گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 300 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نتیجه آمیختگى جهل با وضعیت هاى متفاوت در زندگى بشر:

تاریخ:یکشنبه 12 شهریور 1396-05:03 ب.ظ


نتیجه آمیختگى جهل با وضعیت هاى متفاوت در زندگى بشر:

1-  جهل + فقر    =  جُرم
2- جهل + ثروت   =  فساد
3- جهل + آزادی =  هرج و مرج
4- جهل + قدرت = استبداد
5- جهل + دین   =  تروریسم

حال به جای جهل، علم بگذار
بنگر علم با وضعیت هاى متفاوت زندگى چه می کند؛

1- علم + فقر    =  قناعت
2- علم + ثروت   =  نوآوری
3- علم + آزادی =  خوشبختی
4- علم + قدرت =  عدالت
5- علم + دین   = استقامت

این یک قانون است.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکایت دویست ساله ما

تاریخ:یکشنبه 12 شهریور 1396-05:45 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مردم فقیر و دولتمردان دزد!

تاریخ:پنجشنبه 9 شهریور 1396-07:01 ق.ظ

مردم فقیر و دولتمردان دزد!


درکانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احضار کردند.

پیرمردبه اشتباهش اعتراف کرد ،ولی کار خودش را این گونه توجیه کرد:
خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم.

قاضی گفت:
تو خودت می‌دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و
می دانم که توانایی پرداخت آن را نداری، به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت می کنم.
درآن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و
درخواست کرد تا به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود.
سپس ایستاد و به حاضرین درجلسه گفت:
همه شمامحکوم هستید و باید هرکدام ده دلار جریمه پرداخت کنید؛
 چون شما در شهری زندگی می کنید که فقیر مجبور می‌شود تکه ای نان دزدی کند!
درآن جلسه دادگاه ۴٨٠دلار جمع شد و قاضی آن را به پیرمرد بخشید.

☘️امام علی(ع) می فرمایند:
اگر در شهر مسلمانان فقیری دیدی، بدان که دولتمردان  آن شهر مال آن ها  را می دزدند!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

♨️فرق بین گاو پرست با خدا پرست قلّابی!

تاریخ:چهارشنبه 8 شهریور 1396-06:48 ق.ظ


♨️فرق بین گاو پرست با خدا پرست قلّابی!

اخبار 20:30 چندی پیش فیش حقوقی معاون بیمه تامین اجتماعی رو نشون داد:
مبلغ دریافتی:
278/566/520 ریال !!!
(بیست وهفت میلیون و هشتصدوپنجاه وشش هزارو ششصدوپنجاه ودوتومان)
نکته جالب توجه قسمت دریافت وام ایشون بود:
مبلغ وام دریافتی:
4/800/000/000ریال
(چهارصدوهشتاد میلیون وام دریافتی )
و قسمت جالب تر:
مبلغ ماهانه قسط وام:
5/700/000ریال
(پانصدوهفتاد هزارتومان)
یعنی بنده خدا...
باید تقریبا 90سال دیگه وام رو پس بده!!

و حالا ....

زین العابدین عبدالکلام
به مدت پنج سال رئیس جمهور کشور هند بود.
او چند روز پیش(27ژوییه 2015) در سن هشتاد سه سالگی درگذشت و ملت هند را به عزا نشاند.
تلویزیون ملی هند دارایی و ثروت او را چنین اعلام کرد:
سه دست کت و شلوار
شش عدد پیراهن
یک عدد ساعت مچی
دو هزار و پانصد جلد کتاب
یک آپارتمان دولتی که مدت ها پیش به جامعه دانشمندان هند تحویل داده شد.
موجودی بانکی صفر.
تنها دارایی او دعای یک ونیم میلیارد جمعیت هندوستان که همراهش بود!
این هندوی گاو پرست کجا؟!
 و معاونین خدا پرست ما کجا؟!

داغ

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قانون اضافی و نامناسب، عامل اصلی فساد مالی و مافیاست

تاریخ:سه شنبه 7 شهریور 1396-09:51 ق.ظ


♨️ قانون اضافی و نامناسب، عامل اصلی فساد مالی و مافیاست

در یکی از شهرهای ایتالیا جوانی بود به نام آلفردو.
آلفردو، دکه کوچکی داشت که در آن عرق سگی می فروخت.
او هر بطری عرق  را به قیمت دو لیر می فروخت.
هزینه تولید عرق سگی چیزی حدود 1.8 لیره بود.

برای همین آلفردو در ازای فروش هر بطری عرق سگی چیزی حدود 0.2 لیره سود می برد.
او در روز 200 بطری عرق می فروخت ؛ لذا درآمدش روزانه 40 لیره بود و با این 40 لیره با مادرش به دشواری زندگی می گذرانید.

روزی از روزها دولت بنیتو موسولینی قانونی امضا کرد که در آن خرید و فروش عرق سگی ممنوع اعلام شد.

این گونه بود که فردای آن روز ماموران پلیس به مغازه او هجوم آوردند و مغازه او را پلمپ کردند.
آلفردو بیچاره تنها و سرگردان به پارک پناه برد.
او در پارک ناراحت و غمگین شروع به راه رفتن کرد و بر بخت بد خود بسی گریست و گریست.

در حالی که سرش را به درختی تکیه داده بود، داشت هق هق می زد و از زمین و زمان دل چرکین بود ، ناگهان یک نفر از پشت سرش گفت؛
هی آلفردو! خوب شد پیدات کردم. بد جوری تو خماری موندم رفیق. امروز تمام عرق فروشی های شهر رو تعطیل کردند و من هم نمی دونم باید از کجا عرق گیر بیارم.

تو چیزی تو خونه ات داری به من بدی ؟ من حاضرم به جای دو لیره ، بهت 10 لیره پول بدم.

آلفردو در بهت فرو رفت.
سریع به خانه رفت و در زیر زمین به جست و جو پرداخت. تعدادی بطری عرق سگی پیدا کرد . یکی از آن ها را در یک کیسه مشکی گذاشت و یواشکی دوباره به پارک برگشت و بطری را دست مشتری داد و ده لیره را گرفت. او در پایان به مشتری گفت :
اگه باز هم خواستی بیا همین جا.
به دوستان قابل اعتمادت هم بگو. اسم رمز هم این باشه :
"آقا ببخشید ! شما دیروز بازی رو دیدید؟"

در روزهای بعد هم آلفردو به پارک می رفت.
هر روز تعداد بیشتری پیدایشان می شد.
در هفته اول مشتری های او به ده تن رسیده بود. در هفته دوم مشتری های او سی تن شده بودند.

در آمد او کم کم روزانه به 200 لیره رسیده بود.
او خانه ای جدید خرید. برای مادرش خدمتکار گرفت که لازم نباشد کار کند. با ویتوریای جوان نامزد کرد و برای او گردنبند طلا خرید. دوستان جدیدی پیدا کرد.

کم کم شهرتش فزونی گرفت، طوری که پلیس از افزایش ثروت او مشکوک شد که نکند که او به صورت مخفیانه دارد عرق سگی می فروشد.

این گونه بود که ماموری را برای تحقیقات روانه کرد.
مامور فردایش به اداره برگشت و گفت: 

نه قربان . آلفردو هیچ قانون شکنی ای انجام نداده است!
مامور دیگری را فرستاند و او هم همین را گفت .
مامور دیگر هم همین را گفت و این گونه بود که خیال رئیس پلیس راحت شد که مشکلی در کار نیست.

آن ماموران برای حق السّکوت روزانه 5 لیره از آلفردو شیتیل می گرفتند و هر از گاهی هم از خود آلفردو عرق می خریدند. آلفردو در این مدت حسابی به این ماموران رشوه داد . کم کم خود رئیس پلیس هم شروع به رشوه گرفتن کرد.

گذشت تا این که بنیتو موسولینی به گسترش یک باند مافیایی در کشور مشکوک شد.
او اختیارات سازمان جاسوسی را برای نفوذ در مافیا افزایش داد، اما افسوس که دیگر دیر شده بود.

آلفردو حتی افرادی را در بین خود مقامات فاشیست خریده بود که از قضا یکی از آن ها رئیس اطلاعات موسولینی بود. این شخص از کل کشور برای آلفردو اطلاعات می آورد. مرتب هم موسولینی را در مورد مافیا گیج می کرد. در نهایت آلفردو با متفقین متحد شده و زمینه سقوط موسولینی را فراهم کرد. بعد از روی کار آمد نظام جدید ، نخست وزیران توسط آلفردو نصب و عزل می شدند.

چند بار چند تن از سیاستمداران مستقل تلاش کردند که خرید و فروش عرق سگی را بار دیگر آزاد کنند، اما همگی به شکل فجیعی ترور شدند.

عموم تصور می کنند که مافیا در فقدان قانون است که رشد می کند،
حال آن که دقیقا جریان برعکس است.

مافیا از قانون تغذیه می کند. منتهی یک قانون اضافی!!

@SepehrAzadi



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خوبی و بدی، در این جهان

تاریخ:دوشنبه 6 شهریور 1396-07:26 ق.ظ

خوبی و بدی، در این جهان




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نامه ای از خدا...

تاریخ:یکشنبه 5 شهریور 1396-04:34 ب.ظ


چقدر عالیه این متن از استاد الهه‌ی قمشه‌ای...


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مثل عقرب!

تاریخ:یکشنبه 5 شهریور 1396-06:47 ق.ظ

مثل عقرب!


ما را مثل عقرب بار آورده اند؛مثل عقرب!
ما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم.
بخیلیم؛بخیل!
خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.
اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود. تنگ نظریم ما مردم. تنگ نظر و بخیل. بخیل و بدخواه.
وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، انگار خیال ما راحت تر است. وقتی می بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست. انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم!


از کتاب کلیدر  / محمود دولت آبادی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عمو سبزی فروش!

تاریخ:شنبه 4 شهریور 1396-09:36 ق.ظ


عمو سبزی فروش!


داستان زیر مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت احمدشاه قاجار برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای دکتر جلال گنجی فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» این را نقل کرده اند:
«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد احمد شاه قاجار تحصیل می کردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراتور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشورشان را بخوانند. ما بهانه آوردیم که عدۀ‌مان کم است. گفت: 

اهمیت ندارد.از برخی کشورها فقط یک دانشجو اینجا تحصیل می کند و همان یک نفر پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد و سرود ملی خواهد خواند.
چاره‌ای نداشتیم دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم و پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم.
به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم. یکی از دوستان گفت: 

این ها که فارسی نمی دانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و کسی هم که اینجا فارسی بلد نیست که بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفی از سعدی و حافظ با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمی شد به‌ صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم:
بچه‌ها، عمو سبزی‌فروش را همه بلدید؟ گفتند: آری. گفتم: 

هم آهنگین است و هم ساده. 

بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزی‌فروش که سرود نمی شود. 

گفتم: بچه‌ها گوش کنید... 

و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم: 

عمو سبزی‌فروش... بله. سبزی کم‌فروش... بله. سبزی خوب داری؟ ... بله. فریاد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم.
با توافق همدیگر، «سرود ملی» به این‌ صورت تدوین شد:
عمو سبزی‌فروش... بله
سبزی کم‌فروش... بله
سبزی خوب داری...بله
خیلی خوب داری؟... بله
عمو سبزی‌فروش... بله
سبزی کم فروش ... بله
سبزیت گِل داره ... بله
درد دل داره... بله
سیب کالک داری... بله
من و دوسم داری... بله
عمو سبزی‌فروش... بله
من نعنا می خوام... بله
تو رو تنها می خوام... بله
……………
خلاصه این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه با یونیفورم یک‌ شکل و یک‌ رنگ از مقابل امپراتور آلمان عمو سبزی‌فروش خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما که دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین‌انداز شد و امپراتور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خیر گذشت.


منبع فصلنامۀ «ره‌ آورد» شمارۀ 35



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پدرسوخته بازی!!

تاریخ:جمعه 3 شهریور 1396-07:11 ب.ظ

 پدرسوخته بازی!! 


روزی شیخی وارد یک آسیاب گندم شد.
دید آسیاب به گردن الاغ بسته شده، الاغ می چرخید و آسیاب کار می کرد. به گردن الاغ یک زنگوله آویزان بود .
از آسیابان پرسید: برای چه به گردن الاغ زنگوله بسته اید؟
آسیابان گفت: برای این که ایستاد، بدانم کار نمی کند!
شیخ دوباره پرسید: خب ،اگر الاغ ایستاد و سرش را تکان داد، چه؟

 آسیابان گفت:
شیخ !خواهشاً این پدرسوخته بازی ها رو به الاغ یاد نده

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :311
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------