گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 300 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پایه‌های حکومت

تاریخ:یکشنبه 21 آبان 1396-07:57 ق.ظ

پایه‌های حکومت


ساموئل_هانتینگتون


#فردریک_کبیر از سال‌ ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می کرد و از طرفداران آزادی بود . روزی با تعدادی همراه از خیابان‌های برلین می‌گذشت که چشمش به اعلامیۀ تند و تیزی افتاد که گروهی از مخالفان علیه او بر دیوار چسبانده بودند. فردریک گفت: 

اعلامیه را بالا چسباندند. اشخاص پیاده‌ برای خواندنش به زحمت می‌افتند. آن را پایین بچسبانید تا راحت خوانده شود . 

یکی از همراهان با تعجب گفت: این اعلامیه بر ضد حکومت شماست ؟

فردریک جواب داد: اگر پایه‌های حکومت ما آنقدر بی‌ثبات است و آنقدر به مردم ستم کرده‌ایم که با یک اعلامیه ساقط بشویم، همان بهتر که این چنین حکومتی زودتر برود؛ اما اگر ما بر اساس قانون و عدالت رفتار می کنیم، آنقدر ثبات و استحکام داریم که با این اعلامیه‌ها از پا نیفتیم  ....!!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تک دُرنای سیبری

تاریخ:شنبه 20 آبان 1396-03:54 ب.ظ

تک دُرنای سیبری


خبر کوتاه بود:
"تک دُرنای سیبری، ۱۶ آبان وارد فریدونکنار شد. دهمین سال است این پرنده که آخرین بازمانده ی جمعیت غربی درناهای سیبری در جهان است، به تنهایی کوچ می کند."

یک بار دیگر خبر را می خوانم. بار دیگر. و بارها: 

تک درنای سیبری، آخرین بازمانده از جمعیت خود در جهان، برای دهمین سال به تنهایی کوچ کرده است.
چیزی در این خبر کوتاه است که من درک نمی کنم. متوجه آن نمی شوم. گویی کسی با زبانی غریب با من صحبت می کند.
بر روی کلمات مکث می کنم: آخرین بازمانده، کوچ تنها، دهمین سال...
می خواهم ببینمش. می خواهم ببینمش و پای حرف هایش بنشیم. می خوام بدانم این حجم از «خود» بودن را از کجا آورده است.
قطعأ چیزی فراتر از غریزه در میان است. چیزی فراتر از سرما و گرما، فراتر از خورد و خوراک، فراتر از جفت و عشق و عاشقی.
بی شک این آخرین درنای بازمانده در جهان، از جمع درناهای سیبری، بر سر یک قول، بر سر یک قرار مانده است.
بر سر قرار با تمام درناهای مهاجر سیبری، که دیگر نیستند. که جمع و نسلشان منقرض شده است. و این آخرین درنا، آخرین مهاجر، یک تنه بار تمام آن بسیارانی که رفته اند را بر دوش گرفته است.
می خواهم ببینمش. می خواهم پای حرف هایش بنشیم. می خواهم بپرسم که این حجم از «من» بودن را از کجا آورده است.
اگر چه که مطمئنم بی آن که پاسخی بدهد، بی آن که حتی مرا نگاه کند، با گردن افراشته اش، در سکوت به آسمان خیره خواهد ماند.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دخالت در قانون خدا

تاریخ:شنبه 20 آبان 1396-08:34 ق.ظ

دخالت در قانون خدا




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آپارتمان رهن و اجاره

تاریخ:شنبه 20 آبان 1396-07:15 ق.ظ

یک دستگاه آپارتمان 82 متری  
 
با موقعیت اداری،تجاری،پزشکی
 
تهران  برِ بلوار آیت الله کاشانی(نزدیک میدان صادقیه)
 
آماده رهن و اجاره
 
تلفن :  44642331 (021)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

"قیامت نامه!"

تاریخ:شنبه 20 آبان 1396-05:43 ق.ظ

"قیامت نامه!"

روز قیامت شد و صاحبِ صور
اومد به میدون و دمید تو شیپور

مُرده ها از تو قبراشون پا شدن
منتظر محشر کبرا شدن

برزیلی، پانامایی، تونسی
امریکایی، فرانسوی، قبرسی

هر کدوم از یه قوم و ملیّتی
وایساده بودن با چه کیفیّتی!

ایرونیا هم تهِ صف وایسادن
از اون عقب هی صفُ هُل میدادن!

یهو خدا از اون بالا صدا کرد
ایرونیا رو از تو صف جدا کرد

سپرد اونا رو دستِ یه فرشته
گفت اینا رو ببر، جاشون بهشته

گفتن خدا مُزد اطاعت چی شد؟!
حساب کتابِ این جماعت چی شد؟!

از تو بعیده پارتی بازی کنی
فقط یه عدّه ای رو راضی کنی!

این جوری که رفتن و صف خالی شد
معلومه پرونده ها ماسمالی شد..!

خدا که دید یه ذره اوضا پَسه
به مُرده های معترض گفت بسه

این ایرونیا که توی صف بودن
تموم عمرشون توی کف بودن!

یه سر سوزن دل خوش نداشتن
تو دلاشون بذر امید نکاشتن

تموم عمرشون مُعطّل بودن
تو هر چیزی از آخر اول بودن!

هر چی برای تفریح عُموم بود
برای این بیچاره ها حروم بود!

شادیاشونو قدغن می کردن
جوونا رو سوار وَن می کردن!

درسته که قانوناشون صوری بود
ولی بهشت رفتنشون زوری بود!

یکی نشسته بود و غُرغر می کرد
تموم فیلماشونو سانسور می کرد!

تقویمشون همش عزاداری بود
جمعه تا جمعه گریه و زاری بود

لذت زندگی رو کشک می دیدن
ثوابُ تنها توی اشک می دیدن

نه دیسکویی، نه کافه ای،  نه باری
نه ساحل مُختلطی،  نه یاری!

نفهمیدن مزه کنسرت چیه
اون که وسط وایساده با چوب کیه!

خودروی ملّیشون یه جور گاری بود!
مسبّبِ مرگ و عزاداری بود

با این که روی دریای نفت بودن
اما تو یه وضع هَشَل هفت بودن!

گرفتار فرار مغزا شدن
نخبه هاشون وِل توی دنیا شدن!

مثل شماها حالِ خوب نکردن
تو شهراشون بزن بکوب نکردن!

خلاصه این ملتِ بی آتیه
حساب کتابشون قر و قاطیه!

یه عمر تو اون دنیا عذاب کشیدن
طعم جهنّمو قشنگ چشیدن!

وقتشه غصّه هاشونو چال کنن
برن بهشت و تا ابد حال کنن!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در پوشش مأمور سرقت می کنند...

تاریخ:پنجشنبه 18 آبان 1396-04:40 ب.ظ

در پوشش مأمور سرقت می کنند...


شیره را از حبّه ی انگور سرقت می کنند
شهد را از لانه ی زنبور سرقت می کنند

دست مالیدم به خود، چیزی سر جایش نبود!
سارقان بی پدر بدجور سرقت می کنند!

احتیاجی نیست از دیوار و در بالا روند
سارقان با "کنترل از دور" سرقت می کنند

عدّه ای راحت میان مبل خود لم می دهند
از طریق عدّه ای مزدور سرقت می کنند

روز روشن، زنده ها را از میان کوچه ها
مُرده را هم نیمه شب از گور سرقت می کنند

برق را از سیم ها و آب را از لوله ها
دود را از حقّه ی وافور سرقت می کنند

می برندت سوی خلوت، می کنندت پشت و رو
با زبان خوش نشد با زور سرقت می کنند!

جای این که سکّه ای در کاسه ی کوری نهند
کاسه را هم از گدای کور سرقت می کنند

نیست چون تفریح و شادی توی این شهر بزرگ
عدّه ای تنها به این منظور سرقت می کنند!

خواستم دنبال مأموری روم، دیدم ولی
سارقان در پوشش مأمور سرقت می کنند...

@SepehrAzadi



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هم‌سفر با شازده کوچولو

تاریخ:پنجشنبه 18 آبان 1396-08:12 ق.ظ


هم‌سفر با شازده کوچولو
..........
دیشب شازده کوچولو آمده بود خونمان و گفت :

بیا بریم سفر به یک کره دوردست .

گفتم: شازده بگذار بخوابم آخه برای چی؟

گفت: یک‌شب هم با ما بیا .ضررنمی کنی.
وارد یکی از کرات آسمانی شدیم که اسمش ناریا بود. بلافاصله نگهبانان ما را دستگیر کردند و به صداوسیمای آن کره بردند تا باما مصاحبه کنند. نگران بودیم که چه باید بگوییم؟ گفتند فعلاً نوبت شما نیستT  بنشینید و وقتی صحبت‌های مسئولین کره‌مان تمام شد و احتمال دراختیارمردم قرار گرفتن میز خطابه بیشتر شدT باید شما حرف بزنید.
کره زیبایی بود،  ولی ازحرف هایشان سر درنمی‌آوردیم. رئیس‌جمهورشان مرتب شعارمی داد و وعده می‌داد. رئیس قوه قضاییه‌شان از سیاست می‌گفت، ولی ازقضا چیزی نمی‌گفت. رئیس قوه مقننه ازقضا و اجرا می‌گفت. وزیر دارایی در مورد سینما سخنرانی می‌کرد.رئیس کمیته امدادشان در مورد عملیات و وزیر امور خارجه شان در مورد فعالیت های پزشکی و وزیر بهداشت و درمان شان در مورد سیاست های اقتصادی و نیروی انتظامی شان در مورد سیاست‌های جهانی حرف می‌زدند. وزیر نفت در مورد آموزش‌وپرورش و وزیر ارشاد در مورد صنعت حرف می‌زد.وزیر علوم در مورد صنایع نظامی سخنرانی می‌کرد. عده‌ای چرخ نخ‌ریسی داشتند و می‌بافتند و 6 نفری بودند که رشته‌های آن ها را پنبه می‌کردند و به‌جای همه تصمیم می‌گرفتند.همه با هم سرود می‌خواندند :کی بود کی بود؟ ما نبودیم......
شازده کوچولو گفت: چه می‌بینی؟ گفتم :آینه ......
بالاخره نوبت مردم و ما نشد که حرفی بزنیم. سخنرانی‌ها تکرار می‌شد و عده‌ای در یک دست  کلنگ و در دست دیگرشان قیچی داشتند . پرسیدم این‌ها چه می‌کنند؟ راهنما گفت این‌ها وزرا و معاونین و استانداران هستند که کلنگ می‌زنند برای 30 سال دیگر و نوار افتتاح پروژه‌های سالیان قبل را برای چندمین بار قیچی می‌کنند. ناگهان صدای آژیری به صدادرآمد . راهنما گفت: 

مدت سکونت شمادراین کره تمام‌شده و باید بروید تا دیگرانی بیایند و از خوشبختی‌های این کره استفاده کنند.

#میرزا_علی_آیت_اللهی
 @mirzaaliayatollahi



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زنگوله ذهن!

تاریخ:چهارشنبه 17 آبان 1396-05:22 ب.ظ

زنگوله ذهن!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بــز بـیـچـاره ...

تاریخ:چهارشنبه 17 آبان 1396-10:05 ق.ظ

بــز بـیـچـاره ...


جایی خواندم که انگلیسی‌ها وقتی که در آفریقا برای شکار می‌رفتند، برای جلوگیری از حملۀ ناگهانی حیوانات وحشی بزی را خودشان می‌بردند و دست و پای حیوان را هم می‌بستند که نتواند فرار کند و زمانی که هر درنده‌ای به آن ها حمله می کرد، بز را ول می کردند و خودشان پا به فرار می‌گذاشتند و بز بیچاره هم که نمی‌توانست دیگر فرار کند، قربانی می شد !!

نمی دانم چرا وقتی این مطلب را خواندم و به کلمۀ «بز» ‌رسیدم چهرۀ بـابـک زنـجـانـی جلوی چشمم ظاهر شد و حتی فکر کردم که از همان اول وقتی دادگاه نـام ایـشـان را [[ ب ز ]] معرفى می كرد، منظورشان« بـز »بوده و ما اشتباه می‌كردیم ، بــز بـیـچـاره ...



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هشت ضرب‌ المثل‌ مدیریتی عجیب از سراسر دنیا:

تاریخ:چهارشنبه 17 آبان 1396-08:12 ق.ظ


هشت ضرب‌ المثل‌ مدیریتی عجیب از سراسر دنیا:

•جامایکا:
قبل از آن که از رودخانه عبور کنی، به تمساح نگو "دهن گنده"!
تفسیر: تا وقتی به کسی نیاز داری، او را تحمل کن و با او مدارا کن.

•هاییتی:
اگر می خواهی جوجه ‌هایت سر از تخم بیرون آورند، خودت روی تخم‌مرغ ها بخواب.
تفسیر: اگر به دنبال آن هستی که کارت را به بهترین شکل انجام دهی، آن را به شخص دیگری غیر از خودت مسپار.

•لاتین:
یک خرگوش احمق، برای لانه‌ی خود سه ورودی تعبیه می‌کند.
تفسیر: اگر خواهان امنیت هستی، عقل حکم می‌کند که راه دخالت دیگران را در امور خودت بر آن‌ها ببندی.

•آفریقا:
هر سوسک از دید مادرش به زیبایی غزال است.
تفسیر: معادل فارسی‌اش می‌شود، اگر در دیده‌ی مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی.

•روسی:
بشکه‌ خالی بلندترین صدا را ایجاد می‌کند.
تفسیر: هیاهو و ادعای زیاد نشان از تهی بودن دارد.

•اسپانیا:
برای پختن یک املت خوشمزه ، حداقل باید یک تخم‌ مرغ شکست.
تفسیر: بدون صرف هزینه به نتیجه‌ مطلوب دست نخواهی یافت.

•روسی:
هر که چاقوی بزرگی در دست دارد، لزوماً آشپز ماهری نیست.
تفسیر: دسترسی به امکانات مطلوب ضامن موفقیت نیست.

•ژاپنی :
اگر می خواهی جای رئیس ات بشینی، پس هلش بده بره بالا .
تفسیر: برای پیشرفت زیر آب کسی رو نزن.

@ancient ™




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :319
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------