند توکه در واقعیت مومنی اما درحقیقت شیطان ...

    بیایید دیگران را قضاوت نكنیم

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  همدلی از هم زبانی بهترست...
    سعید . زمانی .
    نماز اول وقت و رضا شاه

    بر بالین دوست بیماری عیادت رفته بودیم.
    پیرمرد شیک و کراوات زده ای هم آنجاحضور داشت.
    چند دقیقه. بعداز ورود ما اذان مغرب گفتند.
    آقای پیرکراواتی،باشنیدن اذان ،درب کیف چرم گران قیمتش را باز کرد وسجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نماز شد.!!

    برای من جالب بود که یک پیرمرد شیک و صورت تراشیده کراواتی این طور مقید به نماز اول وقت باشد.
    بعد ازاین که همه نمازشان را خواندند، من از او دلیل نماز خواندن اول وقتش را پرسیدم؟

    و اوهم قضیه نماز و مرحوم شیخ و رضاشاه را برایم تعریف کرد...
    در جوانی مدتی از طرف سردار سپه(رضاشاه) مسئول اجرای طرح تونل کندوان در جاده چالوس بودم.
    ازطرفی پسرم مبتلا به سرطان خون شده بود و دکترهای فرنگ هم جوابش کرده بودند و خلاصه هرلحظه منتظر مرگ بچه ام بودم.!!
    روزی خانمم گفت : برای شفای بچه، مشهد برویم و دست به دامن امام رضا(ع) بشویم...
    آن موقع من این حرف ها را قبول نداشتم اما چون مادر بچه خیلی مضطرب و دل شکسته بود قبول کردم...
    رسیدیم مشهد و بچه را بغل کردم و رفتیم وارد صحن حرم که شدیم خانمم خیلی آه و ناله و گریه می کرد...
    گفت برویم داخل که من امتناع کردم گفتم همی نجا خوبه.
    بچه را گرفت وگریه کنان داخل حرم آقا رفت.
    پیرمردی توجه ام را به خودش جلب کرد که روی زمین نشسته بود و سفره کوچکی که مقداری انجیر و نبات خرد شده در آن دیده می شد مقابلش پهن بود و مردم صف ایستاده بودند و هرکسی مشکلش را به پیرمرد می گفت و او چند انجیر یا مقداری نبات درون دستش می گذاشت و طرف خوشحال و خندان تشکر می کرد ومی رفت!
    به خود گفتم ما عجب مردم احمق و ساده ای داریم .پیرمرد چطور همه را دل خوش كرده آن هم با انجیر و تکه ای نبات..!!
    حواسم از خانم و پسرم پرت شده بود و تماشاگر این صحنه بودم که پیرمرد نگاهی به من انداخت و پرسید: حاضری باهم شرطی بگذاریم؟
    گفتم:چه شرطی وبرای چی؟
    شیخ گفت :قول بده در ازای سلامتی و شفای پسرت یک سال نمازهای یومیه را سر وقت اذان بخوانی.!
    متعجب شدم که او قضیه مرا ازکجا می دانست!؟ كمی فکر کردم دیدم اگر راست بگوید ارزشش را دارد...
    خلاصه گفتم :باشه قبوله! 

    و بااین که تا آن زمان نماز نخوانده بودم و اصلا قبول نداشتم گفتم:باشه.!

    همین که گفتم قبوله آقا، دیدم سروصدای مردم بلند شد و در ازدحام جمعیت یک دفعه دیدم پسرم از لابلای جمعیت بیرون دوید و مردم هم به دنبالش چون شفاء گرفته و خوب شده بود.!!
    من هم ازآن موقع طبق قول و قرارم با مرحوم "حسنعلی نخودکی" نمازم را دقیق و سر وقت می خوانم!

    اما روزی در محل اجرای تونل کندوان مشغول کار بودیم که گفتند سردارسپه جهت بازدید در راهه و ترس و اضطراب عجیبی همه جا را گرفت. چرا که شوخی نبود رضاشاه خیلی جدی و قاطع برخورد می کرد!
    در حال تماشای حرکت کاروان شاه بودیم که اذان ظهرشد .مردد بودم بروم نمازم را بخوانم یا صبرکنم بعد از بازدید شاه نمازم را بخوانم.
    چون به خودم قول داده بودم و به آن پایبند بودم اول وضو گرفتم و ایستادم به نماز..
    رکعت سوم نمازم سایه رضاشاه را کنارم دیدم و خیلی ترسیده بودم!!

    اگرعصبانی می شدیا عمل منو توهین تلقی می کرد کارم تمام بود...
    نمازم که تمام شد بلند شدم دیدم درست پشت سرم ایستاده، لذا عذرخواهی کردم و گفتم :
    قُربان در خدمتگزاری حاضرم شرمنده ام اگر وقت شما تلف شد و...

    رضاشاه هم پرسید: مهندس ،همیشه نماز اول وقت می خوانی!؟
    گفتم: قربان از وقتی پسرم شفا گرفت نماز می خوانم چون درحرم امام رضا(ع)شرط کردم.

    رضاشاه نگاهی به همراهانش کرد و با چوب تعلیمی محکم به یکی زد و گفت:
    مردیکه پدر سوخته، کسی که بچه مریضشو امام رضا شفا بده، و نماز اول وقت بخوانه دزد و عوضی نمیشه.! اونی که دزده تو پدر سوخته هستی نه این مرد!

    بعدها متوجه شدم،آن شخص زیرآب منو زده بود و رضاشاه آمده بود همان جا کارم را یک سره کند اما نمازخواندن من، نظرش را عوض کرده بود و جانم را خریده بود!!

    از آن تاریخ دیگر هر جا که باشم اول وقت نمازم را می خوانم و به روح مر‌حوم "حسنعلی نخود کی" فاتحه و درود می فرستم.

    (خاطره مهندس گرایلی سازنده تونل کندوان)


    ✳️به اندازه ارادت به ولی نعمتمان،امام الرئوف حضرت رضا علیه السلام، انتشار دهیم.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 426 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic