گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 400 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خیانت به خودی!

تاریخ:پنجشنبه 9 فروردین 1397-05:42 ب.ظ

خیانت به خودی!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مفتاح راه

تاریخ:پنجشنبه 9 فروردین 1397-11:33 ق.ظ

مفتاح راه


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اونایی که رفتن و دیگه برنگشتن!

تاریخ:پنجشنبه 9 فروردین 1397-07:34 ق.ظ

 اونایی که رفتن و دیگه برنگشتن!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به خاطر دخترمان!

تاریخ:چهارشنبه 8 فروردین 1397-11:28 ق.ظ

به خاطر دخترمان!


معلم برای شاگردانش داستان کشتی مسافرتی که در دریا غرق شده بود را نقل کرد.  کشتی در دریا واژگون شد و فقط و فقط یک زوج  از مسافران این کشتی بودند که موفق شدند خود را به نزدیک قایق نجات برسانند. در قایق نجات فقط برای یکی از آن دو جا بود.. یا مرد باید می ماند و یا زن...
اینجا بود که مرد همسرش را کنار زد و خودش به داخل قایق نجات پرید. زن در حالی که همسرش درون قایق نجات بود و خودش داخل کشتی در حال غرق شدن ایستاده بود، فریاد زد و چیزی به همسرش گفت.
معلم از دانش آموزان پرسید: 

"فکر می کنید آن زن چه چیزی را به شوهرش گفت؟"
دانش آموزان فریاد زدند: "ازت متنفرم؟! ای کاش بهتر شناخته بودمت؟"
معلم متوجه پسری شد که آرام در جای خود نشسته. از پسر خواست تا به سؤال پاسخ دهد. (فکر می کنی آن زن در لحظات آخر به شوهرش چه گفت؟). پسر جواب داد: "به نظرم زن گفته: مواظب بچه مون باش!"
معلم با تعجب پرسید: "تو این داستانو قبلا شنیده بودی؟"
پسر سرش را تکان تکانی داد و گفت: "نه، ولی مامان من هم قبل از این که در اثر مریضیش از دنیا بره ،همینو به بابام گفت (مواظب بچه مون باش!)"
معلم غمگین شد و گفت پاسخ  تو درست است.
کشتی غرق شد، مرد به خانه رفت و دخترش را به تنهایی بزرگ کرد. چندین سال بعد از این که مرد هم از دنیا رفت، یک روز دختر در حال مرتب کردن وسایل بازمانده از پدرش، کتاب خاطرات او را پیدا کرد. مشخص شد که در زمانی که حادثه غرق شدن کشتی اتفاق افتاد ،مادرش مبتلا به یک بیماری لاعلاج بود و  واپسین روزهای زندگیش را می گذراند. به همین خاطر هم پدرش برای سوار شدن به قایق نجات مادرش را کنار زده بود. پدرش در دفترچه خاطراتش این طور نوشته بود:
" چقدر آرزو می کردم اکنون در اعماق دریا و در کنارت باشم، اما به خاطر دخترمان مجبورم که تو را تنها بگذارم تا همیشه در آنجا بیآرامی"
داستان در اینجا تمام شد و کلاس در سکوتی مطلق بود.
- گاهی در پس کارهای خوب و بد دلایل پیچیده ای وجود دارد که ما آن ها را نمی دانیم یا آنقدر پیچیده اند که درک و فهم آن ها بسیار سخت و دشوار است!
- ️آن هایی که مثلا حساب رستوران را پرداخت می کنند، دلیلی ندارد که ثروتمند باشند، آن ها این کار را می کنند چون به دوستیشان بیشتر از پول اهمیت می دهند.
- آن هایی که همیشه در محیط کار پیش قدم هستند، از روی احمقی نیست، بلکه متوجه شده اند که بالاخره یکی باید کار را به عهده بگیرد.
-آن هایی که بعد از دعوا زودتر عذرخواهی می کنند، الزاما طرف تقصیر کار دعوا نیستند، بلکه به احترام طرف مقابل این کار را می کنند.
- آن هایی که مدام برای شما پیامک می فرستند از روی بیکاری نیست . به این خاطر است که شما در یاد و قلب آن ها جای دارید.
- یک روز ممکن هست بالاجبار برای همیشه از عزیزی جدا شویم. دلمان برای خاطرات و گفتگوهایی که با او داشتیم، تنگ خواهد شد و آن دلتنگی شاید چند روز، چند ماه یا چندین سال طول بکشد!
- ️یک روز فرزندمان عکس های ما را با آن دوست نگاه می کند و می پرسد "این کیه؟" و ما در حالی که شمعی در دست داریم، جواب می دهیم "این همونیه که بهترین لحظه هایم را با او گذرانده ام!!!!

https://telegram.me/SilentNightsWithoutMoonlight



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کمک پنداری!

تاریخ:سه شنبه 7 فروردین 1397-07:00 ق.ظ

کمک پنداری!


یک شب ملا نصرالدین توی چاه نگاه می کرد که یک دفعه چشمش به عکس ماه افتاد.

با خودش گفت: ای وای، ماه دارد غرق می شود، باید نجاتش بدهم.

بلافاصله چنگکی در آب انداخت تا ماه را نجات بدهد، اما چنگک زیر سنگ بزرگی در ته چاه گیر کرد.

ملا هر چه زور زد، نتوانست آن را بالا بکشد. بالاخره طناب پاره شد و ملا از پشت روی زمین افتاد و یک دفعه ماه را در آسمان دید.

با خودش گفت: عیبی ندارد، درسته زمین خوردم، اما عوضش توانستم ماه را نجات بدهم...

نتیجه گیری: 


چه بسیاری از اوقات به خیال کمک کردن کارهای احمقانه انجام می دهیم و بعد هم می پنداریم که بسیار کمک کرده ایم!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بازجویی از کودک رقصنده برج میلاد!/طنز

تاریخ:دوشنبه 6 فروردین 1397-11:07 ق.ظ


بازجویی از کودک رقصنده برج میلاد!/طنز


✍️محمدرضا ستوده/ جهان صنعت


بازجو: نام؟
دختربچه: پریسا

بازجو: شهرت؟
دختربچه: پری جنگ نرم!

بازجو: سن؟
دختربچه: هفت سال و نیم

بازجو: از کجا رقص ترکی رو یاد گرفتی؟
دختربچه: پایگاه نظامی مارگارت تاچر در ولایت قُندوز افغانستان

بازجو: این برنامه رقص از کی طراحی شده بود؟
دختربچه: از آگوست 2010

بازجو: کامل توضیح بده.
دختربچه: برای برنامه ای که توی برج میلاد برگزار شد، حدود 10 سال برنامه ریزی شده بود. ما چندتا دختر رو به خاطر همین برنامه متولد شدیم. از همون دوران جنینی روی ما کار می شد. مادران مون به سبک فراماسونرها غذا می خوردن تا ما از همون جنینی آداب فراماسون رو یاد بگیریم. اما چون هدف دولت انگلستان اجرای رقص ترکی در برج میلاد بود، از لحظه به دنیا اومدن مون به دستور تونی بلر توی گوش مون هدفون گذاشتن و آهنگ " پنجره دَن داش گلیر آی بری باخ بری باخ" رو پخش کردن.

بازجو: از کی وارد کشور شدین؟
دختربچه: همون روز مراسم. از طریق رابطه مون توی شهرداری تهران در پوشش دختران معصوم ایرانی وارد کشور شدیم. مراسم ساعت پنج شروع می شد. ما ساعت دوازده از فرودگاه کابل پرواز کردیم و ساعت چهار رسیدیم برج میلاد.

بازجو: رابطه تون توی شهرداری کی بود؟
دختربچه: خانوم فاطمه راکعی. مشاور امور بانوان شهردار تهران. ایشون هم یه فراماسونر اومانیسته که به ماکیاول و اکسپرسیونیسم خیلی علاقه داره.

بازجو: گرایش فلسفی خودت چیه؟
دختربچه: گفتم که...من از بچگی تحت تعالیم فراماسون ها بودم، ولی اگه به خودم بود، مکتب فرانکفورت رو انتخاب می کردم با چاشنی اندیشه های اسپینوزا و دکارت.

بازجو: هدف از این عملیات چی بود؟
دختربچه: ضربه زدن!

بازجو: ضربه زدن به چی؟
دختربچه: نمی دونم. فقط به ما گفتن این یه ضربه س!

بازجو: کل عملیات همین بود؟
دختربچه: نه. قرار بود با رقص ما مسئولین کشور گیج بشن و نیم ساعت بعد هلیکوپترهای آمریکایی دوباره توی طبس فرود بیان و سربازان آمریکایی از پایانه اتوبوس رانی طبس سوار اتوبوس بشن و بیان به سمت تهران!

بازجو: پس چرا نیومدن؟
دختربچه: چون دو ساعت قبل از عملیات سازمان سیا متوجه شد اون روز از طبس به تهران بلیط نیس و هیچ اتوبوسی به سمت تهران حرکت نداره!

بازجو: پس چرا شما عملیات رو ادامه دادین؟
دختربچه: چون رییس سازمان سیا معتقد بود رقص آذری خیلی قشنگه. بچه ها هفت ساله تمرین کردن. حیفه کنسل بشه!

بازجو: الگوت توی زندگی کیه؟
دختربچه: الگوی قلبی خودم الهام چرخنده س ولی بهم دستور دادن که الگوم سوفیا لورن باشه!

بازجو: برای امروز کافیه. می تونی بری توی بند...

@KhiyabooneFaree

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

صداقت و آرامش

تاریخ:دوشنبه 6 فروردین 1397-09:55 ق.ظ

صداقت و آرامش


یک پسر و دختر کوچک مشغول بازی با یکدیگر بودند. پسر کوچولو یه سری تیله و دختر چند تایی شیرینی داشت. 

پسر گفت: من همه تیله هامو بهت میدم و تو هم همه شیرینی هاتو به من بده، دختر قبول کرد ...
پسر بزرگ ترین و زیباترین تیله رو یواشکی برداشت و بقیه را به دختر داد، اما دختر کوچولو همان طور که قول داده بود، تمام شیرینی ها رو به پسرک داد.
اون شب دختر کوچولو خوابید و تمام شب خواب بازی با تیله های رنگارنگ رو دید... اما پسر کوچولو تمام شب نتونست بخوابه به این فکر می کرد که حتما دخترک هم یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه رو بهش نداده...

*******
عذاب مال کسی است که صادق نیست... 

و آرامش از آن کسانی است که صادقند...
لذت دنیا مال کسی نیست که با افراد صادق زندگی می کند، از آن کسانی است که با وجدان صادق زندگی می کنند ...
.


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در برلین قاضی هست!

تاریخ:یکشنبه 5 فروردین 1397-07:37 ب.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺩﺭ اﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻠﻤﺎﺕ دقت کن!

تاریخ:یکشنبه 5 فروردین 1397-08:44 ق.ظ

ﺩﺭ اﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻠﻤﺎﺕ دقت کن!


هر شب، یک #داستان:

شخصی ﺑﺎ ﻳﻚ ﺟﻤﻠﻪ همسرش را ﺭﻧﺠﺎﻧﺪ ...
اﻣﺎ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﭘﺸﻴﻤﺎﻥ ﺷﺪ. اﺯ ﺭاﻩ ﻫﺎی ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﺮای ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺩﻝهمسرش ﺗﻼﺵ ﻛﺮﺩ. اﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﺰﺩ ﭘﻴﺮ ﺩاﻧﺎی ﺷﻬﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ اﻭ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﻛﺮﺩ.
ﭘﻴﺮ ﮔﻔﺖ: برای ﺟﺒﺮاﻥ ﺳﺨﻨﺖ ﺩﻭ ﻛﺎﺭ ﺑﺎﻳﺪ اﻧﺠﺎﻡ ﺩهی!
ﺟﻮاﻥ ﺑﺎﺷﻮﻕ ﺩﺭﺧﻮاﺳﺖ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺭاﻩ ﺣﻞ ﺭا ﺑﺮاﻳﺶ ﺷﺮﺡ ﺩﻫﺪ.
ﭘﻴﺮ ﺧﺮﺩﻣﻨﺪ ﮔﻔﺖ: اﻣﺸﺐ ﺑﺎلشتی اﺯ ﭘﺮ ﺑﺮﺩاﺷﺘﻪ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺁﻥ ﺭا ﺳﻮﺭاﺥ ﻛﻦ ،ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻛﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺤﻼﺕ ﺑﺮﻭ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺧﺎﻧﻪ ای ﻳﻚ ﭘﺮ ﺑﮕﺬاﺭ ﺗﺎ ﭘﺮﻫﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺩ. ﻫﺮ ﻭﻗﺖ اﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭا ﻛﺮﺩی، ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺑﻴﺎ ﺗﺎ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺩﻭﻡ ﺭا ﺑﮕﻮﻳﻢ.

ﺟﻮاﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﺷﺐ ﺭا ﺑﻪ آن کار ﻃﺎﻗﺖ ﻓﺮﺳﺎ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﺪ. اﻧﮕﺸﺘﺎﻧﺶ اﺯ ﺳﺮﻣﺎی ﺷﺒﺎﻧﻪ ﻳﺦ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻭلی ﺑﺎﺯﻫﻢ اﺩاﻣﻪ ﺩاد ﺗﺎ این که ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻃﻠﻮﻉ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻛﺎﺭﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ.
ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻧﺰﺩ ﭘﻴﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﻨﻮﺩی ﮔﻔﺖ: 

ﻣﺮﺣﻠﻪ اﻭﻝ ﺑﺎ ﻣﻮﻓﻘﻴﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، ﺣﺎﻻﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ؟
ﭘﻴﺮ ﮔﻔﺖ :ﺣﺎﻻ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺮﻫﺎ ﺭا ﺟﻤﻊ ﻛﻦ ﺗﺎ ﺑﺎﻟﺶ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ اﻭﻟﺶ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ.
اﻭ ﺑﺎ ﺳﺮاسیمگی ﮔﻔﺖ: اﻣﺎ اﻳﻦ ﻏﻴﺮ ممکن اﺳﺖ .ﺑﺴﻴﺎﺭی اﺯ ﭘﺮﻫﺎ ﺭا ﺑﺎﺩ ﭘﺮاﻛﻨﺪﻩ ﻛﺮﺩﻩ. ﻭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻼﺵ ﻛﻨﻢ ﺑﺎﻟﺶ ﻣﺜﻞ اﻭﻟﺶ نمی شود!
ﭘﻴﺮ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭﺳﺖ اﺳﺖ...
ﻛﻠﻤﺎتی ﻛﻪ اﺳﺘﻔﺎﺩﻩ می کنی ﻣﺜﻞ، ﭘﺮﻫﺎیی ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮ ﺑﺎﺩ اﺳﺖ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺑﺎﺯ ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﮔﺸﺖ...

ﺩﺭ اﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻠﻤﺎﺕ، به خصوﺹ ﺩﺭﺑﺮاﺑﺮ ﻛﺴﺎنی ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩاﺭی ﺩﻗﺖ ﻛﻦ!...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مست و هوشیار

تاریخ:شنبه 4 فروردین 1397-09:46 ق.ظ

مست و هوشیار

محتسب ، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت: ای دوست این پیراهن است افسار نیست
 گفت: مستی کین چنین افتان و خیزان می روی
گفت: عیب از راه رفتن نیست ، ره هموار نیست
گفت: می باید تو را ، تا خانه قاضی برم
گفت: رو صبح آی ، قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای ، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست؟

گفت: تا داروغه را گوییم ، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع ، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت ، جامه ات بیرون کنم
گفت: پوسیده است ، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی ، کین چنین بی خود شدی
گفت: ای بیهوده گو ، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زنند هشیار مردم ، مست را
گفت: هشیاری بیار ، اینجا کسی هشیار نیست

#پروین_اعتصامی



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :341
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------