گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 500 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فواید دختر اروپایی گرفتن!!

تاریخ:پنجشنبه 10 خرداد 1397-06:11 ق.ظ

 فواید دختر اروپایی گرفتن!!


به ایرانیه گفتند: چرا دخترای کشورتو ول کردی، رفتی با اروپایی ازدواج کردی؟
گفت: چنتا فایده داره که براتون میگم!

فواید مادی:

1 -مهریه 100 میلیونی نمی خواد !
2 -خرج عروسی 20 میلیون نمیشه!
3 -تزیین ماشین عروس 100 هزار تومنی نمی خواد!
4 -طلا و جواهرات به مبلغ 20 میلیون نمی خواد!
5 -لباس عروس یک میلیونی نمی خواد!
6 -تالار 10 میلیونی برای جشن عروسی نمی خواد !
7 -خوشگلیش طبیعیه،  نمی خواد هرماه 500 هزار تومن لوازم آرایشی بخرم.
8 -کم غذا می خوره و هرماه 500 هزار تومن خرج خوراکمون کم میشه.

و اما فواید معنوی:

 1 بچه هام خوشکل میشن.
2 مادر زن تو زندگی ندارم. فوقش سالی یک بار ببینمش.
3  همه به من حسادت می کنند که زنم خوشگله.
4 صبح که بیدار میشم، مخلوقی عجیب تو رختخوابم نمی بینم.
5 شکلش قبل از خواب و بعد از خواب تغییر نمی کند. 
6 اگه دختر دار بشم تا بالغ بشه خواستگار براش میاد. 
7 کلمه مادرت گفت و خواهرت گفت تو زندگی ندارم.
8 کلمه جادوگر و دعا نویس و جادوم کردند تو خونه نداریم.
9 هر لباسی که بپوشه بهش میاد و لازم نیست برای هر مراسمی براش لباس بخرم.

10 و اگر از دستم ناراحت بشه با یک شاخه گل آشتی می کنه و کار به انگشتر و دستبند طلا نمی رسه.

11  و در آخر اگه بتونم او را به دین اسلام دعوتش کنم، آخرت نصیبم میشه.

یعنی هم کاسب دنیا میشم و هم کاسب آخرت!

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در زیر زمین شاه و گدا یک رقم است

تاریخ:پنجشنبه 10 خرداد 1397-04:47 ق.ظ

 در زیر زمین شاه و گدا یک رقم است

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مافیا در ایتالیا چگونه بوجود آمد

تاریخ:چهارشنبه 9 خرداد 1397-04:46 ق.ظ



مافیا در ایتالیا چگونه بوجود آمد



در یکی از شهرهای ایتالیا جوانی بود به نام آلفردو ،،،،،آلفردو، دکه کوچکی داشت که در آن "عرق سگی" می فروخت،، او هر بطری عرق  را به قیمت دو لیر می فروخت.

هزینه تولید عرق سگی چیزی حدود 1.8 لیره بود،،،برای همین آلفردو در ازای فروش هر بطری عرق سگی چیزی حدود 0.2 لیره سود می برد.  او در روز 200 بطری عرق می فروخت و لذا درآمدش روزانه 40 لیره بود و با این 40 لیره با مادرش به دشواری زندگی می گذرانید.

روزی از روزها دولت بنیتو موسولینی قانونی امضا کرد که در آن خرید و فروش عرق سگی ممنوع اعلام می شد.
این گونه بود که فردای آن روز ماموران پلیس به مغازه او هجوم آوردند و مغازه او را پلمپ کردند.

آلفردو بیچاره تنها و سرگردان به پارک پناه برد. او در پارک ناراحت و غمگین شروع به راه رفتن کرد و بر بخت بد خود بسی گریست و گریست .

 در حالی که سرش را به درختی تکیه داده بود، داشت هق هق می زد و از زمین و زمان دل چرکین بود ، ناگهان یک نفر از پشت سرش گفت :
هی آلفردو! خوب شد پیدات کردم. بد جوری تو خماری موندم رفیق. امروز تمام عرق فروشی های شهر رو تعطیل کردند و من هم نمی دونم باید از کجا عرق گیر بیارم.

تو چیزی تو خونه ات داری به من بدی ؟ من حاضرم به جای دو لیره ، بهت 10 لیره پول بدم. 

آلفردو در بهت فرو رفت.
سریع به خانه رفت و در زیر زمین به جست و جو پرداخت. تعدادی بطری عرق سگی پیدا کرد . یکی از آن ها را در یک کیسه مشکی گذاشت و یواشکی دوباره به پارک برگشت و بطری را دست مشتری داد و ده لیره را گرفت. او در پایان به مشتری گفت :
اگه باز هم خواستی بیا همین جا. به دوستان قابل اعتمادت هم بگو. اسم رمز هم این باشه :
"آقا ببخشید ! شما دیروز بازی رو دیدید؟"

در روزهای بعد هم آلفردو به پارک می رفت. هر روز تعداد بیشتری پیدایشان می شد. در هفته اول مشتری های او به ده تن رسیده بود. در هفته دوم مشتری های او سی تن شده بودند.

در آمد او کم کم روزانه به 200 لیره رسیده بود. او خانه ای جدید خرید. برای مادرش خدمتکار گرفت که لازم نباشد کار کند. با ویتوریا ی جوان نامزد کرد و برای او گردنبند طلا خرید. دوستان جدیدی پیدا کرد.

کم کم شهرتش فزونی گرفت، طوری که پلیس از افزایش ثروت او مشکوک شد که نکند که او به صورت مخفیانه دارد عرق سگی می فروشد. این گونه بود که ماموری را برای تحقیقات روانه کرد.

مامور فردایش به اداره برگشت و گفت نه قربان . آلفردو هیچ قانون شکنی ای انجام نداده است.
مامور دیگری را فرستادند و او هم همین را گفت .
مامور دیگر هم همین را گفت و این گونه بود که خیال رئیس پلیس راحت شد که مشکلی در کار نیست.

آن ماموران برای حق السّکوت روزانه 5 لیره از آلفردو شیتیل می گرفتند و هر از گاهی هم از خود آلفردو عرق می خریدند. آلفردو در این مدت حسابی به این ماموران رشوه داد . کم کم خود رئیس پلیس هم شروع به رشوه گرفتن کرد.

گذشت تا این که بنیتو موسولینی به گسترش یک باند مافیایی در کشور مشکوک شد. او اختیارات سازمان جاسوسی را برای نفوذ در مافیا افزایش داد، اما افسوس که دیگر دیر شده بود.

آلفردو حتی افرادی را در بین خود مقامات فاشیست خریده بود که از قضا یکی از آن ها رئیس اطلاعات موسولینی بود. این شخص از کل کشور برای آلفردو اطلاعات می آورد. مرتب هم موسولینی را در مورد مافیا گیج می کرد. در نهایت آلفردو با متفقین متحد شده و زمینه سقوط موسولینی را فراهم کرد. بعد از روی کار آمد نظام جدید ، نخست وزیران توسط آلفردو نصب و عزل می شدند.

[چند بار چند تن از سیاستمداران مستقل تلاش کردند که خرید و فروش عرق سگی را بار دیگر آزاد کنند، اما همگی به شکل فجیعی ترور شدند.]



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چگونه حكومت ١٢٠ ساله مغول به پایان رسید؟

تاریخ:سه شنبه 8 خرداد 1397-09:20 ق.ظ

چگونه حكومت ١٢٠ ساله مغول به پایان رسید؟


زوال از یک روستا شروع شد !
‏صدوبیست سال مغول ها هر چه خواستند در ایران کردند ؛ جنایتی نبود که از آن چشم پوشیده باشند .

از کشتن صدهزار نفر در یک روز گرفته تا تجاوز و غارت ‏برخی از قبایل ،
مغول‌ها پس از فتح ایران ساکن خراسان شدند، ولی چون بیابانگرد بودند، در شهرها زندگی نمی‌کردند !

مغول‌ها همه گونه حقی داشتند !
‏مغولان مجاز بودند هر که را خواستند بکشند، به هر که خواستند تجاوز کنند و هر چه را خواستند غارت کنند ؛ ایرانیان برایشان برده نبودند، احشام بودند .

در تاریخ دورهٔ مغول ، چنان یأسی میان مردم ایران وجود می داشته که حتی در برابر کشتن خودشان هم مقاومت نمی‌کردند .


‏ابن اثیر می‌نویسد ؛ یک مغول در صحرایی به هفده نفر رسید و خواست همه را با طناب ببندد و بکشد ؛ هیچ کس جرات نکرد مقاومت کند جز یک نفر ، که همان یک نفر او را کشت !
‏داستان از روستای باشتین و دو برادر که همسایه بودند شروع می‌شود ؛ چند مغول بیابانگرد به خانهٔ این‌دو می‌روند و زنان و دخترانشان را طلب می‌کنند .

‏بر خلاف ۱۲۰سال قبلش، دو برادر مقاومت می‌کنند و مغولان را می‌کشند ؛ مردم باشتین اول می‌ترسند، ولی مرد شجاعی به نام عبدالرزاق دعوت به ایستادگی می کند .
‏خبر به قریه‌های اطراف می‌رسد ؛ حاکم سبزوار مامورانی را می‌فرستد تا دو برادر را دستگیر کنند .

عبدالرزاق با کمک مردم روستا ماموران را می‌کشد .

‏در نهایت حاکم سبزوار سپاهی چندصدنفره را به باشتین می‌فرستد، ولی حالا خیلی‌ها جرأت مقاومت پیدا می‌کنند ؛ عبدالرزاق فرمانده قیام می‌شود .

‏در چند روستا، مردم مغولان را می‌کشند و خبرهای مغول‌کشی کم‌کم زیاد می‌شود ؛ عبدالرزاق نام سربداران بر سپاهیان از جان گذشته‌اش می‌گذارد .

‏فوج‌فوج مردمان به‌ستوه آمده از ستم مغول‌ها به باشتین می‌روند تا به عبدالرزاق بپیوندند و در برابر سپاه ارغونشاه (حاکم سبزوار) بایستند.
‏عبدالرزاق بر ارغونشاه پیروز می‌شود و سبزوار فتح می‌گردد ؛ پس از صد و بیست سال ایرانیان بر مغول‌ها فائق می‌شوند .

آن روز حتماً پرشکوه بوده است !
‏طغای‌تیمور ایلخان مغول، یک ایلچی مغول را می‌فرستد تا سربداران از او اطاعت کنند ؛ سربداران او را هم می‌کشند و از طغای‌تیمور می‌خواهند که اطاعت کند .


‌‎سربداران به جنگ می‌روند و طغای‌تیمور را شکست می‌دهند ؛
و این نقطهٔ پایان ایلخانان مغول است.
همان لحظه‌ای که ‎#سیف_فرغانی انتظارش را می‌‌کشید:


‏هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

‏آن کس که اسب داشت،غبارش فرونشست
باد سُم خران شما نیز بگذرد

در مملکت که غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

...جز دستگاه عدالت را !

تاریخ:سه شنبه 8 خرداد 1397-04:51 ق.ظ

 ...جز دستگاه عدالت را !

 

فردریک کبیر می خواست در رقابت با ورسای قصری بسازد .
 در کار ساخت قصر وقفه افتاد .
 علت را پرسید . گفتند :

در گوشه ای از زمین ، آسیابی است که صاحبش نمی فروشد .

فردریک شخصاً به سراغ آسیابان رفت و علت را پرسید .
 آسیابان گفت: اینجا موروثی است و من نه آن قدر متمولّم که به آن احتیاج نداشته باشم و نه آن قدر فقیر که به پولش نیازمند باشم، پس نمی فروشم !

فردریک با پرخاش گفت :
 « تو می دانی با چه کسی حرف می زنی !؟ من اینجا را از تو می گیرم ! »

آسیابان لبخندی زد و گفت :
 « نمی توانی؛ چون هنوز در برلین قاضی هست ! »

 فردریک آن لحظه  به یاد نصایح « ولتر » افتاد که به او گفته بود :

 در حکومت هر چیزی را ابزار دست خودت کن جز دستگاه عدالت را !
 چون مردمت از هر جا رانده شوند، به دستگاه عدالت پناه می برند و وقتی آنجا را نیز گوش به فرمان تو ببینند، دیگر به بیگانه پناه می برند و بدین ترتیب است که پای بیگانه به کشورت برای همیشه باز می شود.

پ.ن:چقدر حق و به جا بود . چقدر آفرین دارد این متن:
 "در حکومت هر چیزی را ابزار دست خودت کن جز دستگاه عدالت را !"



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از که حاجت بخواهیم؟

تاریخ:دوشنبه 7 خرداد 1397-08:56 ق.ظ

 از که حاجت بخواهیم؟


 ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭﻭﯾﺸﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ.
ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺳﭙﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﮐﺮﺩ.

ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﮔﻔﺖ ﺣﺎﺟﺘﯽ ﺑﺨﻮﺍﻩ!
ﺩﺭﻭﯾﺶ ﮔﻔﺖ:
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺑﻨﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﯽ،ﻧﺎﻣﺮﺩی است ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺣﺎﺟﺖ ﺑﻄﻠﺒﻢ...!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نَه خانی آمد، نَه خانی رفت...

تاریخ:دوشنبه 7 خرداد 1397-05:00 ق.ظ


حکایتی خواندنی

نَه خانی آمد، نَه خانی رفت... 

 

مرد خسیسی،خَربُزِه ای خرید تا به خانه برای زنِ خود بِبَرد.در راه به وَسوسه افتاد که قَدری از آن بخورد،ولی شَرم داشت که دستِ خالی به خانه رَود...عاقبت فریب نَفس،بر وی چیره شد و با خود گفت:

قاچی از خربزه را به رَسمِ خانزادِه ها می خورم و باقی را در راه می گذارم،تا عابِران گَمان کنند که خانی از اینجا گذشته است.

و چنین کرد.البته به این اندک،آتش آزِ او فرو ننشست و گفت:

گوشتِ خربزه را نیز می خورم تا گویند،خان را چاکِرانی نیز در مُلازِمت بوده است و باقی خربزه را چاکران خورده اند...

سپس آهنگ خوردن پوستِ آن را کرد و گفت:

این نیز می خورم تا گویند خان اسبی نیز داشته است...

و در آخر تُخم خربزه و هر آن چیز که مانده بود را یِک جا بلعید و گفت:

"اکنون نَه خانی آمده و نَه خانی رفته است".

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نعمت عقل

تاریخ:یکشنبه 6 خرداد 1397-04:55 ق.ظ

 نعمت عقل





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

...و همچنان جهل نگهبان روستاست!!

تاریخ:شنبه 5 خرداد 1397-09:08 ق.ظ

...و همچنان جهل نگهبان روستاست!!


روزی "اندوه" به روستای ما آمد.
"گفتیم: رهگذر است ،اما ماند.

گفتیم :مسافر است و خستگی در می کند و می رود.
باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان
گفتیم:مهمان بد قدمی است.
دو سه روز دیگر می رود.
و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان.

 اکنون اندوه، کدخدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه" می دهد .
تمام امیدها را بلعید و به جایش "حسرت" در دل ها انبار کرد.

پیران ده هنوز به یاد دارند :
 روزی که اندوه آمد،
"جهل"  نگهبان دروازه روستا بود!


☘️



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

صد رحمت به گرگ تیز چنگ!!

تاریخ:شنبه 5 خرداد 1397-06:15 ق.ظ

  صد رحمت به گرگ تیز چنگ!!


کدخدا گوید رعیت گوسفند و من شبان
از زبان ما همی گوید سخن ها بی امان


می برد ما را به سوی آتشی سخت و مهیب
لیک می گوید شما را می برم سوی جنان


گر که بنماییم ما بر کرده ی او اعتراض
او یقین یا می کشد،یا آن که می دوزد دهان


دشمنی ها می کند با مردم اهل خرد
دوستی ها می کند با جاهلان بد زبان


با ضعیفان دائما ناسازگاری می کند
همنشینی می کند با زورمند و قلدران 


هر زمان بر زیردستان حکم و فرمان می دهد
نه شود رحمی به مرد و زن،نه بر پیر و جوان


کینه می کارد به دل ها روز و شب در وعظ خود
او همی گوید که نرمش هست کار ابلهان


هر کجا عکسی از او در شهر آویزان شده
بهر هر عکسی نگهبانی دهد صد پاسبان


گر که آروغی زند ،نامند گفتار قصار
بر در و دیوار بنویسند آن را بی گمان


کرده است آباد ایشان خانه ی یاران خود
کرده ویران هرکه با او نیست وی را آشیان


یاربا با نام تو کردند بس جور و جفا
هیچ مظلومی نباشد زین مصیبت در امان


دائما گوییم صد رحمت به گرگ تیز چنگ
گرگ درنده شرافت داشتی بر این شبان 


ف. بشیری .سوم خرداد 1397

عکس ‏‎Firouz Bashiri‎‏


نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :350
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------