منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر پنجشنبه 25 شهریور 1395 04:21 ق.ظ نظرات ()
    9

     

                              مقدمتان گل باران! 

     

                        گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                        حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

    تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز دو میلیون و 200هزار نفر گذشت!

     اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم.  


    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

     https://t.me/amotahar


                                                        شفیعی مطهر

    آخرین ویرایش: سه شنبه 20 اسفند 1398 08:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  #سیاهنمایی/24

    سیاهی یا سیاهنمایی؟!

    گفت:ویروس کرونا بیداد می کند.

    گفتم : همۀ ما باید اقدامات احتیاطی برای پیشگیری از سرایت ویروس کرونا را به دقت انجام دهیم.  با کسی دست ندهیم،روبوسی نکنیم، از ماسک استفاده کنیم، در جاهای شلوغ مثل مترو و...بیشتر مواظب باشیم و از تماس نزدیک بپرهیزیم. به‌طور مکرّر دست‌هایمان را با آب و صابون بشوییم؛ به‌ویژه بعد از تماس با فرد بیمار، یا تماس با یک حیوان یا با محیط اطراف آن‌ها و از تماس و لمس حیوانات وحشی یا اهلی چه زنده و چه مرده، خودداری کنیم.

    گفت: اتّفاقاً دیروز یکی از دوستان جشن تولدش را در دامداری گرفته بود. من و 20-30نفر از دوستان هم شرکت داشتیم.هیچ کس ماسک نداشت. من با همۀ دوستان دست دادم و روبوسی کردم و بعد کلّی با دام های او سرگرم شدیم.ضمناً آب تمیز هم آن جا نبود تا دست هایمان را بشوییم!

    گفتم»:خب،نترسیدی از دام ها یا دوستان واگیر کنی و مبتلا شوی؟

    گفت: نه!

    گفتم:چرا؟

    گفت: برای این که خودم بیماری کرونا دارم!!!

    گفتم: این دفعه به جای #سیاهنمایی ،روزگار همه را سیاه کردی!!

    #شفیعی_مطهر

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar

     

    آخرین ویرایش: دوشنبه 12 اسفند 1398 05:59 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  کدام کُشتده تر است؟

    این متن  با اوضاع الانمون کاملا همخوانی داره!!
    در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که می ماند لااقل در آسایش زندگی کند! 

    برای همین سکه ای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد. پس همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قوی ترین سمی که داشت را خرید و به همسایه اش داد تا بخورد.
    همسایه دوم سم را سرکشید و به خانه اش رفت. قبلا به خدمتکارانش گفته بود حوض را برایش از آب گرم پر کنند و یک ظرف دوغ پر نمک هم آماده بگذارند کنار حوض. او همین که به خانه رسید، ظرف بزرگ دوغ را سر کشید و وارد حوض شد. کمی دست و پا زد و شنا کرد  و هر چه خورده بود را برگرداند و پس از آن که معده اش تخلیه و تمیز شد، به اتاق رفت و تخت خوابید.
    صبح روز بعد سالم بیدار شد و به سراغ همسایه اش رفت و گفت: 

    من جان سالم به در بردم، حالا نوبت من است که سمی بسازم و طبق قرار تو آن را بخوری.
    او به بازار رفت و نمد بزرگی خرید و به خانه برد. خدمتکارانش را هم صدا کرد و به آن ها گفت که از حالا فقط کارتان این است که از صبح تا غروب این نمد را با چوب بکوبید!
    همسایه اول هر روز می شنید که مرد همسایه که در تدارک تهیه سم است!!! از صبح تا شب مواد سم را می کوبد. با هر ضربه و هر صدا که می شنید نگرانی و ترسش بیشتر می شد و پیش خودش به سم مهلکی که داشتند برایش تهیه می کردند فکر می کرد. کم کم نگرانی و ترس همه ی وجودش را گرفت و آسایشی برایش نماند. شب ها ترس، خواب از چشمانش ربوده بود و روزها با هر صدایی که از خانه ی همسایه می شنید دلهره اش بیشتر می شد و تشویش سراسر وجودش را می گرفت. هر چوبی که بر نمد کوبیده می شد برای او ضربه ای بود که در نظرش سم را مهلک تر می کرد.
    روز سوم خبر رسید که مرده است. او قبل از این که سمی بخورد، از ترس مرده بود!!

    ****************

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • #حکایت_بوق_سگ

    پاسداری از بازارها در قدیم کاری با اهمیت و درخور توجه بود. نگهبانان بازار از ابتدای شب (دم اذان مغرب) تا هنگامه صبح (بعد از اذان صبح) موظف به نگهبانی از بازار بوده و دائم در طول بازار در حال گشت زنی بودند.
    از آنجا که بازار بسیار بزرگ و امکان بازبینی همه جای آن ممکن نبود، نگهبانان، سگ‌هایی درنده و گیرنده داشتند که به «سگ بازاری» معروف بودند. این سگان غیر از مربی خود هر جنبده‌ای را مورد حمله قرار داده و پاچه می‌گرفتند.
    از این رو با نزدیک شدن وقت غروب و بسته شدن درب‌های بازار و طبیعتاً ول شدن سگ‌های بازاری، نگهبانان در بوقی بزرگ که از شاخ قوچ درست می‌شد و صدایی بلند و گسترده داشت، می‌دمیدند که یعنی در حال باز کردن سگان و رها کردنشان در بازار هستیم. به این بوق که سه بار با فاصله زمانی مشخصی نواخته می‌شد «بوق سگ» می‌گفتند. افراد با شنیدن بوق سگ از بازار خارج می‌شدند.
    امروزه هرگاه فردی تا دیروقت به کار مشغول باشد و یا دیر به خانه برگردد می‌گویند تا بوق سگ کار کرده یا خارج از خانه بوده است و به عنوان نمونه گفته می‌شود:«تا بوق سگ کار می‌کنم» یا «بچه که نباید تا بوق سگ بیرون از خونه باشه!» در این جمله‌ها، «بوق سگ» دلالت بر مفهوم دیر وقتی و زمان طولانی بیش از حد دارد.
    @kolbeketab58

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فرومایگی؛زمینه ساز خودکامگی

    قصّه های شهر هرت/ قصّه 79

     #شفیعی_مطهر

    با گذشت زمان کم کم مردم شهر هرت از خواب غفلت بیدار شده و با مطالعۀ کتاب ها و روزنامه های مختلف بر سطح آگاهی خود می افزودند. گاه مطالبی از مردم مبنی بر لزوم پرسشگری مردم و پاسخگویی اعلی حضرت به گوش او می رسید و خاطر خطیر ملوکانه را مکدَّر می کرد.

    روزی اعلی حضرت ،اعوان و انصار مفتخوار خود را جمع کرد و مسئلۀ پرروشدن مردم!! را با آنان در میان گذاشت.هردمبیل پس از تشکیل جلسۀ نیروهای ساواک ضمن سخنانی گفت:

    من شنیده ام فرعون سال های سال خدایی کرد . غیر از حضرت موسی کسی متعرّض او نشد. این همه شاهان در کشورهای مختلف سال ها فعّال مایشاء بودند. چرا حالا مردم ما زبان درآورده و اعتراض می کنند؟ این ناشی از بی عُرضگی شماست. چرا اعتراض های مردمی را سرکوب نمی کنید؟ و...

    پس از پایان بیانات ملوکانه وزیر اعظم خاک پای اعلی حضرت را بوسه داد و به عرض رسانید:

    اعلی حضرتا! ما جان نثاران شبانه روز در خدمتیم.ولی جسارتاً به عرض برسانم راه تسلّط جائرانه بر مردم این است که آنان را تحقیر کنیم. هر چه مردم بیشتر احساس کرامت و شخصیّت کنند، کمتر زیر بار زور می روند. روش فرعون و همۀ شاهان قَدَرقُدرت همین شیوه بوده است. خدا می فرماید: فرعون مردم خود را خوار و حقیر می کرد تا ناگزیر او را اطاعت کنند*!

    شاه پرسید: چگونه مردم را از این بیشتر تحقیر کنیم؟

    وزیر پاسخ داد: باید برنامه هایی اجرا کنیم که مردم شبانه روز به دنبال یک لقمۀ نان بدوند! تا دیگر فرصت مطالعه و تشکیل جلسات روشنفکرانه نداشته باشند!باید کاری کنیم که هر نفر چند جا کار کند،ولی باز نتواند شکم خود و خانواده اش را سیر کند!

    شاه با تغیُّر گفت: پس هر غلطی می کنید، زودتر! مرخّص اید! 

    اتّفاقاً چند روز بعد در یکی از شب های طولانی زمستان در شهر هرت،مردم هر چه انتظار کشیدند که پس از سحر و آمدن بامداد،خورشید طلوع کند،هیچ خبر و اثری از طلوع خورشید دیده نشد! شب همچنان سایۀ سنگین و سیاه خود را بر صحن و سرای شهر افکنده و گویی راهی و جایی برای خورشید نگذاشته بود.

    منجّمان اعلام کردند که بر اثر خورشیدگرفتگی تمام روز هوا تاریک خواهد بود؛بنابراین مردم دست از کار کشیدند و به بسترها رفتند و خوابیدند!

    خورشیدگرفتگی یک روز طول کشید.پس از 36 ساعت تاریکی،سرانجام خورشید در روز بعد طلوع کرد و مردم کار خود را شروع کردند.

    با توطئۀ نیروهای ساواک عدّه ای سودجو در شهر هرت شایع کردند که مردم در این 36 ساعت یعنی سه شب پیاپی در خوابی چون خواب اصحاب کهف بوده اند،بنابراین در این فاصله قیمت اجناس سه برابر شده و پس از جانداختن این شایعه قیمت کالاهای خود را سه برابر به مردم عرضه کردند. ولی اکثریّت مردم صادق و سادۀ شهر کوشیدند زیر بار این شایعه نروند،لذا کالاهای خود را به همان قیمت پیشین عرضه کردند. دستگاه های نظارتی حکومت و عوامل مزدور اعلی حضرت هردمبیل هم انگار واقعاً در خواب اصحاب کهف مانده اند! زیرا هیچ اقدامی برای جلوگیری از تورُّم و افزایش قیمت ها نمی کردند!

     با گذشت زمان آن هایی که می کوشیدند قیمت های پیشین را ثابت نگه دارند،کم کم از تعدادشان کاسته می شد؛زیرا با اتمام کالاهای پیشین ناگزیر بودند کالایی تازه بخرند و فروشندگان نیز کم کم تسلیم قیمت های جدید می شدند!

    بتدریج روز به روز از تعداد افراد درستکار و پاکدست کاسته می شد.افرادی که می کوشیدند گرانفروشی نکنند و تن به فرومایگی و پستی ندهند و خون مردم تنگدشت را شیشه نکنند، رو به نابودی می رفت.

    ...بدین گونه پاکدستان و درستکارانی که نمی خواستند با حرامخواری تن به پستی دهند، مقاومت و پایداریشان درهم شکسته شد و همۀ مردم ناگزیر استخوان های شان زیر بار تورُّم و تحمیل خُرد شد و همۀ مردم در منجلاب سفلگی و بی رحمی فرورفتند و مردمی خوارشده و ذلیل با دست های خود برای خویش و نسل های پسین جهنّمی سوزان ساختند!   

    عوامل درباری هر روز از تعداد نانوایی ها و مراکز عرضۀ خوار و بار می کاستند و بر قیمت ها می افزودند تا صفوف مردم طولانی تر شود؛ در نتیجه مردم هر روزه بخش مهمّی از وقت خود را در صف های طولانی می گذراندند و اغلب بین مردم بر سر نوبت و تقلُّب در نوبت دهی جنگ و نزاع روی می داد و به جای این که با حکومت زورگو و خودکامه درگیر شوند،به جان همدیگر می افتادند!

    کم کم آمار مرگ افزایش و شادی و شادمانی کاهش می یافت.جالب این که مردم به مرگ طبیعی می مردند.

    در میان مردم بر سر مراوده با درباریان رقابت درمی گرفت و می کوشیدند با مزدوران درباری طرح دوستی بریزند.

     درباریان می کوشیدند هر روز، فقط خبرهای بد را منتشر و رویدادهای مثبت و امیدبخش را سانسور کنند.
     
    هر روز از افراد پست و فرمایه می خواستند در رسانه های گفتاری و تصویری و نیز در مقابل جمع، خاطره هایی را تعریف کنند که به دوستان خود خیانت کرده اند، یا آنان را فریب داده اند و با تردستی توانسته اندکلاهی بر سرشان بگذارند.
     
    هر کس می توانست آدم فروشی و از مخالفان هردمبیل جاسوسی کند، جایزه می گرفت. خلافکاران،اختلاسگران و دزدان بزرگ نه مورد تعقیب قرار می گرفتند و نه مجازات می شدند.
    اما اگر کسی از اقشار فرودست آفتابه دزدی می کرد، به تحمُّل مجازات های سختی محکوم می شد.

    در این شرایط همه به خبرچینی و جاسوسی برای دریافت جایزه عادت کرده بودند.
     
    بدین ترتیب عوامل رژیم هردمبیل می کوشیدند با انتشار خبرهای فقط منفی و نومیدکننده، امید را از بین ببرند و گردی از غم و ماتم بر سیمای جامعه بنشانند.

    از طرف دیگر به علّت بی کفایتی مسئولان بسیاری از حوادث قابل پیش بینی چون سیل،زمین لرزه و تصادفات مکرّر در جاده ها و سقوط هواپیماها نیز بر فضای نومیدی و هراس همگانی دامن می زد و روحیّه همگان را تخریب می کرد.

     با خبرچینی، جاسوسی و پنبۀ یکدیگرزدن، عزّت نفس شهروندان تخریب می شد و هر کس خود را انسانی پست می یافت.

    با تعریف خیانت ها، اعتبار آن ها نزد همشهریان از بین می رفت.

    این گونه کارهای خفّت بار برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود و همۀ مردم زیر فشار نوعی شکنجۀ خاموش از عنصری به نام انسانیّت ، عقلانیّت و عزّت نفس فاصله می گرفتند و در منجلاب فساد و خیانت و بزهکاری دست و پا می زدند. مردم عملاً درگیر جنگی نرم علیه همدیگر شده بودند.همۀ اقوام،اقشار، پیروان مذاهب و ادیان مختلف می کوشیدند همدیگر را مسخره و تحقیر و متّهم کنند.  نُخبگان و بزرگان علمی٬ هنری٬ ادبی و دینی کشور خود را تحقیر و وسیله خنده و تفریح کرده و بیگانگان را تکریم می کردند. بتدریج به این باور رسیدند که خود هیچ هویّتی و شخصیّتی ندارند و باید مرید و مقلّد بیگانگان باشند

    همه از زیر کار درمی رفتند و توطئه و کلاهبرداری علیه همدیگر را زرنگی تلقّی می کردند. راستگویان و افراد صادق را ساده لوح می پنداشتند و پارتی دارها و شارلاتان ها را موفّق و زرنگ می انگاشتند.

    بدین ترتیب دستگاه خودکامگی هردمبیل هر روز با شگردی تازه می کوشید سُلطۀ جهنَّمی خود را بر این مردم غفلت زدۀ شهر هرت تداوم بخشد!

    این شیوۀ حکومتی ادامه داشت تا این که.....

    --------------------------------

    *- فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ ۚ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِینَ (آیۀ54،سورۀ زُخرُف)

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar

     

    آخرین ویرایش: جمعه 9 اسفند 1398 05:19 ب.ظ
    ارسال دیدگاه

  • ره توشه سالکان
                             
       توصیف زهد و پارسایی


    أمیرمؤمنان على(ع)می فرماید:

    الزُّهدُکُلُّهُ بَینَ کَلِمَتَینِ مِنَ  القُرآنِ :قالَ اللهُ سُبحانَهُ:

    لِکَیلا تَأسَواعَلی مافاتَکُم وَلا تَفرَحُوا بِماآتاکُم. وَمَن لَم یَأسَ عَلَی الماضی وَلَم یَفرَح بِالآتی أَخَذَالزُّهدَبِطَرَفَیهِ!:

    حقیقت زهد در دو جمله از قرآن مجید خلاصه شده است ، خداوندمی فرماید:

    تا بر آنچه از دست شما(مآل و منافع )رفته حسرت نخورید و به آنچه به شما رسیده شادمان مباشید. و دلبستگی خارج از حد نداشته باشید. بنا بر این،  کسی که بر گذشته تأَسّف نخورد و به آنچه به دست آید خوشحال نباشد هر دو طرف زهد را داراست.
    منظور این است که زهد به معنی فقر و ناداری نیست، بلکه حقیقت زهد به این است که انسان دلبستگی زیاد به أمور مادّی نداشته باشد، بدیهی است دلبستگی زیاد به مادّیّات سرچشمه انواع رذائل اخلاقی است.
    (نهج البلاغه حکمت ۴۳۹)(۸)

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • مردان بی ادّعا

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  دین،دکان نیست!

    تاریخ، محمّدبن منکدر را از حافظان قرآن و از بزرگان عصر خود می شناساند. 

    او می گوید: ظهر یک روز گرم تابستانی، گذرم به محلّی افتاد که در آن امام محمّدباقر (ع) را دیدار کردم. با خود گفتم : 

    سبحان الله ! او بزرگ قریش است و در چنین ساعتی در طلب دنیا خود را خسته کرده است. بروم و او را موعظه کنم. 

    به او گفتم: 

      «خدا تو را اصلاح کند ! آیا مرد بزرگی از قریش در چنین ساعتی، با چنین حالی طلب دنیا می کند، اگر در چنین حالتی مرگت فرا رسد، چه خواهی کرد؟»

       امام فرمود: «اگر در این حال، مرگ مرا دریابد، مشغول طاعتی از طاعت های خدا هستم؛ زیرا خویش را به این وسیله از تو و دیگر مردم بی نیاز می کنم. هنگامی از مرگ می ترسیدم که در حال معصیت خدا می بودم، و مرگ مرا در حال گناه می یافت.»

    محمدبن منکدر می گوید که به او گفتم: 

    راست می گویی، خدا تو را رحمت کند. می خواستم تو را پند دهم، تو مرا موعظه کردی.

    امام محمّد باقر (ع) کار می کرد و به دنیا توجه داشت نه بدان معنا که آن را اصالت دهد و درآمد دنیا را هدف خود پندارد. کار برای او وسیله ای برای تأمین معاش و حفظ آبرو بود و می فرمود: 

     «کسی که برای آسایش خانواده تلاش می کند، مانند جهاد در راه خداست.» 

      این گونه کار و آن برداشت از دنیا، درسی برای همه کسانی است که می خواهند زندگی اسلامی داشته باشند. 

    این گونه کارکردن امام محمّدباقر(ع) برای معیشت و گذران زندگی و سربارنبودن برای جامعه به بهانه تبلیغ دین،می تواند سرمشقی باشد برای همه کسانی که به نام تبلیغ دین،نان دین را می خورند و خود را سربار جامعه کرده اند! 

    ***********

    فرخنده زادروز حضرت امام محمّد باقر(ع) را به همۀ انسان های فکور و فضیلت خواه تبریک می گویم.

    #شفیعی_مطهر


    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar

    آخرین ویرایش: سه شنبه 6 اسفند 1398 07:42 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  ماهی گیر باهوش

    روزی بود، روزگاری بود. در زمان خسرو پرویز ، یکی از پادشاهان سلسله ی ساسانیان مرد ماهی گیری بود که زندگی اش را از راه ماهی گیری اداره می کرد. او همیشه به دریا می رفت و با تور ماهی گیری اش ماهی می گرفت و آن ها را به شهر می برد و می فروخت و از پولش خرج زندگی خود را تامین می کرد. 

    روزی از روز ها، شانس در خانه مرد ماهی گیر را زد. آن روز در تور مرد ماهی گیر ماهی بسیار بزرگی افتاد. ماهی آنقدر  بزرگ بود که هم قد خود ماهی گیر بود. او در عمرش چنین ماهی بزرگی صید نکرده بود. ماهی گیر آن ماهی را بلافاصله به خانه برد و در این فکر بود که با ماهی چه کار کند. همسر مرد ماهیگیر با دیدن آن ماهی بزرگ به شوهرش گفت: 

    بهترین کار این است که ماهی را به عنوان پیشکش به قصر خسرو پرویز ببری تا پادشاه در عوض این هدیه پول خوبی به تو بدهد. چون در غیر این صورت تو هر چقدر هم زرنگ باشی، فقط به چند سکه می توانی آن را بفروشی اما وقتی آن را به پادشاه بدهی، او چندین برابر قیمت ماهی به تو انعام خواهد داد.

    مرد بعد از شندین حرف های همسرش فکر او را پسندید و تصمیم گرفت به قصر خسرو پرویز برود و ماهی را به به عنوان پیشکش تقدیم پادشاه کند. او غروب همان روز به سوی قصر رفت و از ماموران اجازه گرفت تا برای هدیه اش پیش پادشاه برود.

    مرد ماهی گیر وقتی وارد قصر شد و چشمش به خسرو پرویز افتاد تعظیم کرد و گفت:  ای پادشاه بزرگ من ماهی گیر پیری هستم که زندگی ام را از راه ماهی گیری اداره می کنم. امروز بعد از چندین سال، یک ماهی بزرگ صید کردم که تا حالا مثل آن را صید نکرده بودم. با خود تصمیم گرفتم این ماهی بزرگ را که بهترین ماهی ای است که تا حالا صید کرده ام، برای شما هدیه بیاورم و به شما تقدیم کنم.

    خسرو پرویز که از دست و دل بازی ماهی گیر بسیار خوشش آمده بود، دستور داد دست های ماهی گیر را تا جایی که جا دارد از سکه های طلا پر کنند. پیر مرد ماهی گیر از شادی در پوست خود نمی گنجید. او سکه ها را گرفت و از پادشاه تشکر کرد و به طرف درب خروجی حرکت کرد. همسر خسرو پرویز که زن خسیسی بود، به شوهرش گفت:

     این چه کاری بود که کردی؟ این همه سکه را به خاطر یک ماهی به مرد ماهی گیر دادی؟ فقط کافی بود که همان قیمت را به ماهی گیر بدهی نه این که صد برابر قیمت آن را به او ببخشی.

    خسرو پرویز به همسرش گفت:

     آن مرد با خوشحالی و امید بهترین ماهی ای که در تمام طول عمرش صید کرده بود، برای من آورد آن وقت من چگونه می توانم این محبتش را بدون پاسخ بگذادم؟

    شیرین گفت: الان کاری می کنم که سکه ها را از او بگیرم و با یک بهانه آن ها را دوباره به خزانه برگردانم.

    ماهی گیر کم کم داشت از قصر خارج می شد که ناگهان همسر خسرو پرویز فریاد زد: ای ماهی گیر پیر، بایست. از تو سوالی دارم، آبا این ماهی که تو برای پادشاه گرفتی نر است یا ماده؟

    پیر مرد که خیلی باهوش بود فهمید که همسر خسرو پرویز قصد دارد با بهانه ای سکه های طلا را از چنگش خارج کند. او با خود گفت:  

    من باید جواب قانع کننده ای به همسر خسرو پرویز بدهم تا او این سکه ها را از چنگم خارج نکند .

    او بعد از کمی فکر کردن به همسر پادشاه گفت: 

    این ماهی نه نر است و نه ماده بلکه یک ماهی خنثی است.

    خسرو پرویز از جواب هوشمندانه مرد ماهی گیر خندید و به عقل او آفرین گفت. سپس دستور داد به اندازه همان سکه های قبلی به او سکه بدهند. پیر مرد کیسه ای از جیب خود در آورد و تمام سکه ها را درون آن ریخت و سپس کیسه را در جیبش گذاشت و به راه افتاد. وقتی که چند قدمی رفت، یک سکه به زمین افتاد. پیر مرد چند قدم به عقب برگشت و آن سکه را هم برداشت و در کیسه اش گذاشت. شیرین، همسر خسرو پرویز که از دیدن این صحنه ناراحت شده بود، تصمیم گرفت با این بهانه تمام سکه ها را از آن پیر مرد بگیرد. با صدای بلند گفت: 

    ای پیر مرد، خجالت نمی کشی که با داشتن این همه سکه چشمت به دنبال آن یک سکه است؟  حالا معلوم شد که چقدر خسیس و پست طبع هستی باید تمام سکه ها را پس بدهی تا بفهمی که در دربار پادشاه برای انسان های خسیس و کم مایه جایی وجود ندارد. 

    پیر مرد که عاقل تر از این حرف ها بود، رو به همسر خسرو پرویز کرد و گفت: 

    ای بانو، تو اشتباه فکر می کنی. من نه خسیسم و نه پست طبع. من آن یک سکه را به خاطر حفظ احترام پادشاه بزرگ برداشتم.

    شیرین با تعجب پرسید: منظورت از این حرف چیست؟

    پیر مرد لبخند زنان به ملکه و دیگران گفت: 

    من این کار را به خاطر حفظ احترام پادشاه و بی ادبی نکردن به محضر ایشان انجام دادم. خودتان خوب می دانید که نام پادشاه عزیز بر روی تمام این سکه ها حک شده است. وقتی آن سکه بر روی زمین افتاد، ترسیدم که اگر روی زمین باقی بماند، شخصی خواسته یا ناخواسته پا روی آن بگذارد و این کار توهین بزرگی به خسرو پرویز پادشاه بزرگ ایران به حساب می آید.

    خسرو پرویز از این جواب زیبای پیر مرد ماهی گیر حسابی کیف کرده بود، دستور داد کیسه ی طلا های مرد ماهی گیر را پر از سکه های طلا  کنند. آن مرد ماهیگیر در حالی قصر خسرو پرویز را ترک کرد که چند صد سکه طلا در کیسه داشت و شیرین همسر خسیس پادشاه این ماجرا را حیرت زده نگاه کرد.

    منبع: کتاب هفت اورنگ

    گرد آورنده: رحمت الله رضایی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • #سیاهنمایی/ 23

    هر کسی کار خودش را انجام می دهد!

    گفت: سرانجام من هم ناگزیر برای پیشگیری از ابتلا به کرونا،ماسک خریدم.

    گفتم: فیلتر هم دارد؟

    گفت: بله،هم فیلتر دارد و هم فیلترشکن!!

    گفتم: ای بابا! مگر ماسک صورت، سایت اینرنتی فیلترشده است که با فیلترشکن باز شود؟

    گفت: من این چیزها سرم نمی شود.فقط می دانم در ایران هر چیز فیلتر باشد،فیلترشکن هم لازم دارد.

    گفتم: چطور فهمیدی ماسک تو فیلترشکن هم دارد؟!!

    گفت: وقتی فروشنده برایم توضیح داد که ماسک من فیلتر دارد،فوراً گفتم پس فیلترشکن آن را هم برایم بیاور!

    گفتم: خب! به تو نخندید؟

    گفت: چرا،اول با تعجُّب کمی خندید! ولی فوراً رفت پشت قفسه ها و پس از مدّتی با ورق کاغذی کوچک برگشت و کاغذ را به من داد و گفت: 

    بگیر،این هم فیلترشکن! فقط وقتی رفتی خانه آن را بخوان!

    وقتی رفتم خانه باز کردم و دیدم نوشته: 

    بندۀ خدا! تو فکر کردی این فیلتر می تواند جلوی ویروس به این ریزی را بگیرد؟!این فیلتر ،خودش فیلترشکن هم هست!

    آن وقت من یاد سایت ها و شبکه های فیلترشده افتادم،که مسئولان با صرف میلیاردها از جیب ما مردم آن ها را فیلتر می کنند.سپس ما مردم باز از جیب خود با صرف میلیاردها از باندهای تولیدکننده فیلترشکن،فیلترشکن می خریم!

    گفتم:این کار، عاقلانه است که مردم هم هزینۀ، فیلترکردن را بدهند و هم فیلترشکن را؟!

    گفت: لابد هر کسی کار خودش را می کند! کارهای دیگران ربطی به او ندارد!

    می گویند سه گروه کارگر بودند. گروه اول کانال می کندند.گروه دوم لولۀ آب در آن می خوابانیدند و گروه سوم کانال  ها را پُرمی کردند. یک روز گروه دوم به علّتی نیامدند. گروه اول کانال ها را می کندند و گروه سوم پُر می کردند! به آنان گفتند: 

    چرا این کار بیهوده را انجام می دهید؟

    پاسخ دادند: هر گروهی کار خود را انجام می دهد. کارهای دیگران ربطی به ما ندارد!!

    گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!

    #شفیعی_مطهر

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar

     

    آخرین ویرایش: یکشنبه 4 اسفند 1398 05:32 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • به فکر دیگران بودن!

    مادر: پرویز، هیچ خجالت نکشیدی کیک به این بزرگی رو تنهایی خوردی و هیچ به فکر برادر کوچولویت نبودی؟!

    پرویز: چرا مامان من به فکر برادر کوچولویم بودم که مبادا سر برسد!

    ----------------------- 

    شیوۀ بیهوشی!

    پرستار به آقای جراح: آقای دکتر، این مریض را به چه وسیله ای بیهوش کنیم؟

    دکتر: هزینه جراحی را زیر گوشش اعلام کنید، خودش بیهوش می شود!

    ---------------------------

    در عالم دکتر ھا

    دکتر اولی: تو چرا میون این همه رشته های پزشکی رفتی متخصص پوست شدی؟

    دکتر دومی: به سه دلیل: اول این که هیچ مریض پوستی نصف شب آدم رو از خواب بیدار نمی کند.

    دوم این که هیچ بیمار پوستی از این مرض نمی میره. 

    سوم و مهم تر از همه این که هیچ مریض پوستی هم خوب نمی شه!!

    آخرین ویرایش: شنبه 3 اسفند 1398 10:23 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 426 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic