گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خودبرتربینی

تاریخ:چهارشنبه 18 مرداد 1396-07:46 ق.ظ

خودبرتربینی


✳️ داستانی بسیار تامل برانگیز


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺑﺰﺭگ ترﯾﻦ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮ

تاریخ:سه شنبه 17 مرداد 1396-08:24 ق.ظ

ﺑﺰﺭگ ترﯾﻦ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮ




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چند توییت برگزیده درباره مدعوین و غایبین مراسم تنفیذ

تاریخ:دوشنبه 16 مرداد 1396-12:15 ب.ظ





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به خاطر خدا یا پول؟!

تاریخ:دوشنبه 16 مرداد 1396-07:09 ق.ظ

 به خاطر خدا یا پول؟!

 

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت: 

هندوانه‌ای برای رضای خدا به من بده فقیرم و چیزی ندارم.
هندوانه فروش درمیان هندوانه ها گشتی زد و هندوانهٔ خراب و به درد نخوری را به فقیر داد. فقیر نگاهی به هندوانه کرد و دید که به درد خوردن نمی خورد. بنابراین مقدار پولی که به همراه داشت، به هندوانه فروش داد  و گفت: 

به اندازه پولم به من هندوانه ای بده.
هندوانه فروش هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد. فقیر هر دو هندوانه را رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا، بندگانت را ببین...
این هندوانه خراب را به خاطر تو داده است و این هندوانه خوب را به خاطر پول.

وای اگر این تفکر در کل زندگی ما باشه...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داشتن حس مسئولیت و وظیفه شناسی

تاریخ:یکشنبه 15 مرداد 1396-05:26 ب.ظ

داشتن حس مسئولیت و وظیفه شناسی

 

یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جدیت وحرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود ، بی اختیار ایستادم . مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرف تر در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد. رفتار وی گیجم کرد. به او نزدیک شدم و پرسیدم: 

 مگر آن ماشینی را که تمیز کردید، متعلق به شما نبود؟ 

نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت:

  من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است. دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم، کثیف و نامرتب جلوه کند.

 یک کارگر ژاپنی در پاسخ به این سوال که : 

 "چه انگیزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پیشنهاد فنی به کارخانه بدهد؟" جواب داد :

  این کار به من این احساس را می دهد که شخص مفیدی هستم، نه موجودی که جز انجام یک سلسله کارهای عادی روزمره فایده دیگری ندارد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ایمان و اعتقاد

تاریخ:یکشنبه 15 مرداد 1396-07:34 ق.ظ





نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ارزش یک ریال معلم!

تاریخ:شنبه 14 مرداد 1396-11:10 ق.ظ

ارزش یک ریال معلم!


آقای ناصری فرد، میلیاردر ایرانی است . او بزرگ ترین نخلستان خصوصی جهان را که در آن بیش از 200000 نخل وجود دارد، وقف خیریه کرده و از خرماهای این نخلستان است که در افطاری ماه رمضان از تمام بوشهری ها پذیرایی می شود. 

او داستان جالبی از زمانی که در فقر زندگی کرده است، بازگو می کند .
او می گوید : من در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کردم؛ به حدی که هنگامی از بچه های مدرسه خواستند که برای رفتن به اردو یک ریال بیاورند، خانواده ام به رغم گریه های شدید من از پرداخت آن عاجز ماندند.
یک روز قبل از اردو در کلاس به یک سوال درست جواب دادم و معلم من که برازجانی بود، به عنوان جایزه به من یک ریال داد و از بچه ها خواست برایم کف بزنند. غم وغصه من تبدیل به شادی شد و به سرعت با همان یک ریال در اردوی مدرسه ثبت نام کردم.
دوران مدرسه تمام شد و من بزرگ شدم و وارد زندگی و کسب و کار شدم و به فضل پروردگار ثروت زیادی به دست آوردم و بخشی از آن را وارد اعمال خیریه کردم. 

در این زمان به یاد آن معلم برازجانی افتادم و با خود فکر می کردم که آیا آن یک ریالی که به من داد، صدقه بود یا جایزه؟
 به جواب این سوال نرسیدم و با خود گفتم نیتش هر چه بود، من را خیلی خوشحال کرد و باعث شد دیگر دانش آموزان هم نفهمند که دلیل واقعی دادن آن یک ریال چه بود. تصمیم گرفتم که او را پیدا کنم و پس از جستجوی زیاد او را یافتم. در حالی که در زندگیِ  سختی به سر می برد و قصد داشت که از آن مکان کوچ کند. بعد از سلام و احوال پرسی به او گفتم: 

استاد عزیز، تو دِین بزرگی به گردن من داری. 

او گفت : اصلا به گردن کسی دِینی ندارم. 

من داستان کودکی خود را برایش بازگو نمودم و او به سختی به یاد آورد و خندید  و گفت: لابد آمده ای که آن یک ریال را پس بدهی. 

من گفتم: آری!

و با اصرار زیاد او را سوار بر ماشین خود نموده و به سمت یکی از ویلا هایم حرکت کردم.
هنگامی که به ویلا رسیدم، به استادم گفتم : 

استاد، این ویلا و این ماشین را باید به جزای آن یک ریال از من قبول کنی و مادام العمر حقوق ماهیانه ای نزد من داری. 

استاد خیلی شگفت زده شد و گفت: اما این خیلی زیاد است. 

من گفتم: به اندازه آن شادی و سروری که در کودکی در دل من انداختی، نیست. من هنوز هم لذت آن شادی را در درونِ خود احساس می کنم.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماجرای آقا نور!!!

تاریخ:شنبه 14 مرداد 1396-07:40 ق.ظ




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سرها پایین!

تاریخ:پنجشنبه 12 مرداد 1396-11:16 ق.ظ




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شما چه کار بزرگی باید انجام بدهید؟!!

تاریخ:پنجشنبه 12 مرداد 1396-09:19 ق.ظ

شما چه کار بزرگی باید انجام بدهید؟!!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :305
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------