گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 600 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چه حاجتی به قهرمان؟!

تاریخ:دوشنبه 7 آبان 1397-06:28 ق.ظ

 چه حاجتی به قهرمان؟!

 

گالیله در غم‌انگیزترین لحظه‌ی شکست، سنتِ دیرینِ قهرمان‌سازی را درهم می‌شکند.
هنگامی که شاگردان خشمگین و بی‌تابش به طعنه می‌گویند: 

"بدبخت ملّتی که قهرمان ندارد"،  

گالیله، درهم شکسته و ناتوان، تنها و بی‌یاور، جوابی بی‌نظیر می دهد:
"بدبخت ملّتی که به قهرمان احتیاج دارد".

همین است..
اگر ملّتی بدبخت و درمانده نباشد، چه حاجتی به قهرمان دارد؟
چه بدبختی از این بالاتر که مردمی بنشینند و منتظرِ ظهورِ قهرمانی باشند؟
اصلا رویای ظهورِ منجی قادر، زاده‌ی ضعف و نادانی آدم‌هاست.

#زندگی_گالیله
#برتولت_برشت




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

و عدالت اجرا شد!!

تاریخ:یکشنبه 6 آبان 1397-07:55 ق.ظ

 و عدالت اجرا شد!!

 



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پرنده ات را آزاد کن!

تاریخ:شنبه 5 آبان 1397-06:15 ق.ظ

 پرنده ات را آزاد کن! 

 

پسربچه ای پرنده زیبایی داشت. او به آن پرنده بسیار دلبسته بود.
حتی شب ها هنگام خواب، قفس آن پرنده را كنار رختخوابش می گذاشت و می خوابید.
اطرافیانش كه از این همه عشق و وابستگی او به پرنده باخبر شدند، از پسرك حسابی كار می كشیدند.
هر وقت پسرك از كار خسته می شد و نمی خواست كاری را انجام دهد، او را تهدید می كردند كه الان پرنده اش را از قفس آزاد خواهند كرد و پسرك با التماس می گفت: نه، كاری به پرنده ام نداشته باشید. هر كاری گفتید انجام می دهم.

تا این كه یك روز صبح برادرش او را صدا زد كه برود از چشمه آب بیاورد . او با سختی و كسالت گفت: خسته ام و خوابم میاد. 

برادرش گفت: الان پرنده ات را از قفس رها می كنم! 

پسرك آرام و محكم گفت: خودم دیشب آزادش كردم رفت، حالا برو بذار راحت بخوابم.
كه با آزادی او خودم هم آزاد شدم. 

************************



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برخورد پیامبر با زنِ خواننده

تاریخ:جمعه 4 آبان 1397-06:32 ق.ظ

برخورد پیامبر با زنِ خواننده

 ﺳﺎﺭه، ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺑﺪﺭ ﺍﺯ ﻣﮑﻪ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﮐﺮﻡ ﺭﻓﺖ. ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ:

– ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪه‌ﺍﯼ؟
– ﻧﻪ
- ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺁﻣﺪهﺍﯼ؟
– ﻧﻪ
– ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﺁﻣﺪهﺍﯼ؟
– ﺷﻤﺎ همیشه ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﭘﻨﺎه ﻭ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻥ ﺑﻮﺩﯾﺪ، ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﻦ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎنی ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﺷﺪهﺍﻡ، ﺁﻣﺪهﺍﻡ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯿﺪ؛ نه جامه‌ای دارم، نه مرکبی و نه پولی که زندگی ام را بگذرانم.
– ﺗﻮ ﮐﻪ در مکه روزگاری ﺁﻭﺍﺯهﺧﻮﺍﻥِ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ، ﭼﻄﻮﺭ شد که ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺷﺪﯼ؟
– ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺑﺪﺭ ﮐﺴﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻭﺍﺯهﺧﻮﺍﻧﯽ سراغ من نمی‌آید، فراموش خاص و عام شده‌ام، به سختی زندگی می‌کنم.

✳️ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ (ص) ﺑﻪ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻨﺪ. ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﻭ ﻣﺮﮐﺐ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ.


 ************************
عجیب ﺭﻭﺍیتی است! هم عجیب و هم ﻏﺮﯾﺐ!

ﯾﮑﯽ ﺍین که ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﮑﻪ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪه ﺑﻮﺩه، ﻫﻢ ﺍﺯ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﮐﻤﮏ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ هم ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﭘﻨﺎه ﺍﻭ ﺑﻮﺩه است.

ﺩﻭﻡ ﺍین که ﻧﻔﺮﻣﻮﺩ ﻗﻮﻝ ﺑﺪه ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﻧﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ، ﺑﻠﮑﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻤﮑﺶ ﮐﻨﻨﺪ.

ﺳﻮﻡ این که ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺸﺮﮎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﻮﺩ، ﺁﻣﺪ ﮐﻤﮏ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ!

 ﺧﺪﺍﯾﺎ! ﻣﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻣﺎﻥ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ تو ﺍﺳﺖ؟

 منبع: ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺍﺳﻼﻣﯽ، ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻟﺤﯿﺎﺓ ﺟﻠﺪ ﻧﻬﻢ، ﺹ ۲۳۲، ﻧﺸﺮ ﺍﻟﺤﯿﺎﺓ، ﭼﺎﭖ ﺍﻭﻝ، ۱۳۹۱، به نقل از ﻣﺠﻤﻊ ﺍﻟﺒﯿﺎﻥ، ۹/۲۷۰

استادمحمدرضاحکیمی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من مسئول کره ها هستم!!!

تاریخ:پنجشنبه 3 آبان 1397-06:27 ق.ظ

 من مسئول کره ها هستم!!!

⭕️ در مراسم بزرگداشت بیل برادلی، سناتور نیوجرسی که در سال 1987 برگزار شد، اتفاق جالبی رخ داد:
برادلی منتظر بود تا سخنرانی اش را ایراد کند. پیشخدمتی که مشغول کار بود، تکّه ای کره در بشقاب او گذاشت.
برادلی به او گفت: "ببخشید، ممکن است من دوتکّه کره داشته باشم؟"
پیشخدمت جواب داد: "خیر! هرنفر، یک تکّه !".
برادلی گفت: "گمان می کنم شما مرا به جا نیاوردید. من بیلی برادلی، فارغ التّحصیل آکسفورد، بازیکن حرفه ای بسکتبال، قهرمان جهان و سناتور ایالات متحده هستم".
پیشخدمت گفت: "خب، شاید شما هم نمی دانید من چه کسی هستم؟ "
برادلی گفت: "نه، نمی دانم. شما چه کسی هستید؟".
پیشخدمت گفت: "من مسئول کره ها هستم!!! "

**********************
هر وقت ما به سطحی از شعور و توسعه یافتگی رسیدیم که این جور مسئولانی برای "کره های مملكتمان" تربیت کنیم كه ظلم پذیر نباشند، فسادهای هزار هزار میلیاردی و بدبختی و فقر و فلاکت ها و غیره مان هم حل خواهد شد!
ببخشید : راستی "من" و "تو" در کجای این تربیت و رفتار ایستاده ایم؟

به راستی گلایه از فساد های مالی بزرگ در کشور، زمانی که خودمان اهل پارتی بازی و رعایت دوست و آشنا و چرب تر کردن لقمه اطرافیان هستیم، چه معنایی می تواند داشته باشد؟
از ماست که بر ماست!

⛔️ #جنجالی


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شایعه مرگ شاه!

تاریخ:چهارشنبه 2 آبان 1397-05:09 ق.ظ

 شایعه مرگ شاه!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بالا نرو، بسیار خطرناک است!!

تاریخ:سه شنبه 1 آبان 1397-05:03 ق.ظ



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

.... همچنان در منزل اول اسیر!

تاریخ:دوشنبه 30 مهر 1397-11:07 ق.ظ

.... همچنان در منزل اول اسیر!


لیوانی چای ریخته بودم و منتظر بودم خنك شود. ناگهان نگاهم به مورچه ای افتاد كه روی لبه ی لیوان دور می زد. نظرم را به خودش جلب كرد. دقایقی به آن خیره ماندم و نكته ی جالب اینجا بود كه این مورچه ی زبان بسته ده ها بار دایره ی كوچك لبه ی لیوان را دور زد.

هر از گاهی می ایستاد و دو طرفش را نگاه می كرد. یك طرفش چای جوشان و طرفی دیگر ارتفاع. از هردو می ترسید. به همین خاطر همان دایره را مدام دور می زد.

او قابلیت های خود را نمی شناخت. نمی دانست ارتفاع برای او مفهومی ندارد، به همین خاطر در جا می زد. مسیری طولانی و بی پایان را طی می كرد، ولی همان جایی بود كه بود.

یاد بیتی از شعری افتادم كه می گفت: 

  سال ها ره می رویم و در مسیر  

همچنان در منزل اول اسیر

ما انسان ها نیز اگر قابلیت های خود را می شناختیم و آن را باور می كردیم، هیچ گاه دور خود نمی چرخیدیم. هیچ گاه درجا نمی زدیم!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

"کلام امید"

تاریخ:دوشنبه 30 مهر 1397-05:51 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

"خاک می‌خوریم، اما خاک نمی‌دهیم"!

تاریخ:یکشنبه 29 مهر 1397-06:56 ق.ظ

 "خاک می‌خوریم، اما خاک نمی‌دهیم"!

ستارخان، سردار مقاومت آذربایجان و جنبش مشروطیت در جایی نوشته است:

من هیچ‌وقت گریه نمی‌کنم، چون اگر اشک می‌ریختم، آذربایجان شکست می‌خورد و اگر آذربایجان شکست می‌خورد ایران، زمین می‌خورد... اما در جریان مشروطه دو بار آن هم در یک روز اشک ریختم.
حدود 9 ماه بود تحت فشار بودیم، بدون غذا، بدون لباس. از قرارگاه آمدم بیرون... چشمم به زنی افتاد با بچه‌ای در بغلش... دیدم که بچه از بغل مادرش پایین آمد. چهار دست و پا رفت به طرف بوته علف. علف را از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه‌ها را خوردن... با خود گفتم الآن مادر آن بچه به من فحش می‌دهد و می‌گوید: لعنت به ستارخان که ما را به این روز انداخته است.
اما... مادر کودک آمد بچه‌اش را بغل کرد و گفت:

عیبی ندارد فرزندم!

"خاک می‌خوریم، اما خاک نمی‌دهیم"!

آن‌جا بود که اشکم در آمد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :370
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------