منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر پنجشنبه 25 شهریور 1395 03:21 ق.ظ نظرات ()
    9

     

                              مقدمتان گل باران! 

     

                        گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                        حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

    تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز دو میلیون نفر گذشت!

     اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم.  


    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

     https://t.me/amotahar


                                                        شفیعی مطهر

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 مهر 1398 06:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • به هر حال ما بدبختیم!

    زن و شوهری سالمند دو داماد داشتند؛یکی کشاورز بود و دیگری کوزه گر. روزی درباره وضع دختران و  دامادهای خود صحبت می کردند. هوا نیمه ابری بود. زن از شوهر پرسید:
    آیا امروز باران می بارد؟
    مرد پاسخ داد: چه باران ببارد و چه نبارد؛ما بدبختیم!
    زن پرسید:چرا؟
    مرد گفت: داماد اول ما گندم کاشته و چشم به راه باران است تا برویَد و دومی کوزه های خود را ساخته و بر بام چیده و منتظر آفتاب است تا خشک شود.حالا اگر باران نبارد ،اولی بیچاره می شود و اگر ببارد،دومی!
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  درخت در میان اقیانوس
     
    جهانگردی زبانباز و چاخان در میان جمعی از دوستان ،از خاطرات سفرهای خود می گفت.از جمله گفت:
    روزی قایق ما در وسط اقیانوس غرق شد. من در حالی که در میان امواج غوطه ور بودم، ناگهان کوسه ای را در حال حمله به خود دیدم . به سرعت شناکنان روی به فرار نهادم. ولی سرعت کوسه بیش از سرعت من بود. ناگهان دندان های تیز کوسه را در چند سانتی متری خود دیدم. چاره ای نداشتم. ناگزیر از تنۀ درختی بالا رفتم و بدین گونه خود را نجات دادم!
    حاضران با شگفتی پرسیدند: وسط امواج اقیانوس و درخت؟!!
    جهانگرد دید عجب دسته گلی به آب داده،قدری تامُّل کرد و گفت:
    آخه، گفتم که چاره ای نداشتم!!
    آخرین ویرایش: دوشنبه 27 آبان 1398 08:42 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  
    کدام کشور‌ها بیشترین کاهش نرخ فقر را داشته‌اند؟
     
    بر اساس تعریف بانک جهانی، افرادی که کمتر از روزی ۱.۹۰ دلار درآمد داشته باشند، فقیر مطلق تلقی می‌شوند. در میان ۱۱۴ کشور جهان، ۱۵ کشور توانسته‌اند که نرخ فقر مطلق را بیشتر از ۵۰ درصد کاهش دهند. در هر کدام از این کشورها، حداقل ۱.۶ درصد از جمعیت از شرایط فقر خارج شده‌اند؛ به این معنا که از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۵، ۸۰۲ میلیون نفر از فقر مطلق نجات پیدا کرده‌اند.
    در تانزانیا، نرخ فقر ۳۶.۹ درصد کاهش پیدا کرده‌ است. در این کشور در سال ۲۰۰۰، نرخ فقر مطلق ۸۶ درصد بود اما حالا به ۴۹.۱ درصد رسیده است. 
    در تاجیکستان، چاد و کنگو نیز هر سال ۳ درصد از نرخ فقر کم شده است. از میان این ۱۵ کشوری که عملکرد بسیار خوب در کاهش فقر داشته‌اند، ۷ کشور در آفریقا بوده‌اند.
    نمودار زیر که از گزارش بانک جهانی استخراج شده، کشورهایی را که بهترین عملکرد را در بیشترین کاهش نرخ فقر مطلق یا شدید داشته‌اند، نشان می‌دهد: 
     

    آخرین ویرایش: یکشنبه 26 آبان 1398 10:02 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •   87درصد کالاهای تقلبی چینی است
     
    در کل نبود مالکیت معنوی در چین و کپی شدن محصولات آمریکایی در چین سالانه ۶۰۰ میلیارد دلار به اقتصاد آمریکا ضرر می‌زند. یادتان باشد که ۸۷ درصد کالاهای تقلبی از چین می‌آیند. 

    منبع: سایت تجارت نیوز 
    https://tejaratnews.com/training/چه-کسی-برنده-جنگ-تجاری-چین-و-آمریکا-است
     

    در هفت ماهه سال ۹۸ کشور چین با اختصاص رقم ۶ میلیارد و ۳۰۰ میلیون دلار  و سهمی حدود ۲۵ درصد از کل ارزش واردات در جایگاه نخست کشورهای طرف معامله قرار گرفته است.
    آخرین ویرایش: یکشنبه 26 آبان 1398 09:53 ق.ظ
    ارسال دیدگاه

  • طرزِ تفکر و شعور

    در قرن ۱۶ ملکه‌ی انگلستان و ملکه هندوستان هر دو از یک بیماری فوت کردند؛

    هر دو پادشاه عاشق همسران خود بودند.

    شاهنشاه هند به یادبود خانمش با خرج میلیون‌ها روپیه تاج محل را ساخت!

    و پادشاه انگلستان یک دانشگاه پزشکی ساخت تا کسی دیگر از آن بیماری که همسرش را از پا درآورده بود، نمیرد!

    @itshouldbesaid

    آخرین ویرایش: شنبه 25 آبان 1398 10:27 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • مرد بودن سخت است!

    دختر جوانی بر اثر سانحه ای زیبایی خود را از دست داد. چند ماه بعد ناباورانه نامزدش هم کور شد. موعد عروسی فرا رسید؛ مردم می گفتند: 

    چه خوب ! عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد. 

    20 سال بعد از ازدواج؛ زن از دنیا رفت؛ مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را باز کرد. چون او هیچ وقت نابینا نبود...
    مرد بودن سخت هست،
    ولی میشه مرد بود!

    ❣️از اسب که بیفتی ،اسیر سرزنش خاک خواهی شد...
     
    ❣️این قانون، آدم هاست...
    به دور آتشی می رقصند که تو در آن می سوزی...

    ❣️روزگار بدی است
    درست وقتی در آتش می سوزی...
    همه به بهانه آب آوردن می روند!

    @funnypink

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • کتاب مکر زنان

    روزی نزدیک غروب کتاب فروش دوره گردی در کریاس (ایوان) خانه ای چشمش به زن خوش رویی می خورد و برای فریفتن وی شروع به داد زدن کتاب مکر زنان می کند.
    زن که مقصود کتاب فروش را در می یابد اظهار علاقه به کتاب کرده به این شرط که به خانه آمده برایش بخواند و پس از پسند بخرد.
    کتاب فروش از خدا خواسته داخل خانه شده زن به اطاقش کشیده در خانه را بسته کنارش به گوش دادن مطالب کتاب می نشیند . در این موقع صدای در خانه بلند می شود.
    زن به کتاب فروش می گوید که صدای در زدن شوهرش می باشد و او را داخل صندوق کرده درش را قفل زده و در خانه را باز می کند.
    شوهرش که چاروادار و مست و خراب آمده بود زن را به مواخذه کشیده که چرا او را پشت در گذاشته است . زن می گوید مهمان داشته است و برایش ماجرا را از اول تا آخر تعریف می کند و این که اکنون در صندوق است.
    مرد چاقویش را کشیده و نعره زنان از زن می خواهد که در صندوق را باز کند و زن کلید را تسلیمش می کند و همچین که کلید را در مشت شوهر می گذارد می گوید مرا یاد و تو را فراموش.
    و ماجرا را لوث می کند. مرد هم تصور می کند که این حیله ای بوده که زن بدان واسطه شرطی را که با هم سر شکستن جناقی کرده بودند ببرد.
    پس خندیده و کلید را به طرف زن پرت می کند و شام و چای و چپق و غیره برگذار می شود و به خواب می رود.
    زن هم به سراغ کتاب فروش رفته درب صندوق را باز می کند و از خانه بیرونش انداخته و می گوید: 

    این فصل را هم به کتابت اضافه کن!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  • من این طوری عوض شدم!

    به مدت چندین سال همسرم به یک اردوگاه در صحرای (ماجوی) کالیفرنیا فرستاده شده بود. من برای این که نزدیک او باشم، به آنجا نقل مکان کردم و این درحالی بود که از آن مکان نفرت داشتم.

     همسرم برای مانور اغلب در صحرا بود و من در یک کلبه کوچک تنها می ماندم. گرما طاقت فرسا بود و هیچ هم صحبتی نداشتم. سرخ پوست ها و مکزیکی ها ی آن منطقه هم انگلیسی نمی دانستند.  غذا و هوا و آب همه جا پر از شن بود. آنقدرعذاب می کشیدم که تصمیم گرفتم به خانه برگردم و حتی قید زندگی مشترک مان را بزنم.
     
    نامه ای به پدرم نوشتم و گفتم یک دقیقه دیگر هم نمی توانم دوام بیاورم. می خواهم اینجا را ترک کرده و به خانه شما برگردم. پدر نامه ام  را با دو سطر جواب داده بود، دو سطری که تا ابد در ذهنم باقی خواهند ماند و زندگی ام را کاملا عوض کرد.

    «دو زندانی از پشت میله ها بیرون را می نگریستند...یکی گل و لای را می دید و دیگری ستارگان را!»

    بارها این دو خط را خواندم واحساس شرم کردم.
     تصمیم گرفتم به دنبال ستارگان باشم و ببینم جنبه مثبت در وضعیت فعلی من چیست؟
    با بومی ها دوست شدم و عکس العمل آن ها باعث شگفتی من شد.

     وقتی به بافندگی و سفالگری آن ها ابراز علاقه کردم، آن ها اشیایی راکه به توریست نمی فروختند را به من هدیه کردند.
    به اشکال جالب کاکتوس ها و یوکاها توجه می کردم.
     چیزهایی در مورد سگ های آن صحرا آموختم و غروب را مدام تماشا می کردم. دنبال گوش ماهی هایی می رفتم که از میلیون ها سال پیش، وقتی این صحرا بستر اقیانوس بود، در آنجا باقی مانده بودند.

    چه چیزی تغییر کرده بود؟
    صحرا و بومی ها همان بودند.
     این نگرش من بود که تغییر کرده و یک تجربه رقت بار را به ماجرایی هیجان انگیز و دلربا  تبدیل کرده بود.
    من آنقدر از زندگی در آنجا مشعوف بودم که رمانی با عنوان ” خاکریز های درخشان” در مورد زندگی درصحرای  ماجوی نوشتم.

     من از زندانی که خودم ساخته بودم به بیرون نگریسته و ستاره ها را یافته بودم.

    اگر به فرزندان خود رویارویی با سختی های زندگی را نیاموزیم در حق آن ها ظلم کرده ایم.

    ✏️کتاب آیین زندگی /دیل کارنگی

     @organizationalbehavior


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  قصه باران ساز

    پاره یی از حکایت ها را هرازگاه باید دوباره شنید. مانند قصه باران ساز.

    آن مرد چینی که وردی می دانست و باران باریدن می گرفت، نرخش یک یوان بود. تا زمانی که کسی شاگرد جوان او را اغوا کرد و پسرک کنار کلبه باران ساز دکه یی ساخت و بر سردرش نوشت باران سازی با نیم یوان.

    در آن سال خشک، چند روزی مشتریان فراوان رسیدند و چینی جوان شادمان، آنان را راه انداخت و روستاییان هم دعاگویان و شادمان رو به مزارع تکیده نهادند، چشم به راه باران. دو روزی گذشت دکه چینی جوان پرمشتری بود هنوز، باران ساز پیر هم مانند همه آن روزها عصایش را زیر چانه نهاده جلوی در کلبه خود، روی چارپایه یی نشسته بود در انتظار که ناگهان ریختند. روستاییان با نگرانی و فریاد ریختند به دکه باران ساز جوان که به فریادمان برس که زندگی مان رفت. معلوم شد به ورد جوان باران باریده ولی سر ایستادن ندارد و سیلی شده خانمان سوز. چاره چیست. جوان نمی دانست. نمی دانست که باران ساز پیر را دو ورد بود؛ با یکی باران می ساخت و با دومی باران را می گفت تا بایستد و جوان این دومی را نیاموخته بود. 

    و ما بسیاریم که ورد دوم نمی دانیم. و این زندگی است. تکرار هم می شود.

    **************

    وقتی در سال ۱۳۵۳ بهای نفت ناگهانی جهید و سه برابر شد، در میان کشورهای صاحب نفت ایران تنها کشوری بود که سازمان برنامه یی به آن وسعت و کارشناسان داشت. از همین رو کارشناسانش جلوی ناهماهنگی ها را می گرفتند و جلوی اسراف سد می گذاشتند. در آن زمان ایستادند که نباید این همه پول را وارد کشور کرد و خرید، بلکه باید با تاخیر و به تدریج این درآمد را در جاهای مطمئن سرمایه گذاری کرد و کم کمک عوایدش را آورد و صرف زیرساخت ها کرد. اما شاه از جهش قیمت نفت صدای سرنوشت شنیده بود و فرمان فرموده بود که ایران ظرف پنج سال در زمره کشورهای صنعتی بزرگ درآید. گفتند به فرمان دادن نیست و ساختار می‌خواهد. نپذیرفت.

    گفته بود و دلالان فرنگی در سرش انداخته بودند که ظرف پنج سال ۲۰ نیروگاه هسته یی داشته باش، بلندترین ساختمان، اول پایگاه کنکورد، اولین جزیره تفریحی منطقه-چیزی نظیر دوبی امروز – و بزرگ ترین ارتش خاورمیانه را زیر فرمان داشته باش و صدها از این قبیل «ترین» ها.

    عظمت رویا و دروازه های تمدن بزرگ جسارتش می داد که سخن همه کارشناسان سازمان برنامه را ناشنیده بگذارد، سهل است تهدید کند که درش را گل می گیرم. به شرحی که در خاطرات دکتر عبدالمجید مجیدی رئیس وقت سازمان برنامه نوشته شده، و خبرنگاران و ناظران آن زمان هم دیده اند که در رامسر چه گذشت، در کنفرانس تجدید نظر در برنامه پنجم، آن نطق معروف را فرمود که: 

    «هواپیما به سر باند رسیده عنقریب پرواز می کند، هر کس دل ندارد پیاده شود که من خود تا به اینجایش آورده ام و از این پس خود می دانم به کجا خواهم برد». 

    در آن زمان، سکوت و اطاعت بود، فقط یکی با ادب گفت چون عاقبت این کار می دانم نمی مانم تا تماشاگرش باشم، مهندس مجلومیان معاون اقتصادی سازمان برنامه بود. از همان رامسر کار دولتی را ترک گفت و رفت.

    سه سال بعد از آن تصمیم از سر خودرایی و البته خیرخواهی، ده ها و بل صد ها کشتی که بارهای وارداتی برای ایران آورده بودند در بنادر جنوب صف کشیده بودند، تا چشم می دید بر سطح آب چراغ ها روشن بود و ملوانان و جاشوها شادخواری می کردند با پول ملت ایران که در یک سال چهارصد میلیون دلار دموراژ جریمه تاخیر در تخلیه بار دادند. امکانات بنادر، اسکله ها چند برابر شد اما سیمان به اندازه نبود، سیمان رسید، وسیله برای رساندنش به درون کشور نبود، کامیون های وایت – سفیدرنگ – امریکایی خریداری شد، راننده یی نبود، کنسولگری های ایران در پاکستان و بنگلادش مامور استخدام راننده درجه یک شدند، به رشوه تصدیق های ساختگی در کار آمد و تا ده تایی از کامیون ها در جاده بندرعباس به کرمان چپه نشدند کس به صرافت فساد در کنسولگری ها نیفتاد. این کامیون های وایت چندان ماند که چهار سال بعد از خریدشان نصیب لشگر صدام شد که انبارهای بندر خرمشهر را غارت کردند.

    اما این همه حکایت نیست، چندان که کمبود برق، شهرها را در تاریکی برد، کارخانه ها با مشکل تولید روبه رو شدند، کارگران بیکار شدند، تورم سرسام آور شد، قیمت ها گرانی گرفت، هزاران بازرس استخدام شد که گرانفروشان را بگیرند، اصناف و بازرگانان گرفتار بی عدالتی بازرسان شدند و چرخه سقوط به کار افتاد، سیل جاری شد، گمان نرفت که این حاصل همان رخداد تجدید نظر در برنامه پنجم در رامسر است و حاصل دور زدن کارشناسان سازمان برنامه.مفاسد اقتصادی شکل گرفت، مردم دانستند این هیاهو از بهر چیست اما حکومت ندانست و رفت تا مدیران سابق و لاحق را قربان کند.

    اقتصاد شکست خورده بود دیگر به دنبال مسببش می گشتند. و چون شکست یتیم است و پیروزی صد پدر دارد، پس جست و جو ادامه یافت و ساواک به ماجرای اقتصادی رنگ سیاسی زد. از اولین کسانی که در آن زمان به حکم بررسی های نخستین قربانی شدند فریدون مهدوی وزیر بازرگانی وقت و دو معاونش بودند که ساواک کشف کرد اولی عضو قدیمی جبهه ملی و دو دیگر از اعضای کنفدراسیون دانشجویی مخالف بوده اند. اما کس از کس نپرسید نکند ورد دوم را نمی دانیم. چنان که وقتی دیگر بار سیل به راه افتاد به خود نگفتیم مومن از یک سوراخ نباید دو بار گزیده شود. ما گزیده شدیم نه دو بار که بارها.

    در اقتصاد شکست خوردیم به پای سیاست نوشتیم، در سیاست کم آوردیم سراغ اقتصاد رفتیم مگر با یارانه اش جبران کنیم. هر بار دشمنی قهار در جیب داشتیم که بیرونش کشیدیم و ناسزابارانش کردیم. آن بار شاه گفت هر بار ما گفت وگوهای نفتی داریم مملکت شلوغ می شود. نگفتیم این همه از قامت ناساز بی اندام ماست.

    مسعود بهنود

    آخرین ویرایش: شنبه 18 آبان 1398 06:40 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  نشانه کمال

     روزی صلاح الدین ایوبی فرمانده مسلمانان در جنگ های صلیبی به خاطر كمبود بودجه نظامی نزد شخص ثروتمندی رفت تا شاید بتواند پولی برای ادامه جنگ هایش بگیرد.

    آن تاجر مبلغ مورد نیاز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت كرد!

    صلاح الدین موقعی كه خواست از خانه بیرون برود رو به آن مرد نمود و پرسید: 

    به نظر شما بین سه دین یهود و مسیح و اسلام كه با هم در جنگ هستند حق با كدامیك است؟؟؟

    آن تاجر بزرگ گفت:
    بنشین تا یك داستان برایت بگویم بعد خودت نتیجه گیری كن!

    او گفت:
    در روزگاران قدیم مرد كشاورزی بود كه صاحب یك انگشتر بود و همه می گفتند این انگشتر نزد هر كس باشد به كمال انسانیت می رسد.

    خداوند به مرد كشاورز سه پسر داد و وقتی پسران بزرگ شدند پدر آن ها از روی آن انگشتر دو تای دیگر دقیقا شبیه اولی درست كرد و به هر كدام از پسرانش یكی از انگشترها را داد.
    از این به بعد هر كدام از پسرها می گفتند كه انگشتر اصلی پیش اوست و همیشه با هم دعوا داشتند بر سر این كه انگشتر اصلی كه باعث كمال انسانیت می شود پیش كدامیك از آن هاست.

    تا بالاخره تصمیم گرفتند برای مشخص شدن انگشتر اصلی پیش قاضی بروند.

    وقتی شرح ماجرا را برای قاضی گفتند،قاضی گفت:
    احتمالا انگشتر اصلی گم شده است چون قرار بر این بوده كه آن انگشتر پیش هر كس باشد دارای كمالات انسانی باشد!!!!
    اما شما سه نفر كه هیچ فرقی با هم ندارید و مدام مشغول ناسزا گویی به یكدیگر هستید...

     برگرفته از كتاب تاریخ
     ویل دورانت

     @khabare_serri

    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:17 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 414 1 2 3 4 5 6 7 ...