منوی اصلی
حکمت و حكایت
شفیعی مطهر شخصیت کمیاب و کیمیا و نادری است که تسلط ستایش انگیزی بر کلام دارد. ما هنوز کسی با این لیاقت قلمی در ایران نمی شناسیم.
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر پنجشنبه 25 شهریور 1395 04:21 ق.ظ نظرات ()
    9

     

                              مقدمتان گل باران! 


     

                        گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                        حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

    تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز دو میلیون و 300هزار نفر گذشت!

     اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم.  


    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

     https://t.me/amotahar


                                                     ********************


     (نقد دائره المعارف روشنگری):

    شفیعی مطهر شخصیت کمیاب و کیمیا و نادری است که تسلط ستایش انگیزی بر کلام دارد.

     ما هنوز کسی با این لیاقت قلمی در ایران نمی شناسیم. 

    --------------------

    دائره المعارف روشنگری 

    http://hadgarie.blogspot.com/2018/07/blog-post_52.html

     

    آخرین ویرایش: دوشنبه 19 خرداد 1399 04:33 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  نه اعتماد و نه اعتقاد!

    اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید ڪه عصا به‌دست پیاده می‌رود . افلیج از او کمک خواست، مرد سوار دلش به حال او سوخت ، از اسب پیاده شد او را از جا بلند ڪرد و بر روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند! مرد افلیج ڪه اڪنون خود را سوار بر اسب می‌دید دهنه ی اسب را ڪشید و گفت: 

    اسب را بردم ... 

    و با اسب گریخت!
    پیش از آن ڪه دور شود صاحب اسب داد زد: 

    تو تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی، اسب مال تو ؛ اما گوش ڪن ببین چه می‌گویم. 

    مرد افلیج اسب را نگه داشت! مرد سوار گفت: 

    هرگز به هیچ ڪس نگو چگونه اسب را به دست آوردی! می‌ترسم ڪه دیگر "هیچ سواری" به پیاده‌ای رحم نڪند.
    *****************

    حڪایت ، حڪایت روزگار ماست!!
    به قدرتمندان و ثروت اندوزان و ڪاخ نشینان بگویید: شما ڪه با جلب اعتماد مستمندان و بیچارگان و ستمدیدگان ؛ اسب قدرت به‌دستتان افتاده ... شماها ؛ نه فقط اسب ، ڪه ایمان ، اعتماد ، اعتقاد و... نان سفره‌مان را بردید... فقط به ڪسی نگویید چگونه سوار اسب قدرت شدید!!! 

    افسوس... ڪه دیگر نه بر اعتمادها، اعتقادی است و نه بر اعتقادها، اعتمادی!‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  پول دستی!

    یه نفر به رفیق خسیسش ﻣﯿﮕﻪ: 

    ﺩﺍﺭﯼ 5 ﻣﻠﯿﻮﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺪﯼ ﺗﺎ ﻫﻔﺘﻪﯼ ﺩﯾﮕﻪ ؟؟؟

     ﺭﻓﯿﻘﺶ ﯾﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﮐﻠﯿﺪ ﺍﺯ ﺟﯿﺒﺶ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺭﻩ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ: 

    ﻫﻤﯿﻦ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﻮ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﺍﻭﻝ ﻧﻪ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﺩﻭﻡ ﻧﻪ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﺳﻮﻡ ﺭﻭ ﺑﺮﻭ ﺗﻮ 

    3 ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﺴﺖ ﺧﻮﻧﻪﯼ ﺍﻭﻝ ﻧﻪ ﺧﻮﻧﻪﯼ ﺩﻭﻡ ﻧﻪ ﻗﻔﻞ ﺧﻮﻧﻪﯼ ﺳﻮﻡ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﯿﺪ ﺯﺭﺩﻩ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ 

    ﺑﺮﻭ ﻃﺒﻘﻪﯼ ﺍﻭﻝ ﻧﻪ ﻃﺒﻘﻪﯼ ﺩﻭﻡ ﻧﻪ ﻃﺒﻘﻪﯼ ﺳﻮﻡ ، 

    ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﯿﺪ ﺳﻔﯿﺪﻩ ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ ﺑﺮﻭ ﺗﻮ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ 

    3 ﺗﺎ ﺍﻃﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻫﺴﺖ ﺍتاﻕ ﺍﻭﻝ ﻧﻪ ﺍتاﻕ ﺩﻭﻡ ﻧﻪ ﺍتاﻕ ﺳﻮﻣﻮ ﺑﺮﻭ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﻤﺪ ﻫﺴﺖ ﺩﺭﺷﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ. 

    ﻃﺒﻘﻪﯼ ﺍﻭﻝ ﻧﻪ ﻃﺒﻘﻪﯼ ﺩﻭﻡ ﻧﻪ ﻃﺒﻘﻪﯼ ﺳﻮﻡ 

    3 ﺗﺎ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﻫﺴﺖ ﺁﺑﯽ ﻭ ﻗﺮﻣﺰ ﻭ ﺳﺒﺰ .ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺁﺑﯿﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ ، 

    ﺗﻮﺵ ﯾﻪ ﻗﺮﺁﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﻗﺮﺁﻥ قسم ﻧﺪﺍﺭﻡ،،،ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻬﺖ می دﺍﺩﻡ!!..

    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 تیر 1399 07:02 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  به نیکی گرای و میازار کس

    امام احمد_غزالی رَحِمَهُ‌ اللهُ روزی در مجلس وعظ گفت:
    ای مسلمانان، هرچه من در چهل سال از سر این چوب‌پاره(منبر) شما را می‌گویم، فردوسی در دو بیت گفته است، اگر بر آن خواهید رفت، از همه مستغنی شوید:

    ز روز گذر کردن اندیشه کن
    پرستیدنِ دادگر پیشه کن

    به نیکی گرای و میازار کس
    که راه رهایی همین است و بس.


    (مرزبان‌نامه. به‌کوشش خلیل خطیب رهبر)


    @danaeeii

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • #طنزسیاهنمایی /57

    خروس بی محل!!

    گفت: ایران ازمجموع ۱۵کشور اروپایی بزرگ تر است!

    ایران بیش از ٦٠ برابر کل اروپا نفت و گاز کشف شده دارد!

     ایران ۳۸برابر اروپا ذخایرمعدنی دارد!

    ایران به تنهایی از کل قارۀ اروپا ثروتمندتر است!
    كشورى با این ثروت عظیم ولى فشار زندگى بر مردمش در حد سومالی!
    مشكل كجاست؟!!!

    گفتم :مشکل از تو و امثال توست!اگر تو و امثال تو این قدر سرتون رو توی کتاب ها نکنید و این قدر این آمارها و ارقام رو ردیف نکنید،هیچ کس دیگه این حرفای زیادی رو نمی زنه.  

    گفت: در شهری مردم برای سیرکردن شکم خود و خانواده شون دو سه جا کار می کردن و شب ها دیروقت می خوابیدن. سحر که می شد یک خروس با صدای خودش خواب همه را آشفته می کرد. یک روز همۀ مردم خواب آلوده به خانه صاحب خروس یورش آوردند و خروس را سربریدند!از آن پس دیگه  همه راحت تا ظهر روز بعد می خوابیدند!

    گفتم: آفرین بر تو! تو همون خروس بی محل هستی!برو بخواب تا......! 

    و این قدر #سیاهنمایی نکن! 

    #شفیعی_مطهر

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ره توشه سلوک
     
    ذخائر مؤمن بعد از مرگ


    إمام صادق(ع)فرمود: 

    شش چیز است که مؤمن  پس از مرگ هم از آن بهره مندمی شود:

    - فرزند شایسته ای که برای پدرآمرزش بطلبد،

    - و قرآنی که از آنِ او باشد و مورد استفاده قرار گیرد،

    - و چاه آبی که می کَنَد،

    - و درختی که می کارد،

    - و چشمه آبی که در راه خدا جاری می کند،

    - و رَوِیّه نیکی که از او به یادگار مانده و دیگران از آن پیروی کنند.


    (خصال صدوق، باب السّنّه،حدیث ۹)(۹۵)

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  زاغ سخنگو

    قصه های شهر هرت/قصه 89

    #شفیعی_مطهر

    در زمان سلطنت ابدمدت اعلی حضرت هردمبیل بر شهر هرت هر پنج سال یک بار یک مسابقۀ بین المللی بین طوطی های سخنگو برگزار می شد. شهر هرت تحت مدیریت داهیانۀ!! هردمبیل در زمینه های اقتصادی،علمی،فناوری و...هیچ دستاورد قابل ذکری نداشت که در عرصۀ بین المللی قابل عرضه و افتخار باشد. بنابراین هردمبیل دستور داد در این زمینه نهایت تلاش و کوشش انجام شود تا در مسابقۀ طوطی های سخنگو لااقل دارای رتبۀ قابل قبولی بشود.

    بدین منظور اطّلاعیّه ای صادر شد و از همۀ دارندگان و پرورش دهندگان طوطی خواسته شد که اگر طوطی سخنگویی پرورش داده اند که بتواند در سطح جهان بدرخشد، آن را به دربار اعلی حضرت بیاورند.

    به دنبال انتشار این اطّلاعیّه تعدادی از پرورش دهندگان طوطی با طوطی های دست پروردۀ خود در دربار حاضر شدند. دربار توسّط چند کارشناس خبره چند طوطی برتر را برگزید و از صاحبانش خواست طوطی ها را برای شرکت در مسابقۀ داخلی آماده کنند،تا طوطی برتر ملّی برای شرکت در المپیک بین المللی شناخته و اعزام شود.

    در همین زمان یک شیّاد زیرکی بود که نقطۀ ضعف هردمبیل را شناخته بود،به وزیر دربار مراجعه و پیشنهاد کرد :

    شما به جای عرضۀ طوطی سخنگو به مسابقات جهانی، موضوع «زاغ سخنگو» را مطرح کنید تا همۀ جهانیان از هنر شهر هرت مبهوت شوند و هیچ کس و هیچ کشوری نتواند با ما رقابت کند!

    وزیر پرسید: زاغ که نمی تواند سخن بگوید! ما زاغ سخنگو از کجا بیاوریم؟

    شیّاد گفت: آن بر عهدۀ من! شما فقط به من ده سال زمان و مقداری امکانات بدهید،من زاغی تربیت می کنم که نه تنها سخن بگوید،بلکه سخنرانی هم بکند!

    وزیر ساده دل با شگفتی و خوشحالی این خبر را به عرض ملوکانه رساند. شاه با ذوق زدگی امر به احضار آن مرد داد و به او گفت:

    تو برای انجام این کار شگفت و بی نظیر هر امکاناتی بخواهی دستور می دهم تا در اختیارت بگذارند. من می خواهم با نشان دادن یک کار خارق العاده روی دشمنان داخلی و خارجی خود را کم کنم. از بس این خارجی ها اختراعات و اکتشافات و پیشرفت های خود را به رخ ما کشیدند،خسته و شرمنده شدیم. حالا در مراسم افتتاحیۀ مسابقات شخصاً شرکت می کنم و چنان نطقی غرّا ایراد می کنم که همۀ رقبا را سرِجای خود بنشانم! می خواهم هنرت را به خرج جهانیان بدهی! 

    شاه سپس به وزیر دستور داد: 

    این مرد هر چه می خواهد از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در اختیارش بگذارید.

    مرد شیّاد که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید،فهرست بلندبالایی از نیازمندی های خود را از قبیل حقوق نجومی ماهیانه،چند قصر بزرگ با کلّیِۀ امکانات ،وسیلۀ نقلیه و تعدادی کُلفت و نوکر و...تهیه و به وزیر ارائه داد.

    وزیر ظرف چند روز همۀ درخواست های شیّاد را تهیه و در اختیارش قرار داد.

    مردک شیّاد در قصر بزرگ مستقر شد و برای خود و خانواده اش یک زندگی شاهانه برقرار کرد و مشغول عیش و نوش شد.

    روزی یکی از دوستان محرمش از او پرسید:

    به راستی تو چطور می خواهی زاغ سخنگو پرورش دهی؟ آخر زاغ که نمی تواند سخن بگوید!

    مرد شیّاد با پوزخندی مسخره آمیز پاسخ داد:

    تو چقدر ساده ای! من هم می دانم که هیچ کس نمی تواند به هیچ زاغی سخنگویی بیاموزد!فعلاً که بساط بخور بخور ما برقرار است .حقوق نجومی و قصر شاهانه و وسیلۀ نقلیّه و کلفت و نوکر و...حالا کو تا ده سال دیگر؟! تا ده سال دیگر کی مرده و کی زنده؟! خود اعلی حضرت که همین حالا هم مُردنی است! با مرگ هردمبیل دیگر هیچ ملّتی زیر بار دیکتاتوری هردمبیلک نمی رود! 

    تو ظاهراً هنوز با نظام هردمبیلی شهر هرت آشنا نیستی! در این جا هر روز باید با وعده هایی تازه سر مردم را شیره مالید! مردم کم حافظه اند. تا حالا دیده ای کسی بیاید بپرسد چرا به وعده های دیروزت عمل نکرده ای؟ فعلاً زندگی شاهانه را عشق است! بزن به سلامتی اعلی حضرت هردمبیل!!

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  تقلید کورکورانه!

    چوپانی تعریف می کرد، گاهی برای سرگرمی با یک چوب دستی دم در آغل گوسفندان می ایستادم و هنگام خارج شدن گوسفندان، چوب دستی را جلوی پایشان می گرفتم، طوری که مجبور به پریدن از روی آن می شدند.
    پس از آن که چندین گوسفند از روی آن می پریدند، چوب دستی را کنار می کشیدم، اما بقیه گوسفندان هم با رسیدن به این نقطه از روی مانع خیالی می پریدند.
    تنها دلیل پرش آن ها این بود که گوسفندان جلویی در آن نقطه پریده بودند!!!!!!
    گوسفند تنها موجودی نیست که از این گرایش برخوردار است.
    تعداد زیادی از آدم ها نیز مایل به انجام کارهایی هستند که دیگران انجامش می دهند؛ مایل به باور کردن چیزهایی هستند که دیگران به آن باور دارند؛ مایل به پذیرش بی چون و چرای چیزهایی هستند که دیگران قبولش دارند.

    ********
    وقتی خودت را همصدا با اکثریت می بینی، وقت آن است که بنشینی و عمیقاً فکر کنی!!!!
     
    دیل_کارنگی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  خرانه و بُزانه!!

    خری حاکم جنگل شد.

    خر حیوانات را مجبور کرد ساعت ۶ صبح بیدار و ۶ عصر بخوابند!

    دستور داد که هرکدام از پرندگان و سایر حیوان ها فقط حق دارند ۶ لقمه غذا بخورند.

    اگر خواستند پینگ پنگ بازی کنند، هر تیم ۶بازیکن داشته و زمان بازی نیز ۶ دقیقه باشد!

     خر قوانین شش‌گانه وضع می کرد.
    در یک روز دل انگیز خروس ساعت ۵:۲۰دقیقه صبح بیدار شد و آواز خواند.
    خر خشمگین شد و در یک سخنرانی جنجالی گفت:
    قوانین ما از همه قوانین دیگران کامل تر است و خروج از این ها و تخلف از قانون های شش‌گانه جرم محسوب و منجر به اشد مجازات می شود.
    سپس طی مراسمی خروس را اعدام کرد.
    همه حیوان ها از اعدام خروس ترسیدند و از آن پس با دقت بیشتر قوانین را اجرا می کردند.

    بعداز گذشت چندین سال خر بیمار شد و درحال مرگ بود.
    شیر به دیدارش رفت و گفت:
    من و تعدادی دیگر از حیوان ها می توانستیم قیام کنیم. ولی نخواستیم نظم جنگل به هم بریزد. حال بگو علت ابلاغ قوانین شش‌گانه چه بود؟ و چرا در این سال ها سخت گیری کردی؟
    خر گفت: حالا من به خاطر خریت یک چیزهایی ابلاغ کردم. شماها چرا این همه سال عین بُـز اطاعت کردید؟!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • چرا عصبانی می شویم؟


    استادى از شاگردانش پرسید: 

    چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

    شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: 

    چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.
    استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
    شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچ کدام استاد را راضى نکرد.

    سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

    سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.
    استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

    سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1399 06:48 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •   اقتصاد مظفری

    در کتاب مظفرنامه چنین حکایت شده که در ایران گوشت از قرار هر کیلو دو ریال بوده ،روزی قصابی های تهران سر از خود گوشت را یک ریال گران کردند.
    مردم چون چنین دیدند عصبانی شدند و به خیابان ها ریخته و علیه قصاب ها شعار دادند!
    این خبر به گوش مظفرشاه رسید و اعضاء دولت برای آرام کردن مردم از او کمک خواستند! سلطان صاحب قران فکری کرد و گفت: 

    بروید و به قصاب ها بگویید گوشت را دو ریال گران تر از آنچه خود گران کرده اند به مردم بفروشند! یعنی هر کیلو گوشت شد از قراری پنج ریال!
    مردم چون دیدند قیمت گوشت بالاتر رفته این بار به خیابان ها ریخته و این بار مغازه ها را به آتش کشیدند.
     هیئت دولت نزد قبله عالم رفتند و به عرض همایونی رساندند که تدبیر شاه شاهان کارساز نشد و مردم این کردند و آن نمودند!  این دفعه مظفرالدین شاه گفت: 

    حالا بروید و یک ریال گوشت را ارزان تر کنید! 

    یعنی هر کیلو گوشت شد چهار ریال!  و مردم هم پس از آن چون دیدند گوشت یک ریال ارزان تر شده برای سلامتی شاه دست به دعا شدند و در خیابان ها نماز شکرانه خواندند!

    به این، اقتصاد مظفری گفته می شود.



    @moallemshad

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 442 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic