گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ

9

 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 900 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم.  
---------------------------------

تذکر مهم 

گاهی بر اثر برخی اختلالات  فقط عنوان مطلب بدون متن در وبلاگ درج می شود. با پوزش در این گونه مواقع لطفا متن کامل را در لینک زیر بخوانید: 

http://30arg.blogfa.com/

 --------------------------

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اصلاً پولی گم نشده!! /طنز

تاریخ:شنبه 5 مرداد 1398-07:11 ق.ظ

 اصلاً پولی گم نشده!! /طنز


#شفیعی_مطهر

گفت : سخنگوی دولت درباره ادّعای گم شدن یک میلیارد یورو ارز دولتی گفته: 

اصلاً پولی گم نشده است!

اصلاً معلوم هم هست کدام شرکت‌ها گرفته اند و جایی است که حتی نمی‌تواند یک سنت هم گم شود!

گفتم: می گویند یکی از خدمتگزاران پادشاهی وقتی در کشتی شاهانه مشغول شستن ظروف زرّین در دریا بود،ناگهان یکی از ظروف طلایی گرانبها از دستش رها شد و به اعماق دریا فرو رفت.خدمتگزار فهمید که اگز شاه این قصور او را بفهمد،او را طعمه نهنگ ها و کوسه های گرسنه خواهد کرد؛ بنابراین نزد شاه رفت و گفت:

اعلی حضرتا! اگر یکی از خادمان ظرفی طلایی را گم کند، ولی جای آن را بداند،باز هم مقصّر است و مجازات می شود؟!

شاه گفت: خیر!

خدمتگزار گفت: پس اعلی حضرت بدانند اگر یکی از ظروف طلایی خود را نیافتند،نگران نباشند! جای آن تهِ دریاست!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اساس خودشکوفایی

تاریخ:جمعه 4 مرداد 1398-08:31 ق.ظ

اساس خودشکوفایی


نسیمی نوگلی را باز می کرد

به گوشش نغمه ای را ساز می کرد

که من پیراهنت را می گشایم

به صبح زندگی ره می نمایم

شکوفه شادمان خندید و بشکفت

و اندر پاسخش این راز را گفت

که گر خود نشکفم رنج تو فانی است

اساس خودشکفتن جاودانی است

 

#شفیعی_مطهر



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بشنو و باور نكن/طنز

تاریخ:جمعه 4 مرداد 1398-06:21 ق.ظ

بشنو و باور نكن/طنز

گویند شخصی از شخصی خواهش كرد،صندوق پر از شیشه ای به دوش كشیده .

از پلكان بلندی به بالاخانه ای ببرد .

آن شخص گفت : برای من چه فایده دارد و چه اجرتم خواهی داد؟

صاحب صندوق گفت :سه نصحیت به تو خواهم كرد كه سرمایه خیر دنیا و آخرتت باشد .

آن شص قبول كرد و صندوق را به دوش كشید و از پله كه بالا رفت ایستاد و گفت :نصیحت اولی را بگو .

صاحب صندوق گفت :اگركسی گفت نسیه بهتر از نقد است "بشنو و باور مكن "حامل صندوق چند پله دیگر بالا رفت وگفت :نصیحت دوم را بگو .

گفت :اگر كسی گفت :پول سیاه بهتر از پول سفیداست ،"بشنو و باور مكن "مجددا"آن شخص چندپله ای كه بالا رفت ،ایستاد و گفت :نصحیت سوم را بفرما .

گفت :اگر كسی گفت :نخودات بهتر از چلوكباب است ،"بشنو و باور مكن ".

حامل صندوق دو سه پله دیگری را كه باقی مانده بود،طی كرد و وقتی به آخرین پله رسید،ایستاد و به صاحب صندوق گفت :

من هم می خواهم نصیحتی به تو بكنم. گفت: بگو .

حامل ،شانه خود را از زیر بار تهی كرد و صندوق افتاد و در اثنای افتادن و زمین خوردن آن گفت :

اگر كسی هم گفت كه درین صندوق یك شیشه سالم باقی مانده است ،"بشنو و باور مكن .

داستان های امثال



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شكر نعمت

تاریخ:پنجشنبه 3 مرداد 1398-04:26 ب.ظ

شكر نعمت

شخصی با غلامی در كشتی نشست .

غلام قبل از آن ، دریا ندیده بود و محنت كشتی نیازموده .

گریه و زاری در نهاد و لرزه در اندامش افتاد .

چندان كه ملاطفت كردند ، آرام نمی گرفت. آن شخص عاجز شد و چاره ندانست .

حكیمی در آن كشتی بود ، آن شخص را گفت: 

اگر اجازه به من دهی ، او را به طریقی خاموش گردانم .

شخص گفت: این كار تو نهایت لطف و كرم است. 

حكیم فرمان داد تا غلام را به دریا انداختند .باری چند ، غوطه بخورد .

پس مویش بگرفتند و سوی كشتی آوردند .به دو دست در سكان كشتی آویخت .

چون بالا آمد، به گوشه ای نشست و آرامش یافت .

آن شخص تعجب كرد و پرسید كه: در این كار چه حكمت بود ؟ 

حكیم پاسخ داد: از اول ، محنت غرق شدن نچشیده بود ، و قدر سلامت كشتی نمی دانست .

همچنین قدر عافیت كسی داند كه به مصیبتی گرفتار آید .

/ گلستان سعدی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دزدان اصلا ایرانى نیستند؟

تاریخ:پنجشنبه 3 مرداد 1398-06:56 ق.ظ

 دزدان اصلا ایرانى نیستند؟

زمانی که اسكندر مقدونى وارد تخت جمشید شد و دید مردم هیچ چیز از خزانه برنداشته اند، پرسید:
پس چرا دهقانان و فقرا كه مى دانند حكومت سرنگون شده و شاه كشته شده خزانه را خالى نكرده اند؟؟
گفتند: ایرانیان با دزدى و غارت بیگانه اند و هیچ كس در این سرزمین دزدى نمى كند.
آیا این روزها ایرانى ها از اصالت افتاده اند؟
یا دزدان اصلا ایرانى نیستند؟



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بوی شراب!

تاریخ:سه شنبه 1 مرداد 1398-07:04 ب.ظ

 بوی شراب!

مستی را نزد شیخ هادی نجم آبادی (مجتهد و روحانی مشروطه خواه ) آوردند برای حکم حد. شیخ هادی گفت: 

هرکس بوی شراب می شناسدٍ، دهانش را بوکند". 

کسی جرات نکرد بو کند و آن مست جان به دربرد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آبرو!

تاریخ:سه شنبه 1 مرداد 1398-11:43 ق.ظ

آبرو!


بعد از نماز شیخی توی بلندگو میگه:
می خوام کسی رو بهتون معرفی کنم که قبلا دزد بوده، مشروب و مخدرات مصرف می کرده و هرکثافت کاری  می کرده، ولی خدا الان اونو هدایت کرده و همه چی رو گذاشته کنار.
بعد گفت: بیا فلانی میکروفن رو بگیر و خودت تعریف کن که چه جوری توبه کردی.
طرف اومد گفت:
من یه عمر دزدی می کردم، معصیت می کردم، خدا آبروم رو نبرد،
اما از وقتی توبه کردم، این مرتیکه واسم آبرو نذاشته!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

«زندگی نامه» (طنز)

تاریخ:سه شنبه 1 مرداد 1398-06:34 ق.ظ


«زندگی نامه» (طنز)

آغاز حیاتم که مصادف شده با جنگ
دوران جوانی چک و تیپایی و اُردنگ
حالا سر پیری سر ِ پُر باد و دل ِ تنگ
دنیا نشده هیچ به کام ِ منِ الدنگ

من قصّه‌ی یک چوب دو سر سوخته هستم
این است که الانه پدر سوخته هستم

هرکس به طریقی کمی از مال مرا خورد
کم کم همه دارایی و اموال مرا خورد
آفت زده و میوه‌ی هر سال مرا خورد
از راه رسید و ثمر ِ کال مرا خورد

محصولی از این باغ ثمر سوخته هستم
این است که الانه پدر سوخته هستم

کس فکر زن و بچّه و آینده‌ی ما نیست
فکر ِ دل ِ تنگ و لب ِ بی‌خنده‌ی ما نیست
یا بابت این مسئله شرمنده‌ی ما نیست
این زندگی القصه برازنده‌ی ما نیست

تَه مانده‌ی این نسل ِ جگر سوخته هستم
این است که الانه پدر سوخته هستم

با این که گل و سبزه و سرو و سمنم سوخت
باغ و گل و پروانه و زاغ و زغنم سوخت
آنجام و فلان جام و تمام ِ بدنم سوخت
یعنی همه جا آش ِ نخورده دهنم سوخت

پرسید کس از من که مگر سوخته هستم؟؟!
این است که الانه پدر سوخته هستم

بدکاره و بدصورت و بدسیرت و بدمست
رفتند پَس ِ پرده و با هم شده همدست
یعنی که من و این همه بیراهه و بُن‌بست
«تا بوده همین بوده و تا هست همین است»

از لحظه‌ی آغاز ِ سفر سوخته هستم
این است که الانه پدر سوخته هستم

از گور درآورده غم ِ نان پدرم را
خَم کرده جلوی ِ کس و ناکس کَمَرم را
پُر کرده‌ام از دزد و دغل دور و برم را
تا بَین سران جا بکنم بلکه سرم را

خاکی گهرآلود و گهر سوخته هستم
این است که الانه پدر سوخته هستم

یک عدّه از این مائده خوردند ولی من…
نفت و دَکَل از منطقه بُردند ولی من…
هی پول به هر بانک سپردند ولی من…
با این همه از شرم نمردند ولی من…

از این همه بردار و بِبَر، سوخته هستم
این است که الانه پدر سوخته هستم

در مدرسه یک نیمه‌ی عمرم به هدر رفت
نیم ِ دگرش بر سر ِ امّا و اگر رفت
دنبال هنر رفتم و خونم به جگر رفت
بیچاره هرآن کس که به دنبال هنر رفت

پرورده‌ی این خاک هنر سوخته هستم
این است که الانه پدر سوخته هستم


رسول سنایی



https://t.me/rezamolavi_103




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ادّعای حیات!/طنز

تاریخ:دوشنبه 31 تیر 1398-06:36 ق.ظ

 ادّعای حیات!/طنز

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟
اما چند ملّا که پشت سر تابوت هستند، بی‌توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می‌گویند: پدر سوخته‌ی ملعون دروغ می‌گوید، مُرده.
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: 

این مرد، فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که مرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد.
 حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می‌کند. حال آن که ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس، مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطّل نهادن جنازه شرعاً جایز نیست.

#احمد_شاملو
 

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شیخ سگبان!

تاریخ:یکشنبه 30 تیر 1398-05:14 ب.ظ


✔️شیخ سگبان!

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :401
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------