گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 500 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جلوه ای از هنر کمال الملک

تاریخ:شنبه 6 مرداد 1397-12:22 ب.ظ

  جلوه ای از هنر کمال الملک

کمال الملک نقاش چیره دست ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها و سبک های نقاشان فرنگی به اروپا سفر کرد. زمانی که در پاریس بود، فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت.  

  یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد. در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول غذا را روی میز می گذاشتند و می رفتند، معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که  این مبلغ اضافی به عنوان انعام به گارسون می رسید.

اما کمال الملک پولی در بساط نداشت؛ بنابراین پس از صرف غذا از فرصت استفاده کرد. از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود ،مدادی برداشت و پس از تمیز کردن کف بشقاب عکس یک اسکناس را روی آن کشید، بشقاب را روی میز گذاشت و از رستوران بیرون آمد.
 گارسون که اسکناس را داخل بشقاب دید، دست برد که آن را بردارد، ولی متوجه شد که پولی در کار نیست و تنها یک نقاشی است. بلافاصله با عصبانیت دنبال کمال الملک دوید، یقه او را گرفت و شروع به داد و فریاد کرد. صاحب رستوران جلو آمد و جریان را پرسید.

گارسون بشقاب را به او نشان داد و گفت: 

این مرد یک دزد و شیاد است. به جای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده! صاحب رستوران که مردی هنر شناس بود، دست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد.   بعد به گارسون گفت: 

رهایش کن برود. این بشقاب خیلی بیشتر از یک پرس غذا ارزش دارد.
امروز این بشقاب در موزه ی لوور پاریس به عنوان بخشی از تاریخ هنری این شهر نگهداری می شود.در ضمن قیمت این اثر بیش از یک صد میلیون دلار برآورد شده است...


‌ ‌

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سنگ وجود خود را بشکنیم!

تاریخ:پنجشنبه 4 مرداد 1397-11:20 ق.ظ

 سنگ وجود خود را بشکنیم!

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فقط بروید!!

تاریخ:پنجشنبه 4 مرداد 1397-09:51 ق.ظ

 فقط بروید!!


زن و مرد از راهی می رفتند. ماموران آن ها را دیدند و آن ها را خواستند!

پرسیدند: شما چه نسبتی با هم دارید؟

زن و مرد جواب دادند: زن و شوهریم. 

ماموران مدرک خواستند،زن و مرد گفتند: نداریم !

ماموران گفتند :چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟

!زن و مرد گفتند :برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !
اول این که آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،

ما دستهای مان از هم جداست!

دوم، آن ها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،ما رویمان به طرف دیگری است!

سوم آن که آن ها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،ما احساسی به هم نداریم!

چهارم آن که آن ها با هم بگو بخند می کنند،می بینید که، ما غمگینیم!

پنجم، آن ها چسبیده به هم راه می روند،اما یکی ازما جلوتر از دیگری می رود!

ششم آن که آن ها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،ما هیچ نمی خوریم!

هفتم، آن ها هنگام با هم بودن بهترین لباس هایشان را می پوشند،ما لباس های کهنه تنمان است.. !

هشتم، ...

ماموران گفتند: خیلی خوب،بروید،بروید،..فقط بروید ...

درس‌های زندگی تا آموخته نشوند، تکرار خواهند شد
کنار شما هستیم تا درس های گذشته را بر ای موفقیت اینده بکار بگیریم. @ravanbinesh



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گر به دولت برسی .....

تاریخ:چهارشنبه 3 مرداد 1397-07:24 ق.ظ

گر به دولت برسی .....

یعقوب لیث صفاری شبی هر چه کرد ؛ خوابش نبرد .
غلامان را گفت : حتما به کسی ظلم شده ؛ او را بیابید.
پس از کمی جست و جو ؛ غلامان باز گشتند و گفتند : 

سلطان به سلامت باشد ، دادخواهی نیافتیم .
اما سلطان را دوباره خواب نیامد ؛ پس خود برخاست و با جامه مبدل ، از قصر بیرون شد .
در پشت قصر خود ؛ ناله ای شنید که می گفت: 

خدایا ! یعقوب هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش این چنین ستم می شود !
سلطان گفت : چه می گویی؟ من یعقوبم و از پی تو آمده ام ؛ بگو ماجرا چیست؟
 

آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم ؛ شب ها به خانه من می آید و به زور ، زن من را مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار می دهد .
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
مرد گفت: شاید رفته باشد .
شاه گفت : هرگاه آمد ، مرا خبر کن ! 

و آن مرد را به نگهبان قصر معرفی کرد و گفت :
هر زمان این مرد ، مرا خواست ؛ به من برسانیدش، حتی اگر در نماز باشم .

شب بعد ؛باز همان متجاوز به خانه آن مرد بینوا رفت ؛ مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت .

یعقوب لیث سیستانی؛ با شمشیر برهنه به راه افتاد ، در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید . دستور داد تا چراغ ها و آتشدان ها را خاموش کنند آنگاه ظالم را با شمشیر کشت .
پس از آن دستور داد تا چراغ افروزند و در صورت کشته نگریست ؛ پس ؛ در دم سر به سجده نهاد .

آنگاه صاحب خانه را گفت: قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام .
صاحبخانه گفت : پادشاهی چون تو ؛ چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کردن؟
شاه گفت: هر چه هست ؛ بیاور .
مرد پاره ای نان آورد و از شاه سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید .

 سلطان در جواب گفت:
آن شب که از ماجرای تو آگاه شدم ؛ با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من ؛ کسی جرأت این کار را ندارد مگر یکی از " فرزندانم " .پس گفتم چراغ را خاموش کن تا " محبت پدری " مانع اجرای عدالت نشود ؛چراغ که روشن شد ؛ دیدم بیگانه است ؛
پس سجده شکر گذاشتم .
اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن لحظه که از چنین ظلمی در سرزمین خود آگاه شدم؛ با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم .
اکنون از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام.

 گر به دولت برسی ؛ مست نگردی ؛ مردی
 گر به ذلت برسی ؛ پست نگردی ؛ مردی

 اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
 گر تو بازیچه این دست نگردی ، مردی.


اگر یعقوب های این زمانه،چراغ خاموش کنند و در پی عدل و انصاف بیفتند،!
چندصد ژن خوب و آقازاده به زمین می افتند....؟؟!!

لینکjoin

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جای تو نشسته بودم!

تاریخ:سه شنبه 2 مرداد 1397-10:32 ق.ظ

 جای تو نشسته بودم!


زمانی که استالین فوت کرد، نیکیتا خروشچف جانشین او در کنگره حزب کمونیست شروع به بازگویی جنایات استالین کرد. همه حاضرین تعجب کرده بودند که چگونه یک رهبر از رهبر پیشین این چنین تند انتقاد می کند. 

در حین سخنرانی که سالن مملو از جمعیت بود، ناگهان فردی خطاب به خروشچف فریاد زد: پس تو آن زمان کجا بودی؟

سالن ساکت شد. خروشچف رو به جمعیت گفت: 

چه کسی این سوال را پرسید؟ 

هیچ کس جواب نداد. دوباره گفت: 

کسی که این سوال را کرد، بایستد. 

اما هیچ کس بلند نشد. خروشچف در حالی که لبخند بر لب داشت، گفت: 

در آن زمان من جای تو نشسته بودم!


#خروشچف / خاطرات من

✏️خروشچُف رهبر شوروی بعد از استالین، و همزمان از ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۴ نخست وزیر ‌هم بود
.




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

صید خرچنگ !

تاریخ:دوشنبه 1 مرداد 1397-11:36 ق.ظ


⭕️ صید خرچنگ !

مردمانی که در سواحل اقیانوس اطلس زندگی می کنند، به صید خرچنگ آبی مشغولند.
آن ها خرچنگ هایی را که صید می کنند، در سبد می اندازند.
اگر فقط یک خرچنگ در سبد باشد، روی سبد درپوش می گذارند؛ اما وقتی چند خرچنگ صید کرده باشند، هرگز درپوش سبد را نمی گذارند.
چون هرکدام از خرچنگ ها برای بیرون آمدن، دیگری را به کناری می کشد. بنابراین هرگز هیچ کدام موفق به فرار نمی شوند.

این شیوه ی انسان های ناموفق است. آن ها دست به هر کاری می زنند تا دیگران را از پیشرفت باز دارند و مانع جلو رفتن آن ها شوند!!

آن ها برای نگهداشتن دیگران در سبد، از هر وسیله ای استفاده می کنند.

@madrese_sarmayegozari



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

درد نان!

تاریخ:دوشنبه 1 مرداد 1397-09:02 ق.ظ

 درد نان!




نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکایت قدیمی کوهستان

تاریخ:دوشنبه 1 مرداد 1397-07:55 ق.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اثرات ظلم و ستم

تاریخ:یکشنبه 31 تیر 1397-07:21 ب.ظ

 اثرات ظلم و ستم


قابل توجه کلیه ی مسلمانان

آنان که یک تریلی با خود حدیث حمل می کنند ! چرا این احادیث را یواشکی بایگانی می کنند!؟


"بارش باران" !!

✳️در مملکتی که دستگاه "قضا" فاسد باشد،خداوند نزول باران از آن سرزمین را برمی دارد!
«حضرت رسول(ص)،نهج الفصاحه»


✳️هرگاه حاکمان دروغ بگویند، باران نمی بارد!


[امام رضا(ع)،میزان الحکمه،جلد 3 ص 286]



✳️در سرزمینی که ابرها می گذرند،بی آن که ببارند،بی شک ظلمِ عظیمی صورت گرفته است!

در "کانادا" پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احضار کردند.
پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد و کار خودش را این گونه توجیه کرد:
خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم.
قاضی گفت:
تو خودت می‌دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و  می دانم که توانایی پرداخت آن را نداری،به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت می کنم.
در آن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود در آورد و درخواست کرد تا به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود.
سپس ایستاد و به حاضرین در جلسه گفت:
همهٔ شما محکوم هستید و باید هر کدام ده دلار جریمه پرداخت کنید،چون شما در شهری زندگی می کنید که فقیر مجبور می‌شود تکه ای نان دزدی کند!
در آن جلسه دادگاه ۴٨٠ دلار جمع شد و قاضی آن را به پیرمرد بخشید!


حضرت علی(ع)می فرمایند:
اگر در شهر مسلمانان فقیری دیدی، بدان که دولتمردان  آن شهر مال آن ها  را می دزدند!!!

❌تا می توانید نشر دهید تا به تمام مسلمانان متدین ایران برسد❌




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حذف کن ... /طنز

تاریخ:یکشنبه 31 تیر 1397-09:28 ق.ظ


با توجه به اقدام خدا پسندانه و شجاعانه وزیر آموزش و پرورش در حذف نمودن « بند فوق العاده سختی کار » از احکام فرهنگیان زیاده خواه ، بر آن شدیم تا تقدیر و تشکری ویژه و البته در حد بضاعت مان از ایشان داشته باشیم


 
حذف کن ... /طنز

هر چـه دارم روی حُکمَم نازنینَم ، حـذف کـن
آب و نان و دانـه را هَم بهترینَم ، حـذف کـن

سـختی کـار ، فـوق العاده ، حــق اولاد مـــرا
هر کدام را مایلی در اوج ماتَــم ، حـذف کن

بند بندِ جــان من تـقـدیم دستـان شـمـاست
یک دو تا بـنـد از وجـود نازنینَــم ، حـذف کن

حق آب و حق برق و حق مُـردن ، زنــدگــی
حق هر چیزی که می بخشد حیاتَم ، حذف کن

هر چه دارم از سر لطف وزیری چون شماست
حق تدریس ، حق تالیف ، حق مَرهَم ، حذف کن

این که حال و روز ما تیرَه است و تارَست و فُلان
یک دروغ کهنه است اما تو کَم کَم ، حذف کن

حق پوشاک و لباس و صَندل و خورد و خوراک
اکثرش زائد بر اوصاف است عزیزَم ، حذف کن

چون که تحریم زمانیم و زمین«هم دست» اوست
سـجـده هـا را از ســر مُــهــر نـمـازَم ، حَــذف کن

یک دوتا بند دِگر در حُکم من جا مانده است
مَرحَمَت فرما وزیرا ، آن دو را هَم ، حذف کن

مـوردی دیـگـر به یــادم نـیـسـت ای والاتـریـن
آنـچه را که خوب نـمی آیـد به یـادَم ، حـذف کن



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :357
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------