گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روش درست برخورد با خطا

تاریخ:پنجشنبه 18 خرداد 1396-12:55 ب.ظ

روش درست برخورد با خطا


☘☘☘☘☘

⭕️▪️ سال‌ها پیش یکی از مدیران ارشد یک شرکت نفتی تصمیم اشتباهی گرفت و به همین سبب بالغ بر دو میلیون دلار خسارت بر آن شرکت وارد شد. جان دی راکفلر مدیرعامل وقت شرکت بود.

روزی که خبر خسارت در شرکت پیچید، بیشتر مدیران شرکت به بهانه‌های مختلف می‌کوشیدند تا از مدیرعامل دوری کنند تا مورد خشم و غضب او واقع نشوند.
تنها کسی که آن روز جرأت کرد به دیدار مدیرعامل برود، شخصی به نام ادوارد تی‌بدفورد بود. او یکی از شرکای شرکت بود و خوب می‌دانست که باید خود را برای شنیدن سخنرانی طولانی علیه مدیری که مرتکب اشتباه شده بود، آماده کند.

زمانی که بدفورد وارد دفتر کار راکفلر شد، سر امپراتور شرکت عظیم نفتی روی میز کارش خم شده و روی کاغذی سخت مشغول نوشتن بود. بدفورد ساکت و آرام بدون این که مزاحم کار او شود، ایستاد.
راکفلر پس از چند دقیقه سرش را بلند کرد و به آرامی گفت: 

آه بدفورد تویی؛ به گمانم خبر خسارت وارد شده به شرکت را شنیده‌ای.
بدفورد بلافاصله خبر خسارت راتایید کرد.
راکفلر گفت: چند روز است که روی مساله فکر می‌کنم و قبل از این‌که مدیر مربوطه را برای بازخواست بخواهیم، داشتم موارد مهمی را یادداشت می‌کردم.

بدفورد بعدها این طور تعریف کرد: بالای کاغذ نوشته شده بود نقاط قوت آقای . . .
سپس فهرست طولانی از فضایل مدیر که شامل شرح‌حال مختصری از کمک‌های او به شرکت، تصمیمات درست در موارد مختلف، تصمیم‌هایی که مبالغی بیش از خسارت اخیر که عاید شرکت کرده بود را روی کاغذ نوشته بود.

بدفورد می‌گوید: من هرگز این درس را فراموش نمی‌کنم؛ در سال‌های بعد هر وقت که درصدد برخورد و تنبیه کسی بودم، قبل از هر چیز خودم را وادار می‌کردم پشت میزی بنشینم و با تعمق فهرستی طولانی از نقاط قوت همان شخص تهیه کنم و تنها پس از تهیه‌ی یک چنین فهرستی متوجه می‌شدم که قادرم مساله را از بُعد واقعی آن مورد بررسی قرار دهم و این امر باعث شد تا از پُرهزینه‌ترین اشتباهاتی که هر مدیر امکان مرتکب شدن به آن را دارد و آن چیزی جز خشم و عصبانیت نیست، دور باشم؛ من به هر کسی که با مردم سر و کار دارد توصیه می‌کنم که از این روش استفاده کند.

⭕️▪️ نتیجه راهبردی:
اگر در رابطه با دوست، همکار یا همسر خویش، کارتان به جر و بحث یا حتی دعوا کشید، لطفاً قبل از یادآوری خصوصیات منفی و کنارگذاشتن کامل شخص، درباره‌ی ویژگی‌های مثبت و کارهای خوبی که برایتان انجام داده است، هم فکر کنید. آدمی خطا می‌کند، اما اگر کل رفتار و اعمالش را روی ترازو قرار دهید، ممکن است قسمت مثبت آن سنگینی کند.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سنگ ها و سگ ها!

تاریخ:پنجشنبه 18 خرداد 1396-12:38 ب.ظ

 سنگ ها و سگ ها!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

با سوادان بیشتر در معرض لگد خرند

تاریخ:چهارشنبه 17 خرداد 1396-10:22 ق.ظ


با سوادان بیشتر در معرض لگد خرند

گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود.
با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه همه حیوانات، جنگل را رها کرده و فراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند. در مسیر گاهگاهی خر گریزی می زد و علفی می خورد. روباه که زیاد گرسنه بود، به شیر گفت: اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است. 

شیر گفت: چه فکری داری؟ 

روباه گفت: خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر نیاز به رهبر داریم. و باید از روی شجره نامه در بین خود یکی را انتخاب کنیم و از دستوراتش پیروی کنیم. قطعا تو انتخاب می شوی و بعد دستور بده تا خر را بکشیم و بخوریم. 

شیر قبول کرد و خر را صدا زدند و جلسه تشکیل دادند. ابتدا شیر شجره نامه اش را خواند و فرمود: 

جد اندر جد من حاکم و سلطان بوده اند! 

و بعد روباه ضمن تایید گفته شیر گفت: من هم جد اندر جدم خدمتکار سلطان بوده اند. خر تا اندازه ای موضوع را فهمیده بود و دانست نقشه ی شومی در سر دارند، گفت: من سواد ندارم شجره نامه ام زیر سمم نوشته شده، کدامتان باسواد هستین آن را بخوانید. 

شیر فورا گفت: من باسوادم و رفت عقب خر تا زیر سمش را بخواند. خر فورا جفتک محکمی به دهان شیر زد و گردنش را شکست. روباه که ماجرا را دید، رو به عقب پا به فرار گذاشت. خر او را صدا زد و گفت: 

بیا حالا که شیر کشته شده ،بقیه راه را باهم برویم. 

روباه گفت: نه من کار دارم! 

خر گفت: چه کاری؟ 

گفت: می خواهم برگردم و قبر پدرم را پیدا کنم و هفت بار دورش بگردم و زیارتش کنم که مرا نفرستاد مدرسه تا با سواد شوم و گرنه الان به جای شیر گردن من شکسته بود.
_____________________



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معلم دانا یا قاضی عادل؟

تاریخ:سه شنبه 16 خرداد 1396-06:16 ق.ظ

معلم دانا یا قاضی عادل؟


در سریال معلم دهكده؛ نامزد معلم از او می پرسد: 

شما كه قاضی بودید، چرا رها كردید و معلم شدید؟

ایشان جواب می دهد:
چون وقتی به مراجعینم و مجرمینی كه پیش من می آمدند، دقیق می شدم
می دیدم كه آنان كسانی هستند كه یا آموزش ندیده اند
و یا آموزشی که دیده اند، درست نبوده و به خودم گفتم: 

به جای پرداختن به شاخ و برگ باید به اصلاح ریشه بپردازیم.

و ما چقدر به معلم دانا بیش از قاضی عادل نیازمندیم!
برای فرزندانمان قصه هایی بگوییم که بیدار شوند، نه قصه هایی که به خواب فرو روند.
بیداری وجدان و خرد دلنشین تر از خواب است!


#کانال_دموکراسی
@Democracyy



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سه بیت و سه نگاه

تاریخ:دوشنبه 15 خرداد 1396-12:34 ب.ظ

 سه بیت و سه نگاه 

 

سه بیت، سه نگاه و سه برداشت!

موسی خطاب به خداوند در کوه طورمی گوید:
اَرَنی : خود را به من نشان بده!
خداوندمی فرماید:
لَن تَرانی : هرگز مرا نخواهی دید.

برداشت سعدی:


چو رسی به کوه سینا ارنی مگو و بگذر
که نیرزد این تمنّا به جواب "لَن تَرانی"

             
برداشت حافظ:


چو رسی به طور سینا ارنی بگو و بگذر
تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لَن تَرانی"


برداشت مولوی :


ارنی کسی بگوید که ترا ندیده باشد
تو که با منی همیشه،چه "تَری"چه"لَن تَرانی"

سه بیت، سه نگاه، سه برداشت:

مثل سعدی ، عاقلانه
مثل حافظ ، عاشقانه
مثل مولوی، عارفانه


بیاییم با هم از امروز ،زیبا ترین برداشت ها را از دنیای اطرافمان داشته باشیم.


نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من یاغی نیستم!

تاریخ:دوشنبه 15 خرداد 1396-09:09 ق.ظ

من یاغی نیستم!


روزی مرحوم آخوند کاشی مشغول وضوگرفتن بودند..

که شخصی باعجله  آمد، وضو گرفت و به داخل اتاق رفت و به نماز ایستاد.

با توجه با این که مرحوم کاشی خیلی بادقت وضو می گرفت و همه آداب و ادعیه ی وضو را بجا می آورد؛ قبل از این كه وضوی آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود!

به هنگام خروج، با مرحوم کاشی رو به رو شد.
ایشان پرسیدند:

چه کار می کردی؟

 گفت: هیچ.

فرمود: تو هیچ کار نمی کردی؟

گفت: نه!  (می دانست که اگر بگوید نماز می خواندم، کار بیخ پیدا می کند)!

آقا فرمود: مگر تو نماز نمی خواندی!؟
 
گفت: نه!

آخوند فرمود: من خودم دیدم داشتی نماز می خواندی!

گفت: نه آقا اشتباه دیدید!

سؤال کردند: پس چه کار می کردی؟

گفت: فقط آمده بودم به خدا بگویم من یاغی نیستم، همین!

این جمله در مرحوم آخوند (رحمة الله علیه) خیلی تأثیر گذاشت.

تا مدت ها هر وقت از احوال آخوند می پرسیدند،  ایشان با حال خاصی می فرمود:

من یاغی نیستم!!

خدایا ما خودمون هم می دونیم که عبادتی در شان خدایی تو نکردیم... نماز و روزه مان اصلاً جایی دستش بند نیست!...

فقط اومدیم بگیم که:                         

خدایا ما یاغی نیستیم!
بنده ایم....

اگه اشتباهی کردیم مال جهلمون بوده.....

لطفا همین جمله را از ما قبول کن.

الهی و ربّی من لی غیرُک ؟

از نوشته های زیبای شهید آوینی

سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران بود.
اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودم.
اما وسط راه که بیابان بود، دست کردم تو جیب راست شلوارم ولی پول نبود…! جیب چپ نبود… جیب پیرهنم!
نبود که نبود … گفتم حتما تو کیفمه!
اما خبری از پول نبود…
به راننده گفتم: اگر کسی رو سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چیکار می کردی ؟!!
گفت: به قیافه اش نگاه می کنم!

گفتم : الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق براش افتاده…!!! یک دفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من انداخت
و گفت : به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی ، می رسونمت … .

خدای من!
من مسیر زندگی ام رو با تو طی کردم به خیال این که توشه ای دارم!
اما الان هرچه نگاه می کنم ، می بینم هیچی ندارم، خالیه خالی ام …
فقط یک آه و افسوس که مفت عمرم از دست رفت …

خدایا ما رو می رسونی؟؟؟ یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مون می کنی؟؟؟

الهی و ربّی  من لی غیرک؟

خدایا در این ماه مبارک رمضان ما را با همین داشته هایمان ببخش. آمین

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دامن زدن به جنگ شیعه و سنّی!

تاریخ:یکشنبه 14 خرداد 1396-12:15 ب.ظ

  دامن زدن به جنگ شیعه و سنّی!


 ... در زمان حکومت عثمانی که حکومت مقتدر و مهمی بوده و انگلیسی ها می خواسته اند آن را متلاشی کنند ، در کنار سفارت عثمانی ( سفارت ترکیه) در تهران مسجدی بوده که مامورین سفارت که سنی مذهب بوده اند، در آن مسجد صبح
ها نماز می خوانده اند. 

در این مسجد یک شیخی هر روز صبح روضه حضرت زهرا و این که خلیفه دوم ، در را به پهلوی حضرت زهرا زد و... می خواند . یک کسی می گوید من گفتم : 

این که این شیخ هر روز این روضه را در اینجا می خواند، یک چیزی باید باشد . آمدم و به او گفتم : 

شیخ ! شما روضه دیگری بلد نیستید بخوانید؟ هر روز صبح این روضه را می خوانید ! گفت : چرا ! 

گفتم : پس چرا هر روز این روضه را می خوانی ؟!
گفت : من یک بانی دارم روزی پنج ریال به من می دهد و می گوید این روضه را در این مسجد بخوان. من هم می خوانم . 

گفتم : می شود این بانى را به من معرفی کنی ؟ 

گفت : بله ، یک دکاندار در همین خیابان است .
آن شخص می رود با آن دکاندار رفاقت می کند. بعد می گوید : 

شما چطور شده که هر روز در این مسجد روضه حضرت زهرا می گویی بخوانند ؟
می گوید : یک کسی روزی دو تومان به من می دهد که در این مسجد روضه حضرت زهرا خوانده شود . من پانزده ریال آن را برمی دارم و پنج ریال را می دهم به این شیخ روضه بخواند .
بعد تعقیب می کند ببیند که بانی این روضه چه کسی است . معلوم می شود روزی بیست و پنج تومان از سفارت انگلیس می دهند که صبح ها روضه حضرت زهرا در این مسجد که در کنار سفارت عثمانی است، خوانده شود و بازار جنگ شیعه و سنی هر روز گرم باشد !

 

خاطرات آیت الله منتظری ، جلد 1 ، صفحه 82



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ستیز منبر با درخت چنار!

تاریخ:یکشنبه 14 خرداد 1396-10:06 ق.ظ

ستیز منبر با درخت چنار!


می گویند مِنبر را از چوب درخت گردو می سازند که بسیار محکم و با کیفیت است. درخت گردو علاوه بر چوبِ مرغوب سایه و بار خوبی هم دارد.
اما درختِ چنار میوه ندارد، سایه درست حسابی هم ندارد، از آن چوبه دار می‌سازند.
دعوای این دو درخت در شعر استاد شهریار شنیدنی است :

گفت با طعنه منبری به چنار:
سرفرازی چه می کنی؟ بی بار!
نه مگر ننگِ هر درختی تو؟
کز شما ساختند چوبه دار!

پس بر آشفت آن درختِ دلیر،
رو به منبر چنین نمود اخطار؛
گفت: گر مِنبر تو فایده داشت،
کـار مردم نمی کشید به دار !

#دل_پاک



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بلایی به نام «تمرکز قدرت»!!

تاریخ:شنبه 13 خرداد 1396-11:26 ق.ظ

بلایی به نام «تمرکز قدرت»!!


#چوپان_دروغگو  

 

نگارش جدید! 

یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچ کس نبود . 

چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی ، گوسفندان را به چرا می برد . مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند ، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آن ها را به چرا ببرد . او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند . برای مدت ها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا این که ...

یک روز چوپان شروع کرد به فریاد : آی گرگ! آی گرگ! 

وقتی مردم خود را به چوپان رساندند، دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است!
آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است . اما از آن پس ، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد : 

گرگ ، گرگ ، آی مردم ، گرگ . 

وقتی مردم ده ، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند، می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ ، گوسفندی را خورده است . این وضعیت مدت ها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ ، گوسفندی را خورده بود!

روزی مردم ده تصمیم گرفتند پول های خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند . از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...
چوپان نیز به آن ها اطمینان داد که با خرید این سگ ها ، دیگر هیچ گاه گوسفندی خورده نخواهد شد . اما پس از خرید سگ ها ، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره صدای فریاد "آی گرگ ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید!
مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است . ناگهان یکی از مردم ، که از دیگران باهوش تر بود به بقیه گفت : ببینید ، ببینید هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوان های گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است!
مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت چوپان دروغ می گفته است ، فریاد برآوردند : "آی دزد ، آی دزد"!
چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم ، اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد . چهره ای خشن به خود گرفت و چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد . سگ ها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند!

بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آن ها از گاز سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند ، گریختند . در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند، به یکدیگر می گفتند : خود کرده را تدبیر نیست ! 

یکی از آن ها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانمان نقل می کنیم، باید برای آن ها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان ، چماق و سگ های خود را به کسی بسپارید ، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست!

اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرف های مردم را می شنید، گفت : 

دوستان ،توجه کنید که ممکن است کسی نخست "راستگو" باشد، ولی وقتی گوسفندان ، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود . بنابراین بهتر است هیچ گاه گوسفندان ، چماق و سگ های نگهبان خود را به یک نفر نسپاریم ...

#حکایت

@naghmegi



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ایمان بعضی ها به هیچ بند است!

تاریخ:جمعه 12 خرداد 1396-06:31 ق.ظ

ایمان بعضی ها به هیچ بند است!


جوانی با چاقو وارد مسجد شد! گفت:
بین شما کسی هست، مسلمان باشد؟!
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد، پیرمردی ریش سفید از جا برخاست و گفت: آری، من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت: با من بیا!  
پیرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند.
جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که می خواهد تمام آن ها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد.
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت:
به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاور.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: 

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟!

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیشنماز مسجد دوختند!

پیشنماز رو به جمعیت کرد وگفت :
چرا نگاه می کنید؟! به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود!

:ایمان بعضی ها به هیچ بند است

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :298
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------