منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر پنجشنبه 25 شهریور 1395 03:21 ق.ظ نظرات ()
    9

     

                              مقدمتان گل باران! 

     

                        گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                        حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

    تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز دو میلیون نفر گذشت!

     اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم.  


    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

     https://t.me/amotahar


                                                        شفیعی مطهر

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 مهر 1398 06:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  به دنیای سیاست خوش اومدی!

    سیاستمدارى تعریف می كرد كه:

     از دختر یکی از دوستان پرسیدم که: 

    وقتی بزرگ شدی می خوای چیکاره بشی؟ 

    گفت که می خواد رئیس جمهور بشه. 

    دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟
    جواب داد: به مردم گرسنه و بی خانمان کمک می کنه.
    بهش گفتم:
    نمی تونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، می تونی از فردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی، درخت ها رو وجین کنی و پارکینگ رو جارو کنی.
     اون وقت من به تو 50 دلار میدم و تو رو می برم جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو می تونی این پول رو بدی بهشون تا برای غذا و خونه ی جدید خرج کنند.
    توی چشمام نگاه کرد و گفت:
    چرا همون بچه های فقیر رو نمی بری خونه ات تا این کارها رو انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟!

    نگاهی بهش کردم و گفتم:
    به دنیای سیاست خوش اومدی...!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺁﻥ مملکتی ﮐﻪ ....

    جا دارد که دوباره یادی کنیم از دکتر بنی احمد، با نقل خاطره یکی از دانشجویانش:

    ﻣﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪم و ﭘﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﻓﺮﺩا ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯم.

    ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺪﯾﺮ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﻣﺎ ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ! ﻧﺎﻇﻤﺶ ﻣﺼﺪﻗﯽ ﺑﻮﺩ! ﻣﻌﻠﻤﻢ ﻓﺪﺍیی ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻮﺩ!

    ﺑﻪ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ. ﻣﺪﯾﺮ ﻣﺎ ﻋﻀﻮ ﻧﻬﻀﺖ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﻮﺩ! ﻧﺎﻇﻤﺶ ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ! ﺩﺑﯿﺮ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﻣﺎ می گفت ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﮐﻮﭼﮏ ﺧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﯾﻦ ﺑﯽ ﭘﺪﺭﺍﻥ ﮐﺸﺘﻨﺪ!! ﺑﻘﯿﻪ ﺩﺑﯿﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﯾﺎ ﭼﺮﯾﮏ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﯾﺎ ﻓﺪﺍیی ﺑﻮﺩﻧﺪ ﯾﺎ می گفتند ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ ﺗﺒﻌﯿﺪ ﺍﺳﺖ!

    ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻢ... ﺑﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺍنشجویی ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ﺷﺪﻡ! ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﺍﺯ ﻫﺮﻧﻮﻉ ﺣﺸﻤﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ ﻣﺼﺪﻗﯽ ﻭ ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﻭ ﭼﺮﯾﮏ ﻭ ﻣﺠﺎﻫﺪ ﻭ ﻓﺪﺍیی...


    ﺩﺧﺘﺮ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﺴﺮﻭﮔﻠﺴﺮﺧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ!! ﭘﺴﺮ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ!! ﺧﺮ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﻫﺎ!! ﮐﺴﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺭﺳﯽ نمی خوﺍﻧﺪ! ﯾﮑﯽ ﻣﺎﺭﮐﺲ می خوﺍﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺳﺘﺎﻟﯿﻦ! ﯾﮑﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﺟﻼﻝ آﻝ ﺍﺣﻤﺪ، ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻫﻢ ﮐﺘﺎﺏ "ﻣﺎﺋﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪ"، ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺧﻼﻕ ﺩﺭ ﺍﺳﻼﻡ، ﻭ "ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﯾﺪ ﮔﺎﻩ ﺷﻤﺎ ﺯﯾﻨﺐ ﻭﺍﺭ ﺷﻮﺩ"!!!

    ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩﻡ اﺴﺖ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻨﯽ ﺍﺣﻤﺪ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﻣﺎ، ﺩﺭ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟

    ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﯿﻢ: ﺁﻗﺎ ﻣﺎ!

    ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ می خوﺍﻧﯿﺪ؟!

    ﮐﺴﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﮑﺮﺩ!

    ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺳﻌﺪﯼ ﭼﻨﺪ ﺻﻔﺤﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺑﺎﺏ ﻫﺎﯾﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ؟

    ﮐﺴﯽ نمی دﺍﻧﺴﺖ!!

    ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﻧﺎﻡ ﮐﻮﭼﮏ ﺟﺎﻣﯽ ﭼﯿﺴﺖ؟

    ﮐﺴﯽ نمی دﺍﻧﺴﺖ!!

    ﻫﺮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﺴﯽ نمی دﺍﻧﺴﺖ!!!

    ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺭﺿﺎ ﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺳﺎﻟﯽ ﻭ ﺩﺭ ﮐﺠﺎ به دﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪ؟

    ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﻧﺎﻡ ﺍﺻﻠﯽ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟!

    و ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﮔﻔﺖ:

    "ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻠﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﺶ ﺑﺎﺷﯿﺪ!

    ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ نمی دﺍﻧﺪ. ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﺍﺳﺎﻣﯽ ﺁﻥ 53 ﻧﻔﺮ ﻋﻀﻮ ﺣﺰﺏ ﺗﻮﺩﻩ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺰﺭﮒ ﻋﻠﻮﯼ ﺭﺍ ﻧﺎﻡ ﺑﺒﺮﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺎﻡ ﮐﻮﭼﮏ، ﻧﺎﻡ ﻓﺎﻣﯿﻞ، ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ، ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻫﺴﺘﯿﺪ!! ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻭ ﻫﻮﯾﺖ ﺧﻮﺩ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺣﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ. ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺁﻥ مملکتی ﮐﻪ ﺷﻤﺎﻫﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﺶ ﺑﺎﺷﯿﺪ!"

    ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺁﻥ ﻣﻠﺖ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻫﻢ ﺷﺪ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻨﯽ ﺍﺣﻤﺪ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻣﺎ، ﺻﺤﯿﺢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮد!

    دشت مان، گرگ اگر داشت، نمی نالیدم

    نیمی از گلّه ی ما را سگ ِ چوپان خورده!

    آخرین ویرایش: دوشنبه 13 آبان 1398 08:47 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ما رعیت سربه زیر می خواهیم!!

    قصّه های شهر هرت/ قصّۀ هفتادم


    با توجه به گسترش رسانه های مجازی کم کم خبرهایی از پیشرفت های سریع کشورهای متمدّن به گوش مردم شهر هرت می رسید و گاه برخی درباریان گزارش هایی از حرکت هایی اعتراضی مردم را از گوشه و کنار شهر به شرف عرض ملوکانه می رسانیدند. آنان مودّبانه و فروتنی به عرض می رساندند که مردم از گرانی ها و اختلاس های شاهزادگان ناراضی اند.مردم آزادی بیان و قلم می خواهند. مردم از زندانی شدن آزادی خواهان ناراحت اند. مردم حکومت دموکراسی می خواهند و....

    روزی اعلی حضرت هردمبیل همۀ درباریان را فراخواند و با عصبانیّت نطقی ایراد کرد.


     ظل الله خشمگین فریاد می زد:

    «خون جواب آزادی است، رعیت را چه به سرکشی، رعیت را چه به استنطاق صاحب قران، رعیت را چه به فریاد حق طلبی؟

    ماییم که آبرو می دهیم، ماییم که مالک ایرانیم، ماییم...

    رعیت غلط می کند اعتراض کند، 

    غلط می کند مطالبه حق کند، 

    غلط می کند دیوان مظالمه بخواهد، 

    غلط می کند نظارت کند، 

    غلط می کند قدرت ما را محدود کند، 

    غلط می کند مشروطه بخواهد، 

    غلط می کند خلاف روس تزاری باشد، 

    غلط می کند دلباخته غرب باشد، 

    غلط می کند متحصن در زاویه شاه عبدالعظیم شود، 

    غلط می کند متحصن به سفارتخانه اجنبی شود...

    ملت غلط می کند ما را نخواهد...

    سایه ماست که آرامش می دهد، امنیت می بخشد، نعمت ارزانی می دارد، دفع بلا می کند..
    سایه ماست، نه رعیت.

    ملت را چه به آزادی، مشق مردم سالاری می کنند مصلحین، فریاد قانون می زنند، خدا لعنت کند یوسف خان مستشارالدوله بی شرف را، که قانون قانون می کرد در این مملکت...

    به جهنم که نان ندارید!
    به جهنم کار ندارید!
    به جهنم سرپناه ندارید!
    به جهنم که آزادی ندارید!
    به جهنم که آب ندارید!
    به جهنم که جوانانمان درگیر افیونند!
    به جهنم که  زنان تن فروشی می کنید!
    به جهنم...

    همین که سایه مان بر سر شما رعیت  است، کافی است.

    آخر الزمان است شاه شاهان را محکوم می کنند به دروغ گویی، 

    محکوم می کنند به خرافه پرستی، 

    محکوم می کنند به دست اندازی به بیت المال، 

    محکوم می کنند به دیکتاتوری، 

    محکوم می کنند به زد و بند، 

    محکوم می کنند به چپاول، 

    محکوم می کنند به عیاشی...

    رعیت غلط می کند ما را که زینت کشوریم، محکوم کند...

    ما که سایه خداییم، دوست داریم ظلم کنیم، 

    دوست داریم ذخائر طبیعی مملکت را به اجنبی تحفه دهیم، 

    دوست داریم تمام امور  کشور را به بستگانمان بسپاریم ، 

    دوست داریم  هر آنچه که به میلمان است، انجام دهیم...

    رعیت گوسفند، ما شبانیم.

    به خدای احد و واحد قسم!
    دستور دادیم به قزاق ها هر که نافرمانی کرد، امانش ندهند، 

    هر که اعتراض کرد، پوستش را کنده،از کاه پر کنند، 

    هرکس را که خواست بیندیشد ،محبوسش کنند، 

    هرکس که خواست در افکارش به ما ناسزا گوید،معدومش کند..
     
    دستور دادیم هر که به خیابان بیاید، هر که شعار دهد، هر که معترض شود، هر که قانون بخواهد، هر که مطالبه آزادی کند، مهمانش کنند به گلوله...

    ما رعیت سربه زیر می خواهیم، ما رعیت بله قربان گو می خواهیم، ما رعیت کر و کور می خواهیم...

    ما رعیت می خواهیم، همین بس.

    اینجا ممالک محصوره ایران است و ما هم قبله عالمیم و پرچمدار عدالت و پاکی...

    هر کس نمی خواد ،بسم الله ازین مملکت برود ،شما رعیت لیاقت سروری ما را ندارید...

    بروید از خاک ما بروید ای بی لیاقتان مجوس!»*

    وقتی خشم شاه کمی فروکش کرد،وزیر اعظم تعظیمی کرد و با کمال خاکساری به عرض رساند که:

    «اعلی حضرتا! همۀ آن چه فرمودید،عین حقیقت بود و رعیت باید به خاطر داشتن چنین قبلۀ عالم شکرگزار باشد. من و همۀ نوکران آن حضرت ضمن تایید فرمایشات ملوکانه تنها خواهشی که داریم این است که محتوای این رهنمودها را باید به زبان روز بیان کنیم.مثلاً در گفتن و نوشتن، آزادی بیان و قلم را از حقوق مسلّم رعیت اعلام کنیم،ولی در عمل منویّات ملوکانه ملاک عمل ما باشد.

    یا مثلاً به جای کلمۀ «رعیّت»،بگوییم «شهروند»،ولی همه می دانیم که در این شهر برای همیشه رعیت باید دستبوس اعلی حضرت باشد!

    یا در گفتار و نوشتار ما دولتمردان خود را نوکر و خدمتگزار مردم قلمداد کنیم، ولی در عمل همه می دانیم که رعیت لیاقت نوکری اعلی حضرت را هم ندارد.ووو... 

    خلاصه همۀ شعرها و شعارها و گفتارها و نوشتارها را از این حرف های قشنگ پُر کنیم،ولی در عمل ما همه منویّات ملوکانه را آویزۀ گوش خود می کنیم!»

    اعلی حضرت هردمبیل ،سخنان وزیر را پسندید و از آن پس قرار شد همۀ رسانه ها اعلام کنند که :

    اعلی حضرت پیام انقلاب مردم را شنیده و خود را خدمتگزار شهروندان می داند!! 

    ضمنا قیمت های ارزاق نیز که بیش از پنجاه درصد افزایش یافته بود،با فرمان ملوکانه پنج درصد کاهش یافت و موجی از شادی و شادمانی سراسر شهر را فراگرفت!

    از آن پس البته روشنفکران می فهمیدند که در همچنان بر پاشنۀ پیشین می چرخد،ولی فعلاً و موقّتا! آبی بر خشم ساده اندیشان ریخته شد!تا این که.....!!

    #شفیعی_مطهر

    ---------------------------------------------

    *محمدعلی شاه قاجار،طهران، ۱۲۸۷ ش،استبداد صغیر  

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar

    آخرین ویرایش: یکشنبه 12 آبان 1398 04:14 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  چــــــــــه می‌کند قدرت؟!

    تلنگر:

    تقریبا تردیدی نیست که شاه سلطان حسین صفوی، یکی از احمق‌ترین و ناتوان‌ترین و نادان‌ترین و متوهم‌ترین پادشاهان ایران در پانصد سال اخیر است. او آخرین پادشاه صفوی و سبب ویرانی ایران خصوصا اصفهان و کشتار هزاران انسان مظلوم به دست مهاجمان خارجی بود. 

    یکی از فاضل‌ترین دانشمندان شیعی در عصر این سلطان مفلوک، مرحوم سید محمدحسین خاتون‌آبادی، از نوادگان مرحوم محمدباقر مجلسی است. اکنون بنگرید که این عالم مشهور، در ابتدای یکی از رساله‌های خود، چگونه این سلطان نادان بی‌رحم خودمقدس‌بین را مدح می‌کند:  
    «سلطان سلطان‌نشان، و داور دارا دربان، زیب‌بخش اورنگ جاه و جلال و رونق‌افزای وسادۀ عظمت و اقبال، مؤسس اساس سلطنت و فرمانروایی، مشید قواعد ابهّت و کشورگشایی، صاعد مصاعد علم و ادب، عارج معارج نسب و حسب، باسط بساط عدل و داد، ناظم نظام عباد و بلاد، رشتۀ گلدستۀ ملت بیضا، شیرازۀ اوراق شریعت غرّا، حافظ آیات کریمۀ دین مبین، حارس علامات شریفۀ شرع متین، دیدۀ امید عالمیان از نسیم پیراهن مرحمتش روشن است و از فیض قطرۀ عین الحیاة عنایتش جمهور جهانیان را جان در تن، اقسام گل‌های همیشه بهار سرور و انبساط در بهارستان قلوب دعاگویان پیوسته شکفته است، و جراحات دل‌های دل‌شکستگان از مومیایی رأفتش همواره التیام پذیرفته، صرّاف تقدیر نقد اجابت را به دست داعیان دوام دولتش شمرده است، و خازن قضا گوهر گران‌بهای تدبیر را به خزانۀ عامرۀ رای زرینش سپرده، دعای خلود سلطنتش از لوح خاطر مخلصان محو نگردد، و در نگین دل بندگان به جز یاد او نقش دیگر ثبت نشود، شهباز فطرت بلندش در صید مرغان معارف همیشه در پرواز است و بلبل هزاردستان بیانش با طوطی شکرخای الهام هم‌آواز، اعنی السلطان الاعظم و الخاقان الافخم، مالک بلاد العرب و العجم، سلطان السلاطین فی الآفاق، مالک سریر الدولة بلارث و الاستحقاق، سلطان الخافقین و خاقان المشرقین، سمی جده الاعلی سبط رسول الثقلین صلی الله علیه و علی عترته المصطفین السلطان بن السلطان بن السلطان و الخاقان بن الخاقان بن الخاقان الشاه سلطان حسین الموسوی الحسینی بهادرخان. لازالت رایات دولته مؤیدة بالنصر و التمکین و آیات محبته مثبتة فی صحایف صدور المؤمنین الی یوم الدین.»
    چــــــــــه می‌کند قدرت؟!

    ✍رضابابایی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ثروتمند زندگی کنیم...
     چارلی چاپلین می‌گوید :
    وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید تکت سیرک ایستاده بودیم.
    در مقابل ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.
    به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند.
    شش طفل مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند و لباس هایی کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد، دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.

    وقتی به غرفه فروشی رسیدند، متصدی غرفه تکت از پدر خانواده پرسید:
    چند تکت می خواهید؟
    پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش تکت برای بچه ها و دو تکت برای بزرگسالان. متصدی غرفه، قیمت تکت ها را اعلام کرد .

    پدر به غرفه نزدیک تر شد و به آرامی از فروشنده تکت پرسید: 

    ببخشید، گفتید چه قدر؟!
    متصدی غرفه تکت دوباره قیمت تکت ها را تکرار کرد، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت. بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های تفریحی بودند.

    معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نمی دانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید.
     ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک نوت بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت، سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت:
    ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.

    مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای این که پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

    بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل تفریحگاه شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم و آن زیباترین تفریحی بود که به عمرم نرفته بودم .

    ثروتمند زندگی کنیم به جای آن که ثروتمند بمیریم.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • بیداری پیش از هشیاری

     وقتی ارنست چگوارا را در پناهگاهش با کمک چوپان خبرچین دستگیر کردند، یکی از چوپان پرسید: 

    چرا خبرچینی کردی درحالی که چگوارا برای آزادی شماها مبارزه می‌کرد!!؟
    چوپان جواب داد که او با جنگ هایش گوسفندان مرا می‌ترساند!

    بعد از مقاومت محمدکریم در مقابل فرانسوی‌ها در مصر و شکست او، قرار بر اعدامش شد، که ناپلئون او را فراخواند و گفت:
    سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه می‌کرد، من به تو فرصتی می‌دهم تا ده هزارسکه طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی...
    محمدکریم گفت: من اکنون این پول را ندارم اما صدهزار سکه از تاجران می‌خواهم، می‌روم تهیه می‌کنم و باز می‌گردم...
    محمدکریم به مدت چندروز در بازارها با زنجیر برای تهیه پول گردانیده می‌شد اما هیچ تاجری حاضر به پراخت پولی جهت آزادی او نبود و حتی بعضی طلبکارانه می‌گفتند که با جنگ‌هایش وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد پس نزد ناپلئون  برگشت!
    ناپلئون به او گفت:
    چاره ای جز اعدام تو ندارم، نه به خاطر کشتن سربازهایم، بلکه به دلیل جنگیدن برای مردمی که پول را مقدم بر وطن خود می‌دانند.

    محمد رشید می‌گوید:
    آدم دانا که برای جامعه‌ ای نادان مجاهدت می کند مانند کسی است که خودش را آتش می‌زند تا روشنایی را برای آدم نابینا فراهم سازد!!

    این همان حكایت سقراط است كه ویل دورانت در پایان داستانش وقتی او را جام شوكران می دهند و می كشند، می گوید:
    « بدا به حال آدمی كه بخواهد جامعه ای را پیش از آن كه موعد بیدار شدنش فرا رسیده باشد، بیداركند!»

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 9 آبان 1398 07:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  #سیاه_نمایی/7  

    ما اینیم!

    گفت: سرانجام ماه های محرم و صفر یعنی ایّام سوگواری و غم و غُصّه گذشت و ماه ربیع،یعنی بهار شادی و شادمانی فرارسید.حلول ماه ربیع الاول را تبریک می گویم.

    گفتم: ممنونم. من هم متقابلاً به تو تبریک می گویم. حالا یک سوال!

    گفت: بفرما!

    گفتم: بنابراین از این پس دیگر بهانه ای برای غم و غصّه خوردن نداریم؟

    گفت: مگر ما می توانیم در این جا زندگی کنیم و غم و غصّه و نگرانی نداشته باشیم؟

    گفتم: دیگر چه غصّه و غمی داریم؟

    گفت: پس غم و غصّه و نگرانی درباره گرانی،فساد و اختلاس و...را چه کسانی باید بخورند؟

    گفتم: پس چرا اسم این ماه را بهار شادی می گذاری؟

    گفت: آفرین بر تو! خوب سوالی پرسیدی! فرق آن دو ماه با این ماه این است که غصّه خوردن و سوگواری آن دو ماه مقدّس بود و نمی شد تلخی آن را با قندِ شوخی و لطیفه،شیرین کرد؛ ولی دربارۀ اختلاس و فساد و گرانی تا بخواهی می توانیم لطیفه و شوخی تولید کنیم که همۀ غم ها از یادمان برود!

    مثلا زمانی می گفتیم می خواهیم ژاپن و سویس شویم! حالا می گوییم بروید خدا را شکر کنید که یمن و سوریه و افغانستان نشدیم!

    اگر قیمت دلار و گوشت و ...چهار برابر شد،می گوییم خدا را شکر کنید که هشت برابر نشد!

    اگر سه هزار میلیارد اختلاس کردند،می گوییم خدا را شکر که شش هزار میلیارد ندزدیدند!

    می گویند در ایستگاه اتوبوسِ واحد تعداد زیادی مسافر شهری صف کشیده بودند.وقتی اتوبوس خالی در ایستگاه توقف کرد،نفر اول فوراً سوار شد و محکم چسبید به میلۀ وسط اتوبوس ! 

    مسافران بعدی متعجّبانه به او گفتند: این همه صندلی خالی هست.بیا بنشین!

    مسافر اولی پاسخ داد: یک ربع دیگر اتوبوس به قدری پر می شود که این میله هم گیرتان نمی آید!!

    ما اینیم!!

    گفتم: باز هم #سیاه_نمایی کردی؟!

    #شفیعی_مطهر

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • چگونه راه باز شد؟

    روزی، گوساله‌ای باید از جنگل بکری می‌گذشت تا به چراگاهش برسد. گوساله‌ بی‌فکری بود و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد.
    روز بعد، سگی که از آن جا می‌گذشت، از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت. مدتی بعد، گوساله راهنمای گله، آن راه را باز دید و گله‌اش را وادار کرد از آن جا عبور کنند.
    مدتی بعد، انسان‌ها هم از همین راه استفاده کردند: می‌آمدند و می‌رفتند،به راست و چپ می‌پیچیدند، بالا می‌رفتند و پایین می‌آمدند،شکوه می‌کردند و آزار می‌دیدند و حق هم داشتند. اما هیچ کس سعی نکرد راه جدید باز کند.
    مدتی بعد، آن کوه راه، خیابانی شد. حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین، از پا می‌افتادند و مجبور بودند راهی که می‌توانستند در سی دقیقه طی کنند، سه ساعته بروند، مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که گوساله‌ای گشوده بود.
    سال‌ها گذشت و آن خیابان، جاده‌ اصلی یک روستا شد، و بعد شد خیابان اصلی یک شهر. همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند، مسیر بسیار بدی بود.
    در همین حال، جنگل پیر و خردمند می‌خندید و می‌دید که انسان‌ها دوست دارند مانند کوران، راهی را که قبلا باز شده، طی کنند، و هرگز از خود نپرسند که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه؟

    (داستانی کوتاه از کتاب پدران، فرزند‌ها و نوه‌ها، نوشته پایولو کوئیلو)

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  • فرهنگِ مماشات با رنج مدام 

    به قلم علیرضا احمدپور خرّمی


    معلم کمی زودتر آمده بود و تعدادی از دانش‌آموزن بعد از ایشان، یکی یکی وارد کلاس می‌شدند. ریگی زیر در بود و با هر بار باز و بسته شدنِ در، صدای ناهنجار و دلخراشی تولید می‌کرد، اما هر دانش‌آموز بی‌توجه وارد شده و می‌نشست. 

    معلم کلافه از صدا و عکس‌العمل بچه‌ها، منتظر یک اتفاق بود تا درسی بزرگ به ما بدهد. بالاخره دانش‌آموزی وارد شد و ریگ زیر در، باز ضجه‌ای دل‌ریش‌کن سر داد. دانش‌آموز خم شد ریگ را برداشت، توی سطل انداخت و در را با آرامش بست. 

    معلم شادمان از جای خود برخاست و ضمن تشویق دانش‌آموز، آینده‌ای روشن برایش پیش‌بینی کرد و نکته‌ای گفت که برای همیشه در ذهن من نقش بست. او گفت:

    "بچه‌ها، هیچ وقت بی توجه به مسائل خودتون و اطراف‌تون نباشید. سعی کنید اون ها رو حل کنید؛ نه این که باهاشون زندگی کنید و اونا مدام روح‌تون رو سوهان بکشند. اگه به این سوهان روح‌ها عادت کنید، روحتون فرصت پرواز رو از دست می‌ده."

    آن دانش‌آموز الان یک داروساز موفق هست و من در برخورد با هر مشکلی درس استاد برایم جان دوباره می‌گیرد.

    اما متاسفانه‌ جامعه‌ی ما این درس را یاد نگرفته یا فراموش کرده است. ما ریگ‌های توی کفشمان را بیرون نمی‌اندازیم، حداکثر آن را لای انگشتان پا می‌فرستیم و با این رنج مدام زندگی می‌کنیم. عادت کرده‌ایم به نگه داشتن استخوان‌های لای زخم.
     
    روح جامعه‌ی ما، گرفتار مرضی فرهنگی به نام مماشات با مسائل و بی‌تفاوتی شده است. سنسورِ واکنش ما به مشکلات، از کار افتاده است. ما مردمی افسرده‌ایم، چون که هر کدام با سوهان روح‌های زیادی کنار آمده‌ و با آن ها زندگی می‌کنیم. اگر قیمت‌ها طی یک ماه چندین برابر می‌شود، اگر حقوقمان کم است، اگر دانشگاه‌هایمان با اِعمال سهمیه و پذیرش انتقالی فرزندان ثروتمندان و سیاسیون از خارج به داخل و استخدام اساتید گزینشی به گند کشیده شده، اگر استخدام‌ها بر اساس روابط است نه ضوابط و شایستگی، اگر برخی از سیاست‌های نظام را قبول نداریم، اگر فساد و بیکاری جامعه را متلاشی کرده است، اگر اخلاق دُر نایابی در جامعه‌ی ماست و هزاران اگر دیگر، برای این است که عادت کرده‌ایم به کرختی، بی‌تحرکی، بی‌واکنشی، مماشات، تعارف بی‌حد، مصلحت‌اندیشی، ترسویی و دور شدن از گوهر ناب انسانی خود.

    ▪️آری پرهای پرواز روحمان ریخته است.

    آخرین ویرایش: دوشنبه 6 آبان 1398 05:58 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دزد باورها


     «می‌گویند در قدیم دزد سر گردنه هم معرفت داشت....
    روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه‌ی سکه ی مردی غافل را دزدید. هنگامی که به خانه رسید کیسه را باز کرد .دید در بالای سکه‌ها کاغذی است که بر آن نوشته است:
    خدایا ،به برکت این دعا سکه‌های مرا حفاظت بفرما!
    اندکی اندیشه کرد. سپس کیسه را به صاحبش باز گرداند.
    دوستانش او را سرزنش کردند که چرا این همه پول را از دست داد.
    دزدکیسه در پاسخ گفت:
    صاحب کیسه باور داشت که دعا دارایی او را نگهبان است. او بر این دعا به خدا اعتقاد نموده است .
    من دزد دارایی او بودم نه دزد دین او.
    اگر کیسه او را پس نمی دادم، باورش بر دعا و خدا سست می شد.ان گاه من دزد باورهای او هم بودم.
    واین دور از انصاف است...!
    و این روزها در این سرزمین عده‌ای هم دزد خزانه مردمند و هم دزد باورهای شان ....چون که به نام دین دزدی می کنند....برای همین است که عده‌ای از دین زده شده‌اند و فکر می کنند که این کاری که این ها می کنند تعالیم دین است!
    اگر می‌بری سکه‌ها را ببر نه باورها را...»

    ⚠️ @news_top_secret

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 414 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو