گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سیاست چیست؟!

تاریخ:دوشنبه 18 اردیبهشت 1396-07:55 ق.ظ

سیاست چیست؟!


عده ای به اصرار از چرچیل خواستند که سیاست را تعریف کند.
چرچیل به ناچار دایره ای کشید و خروسی در آن انداخت و گفت:
خروس را بدون آن که از دایره خارج شود، بگیرید!
این عده هرچه تلاش کردند نتوانستند و خروس از دایره بیرون می رفت.
آخر از چرچیل خواستند که این کار را خود انجام دهد.
چرچیل خروسی دیگر کنار خروس اولی گذاشت و این دو شروع به جنگیدن کردند.

آنگاه چرچیل دو خروس را از گردن گرفت و بلند کرد و گفت:
این سیاست است!
حالا می توان فهمید که چرا همه دنیا را این چنین به جان هم انداخته اند!!

#سیاست

‌ ρίɴκ રΘȘε   @majalejavan



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فریب احترام عوام را نخورید

تاریخ:یکشنبه 17 اردیبهشت 1396-04:27 ب.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تعویض جای انیشتین با راننده اش

تاریخ:یکشنبه 17 اردیبهشت 1396-09:17 ق.ظ

تعویض جای انیشتین با راننده اش 


اینشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت. 

یک روز اینشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند در ماشین پرسید: 

چه کسی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آن ها جایشان را عوض کنند و او جای اینشتین سخنرانی کند؛ چرا که اینشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند، قبول کرد. اما کمی تردید در مورد این که اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند، او چه می کند، در درونش داشت. به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور اینشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آن ها پاسخ دهد. سپس اینشتین از میان حضار برخاست و به راحتی به سوالات پاسخ داد، به حدی که باعث شگفتی حضار شد.




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

...بلای ده ماست!

تاریخ:یکشنبه 17 اردیبهشت 1396-07:41 ق.ظ

...بلای ده ماست! 

 

كدخدایى كه گمان كرده خداى ده ماست
کدخدا نیست، خدا نیست، بلای ده ماست

روزگاری است به گوش همه خواند که خداست
خانه اش در ده ما نیست، جدای ده ماست
بی نوا بی خبر از حال و هوای ده ماست!

کدخدا دیر زمانی است … زمانی است که دیوانه شده‌ست
از زمانی که به دیدار خدا رفته و در خانه شده‌ست
خانه را دیده ؛ خدا را نه ولی، با همه بیگانه شده‌ست

غافل از آن که خدا در همه جای ده ماست
بینوا، بی خبر از حال و هوای ده ماست
بینوا، بی خبر ازحال و هوای ده ماست

 کدخدایی که گمان کرده خدای ده ماست
کدخدا نیست، خدا نیست، بلای ده ماست



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ای در دروغ ابن زیاد، احمدی نژاد!!

تاریخ:شنبه 16 اردیبهشت 1396-10:36 ق.ظ

ای در دروغ ابن زیاد، احمدی نژاد!!


گنجِ وفا و معدنِ داد،احمدی نژاد
یارانه داد پاک نهاد ،احمدی نژاد


شیرین لب است و خوش حرکات است و شوخ چشم
آهو سرشت و حور نژاد، احمدی نژاد


استادهای روی زمین جمله بی سواد
مهدِ علوم و کانِ سواد احمدی نژاد


شادی تو از حمایتِ خودجوشِ مردمی!
مردم هم از تو یک سره شاد، احمدی نژاد


بابا نه آب دارد و نه نان، بیا ببین
نان را نداد و آب نداد احمدی نژاد


ایرانمان چه شد؟همه آتش گرفت و رفت.
خاکسترش چه؟ داد به باد احمدی نژاد


تا عبرتِ زمانه و تاریخِ ما شود
هرگز ز یادمان نرواد احمدی نژاد


جرثومه ی شجاعت و تندیس رستم است
این حرف ها بهت نمیاد احمدی نژاد


آن گوجه ها هنوز سرِ کوچه ی شماست؟
در کردی این خبر ز کجاد؟ احمدی نژاد


چیزی سرِ زبانِ من آمد، بگم؟بگم؟
طشتِ تو هم ز بام فتاد احمدی نژاد


لولو ببین که این ممه را برد با خودش
یک سر درون کوزه فتاد احمدی نژاد


یک عنصرِ نسوخته در جسمِ او نماند
این هم کمی پماد و ضماد،احمدی نژاد


این هاله ها چرا به تو یاری نمی دهند؟
ای در دروغ ابن زیاد، احمدی نژاد


بابایمان درآمده در زیرِ بارِ قرض
بابات تا همیشه درآد، احمدی نژاد... .



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کسی که اصلا دروغ نمی گوید!

تاریخ:جمعه 15 اردیبهشت 1396-05:30 ق.ظ

کسی که اصلا دروغ نمی گوید!




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

می بینید که نمیشه!!!! (طنز)

تاریخ:پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396-11:54 ق.ظ

 می بینید که نمیشه!!!! (طنز)

#شفیعی_مطهر

گفت:نمیشه به جای یک رئیس جمهور،سه چهار تا رئیس جمهور داشته باشیم؟!

گفتم: نه! مگه نشنیدی میگن:ده درویش در گلیمی بخسبند؛اما دو پادشاه در یک ملک نگنجند!یک کشور فقط یه دولت و یک مدیر میخواد که بتونه همه نیروهای بالقوه کشور رو بالفعل دربیاره. حالا چرا همچین سوالی می پرسی؟

گفت: آخه بعضی کاندیداهای ریاست جمهوری این قدر نازن و این قدر وعده خدمت های جور واجور میدن،که آدم دلش نمیاد به اونا رای نده!

گفتم : مثلا!

گفت: مثلا یکی قول میده یارانه رو 250هزار تومان میکنه ،یکی میگه 5میلیون فرصت شغلی ایجاد میکنه و دیگری میگه درآمد کشور را دو و نیم برابر می کنه! به نظر تو همه اینا میتونن که این قول ها رو عملی کنن؟!

گفتم: نمی دونم!! ولی میگن:

یه پهلوانی تنومند و معرکه گیر وسط میدون وایساده و جمعیت زیادی دور او حلقه زده بودن .او آفتابه کوچکی رو به همه خلق نشون می داد و ادعا می کرد که با این هیکل درشت و تنومند خود میره توی این آفتابه کوچک! همه مردم هم ناباورانه و متعجّبانه اونو نگاه می کردن.

پهلوان می گفت: اگر شما جمعیت صدهزار تومان به من بدید،من قول میدم برم توی این آفتابه!

مردم یک پارچه فریاد می زدن که این کار محاله! محاله! اما برای ارضای حسِّ کنجکاوی خود به هر قیمتی بود صدهزار توان جمع کردند و به او دادند و گفتند: 

حالا برو ببینیم چطور میری توی آفتابه!

مرد پهلوان اول کوشید با فشار سر خود رو توی آفتابه فروکنه! ولی هر چه فشاد داد نرفت که نرفت! 

بعد پای راست خود و سپس چای چپ را به داخل آفتابه فشار داد؛باز هم نرفت!در آخر کوشید دستاش رو توی آفتابه کنه،باز هم نشد که نشد!

سر انجام با نومیدی آفتابه رو گذاشت روی زمین و روشو کرد به مردم و گفت:

مردم! شاهد بودید که من همه تلاشم رو کردم که برم توی آفتابه،ولی می بینید که نمیشه!!!

 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar

 



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سرپوش جرم!

تاریخ:پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396-09:55 ق.ظ

سرپوش جرم!

بدون شرح

مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. از او علت را جویا شد، همسرش گفت: گنجشک‌هایی که بالای درخت هستندT وقتی بی‌حجابمT به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد!

مرد به خاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد.
پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و همسرش را در آغوش فاسقش آرمیده یافت ...

شوهر زن فقط وسایل مورد نیازش را برداشت و از آن شهر گریخت...
به شهر دوری رسید که مردم آن شهر در جلوی کاخ پادشاه جمع شده بودند. وقتی از آن ها علت را جویا شد، گفتند:
از گنجینه پادشاه دزدی شده!
در این میان مردی که بر پنجه ی پا راه می رفت از آنجا عبور کرد.مرد پرسید: او کیست؟
گفتند: این شیخ شهر است و برای این که خدای نکرده مورچه‌ای را زیر پا له نکند، روی پنجه ی پا راه می رود!
آن مرد گفت :به خدا دزد را پیدا کردم. مرا پیش پادشاه ببرید.
او به پادشاه گفت:
شیخ همان کسی است که گنجینه تو را دزدیده است!
شیخ پس از بازجویی به دزدی اعتراف کرد.
پادشاه از مرد پرسید:
چطور فهمیدی که او دزد است؟

مرد گفت: «تجربه به من آموخت وقتی در احتیاط افراط شود و در بیان فضیلت زیاده روی شود، بدان که این سرپوشی است برای یک جرم!»



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ذکر شیخنا و مولانا محمدباقر قالیباف (

تاریخ:چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396-07:03 ق.ظ


ذکر شیخنا و مولانا محمدباقر قالیباف (قدس ا... نفسه الزکیه)

حسام حیدری| بی قانون



 آن خلبانِ پرآوازه، آن شهردارِ سازه، آن منجی آسمانی، آن محمود ثانی، آن تولیدکننده برق از زباله، آن تجمیع‌کننده نخاله، آن ثبت‌نام‌کننده در انتخابات‌ متعدد، آن زده رو دست رضایی، آن دارای مدرک جغرافیای سیاسی، آن کارهایش اساسی، آن رفته در محاق، آن زخم خورده از اسحاق، آن دشمن چهاردرصدی‌های زالوصفت، آن دوبرابر کننده درآمدهای نفت، آن چوب‌زنِ دشمنان، آن موتورسوار مهربان، آن پدیده نادرِ پرینت به دست، آن آبادکننده تهران و هرچی که هست، آن برج ساخته از بالای شهر تا به ناف، شیخنا و مولانا شهردار- خلبان- سردار- دکتر محمدباقر قالیباف (حفظه‌ا... من حملات الگازانبری)، هم خوشگل و هم بور بود و منتقد رییس‌جمهور بود.
مناقب او بسیار و محامد او فراوان است. از معتبران مشایخ اصولگرا بود و سوپر هیروی ابرشهر تهران بود و حرارت و آتش در برابرش چون آب سرد بود و او همان است که شاعر در منزلت مقام او فرماید:
رای مامان و بابا قالیباف قالیباف
دوست خوب بچه‌ها قالیباف قالیباف
در عظمت شأن او همین بس که مولانا تتلو (حفظه‌ا... جیگیلی جیگیلیه) از او حمایت کرد و او را نامزد اصلح دانست و جمله مریدان در موافقت فریاد «بغ بغو» سردادند. رحمه‌ا... علیهم اجمعین.
نقل است که روحی مهربان و دستی گشاده داشت و از ملک و املاک هرچه داشت به سائلان می‌داد و از بخشش هیچ ابا نداشت. او را دیدند که مشغول ساخت‌وساز است. گفتند: «چه می‌سازی؟» گفت:«این‌ها املاک برای نجوم است» و بر این طریق چندین رصدخانه ساخت.
مریدی از اعضای شورای شهر او را گفت: «مرا نصیحتی کن که با آن به هرچه ‌خواهم رسم». لختی اندیشید و گفت: «از زمین خوردن نترس» و گفت: «من خودم بارها زمین خوردم و نترسیدم و هربار که زمین خوردم به روی خودم نیاوردم و دوباره تلاش کردم». نقل است که مرید این وصیت به کار بست و چندی نگذشته از متمولان دوران خود شد.
نیمه شبی قبل از مناظره او را دیدند که با خود می‌گفت: «نیمه راهیم برنمی‌گردیم» و می‌گفت: «کلید مشکلات در دست من است» و می‌گفت: «من حقوقدانم و سرهنگ نیستم». 

او را گفتند: «چه می‌گویی؟ ماذا فازا؟ و چرا شعارهای رقیب را سر داده‌ای؟». 

آهی کشید و گفت: «تقلید همه را در مناظره کردم... فقط خود حسن مانده است».
نقل است که عاشق مردم بود و دولتش «دولتِ مردم» بود و هرکاری که می‌توانست برای مردم انجام می‌داد. پس چون در میانه مناظره دید که مردم خسته شده‌اند و گروهی دست‌شویی خواست رفتن، از جای بشد و در دمای 200 درجه، میله داغ را بگرفت و با مرتضی حیدری وارد مذاکره شد و با رایزنی‌هایی که کرد، برای مردم 15 دقیقه وقت استراحت گرفت. اعلی‌ا... مقامه.
نقل است که مولتی‌تسک بود و با یک دست ایرباس می‌راند و با دست دیگر فاصله شمال-جنوب تهران را کم می‌کرد و همزمان در کانال‌های فجازی کامنت می‌گذاشت و نه تنها تحمل یک رقیب و دو رقیب که تحمل ده تا را هم داشت.
در انتهای کار او آورده‌اند که پس از مناظره دیگر آن باقر سابق نشد و کابوس بسیار می‌دید و نیمه شب از خواب می‌پرید و فریاد می‌زد: «اسحاق... اسحاق». آب قندش می‌دادند اما هیچ افاقه نمی‌کرد. می‌گفتند: «می‌خوای همه اتوبان‌ها رو دو طبقه کنی؟ مجوز تراکم بدم امضا کنی؟» ولی هیچ پاسخ نمی‌داد و خیره می‌نگریست. رحمه‌ا... علیه.


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

تاریخ:سه شنبه 12 اردیبهشت 1396-10:36 ق.ظ

 این گره بگشودنت دیگر چه بود؟


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :294
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------