گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 500 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آیا تو چنان چه می نمایی هســـتی؟!

تاریخ:پنجشنبه 22 شهریور 1397-12:35 ب.ظ

آیا تو چنان چه می نمایی هســـتی؟!

روزی شیخی را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می‌کند. شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع نگران شدند و پرسیدند: 

استاد، چه شده كه این‌گونه اشك می‌ریزید؟ آیا کسی به شما چیزی گفته؟ 

شیخ در میان گریه‌ها گفت: 

آری، یکی از فاحشه های شهر حرفی به من زده که پریشانم کرده. 

همه با نگرانی پرسیدند: مگر چه گفته؟

شیخ در جواب می‌گوید: او به من گفت: شیخا، من همانی هستم که همه در مورد من می‌گویند. آیا تو هم همانی هستی که همه می‌گویند؟!

و این سوال حالم را عجیب دگرگون كرد.

و در همان حال این شعر را سرودم:

شیخی به زنی فاحشه گفتا :مستی
هر لحظه به آغوش یكی پیوســـــتی
گفــــتا كه من آنچه می نمایم هستم
آیا تو چنان چه می نمایی هســـتی؟!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دلی که تو داری، من ندارم!

تاریخ:چهارشنبه 21 شهریور 1397-06:44 ق.ظ

 دلی که تو داری، من ندارم!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگی، همین روزهایی است که...

تاریخ:سه شنبه 20 شهریور 1397-05:40 ق.ظ

 زندگی، همین روزهایی است که... 

 

خیلی زیباست ، حتما بخوانید...!

شخصی برای اولین بار یک کلم دید.

اولین برگش را کند،
زیرش به برگ دیگری رسید و زیر آن برگ یه برگ دیگر و...

با خودش گفت:
حتما یک چیز مهمیه که این جوری کادوپیچش کردن...!
اما وقتی به تهش رسید وبرگ ها تمام شد، متوجه شد که چیزی توی اون برگ ها پنهان نشده،
بلکه کلم مجموعه‌ای از این برگ هاست...

حکایت زندگی هم این چنین است!
ما روزهای زندگی رو تند تند ورق می زنیم و فکر می کنیم چیزی اون ور روزها پنهان شده،
در حالی که همین روزها آن چیزی است که باید دریابیم و درکش کنیم...
و چقدر دیر می فهمیم که بیشتر غصه‌هایی که خوردیم،
نه خوردنی بود نه پوشیدنی،

فقط دور ریختنی بود...!

زندگی، همین روزهایی است که منتظر گذشتنش هستیم !

@Kheyriyeh_ValieAsr_Kashan




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چه کسی از او راستگوتر؟!

تاریخ:دوشنبه 19 شهریور 1397-07:16 ق.ظ

چه کسی از او راستگوتر؟! 


گفتم: در دلم امید نیست ؟
گفت: هرگز از رحمتم نا امید نباش (زمر، آیه ۵۳)

گفتم: احساس تنهایی می کنم ؟
گفت: از رگ گردن به تو نزدیک ترم (قاف، آیه ۱۶)

گفتم: انگار مرا از یاد برده ای ؟
گفت: مرا یاد کن (بقره ،آیه ۱۵۲)

گفتم: در دلم شادی نیست ؟
گفت: باید به فضل رحمتم شادمان گردی (یونس، آیه ۵۸)

گفتم: تا کی باید صبر کنم ؟
گفت: همانا یاریم نزدیک است (بقره، آیه ۲۱۴)

و …
چه کسی از او راستگوتر … !




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این سیاست است!

تاریخ:یکشنبه 18 شهریور 1397-07:11 ق.ظ

 این سیاست است!


عده ای به اصرار از چرچیل خواستند که سیاست را تعریف کند.

چرچیل به ناچار دایره ای کشید و خروسی در آن انداخت و گفت:
خروس را بدون آن که از دایره خارج شود، بگیرید!

این عده هرچه تلاش کردند نتوانستند و خروس از دایره بیرون می رفت.
آخر از چرچیل خواستند که این کار را خود انجام دهد.

چرچیل خروسی دیگر کنار خروس اولی گذاشت و این دو شروع به جنگیدن کردند. آنگاه چرچیل دو خروس را از گردن گرفت و بلند کرد و گفت:

این سیاست است!
حالا می توان فهمید که چرا همه دنیا را این چنین به جان هم انداخته اند!!...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من آماده‌ام براى مسلمان شدن!

تاریخ:شنبه 17 شهریور 1397-07:13 ق.ظ

 من آماده‌ام براى مسلمان شدن!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جرات اصلاح!

تاریخ:پنجشنبه 15 شهریور 1397-05:11 ق.ظ

  جرات اصلاح!

فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت . روزی استاد به او گفت : دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید. یک نقاشی فوق العاده کشید و آن را در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند . 

غروب که برگشت، دید که تمامی تابلو علامت خورده است . بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد.
استاد به او گفت :
آیا می توانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟ 

شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد، ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که :
"اگر جایی از نقاشی ایراد دارد، با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید"!
غروب برگشتند ،دیدند تابلو دست نخورده ماند!
استاد به شاگرد گفت :
"همه انسان ها قدرت انتقاد دارند ،ولی جرات اصلاح نه!


@erfaneparsiخ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک دقیقه سکوت....

تاریخ:چهارشنبه 14 شهریور 1397-06:52 ق.ظ


یک دقیقه سکوت....
.:



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دزد و قاضی

تاریخ:سه شنبه 13 شهریور 1397-04:09 ب.ظ

دزد و قاضی


ا***********
چند بیت بخونید بعد اگه تونستید نخونید!!!


راویان گفتند دزدی نابکار   
رفت گِرد خانه ای در شام تار
گربه آسا بر سر دیوار شد
نردۀ ایوان گرفت و دار شد
از قضا آن نرده خیلی سست بود
زود  با دزد دغَل  آمد فرود
دزد محکم خورد بر روی زمین
گشت خون آلود،  از پا تا جبین
چون که از آن خانه ناراضی برفت
لنگ لنگان تا بَرِ قاضی برفت
چون به قاضی گفت شرح حال خویش
قلب قاضی گشت از این قصّه ریش
گفت: می باید شود بالای دار
صاحب آن خانۀ بی اعتبار
آوریدش تا بپرسم کاو چرا
کرده بر این دزد بیچاره جفا
پس بیاوردند  صاحبخانه را
آن ز قانون نوین  بیگانه را
چون که قاضی خواند متن دادخواست
گفت: ای قاضی مگو چون نارواست
نیست  تقصیر من برگشته بخت
چوب آن شاید نبوده خوب و سخت
باید آن نجّار آید پای دار
چون که او چوب بدی کرده به کار
گفت قاضی: حرف او باشد درست
باید آن نجّار را فِی الفور جُست
گزمه ها  رفتند و او را یافتند
زود سوی  محکمه بشتافتند
مثل مرغ گیر کرده  بین تور
در عدالتخانه بردندش  به زور
کرد قاضی بد نگاهی سوی او
 کز نگاهش گشت سیخ هر موی او
گفت: ای نجّار، مُردن حقّ توست
نرده می سازی چرا با چوب سست؟
گفت آن نجّار: هستم  بی گناه
در قضاوت می نمایی  اشتباه
چوب سست و بد کجا بردم به کار
بوده جنس نرده از چوب چنار
لیک وقتی نرده را  می ساختم
چون به محکم کاریش  پرداختم
ماهرویی کرد، از آنجا عبور
جامه بر تن داشت همرنگ سمور
بس لباسش بود خوش رنگ و قشنگ
از سَرم رفت هوش و از رُخ رفت، رنگ
چون که من هم شاکیم، بنما جواب
گو بیاید  او دهد ما را جواب
با نشانی ها  که آن نجّار داد
گزمه ای آورد  او را همچو باد
دید قاضی وه چه زیبا منظری است
راستی کاو دلربا و دلبری است
گفت: ای زیبا رخ و رنگین لباس
مایۀ اخلال در هوش و حواس
دانی از نجّار  بُردی  آبرو
میخ ها را جابه جا  کرده  فرو
زان لباس نو که بر تن کرده یی
خلق را درگیر با هم کرده یی
در جواب او بگفت آن ماهرو
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
از قد و اندام و چشمان و دهان
بنده هم هستم به مثل دیگران
گر لباسم اندکی زیباتر است
پاسخش با مردمان دیگر است
رنگرز این گونه رنگش کرده است
بیشتر از حد قشنگش کرده است
گفت آن قاضی: از این هم بگذرید
رنگرز را، زود  اینجا آورید
پس در آن دَم گزمه ها بشتافتند
رنگرز را در پسِ خُم یافتند
گزمه ای سیلی بزد بر گوش او
جَست برق از گوش و از سر هوش او
گزمه یی آنقدر گوشش را کشید
تا به نزد قاضی عادل رسید
چون سلام از رنگرز قاضی شنُفت
نه جوابش داد،  با  فریاد گفت:
جامۀ نسوان ملوّن می کنی؟
بنده را با دزد دشمن می کنی؟
هیچ می دانی طناب و چوب دار
هست بهر گردنت در انتظار؟
رنگرز با این سخن از هوش رفت
بر زمین افتاد و رنگ از روش رفت
گفت قاضی: زود بیرونش کنید
تا که بیهوش است، بر دارش زنید
گزمه ها بردند او را پای دار
تا بماند عدل و قانون پایدار
رنگرز چون روی کرسی ایستاد
گزمه یی چشمش به قد او فتاد
داد زد: ای گزمگان، ای نابکار
گردنش بالاتر است از چوب دار
گزمه چون اعدام را  دشوار دید
 بی تأمّل تا بر قاضی دوید
گفت: قربانت شوم، این بی تبار
کلّه اش بالاتر است از چوب دار
گفت قاضی: بردی از ما آبروی
زودتر  یک فرد کوته تر بجوی
رنگرز پیدا نشد یک رنگ کار
یک نفر باید شود  بالای دار
زودتر معدوم کن یک زنده را
تا که بربندیم این پرونده را
آری آن پرونده  این سان بسته شد
«طالبی» بس کن که دستت خسته شد


«نعمت الله طالبی»
شاعر و طنزپرداز اصفهانی



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دزد دین یا دارایی ؟

تاریخ:سه شنبه 13 شهریور 1397-07:33 ق.ظ

 دزد دین یا دارایی ؟


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :365
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------