گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شاعری ماهر به فنّ پاچه خواری!

تاریخ:شنبه 27 خرداد 1396-03:50 ب.ظ

شاعری ماهر به فنّ پاچه خواری!
⚜️⚜️⚜️
⚜️
یکی از چندین شعری که درپاسخ شعر موسوم به #فتنه_شاید... که توسط آقای جهانداری درحضور رهبری خوانده شد:

فتنه شاید خطی از فرعون و هامان بوده باشد
فتنه شاید مِلک طلقش مُلک ایران بوده باشد

فتنه شاید کار و بارش حیله و مردم فریبی
یا که دکّانش بساطِ دین و ایمان بوده باشد

فتنه شاید داوری سرگرم در ناداوری ها
فتنه شاید عضو شورای نگهبان بوده باشد

فتنه شاید ضرب و شتم و کُشت و کشتار جوانان
نیمه شب، در کوی دانشگاه تهران بوده باشد

فتنه شاید تیر در قلبِ ندا  در روزِ روشن
وای ؛ اصلاً فتنه شاید شخصِ رادان بوده باشد

فتنه شاید با لباس رزم و با ماشین جنگی
رد شدن از روی مردم در خیابان بوده باشد

فتنه شاید در دعایش "مرگ بر فتنه" بخواند
فتنه شاید در فلان هیئت سخنران بوده باشد

فتنه شاید مرکز پخش دروغ و هتک حرمت
فتنه شاید سال ها مسئول کیهان بوده باشد

فتنه شاید بودن قاضی در استخدامِ سردار
كارِ او امضای حكمِ حصر و زندان بوده باشد

فتنه شاید منقل و وافور در یک جمعِ چُرتی
نشئه و کیفورِ جنسِ اصل کرمان بوده باشد

فتنه شاید عاملِ چندین فساد و بچه بازی
فتنه شاید "قاری محبوب" قرآن بوده باشد

فتنه شاید از خریداران املاک نجومی
در دزاشیب و ظفر با نرخ ارزان بوده باشد

فتنه شاید شاعری ماهر به فنّ پاچه خواری
مایه ى شرمِ تمامِ شعر خوانان بوده باشد

فتنه را کرد آشکار استاد ؛ اما باز شاید
فتنه در پشت سر این شعر پنهان بوده باشد

#علی_شیبانی
@ghazalestaan
گلچین ادبیات وموسیقی

نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خلّصنا من النّار!!

تاریخ:شنبه 27 خرداد 1396-09:44 ق.ظ

خلّصنا من النّار!!


لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا...
نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود....
آنقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن...
صدای« الهی العفو،الهی العفو» مردم،صدای« خلّصنا من النّار»شون تو کل محل پیچیده بود...
اومدم برم توی مسجد دیدم، یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه داده و یه بسته آدامس و چند تا فال دستشه....
یه چند دقیقه ای وایسادم و نگاهش کردم.
هیچکی ازش حتی یه فالم نمی خرید ...
بی اعتنا از کنارش رد می شدن....
رفتم جلو ،گفتم: خوبی؟ 

گفت: مرسی... عمو یه آدامس ازم می خری؟؟؟
دست کردم توی جیبم، فهمیدم کیف پولم رو توی خونه جا گذاشتم.‌‌...
گفتم: چشم میرم خونه کیفم رو میارم، ازت می خرم...
گفت :عمو تو می دونی« الغوث الغوث خلّصنا من النّار یا رب» یعنی چی؟؟؟
آخه امشب همه همین جمله رو میگن...
گفتم: یعنی خدایا پناهم باش و من رو از آتیش جهنم دور کن...
گفت: یعنی جهنم گرمه؟؟؟
گفتم: آره خیلی...
گفت: یعنی از تو چادر ما هم گرم تره؟؟؟
گفتم :چادر؟؟؟
گفت: آره من و مادرم و خواهرم تو چادر زندگی می کنیم،ظهرا که آفتاب می زنه، می سوزیم خیلی گرمه،خیلی ....
مادرم قلبش درد می کنه،گرمش که میشه، بیشتر قلبش دردش می گیره...
سرم رو انداختم پایین...اشکم دراومد....
گفت: عمو یعنی من الان بگم« خلّصنا من النّار» خدا فقط من رو از آتیش جهنم دور می کنه؟؟ از گرمای توی چادر دور نمی کنه؟؟؟ آخه من مامانم رو خیلی دوست دارم.
چیزیش بشه من می میرم...
می خواستم داد بزنم : آهای ملت بی معرفت!
این بچه اینجا نشسته، شما یه بسته از آدامس ازش بخرید از گرمای تو چادر خلاص شه! بعد شما قران بالا سرتون گرفتید و «خلصنا من النار» میگید؟
آهای ملت بی معرفت...«خلصنا من النار» اینجاست،«الهی العفو» اینجا نشسته..‌‌
یه بسته آدامس بهم داد. گفت: 

بیا عمو این آدامس رو من بهت میدم، چون تنها کسی بودی که حاضر شدی باهام صحبت کنی..‌
همین جوری اشک ریختم و رفتم سمت خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره رفتم سمت مسجد....
اما هر چی گشتم دختر بچه نبود...
به آسمون نگاه کردم
چشام پر اشک شد...
گفتم:« الهی العفو»...
الهی العفو...
الهی العفو..‌‌
خدایا من بی معرفت رو ببخش....
آدامس رو باز کردم و گذاشتم دهنم...
مزه درد می داد....
مزه بغض می داد....
مزه اشک می داد!

@LATOLOT

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جواب شعر فتنه!

تاریخ:شنبه 27 خرداد 1396-06:12 ق.ظ

جواب شعر فتنه! 


فتنه لازم نیست حتما در خیابان بوده باشد
می تواند پشت میز و پشت فرمان بوده باشد

فتنه بعضی وقت ها هم می شود در آن واحد
هم مسلمان بوده و هم نامسلمان بوده باشد

می تواند بوده باشد سردبیر یا لثارات
یا مدیر کل نشریات کیهان بوده باشد

فتننه گاهی می تواند خورده باشد مال ما را
می تواند خاوری در خط زنجان بوده باشد

می تواند خفته باشد در ته صندوق آرا
می تواند اهل آرادان و سمنان بوده باشد

فتنه بعضی وقت ها گل می زند تیم خودی را
می تواند عاشق تیم سپاهان بوده باشد

می نشیند گاه پشت خودروی ضد گلوله
فتنه لازم نیست حتما پشت نیسان بوده باشد

می تواند بوده باشد حافظ نهج البلاغه
می تواند قاری مشهور قرآن بوده باشد

می تواند بوده باشد دختر همسایه ما
اتفاقی نام او هم وزن مرجان بوده باشد

فتنه گاهی شهردار است و زمانی آیت الله
می تواند کاره ای در ارمنستان بوده باشد

فتنه سوتی می تواند داده باشد گاه گاهی
می تواند عضو شورای نگهبان بوده باشد

می توان با فتنه و تحریم کلی کاسبی کرد
کاسبش البته باید اهل دکان بوده باشد

فتنه گاهی روشن است و گاه گاهی نیمه روشن
فتنه باید گاه پیدا گاه پنهان بوده باشد

فتنه گاهی رهزن دین است و گاهی دزد ایمان
ممکن است این فتنه خانم اهل تهران بوده باشد

فتنه ای که شرح حالش رفت در ابیات بالا
می تواند با تو یک شب زیر باران بوده باشد

#سعید_بیابانکی
(در پاسخ شعر مهدی جهاندار)



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وصیت نامه مولا علی

تاریخ:جمعه 26 خرداد 1396-12:01 ب.ظ


⚫️وصیت نامه مولا علی⚫️



کنار من صدف دیده پر گهر نکنید
به پیش چشم یتیمان پدر پدر نکنید

توان دیدن اشک یتیم در من نیست
نثار خرمن جان علی شرر نکنید
♥️♥️♥️♥️
اگر چه قاتل من سخت کرده بی مهری
 به چشم خشم به مهمان من نظر نکنید

 اگر چه بال و پر کودکان کوفه شکست
 شما چو مرغ، سر خود به زیر پر نکنید
♥️♥️♥️♥️
 از آن خرابه که شب ها گذرگه من بود
 بدون سفره ی خرما و نان گذر نکنید..

 به پیرمرد جذامی سلام من ببرید
 ولی ز مرگ من او را شما خبر نکنید
♥️♥️♥️♥️
ز کوچه ای که گرفتند راه مادرتان
تمام عمر، شما هم، چو من گذر نکنید



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاصیت مرگ شعاری چیست؟!

تاریخ:جمعه 26 خرداد 1396-06:04 ق.ظ

خاصیت مرگ شعاری چیست؟!


تاجری انگلیسی هر روز اشیای تاریخی مصر را بار شتر می کرد تا به کشتی برساند و به انگلیس ببرد!


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سبقت رحمت بر قضا و قدر

تاریخ:پنجشنبه 25 خرداد 1396-09:38 ق.ظ

 سبقت رحمت بر قضا و قدر

 

گویند زنی زیبا و پاک سرشت به نزد حضرت موسی علیه‌السلام، کلیم‌الله، آمد و به او گفت: 

«ای پیامبر خدا، برای من دعا کن و از خداوند بخواه که به من فرزندی صالح عطا کند تا قلبم را شاد کند.»
حضرت موسی علیه‌السلام دعا کرد که خداوند به او فرزندی عطا کند. پس ندا آمد: «ای موسی، من او را عقیم و نازا آفریدم.»
حضرت موسی علیه‌السلام به زن گفت: 

«پروردگار می‌فرمایند که تو را نازا آفریده است.»
پس زن رفت و بعد از یک سال بازگشت و گفت: 

«ای نبی خدا، برای من نزد پروردگار دعا کن تا به من فرزندی صالح عطا کند.»
بار دیگر حضرت موسی دعا کرد که خداوند به او فرزندی ببخشد. دوباره ندا آمد: 

«من او را عقیم و نازا بیافریدم.»
موسی به زن گفت: «خداوند عزّوجل می‌فرماید تو را نازا بیافریده.»
بعد از یک سال، حضرت موسی همان زن را دید در حالی که فرزندی در آغوش داشت.
از زن پرسید: «این نوزاد کیست؟»
زن جواب داد: «فرزند من است.»
پس موسی علیه السلام با خداوند صحبت کرد و گفت: 

«بارالها، چگونه این زن فرزندی دارد، در حالی که تو او را عقیم و نازا آفریدی؟!»
پس خداوند عزّوجل فرمود: «ای موسی هر بار که گفتم «عقیم»، او مرا «رحیم» می‌خواند. پس رحمتم بر قدر و سرنوشت پیشی گرفت...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بهترین و بدترین بنده خدا

تاریخ:چهارشنبه 24 خرداد 1396-06:11 ب.ظ






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#اشک_خدا

تاریخ:چهارشنبه 24 خرداد 1396-05:53 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نماز اول وقت و رضا شاه

تاریخ:سه شنبه 23 خرداد 1396-05:41 ق.ظ


نماز اول وقت و رضا شاه


(پیشنهاد می كنم بخونید ، خیلى زیباست)


بربالین دوست بیماری عیادت رفته بودیم.
پیرمرد شیک وکراوات زده ای هم آنجاحضور داشت.
چند دقیقه بعد از ورود ما اذان مغرب گفتند.
آقای پیر کراواتی،باشنیدن اذان ،درب کیف چرم گران قیمتش را بازکرد و سجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نماز شد.!!
برای من جالب بود که یک پیرمردشیک و صورت تراشیده کراواتی این طور مقید به نماز اول وقت باشد.
بعد از این که همه نمازشان راخواندند،من از او دلیل نمازخواندن اول وقتش راپرسیدم؟
و او هم قضیه نماز و مرحوم شیخ و رضاشاه را برایم تعریف کرد...
در جوانی مدتی از طرف سردار سپه(رضاشاه) مسئول اجرای طرح تونل کندوان در جاده چالوس بودم.
ازطرفی پسرم مبتلا به سرطان خون شده بود و دکترهای فرنگ هم جوابش کرده بودند و خلاصه هرلحظه منتظرمرگ بچه ام بودم.!!
روزی خانمم گفت که برای شفای بچه، مشهد برویم و دست به دامن امام رضا(ع) بشویم...
آن موقع من این حرف ها را قبول نداشتم، اما چون مادر بچه خیلی مضطرب و دل شکسته بود، قبول کردم...
رسیدیم مشهد و بچه را بغل کردم و رفتیم. وارد صحن حرم که شدیم ،خانمم خیلی آه و ناله وگریه می کرد...
گفت برویم داخل، که من امتناع کردم و گفتم :همین جا خوبه!
بچه را گرفت وگریه کنان داخل حرم آقا رفت!
پیرمردی توجه ام را به خودش جلب کرد که رو زمین نشسته بود و سفره کوچکی که مقداری انجیر و نبات خرد شده درآن دیده می شد، مقابلش پهن بود و مردم صف ایستاده بودند و هرکسی مشکلش را به پیرمرد می گفت و او چند انجیر یا مقداری نبات درون دستش می گذاشت و طرف خوشحال و خندان تشکر می کرد و می رفت.!
به خود گفتم ما عجب مردم احمق و ساده ای داریم! پیرمرد چطور همه رادل خوش كرده، آن هم با انجیر و تکه ای نبات..!!
حواسم ازخانم و پسرم پرت شده بود و تماشاگر این صحنه بودم که پیرمرد نگاهی به من انداخت و پرسید: حاضری باهم شرطی بگذاریم؟
گفتم:چه شرطی وبرای چی؟
شیخ گفت :قول بده در ازای سلامتی و شفای پسرت یک سال نمازهای یومیه راسر وقت اذان بخوانی.!
متعجب شدم که او قضیه مرا ازکجا می دانست!؟ كمی فکرکردم .دیدم اگر راست بگوید، ارزشش را دارد...
خلاصه گفتم :باشه، قبوله! 

و با این که تا آن زمان نماز نخوانده بودم و اصلا قبول نداشتم، گفتم:باشه.!
همین که گفتم قبوله آقا، دیدم سر و صدای مردم بلند شد و در ازدحام جمعیت یک دفعه دیدم پسرم از لابه لای جمعیت بیرون دوید و مردم هم به دنبالش چون شفاء گرفته و خوب شده بود.!!
من هم ازآن موقع طبق قول و قرارم بامرحوم "حسنعلی نخودکی" نمازم را دقیق و سروقت می خوانم.!
اما روزی محل اجرای تونل کندوان مشغول کار بودیم که گفتند سردار سپه جهت بازدید در راهه . ترس و اضطراب عجیبی همه جا را گرفت چرا که شوخی نبود. رضاشاه خیلی جدی و قاطع برخورد می کرد.!
درحال تماشای حرکت کاروان شاه بودیم که اذان ظهر شد. مردّد بودم بروم نمازم را بخوانم یا صبرکنم بعد از بازدید شاه نمازم را بخوانم.
چون به خودم قول داده بودم و به آن پایبند بودم، اول وضو گرفتم و ایستادم به نماز..
رکعت سوم نمازم سایه رضاشاه را کنارم دیدم ! خیلی ترسیده بودم..!!
اگرعصبانی می شد،یا عمل منو توهین تلقی می کرد، کارم تمام بود...
نمازم که تمام شد، بلندشدم دیدم درست پشت سرم ایستاده، لذا عذرخواهی کردم و گفتم :
قربان در خدمتگزاری حاضرم! شرمنده ام اگر وقت شما تلف شد و...
رضاشاه هم پرسید :مهندس! همیشه نماز اول وقت می خوانی؟!
گفتم : قربان از وقتی پسرم شفا گرفت، نماز می خوانم؛ چون درحرم امام رضا(ع)شرط کردم.
رضاشاه نگاهی به همراهانش کرد و با چوب تعلیمی محکم به یکی زد و گفت:
مردیکه پدرسوخته،کسی که بچه مریضشو امام رضا شفا بده، و نماز اول وقت بخوانه، دزد و عوضی نمیشه.!
اونی که دزده تو پدرسوخته هستی، نه این مرد!
بعدها متوجه شدم،آن شخص زیرآب منو زده بود و رضاشاه آمده بود همان جا کارم را یک سره کند، اما نمازخواندن من، نظرش را عوض کرده بود و جانم را خریده بود.!!
ازآن تاریخ دیگر هر جا که باشم، اول وقت نمازم رامی خوانم.


(خاطره مهندس گرایلی سازنده تونل کندوان)
التماس دعا
☘️

سیدمحسن علوی زاده



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تعمیق روند جهل و خرافات در مردم

تاریخ:دوشنبه 22 خرداد 1396-04:10 ب.ظ

تعمیق روند جهل و خرافات در مردم


کارگردان یکی ازسریال های تلویزیونی در خاطراتش چنین نوشته:

جهت تهیه قسمتی از یک سریال به  روستایی رفتیم.  به خاطر این که نخواهیم مسافتی را تا امامزاده‌های اطراف طی کنیم و بچه‌ها اذیت نشوند، یک اتاقک کوچک شبیه امامزاده بنا کردیم و چند بازیگر نقش‌های خود را در آن قسمت ایفا کردند. 

بعد از اتمام فیلمبرداری  چون یک بنای معمولی بود، آن را جهت لانه گزینی پرندگان سالم رها کردیم و رفتیم.
بعد حدود دو سال خبردارشدم که امامزاده ساختگیمان تبدیل به زیارتگاه مهمی شده!
اول باور نکردم. جهت حصول اطمینان به آن روستا سفر کردم. دیدم واقعیت دارد!! 

برای روشنگری بااهالی صحبت کردم و گفتم که: 

این اتاقک را ما به خاطر تهیه  فیلم شبیه امامزاده درست کرده‌ایم! 

اما دیدم مردم خصوصا پیران و بزرگان محل  بشدّت ناراحت شدند و حرف مرا توهین تلقی کردند و به گونه‌ای افراطی و احساساتی آن اتاقک  را یک امامزاده شفاء دهنده می دانند!!
دیدم اگر بیشتر پافشاری کنم، احتمال دارد صدمه ببینم.
مصلحت دیدم که با اداره اوقاف آن منطقه صحبت کنم ،تا از آن طریق مردم را از این جهل برهانم. به اداره  اوقاف مراجعه کردم و موضوع را بیان کردم که ناگهان مسئول اوقاف برآشفته شد و گفت: 

این حرف ها چیست می زنی؟ این امامزاده شجره نامه دارد! 

و بعد شجره نامه‌اش را به من نشان داد!
 من هم مات و مبهوت بدون خداحافظی از آن محل خارج شدم . دم درب یکی از کارکنان اوقاف که آدم منطقی‌تری بود، به من گفت: 

دوست عزیز برای خودت دردسر درست نکن..!
مردم این بنا را مقدس می دانند! حالا هر چه تو می خواهی دست و پا بزن..

چقدر جهل و خرافات در مردم عمیق است!

@LIFE_IS_BEAUTIFUL



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :300
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------