گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 500 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چه کسانی را باید اخراج کرد؟!

تاریخ:پنجشنبه 29 شهریور 1397-07:05 ق.ظ

چه کسانی را باید اخراج کرد؟!

 برگی از خاطرات !


 ایرج پزشکزاد روزنامه نگار و نویسنده معروف، سال ها قبل نوشته بود :
من در کلاس سوم دبستان که درس می خواندم بچه  بسیار درسخوان و تر و تمیز و منظمی بودم ....‌.‌‌..
 یک روز مدیر مدرسه ، من و سه - چهار دانش آموز دیگر که مثل من شیک و تر و تمیز بودند را صدا کرد پرونده مان را، زیر بغلمان گذاشت و از مدرسه اخراجمان کرد !!
 شب  گریه کنان جریان را به پدرم گفتم . فردا صبح پدرم دستم را گرفت و به مدرسه برد و با عصبانیت از مدیر مدرسه علت اخراج مرا پرسید !!
مدیر گفت : چون بچه های این مدرسه همه به بیماری کچلی مبتلا هستند، از مرکز دستور داده اند برای این که بچه های سالم ، مبتلا به کچلی نشوند، هر چه بچه کچل در مدرسه هست، اخراج کنیم !!
پدرم به مدیر گفت : اما پسر من که کچل نیست !!
مدیر مدرسه گفت : بله ،منم می دانم پسر شما کچل نیست، اما اگر قرار بود کچل ها را از مدرسه اخراج کنیم ،باید درِ مدرسه را می بستیم !!
 این بود که چهار- پنج بچه ای که کچل نبودند را اخراج کردیم تا مدرسه تعطیل نشود !! 

*********************
حالا حکایت ِ مبارزه با فساد هم، مثل حکایت آقای پزشکزاد شده است !
 حالا که نمی شود همه دزدها و رانت خوران و مختلسان را گرفت و یازندانی و اخراج کرد !! پیشنهاد می کنم همین تعداد معدود افراد ِ سالم و غیر دزد را، از مملکت اخراج کنید !! تا هم مملکت یک دست شود ، و هم تعطیل نشود !!

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وقتی که من عاشق شدم

تاریخ:چهارشنبه 28 شهریور 1397-07:14 ق.ظ

وقتی که من عاشق شدم

من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و پانزده سال از خودم بزرگ تر بود! اون هر روز به خونه پیرزن همسایه می‌اومد تا پیانو یاد بگیره. از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقه‌ دوران کودکی من، زنگ خونه ما رو می‌زد، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده می‌رفتم پایین و در رو واسش باز می‌کردم، اونم می گفت: «ممنون عزیزم!» 

لعنتی چقدر تو دل برو می‌گفت عزیزم!
پیرزنِ همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ«دریاچه قو»چایکوفسکی را بهش یاد می‌داد و خوشبختانه به اندازه‌ی کافی بی‌استعداد بود که نتونه آهنگ رو بزنه،به هر حال تمرین رو بی‌استعدادی چربید و داشت کم کم یاد می‌گرفت.اما پشت دیوار،حال و روز من،چندان تعریفی نداشت، چون می‌دونستم پیرزنِ همسایه فقط بلده همین آهنگ «دریاچه قو» رو یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتن‌ها و صدای زنگ نیست!

واسه همین همه‌ی هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم.یه روز با سادیسمی تمام ، یواشکی ، ده صفحه از نت‌های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می‌تونستم نت‌ها رو جابه‌جا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش.
یه صدایی تو گوشم داشت فریادمی‌کشید، فکر کنم روح چایکوفسکی بود!
روز بعد و روزهای بعدش دوباره دختره اومد و شروع کرد به نواختن «دریاچه قو»! شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار می‌زدن، پیرزن فقط جیغ می کشید،روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می‌لرزید! تنها کسی که لذت می‌برد من بودم، چون پیرزن هوش و حواس درست و حسابی نداشت که بفهمه نت‌ها دست کاری شده. همه چی داشت خوب پیش می‌رفت،هر روز صدای زنگ، هر روز ممنونم عزیزم و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز!
تا این‌که پیرزن مرد، فکر کنم دق کرد! بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم! ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته. یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش،دیگه نه لاغر بود و نه عینکی،همه آهنگ ها رو با تسلط کامل زد تا این‌که رسید به آهنگ آخر!
دیدم همون نت‌های تقلبی من رو گذاشت رو پیانو! این‌بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزن، تن خودمم داشت می‌لرزید؛ «دریاچه قو» رو به مضحکی هرچه تمام با نت‌های اشتباهیِ من اجرا کرد! وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا!
کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویق می‌کردن! از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت اما اسم آهنگ «دریاچه قو» نبود! اسمش شده بود: 

«وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود». 

فکر می‌کنم هنوزم یه پسر بچه‌ام!  (داستانی از روزبه معین/قهوه سرد)

تحلیل و تجویز راهبردی:
سال ها پیش جمله ای شنیدم که همچنان در ذهن من باقی مانده. کسی می گفت پیشرفت دنیا مدیون آدم های غیرمنطقی است. چون آدم های منطقی، آنقدر منطقی هستند که وضعیت موجود را بپذیرند و آن را توجیه کنند. این آدم های غیرمنطقی هستند که می زنند زیر میز و کافه را به هم می ریزند.

و عشق، آدم را غیرمنطقی می کند. عشق است که حد و مرز نمی شناسد. توجیه نمی کند. فقط می خواهد و می جوید. به آب و آتش می زند تا تغییر دهد و چرخ بر هم زند. عشق باعث می شود که آدمی غیرمنطقی شود و انسان را مستعد پیشرفت دنیا می کند. یک مثال را با هم مرور کنیم:
دکتر لعبت گرانپایه یک آدم عاشق غیرمنطقی است: او  54 هزار ویزیت و 3500 جراحی رایگان انجام داده است. او نمی توانست مثل دیگر پزشکان فقط به جیب خود فکر کند و به خریدن ویلا در این سوی و آن سوی مرز بپردازد؟ چرا می توانست اما درون او یک بچه عاشق است که منطق و نظم موجود را زیر سوال می برد.  

قرار نیست ما در همه ابعاد غیرمنطقی باشیم. چرا که کسانی که در ابعاد زیادی غیرمتعارف هستند یا غیرمنطقی، توسط جامعه طرد می شوند. اما هر کدام از ما کافی است در یک بعد غیرمنطقی باشیم. در یک بعد دنیا را تغییر دهیم. یکی می تواند کسب وکاری راه بیندازد که به جای آن که گواهی عدم سوء پیشینه بگیرد. اتفاقا فقط کسانی که از زندان آزاد شده اند را استخدام کند. دیگری می تواند به جای آن که کنسرت های مجلل برگزار کند با هدف بازگرداندن شادی در این شرایط دشوار کنسرت خیابانی برگزار کند.  
یک بچه عاشق در درون همه ماست، آن را بیابیم و به او اجازه بدهیم دست کم در یک حوزه دیوانگی/عاشقی کند و دنیا را جایی بهتر کند برای زندگی.  

مجتبی لشکربلوکی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

منم مفتاح راه

تاریخ:سه شنبه 27 شهریور 1397-07:12 ق.ظ

 منم مفتاح راه 

 

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
در راه با پرودرگار سخن می گفت:
 ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای !
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندم ها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز؟!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندم ها را از زمین جمع کند , در کمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه

@mrshkyaddasht

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ره آورد یک تامل

تاریخ:دوشنبه 26 شهریور 1397-09:00 ق.ظ

ره آورد یک تامل  

 

#شفیعی_مطهر

 

چندی پیش برای تعویض گواهی نامه رانندگی ناگزیر از معاینه چشم بودم . بنابراین ساعتی را در سالن انتظار چشم پزشکی بیمارستان امام سجاد(ع) در بهار شمالی تهران گذراندم . در این سالن معمولا حدود ۳۰- ۴۰نفر همیشه در انتظارند . به دیگر سخن اگر تعداد را ۳۰نفر ، و انتظار هر نفر را یك ساعت و ساعت كار هر روز را ۸ساعت فرض كنیم ، در هر روز ۳۰ * ۱ * ۸ =۲۴۰ نفر ساعت از اوقات مردم تنها در این سالن تلف می شود !!

با خود اندیشیدم اگر متولیان امور فرهنگی جامعه یا مسئولان این بیمارستان ذره ای دغدغه كار فرهنگی می داشتند ، و بر اتلاف عمر مردم دل می سوزاندند ، می توانستند برای پرباركردن عمر مردم و عدم اتلاف وقت مردم ،كتاب ها ، مجلات و روزنامه ها و دیگر خواندنی های مناسب فراهم كنند و بدین وسیله گامی در تنویر افكار و رشد فرهنگی مردم بردارند.

( البته من چندی پیش طرحی به نام " فرهنگ اندیشان " در همین جا ارائه كردم و هنوز برای اجرای آن منتظر یاران و یاورانی هستم ! اما....)

برای عدم اتلاف وقت خودم هرچه گشتم ، متاسفانه هیچ خواندنی در اطراف نیافتم . ناگزیر تكه كاغذی در جیبم یافتم و این ابیات از ذهنم بر صفحه كاغذ تراوید. 

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید؟!!

هركه دانا شد توانا می شود
هركه علم آموخت بینا می شود

فكر با اندیشه زیبا می شود
مغز با اندیشه احیا می شود

فكر كن تا جان تو روشن شود
فكر كن تا خارها گلشن شود

فكر پویا عمر جاوید آورد
فكر نو بر چشم ها دید آورد

زندگی در پویش اندیشه هاست
رشد در رویش ز عمق ریشه هاست

در جمودِ فكر می میرد بشر
آن كه ره پوید چو حیوانی است شر

فكرِ نو نور است جان ،تاریكزار
فكر بی پویش غمین و خوار و زار ...

 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar

 



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سیاست یعنی این!!

تاریخ:دوشنبه 26 شهریور 1397-07:15 ق.ظ

سیاست یعنی این!!

مردى مجوز مهاجرت از آلمان به روسیه را کسب کرد.
هنگام خروج از آلمان در فرودگاه مامور وسایل او را چک کرد. یک مجسمه دید. از او پرسید: این چیه؟
مرد گفت: شکل سوالت اشتباهه آقا؟
بپرس این کیه، این مجسمه هیتلر مرد بزرگ آلمان است که توی تمام کشور عدالت و دموکراسی برقرار کرد. من هم برای بزرگداشت این شخص مجسمه اش همیشه همراهمه... 

مامور گمرک گفت: درسته آقا، بفرمایید.

در فرودگاه روسیه مامور گمرک هنگام تفتیش مجسمه را دید و از مرد پرسید: 

این چیه؟ 

مرد گفت: بگو این کیه؟  این مجسمه مرد منفور و دیوانه ای است که مرا مجبور کرد از آلمان برم بیرون. مجسمه اش همیشه همرامه که تف و لعنتش کنم.
مامور گمرک گفت: بله درسته آقا، بفرمایید

چند روز بعد که آن مرد توی خونه اش همه فامیل را دعوت کرد؛ پسر برادرش مجسمه را روی طاقچه دید وپرسید: این کیه؟
مرد گفت: پسرم سوالت اشتباهه ،بپرس این چیه؟
این ده کیلوگرم طلای ۲۴ عیاره که بدون عوارض گمرکی از آلمان به اینجا آوردم!!

«سیاست یعنی این که یک حرف را به مردم به صورت های مختلف بیان کنی»!

@erfaneparsi



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آمیخته آب و خاک

تاریخ:یکشنبه 25 شهریور 1397-12:06 ب.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ...

تاریخ:یکشنبه 25 شهریور 1397-06:56 ق.ظ

 ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ...


حکایتی بسیار زیبا

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان فرانکنشتاین ها

تاریخ:شنبه 24 شهریور 1397-06:40 ق.ظ

 داستان فرانکنشتاین ها


حجت الاسلام محمد جواد حجتی کرمانی، یکی از نزدیکان آقای خامنه ای،در سال 90 در مورد مشکلات کشور مقاله ای می نویسد و یک نسخه از آن را برای دکتر ابراهیم یزدی می فرستد. دکتر یزدی هم نامه ای مفصل در باره ی اوضاع آشفته و نا بسامان کشور برای آقای حجتی کرمانی می نویسد و در پایان آن نامه، خاطره و داستانی را نقل می کند که خلاصه آن از این قرار است. 

دکتر یزدی می گوید :شما (حجتی کرمانی) در جایی گفته بودید،آقای هاشمی رفسنجانی این روزها جزای رفتارش با مهندس بازرگان در مجلس اول را می دهد .یزدی سپس برای حجتی می نویسد:

شما این داستان را از من نشنیده اید،به آقای هاشمی در همان مجلس اول و به همان مناسبت(توهین به مهندس بازرگان و دیگر ملّیون) گفتم: 

آقای هاشمی !نکنید این کارها را ! مار در آستین پرورش می دهید!

هاشمی گفت: سر نخ دست خودم است!

گفتم :شما اشتباه می کنید، شما با این کار هایتان،فرانکنشتاین می سازید و آن شما را نا بود خواهد کرد.

با تعجب پرسید: منظورت چیست؟

داستان فرانکشتاین را به اختصار برایش گفتم و به او توصیه کردم که از داداش محمد(محمد هاشمی برادر رفسنجانی) بخواهد فیلم ویدئویی فرانکنشتاین را برایش ببرد و ببیند. من نمی دانم شما(حجتی) این داستان علمی تخیلی را دیده اید یا خیر؟خلاصه اش این است که یک کیمیاگر انگلیسی به دنبال کشف ماده ای بود که به یک مرد عادی بدهد و او به یک غول تبدیل شود و سپس دارویی بدهد و به حال عادی بر گردد. او در این کار خود موفق شد، دارویی ساخت که به همراه مستخدم آزمایشگاه به بانک می رفت و آن را به او می داد و او به یک غول فرمان بر و مطیع ارباب تبدیل می شد و به دستور ارباب بانک را می چاپید،رقبا را می کشت و هر کار لازم بود انجام می داد و سپس قرص دوم را می داد و می خورد و غول به شکل عادی بر می گشت. اسکاتلند یار مبهوت که این چه پدیده ای است که در وسط شهر لندن غولی پیدا می شود، جنایت می کند،دزدی و قتل و سپس نا پدید می شود. بدین وسیله کیمیا گر توانست رقبا و حریفان را از سر راه بر دارد،ثروت خوبی به چنگ آورد. اما در یک نوبت،غول حاضر نشد قرص دوم را بخورد و به حالت عادی باز گردد،کیمیا گر را کشت،آزمایشگاه را آتش زد و خود در میان آتش سوخت.

آقای هاشمی، فرانکنشتاین ها تربیت کرده است و حالا آن ها نا فرمانی می کنند،در حضور مردم در خیابان به دخترش زشت ترین حرف ها را می زنند، اما او توان مقابله و بر خورد را ندارد،اکنون آقای ..... اشتباه آقای هاشمی را تکرار می کند.  فرانکنشتاین های خلق شده همه را نابود خواهند کرد و همه چیز را بر باد خواهند داد،فراکنشتاین های کیمیاگر داستانی،با جاسوس های رنگارنگ مکار همه فن حریف سر و کار نداشت،اما اطراف فراکنشتاین های کشورمان انواع جاسوسانی هستند که «یوسوس فی صدور الناس» می کنند.

در دور اول که احمدی نژاد انتخاب شد،در تحلیل انتخابات،در یک بند به "پروژه تنها سازی رهبر"اشاره کرده بودم .در انتخابات اخیر(خرداد 88) در تحلیل آن،که در اعتماد ملی چاپ شد،نوشتم پروژه تنها سازی رهبر تکمیل شد ،اما ننوشتم که "علی مانده و حوضش"و تاریخ مملو است از نمونه هایی که در یک بزنگاه سر ایشان را زیر آب می کنند،به خدا پناه می برم از آن چه ممکن است اتفاق  بیفتد،اکنون شما (حجتی کرمانی) و دوستانتان، نظیر مهدوی کنی،ناطق نوری،هاشمی رفسنجانی،موسوی اردبیلی و خاتمی و.....می توانید با ایشان صحبت کنید و با همین پیشنهاد خودتان(سال 90 و دقیقه 90) رهبری را قانع کنید که اگر انعطاف به خرج ندهند،اگر در دقیقه 90 این بازی را انجام ندهند(دست به تعویضی سر نوشت ساز نزنند) کشورمان آسیب های فراوان خواهد دید.

از طولانی شدن نامه ام پوزش می طلبم،نا گزیر این داستان را می گویم و ختم می کنم: 

می گویند پیامبر یا عارفی از خدا خواست که به جناب عزرائیل دستور دهد که هر زمان نوبت سفرش رسید،او را از قبل آگاه سازد. خداوند در خواستش را اجابت کرد و به عزرائیل دستورات لازم را ابلاغ فرمود. روزی عزراییل آمد و به او دستور سفر داد،او اعتراض کرد و گفت قرار ما با خدا این بود که از قبل به من خبر بدهی. عزراییل گفت خبر دادم نگرفتی!گفت کی؟گفت پدرت که رفت خبر بود،مادرت رفت خبر بود و ....همه خبر بود، اما آن ها را نخواندی!

حال جناب حجتی عزیز !شاه رفت! خبر بود،صدام آن را نگرفت،صدام رفت، بن علی و مبارک نگرفتند،بن علی و مبارک رفتند،قذافی گفت آن ها بلد نبودند، من می دانم چه کار کنم،قذافی رفت ،اسد خبر را نمی پذیرد،علی عبدالله صالح و حاکم بحرین و سایر امیران خاور میانه نمی پذیرند که وقت رحیل فرا رسیده است و عصر حکومت های تک نفره ی مادام العمری تمام شده است.

بله من با شما موافقم که گاهی در دقیقه ی 90 می شود سر نوشت بازی را عوض کرد،اما به شرطها و شروطها و این بار بر دوش شما و امثال شماست. 

من آن چه شرط بلاغ است با تو می گویم 

تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال

زنده و سالم باشید.

ابراهیم یزدی ،11 آذر 1390



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسرم جیش نکن!

تاریخ:جمعه 23 شهریور 1397-10:06 ق.ظ

پسرم جیش نکن!


 به بهانه گران شدن ناگهانی پوشک بچه و کمیاب شدن برخی برندها در بازار، مجید مرسلی این شعر طنز را با نیم نگاهی به وضعیت مدیریت در بازار کالا، در خبرآنلاین منتشرکرد.

 

دل بابای ستمدیده خود ریش نکن
پسرم جیش نکن!
خاطرم را نچزان، مملوء تشویش نکن
پسرم جیش نکن!

من از این قیمت پوشک ز جهان سیر شدم
چون زمین گیر شدم
جُور این دوره زیاد است، تو هم بیش نکن
پسرم جیش نکن!

یاد باد آن که مرا پول و تو را پوشک بود
غم در این خانه نبود
پدرت مات شده پس تو دگر کیش نکن
پسرم جیش نکن!

من ازاین وضع که پیش آمده وحشت دارم
کاملا بیزارم
مرگ ِمن روح مرا این همه تخدیش نکن
پسرم جیش نکن!

من گرفتار در این موج گرانی شده ام
عصبانی شده ام
جیب‌هایم پُرِ خالی است تو تفتیش نکن
پسرم جیش نکن!

قیمت پوشک تو چون که نجومی شده است
کمرم را بشکست
به نگاهت به تن خسته من نیش نکن
پسرم جیش نکن!

شیر بودم من از این پیش ولیکن حالا
رفته ام رو به فنا
تو نزن طعنه و چون گربه مرا پیش نکن
پسرم جیش نکن!

پسرم لطف کن و این همه هی آب نخور
بی خودی تاب نخور
این چنین جور و ستم بر پدر خویش نکن
پسرم جیش نکن!

به سر و صورت من مشت بزن جیغ بکش
به تنم تیغ بکش
پسرم رحم به بابا بکن و جیش نکن
خواهشاَ جیش نکن !



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مصلوبان ِتیرهایِ توهم

تاریخ:جمعه 23 شهریور 1397-07:51 ق.ظ


☦️ مصلوبان ِتیرهایِ توهم ☦️


☦️""محمد القحطانی" به اتفاق چند نفر از مریدان خود،در سال ۱۴۰۰ هجری قمری به خانه کعبه یورش برد و آنجا را اشغال کرد.او گفت ،من مهدی موعودم! ظهور کرده ام..عده ای سخن او را پذیرفتند، چرا که موهایی مجعد و چشمانی نافذ و چهره ای شبیه به آنچه که از پیامبر اسلام روایت شده بود، داشت. او "باور'کرده بود که مهدی موعود(عج )است. 

کماندوهای عربستانی و پاکستانی او را با اولین شلیک های خودشان"آبکش"کردند؛ در حالی که از جلوی سربازان نمی گریخت..نه به خاطر شجاعت یا از خود گذشتگی، بلکه به این دلیل که"در توهم آسیب ناپذیری "بود.


☦️مردی جوان در آمریکا به بانکی دستبرد زد و با پول های دزدی به خانه اش رفت! پلیسِ شگفت زده ،چند ساعت بعد او را در حالی که در خانه اش روی کاناپه لم داده بود، دستگیر کرد.  جالب اینجا بود که سارق می پرسید:

چطور مرا پیدا کردید؟من که به صورتم" آب لیمو" مالیده بودم!

به او گفته بودند که مالیدن آب لیمو به صورت،دید دوربین های مدار بسته را کور می کند..
او این موضوع را "باور"کرده بود.


☦️سید محمد مجاهد از عراق به قزوین آمد و بر علیه روس ها اعلام جهاد کرد."عباس میرزا شاهزاده دلاور قاجار با دو مشکل اساسی روبه رو بود: 

۱:استنکاف از جهاد که حکم آن برای مردم عوام، کفر و ارتداد بود.
۲:نداشتن سلاح و مهمات و نیروی کارآزموده که از قبل نتیجه جنگ را مشخص کرده بود.
آب دهان سید محمد مجاهد در حوض مسجد قزوین ریخته بود و عوام کالانعام آن آب را برای تیمن و تبرک به خانه می بردند.سید محمد مجاهد قویاً به پیروزی اسلام بر کفر ایمان داشت .جنگ در گرفت و  در نتیجه آن ،سرزمینی حاصلخیز به وسعت "نصف" اسپانیا از خاک ایران منفک و ملت ایران به صورتی باورنکردنی تحقیر شد.سید محمد به پیروزی اسلام بر کفر "باور" داشت!


☦️چند روز پیش(یکشنبه چهارم شهریور) شبکه مستند سیمای جمهوری اسلامی،جوانکی بیست و چند ساله را به عنوان استراتژیست روی "سن"آورد. او در حالی که یقه پیراهنش را سفت بسته بود و آستین هایش را  تا کف دست پایین کشیده بود و قنوت وار حرف می زد، گفت:

موشک "حوت"ما به سمت ناو هواپیمابر "اینتر پرایز"شلیک می شود! لحظاتی بعد حفره ای در عرشه ناو ایجاد و سیصد نفر تفنگدار آمریکایی کشته می شوند و حدود سی فروند هواپیما هم نابود می شود! 

بعد عینکش را جابه جا کرد و لبخندی زد و گفت:تمام!!

ما هم پذیرفتیم و چاشنی کار ایشان هم یک انیمیشن کوتاه بود که در آن چند قایق تند رو با "آر پی جی" به طرف ناو هواپیمابر حمله می کردند و ناو هم در حال سوختن بود..

دختر دوازده ساله من(کلاس هفتم)از من پرسید: بابا ! این آقا شوخی می کند؟ گفتم..شوخی می کند، ولی نتیجه جوک او بیشتر گریه آور است تا خنده دار!!


☦️داستان هایی در مورد دلاوری های زمان جنگ تحمیلی از سربازان رشید خود شنیده و خوانده ایم و حتی "دیده ایم".

مثلا شب وقوع عملیات و استناد فرماندهان به روایات و احادیث برای شروع عملیات از یک نقطه خاص!


بهتر است خود آن بزرگواران پاسخگو باشند.

⬅️طولانی شد..ببخشایید.

می خواستم بگویم "هیچ عامل یا عنصر یا نهادی نیست که به اندازه "اعتقاد و باور"ضد "تفکر"باشد.

اعتقاد به معنای "گره بستن"است.وقتی گره ،کور  و محکم شد ،گشودنش شاید فقط توسط مرگ امکان پذیر است و بس..

اعتقاد و باور برای ماندن و راندن به تأیید و تشویق نیازمند است و بدا به حال ملتی که اعتقاد و توهمات یک گروه، توسط انبوهی از "ریاکاران و چاپلوسان"تایید و تشویق شود...

در همه جای دنیا افراد متوهم و متصلّب وجود دارند.اما تفاوت میان  مثلاً  اتریش و افغانستان آن است که متوهّمین در اتریش به مراکز روان درمانی می روند و ملت برای آن ها دل می سوزانند، ولی در افغانستان(و شبه افعانستان ها)ممکن است پیش نماز و مفتی و شیخ الاسلام شوند و یک ملت را با حکم و فتوایی از سر اعتقاد،صدها سال به عقب برگردانند.


دکتر بهروز صادقی-شهریور ۹۷



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :365
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------