گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 300 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محتسب در بازار است!

تاریخ:یکشنبه 16 مهر 1396-10:09 ق.ظ

محتسب در بازار است!


روزی هارون الرشید بهلول را خواست و او را به سمت نماینده ی تام الاختیار خود به بازار بغداد فرستاد و به او گفت:
اگر دیدی کسی به دیگری ظلم و تعدی می کند و یا کاسبی در امر خرید و فروش اجحاف می کند، همان جا عدالت را اجرا کن و خطا کار را به کیفر برسان.
بهلول ناچار قبول کرد و یک دست لباس مخصوص مُحتسبان پوشید و به بازار رفت. 

اول پیرمرد هیزم فروشی دید که هیزم هایش را برای فروش جلویش گذاشته که ناگهان جوانی سر رسید و یک تکه از هیزم ها را قاپید و به سرعت دور شد. بهلول خواست داد بزند که بگیریدش که جوان با سر به زمین افتاد و تراشه ای از چوب به بدنش فرو رفت و خون بیرون جهید. بهلول با خود گفت: حقت بود.
راه افتاد که برود، بقالی دید که ماست وزن می کند و با نوک انگشت کفه ترازو را فشار می دهد تا ماست کمتری بفروشد.
بهلول خواست بگوید چه می کنی؟ که ناگهان الاغی سررسید و سر به تغار ماست بقال کرد و بقال خواست الاغ را دور کند، تنه الاغ تغار ماست را برگرداند و ماست بریخت و تغار شکست.
بهلول جلوتر رفت و دکان پارچه فروشی را نگاه کرد که مرد بزاز مشغول زرع کردن پارچه بود و حین زرع کردن با انگشت نیم گز را فشار می دهد و با این کار مقداری از پارچه را به نفع خود نگه می دارد.
جلو رفت تا مچ بزاز را بگیرد و مجازاتش کند، ولی با کمال تعجب دید موشی پرید داخل دخل بزاز و یک سکه به دهان گرفت بدون این که پارچه فروش متوجه شود، به ته دکان رفت.
بهلول دیگر جلوتر نرفت و از همان دم برگشت و پیش هارون رفت و گفت:
محتسب در بازار است و هیچ احتیاجی به من و دیگری نیست...




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دعای دل صاف

تاریخ:شنبه 15 مهر 1396-09:27 ق.ظ

دعای دل صاف


حتما بخونید و لذت ببرید :

مردی با پدرش در سفر بود که پدرش در حین مسافرت از دنیا رفت .

از چوپانی در آن حوالی پرسید:
چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟
چوپان گفت: ما شخص خاصی برای این کار نداریم. خودم نماز آن ها را می خوانم.
مرد گفت : خوب لطف کن، نماز پدر مرا هم بخون .
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند زمزمه ای کرد و گفت: نمازش تمام شد!
مرد که تعجب کرده بود،گفت: این چه نمازی بود؟؟
چوپان گفت: بهتر از این بلد نبودم!
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت .
شب هنگام ، در عالم رویا پدرش را دید که روزگار خوب و خوشی دارد.
از پدر پرسید: چه شد که این گونه راحت و آسوده ای ؟
پدرش گفت: هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم.
مرد فردای ان روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازه پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده ؟
چوپان گفت : وقتی کنار جنازه آمدم ارتباطی میان من و خداوند بر قرار شد.
با خدا گفتم: خدایا، اگر این مرد امشب مهمان من بود، یه گوسفند برایش زمین می زدم؛ حالا این مرد امشب مهمان توست، ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

واکنش شاعران به سخنرانی روحانی در سازمان ملل

تاریخ:جمعه 14 مهر 1396-08:00 ق.ظ

واکنش شاعران به سخنرانی روحانی در سازمان ملل



پرده اول / صحن عمومی سازمان ملل متحد/ سخنرانی آقای روحانی:

حسن روحانی پشت تریبون و در حال خواندن خطابه اش از روی کاغذ است:

... ما با عقل ها سخن می گوییم . ما شعر می گوییم . سفیران ما، شاعران و عارفان و حکیمان مان هستند. ما با مولوی تا این سوی اقیانوس اطلس را در نوردیده ایم. ما با سعدی در دل آسیا نفوذ کرده ایم و ما با حافظ جهان را فتح کرده ایم؛ پس چه نیازی دیگر، به فتح جدید داریم.
 

پرده دوم / باغ ملکوت / یک جمع شاعرانه با حضور سعدی و حافظ و مولوی

حافظ شیرازی: کاکو، پیاله دستته، بذار زمین بیا گوش کن ببین این یارو داره در مورد ما حرف می‌زنه.

سعدی: چی می‌گه؟

حافظ: می‌گه با من جهان رو فتح کرده...اسم تو رو هم گفت... گفت با سعدی نمی‌دونم به کجا نفوذ کردیم.

سعدی: به کجا؟

حافظ: نمی‌دونم... یه جایی رو گفت... بیا خودت گوش بده.

مولوی (در حال رقص سماع) : از من چیزی نگفت؟

حافظ: چرا... یه دقیقه بیا بشین، بابا اونقدر چرخ خوردی سر ما گیج رفت... اسم تو رو هم آورد... کلا همه مون رو به خط کرد... مثه این که سخنرانی مهمّیه!

مولوی (می ایستد): چرا این کار رو می‌کنن با ما؟ اگه خود من الان هنوز یک نی در نیستان بودم و به وصال حق نرسیده بودم، به نظرت اون خانقاهی که توی قونیه داشتم رو می‌ذاشتن توی تهران داشته باشم؟

حافظ: نه والا... تا الان صد بار با لودر صافش کرده بودن... یا لااقل پلمپ کرده بودن درش رو!

سعدی: تازه خانقاه ات رو که می‌بستن هیچ، خودتو هم راهی بند 209 اوین می‌کردن... هم بدعت در دین داشتی، هم اجماع و تبانی علیه امنیت ملی، هم فساد فی الارض با راه اندازی و مدیریت مجالس رقص سماع... تازه اگه شانس می‌آوردی و به رابطه ت با شمس گیر نمی‌دادن!

حافظ: بابا اسم شمس رو نیار... الان دوباره این قاطی می‌کنه و فیلش یاد هندوستان می‌‌افته... حرف خودمون رو بزنیم.

مولوی: دوستی من و شمس و رابطه مون یه رابطه عاشقانه عرفانی بود... این حرفا اصلا شوخیش هم قشنگ نیست.

سعدی: ببین... وقتی که گرفتنت و قرار شد برات پرونده درست کنن، دیگه بازجو عرفانی و افلاطونی و این چیزا حالیش نیست...مطمئن باش کاری می‌کنن باهات که بنویسی و امضا کنی که رابطه ت با شمس خیلی هم جسمانی بوده که اونم باید با جزئیات کامل براشون تشریح کنی.

مولوی: چی بگم والا... ولی تو خودت اگه ایران بودی وضعت بدتر از من بود...همین از روی اسمت برات پرونده درست می کردن... شیخ مصلح الدین! شیخ اصلاحات...تازه اونم اصلاح دین!

حافظ: من بدبخت رو بگو که شعرام پر از باده و زلف و قد و قامت یاره... هیچی نباشه اگه الان شیراز بودم، هفته ای یه بار هشتاد تا ضربه شلاق رو شاخم بود... تازه این سوای اون همه تیکه ای هست که توی شعرام به این واعظان و زاهدان دوزاری انداختم... حالا نیگا کن چه جوری داره از من مایه می‌ذاره!

سعدی: منم فقط اسمم نیست که... یه فصل کامل از گلستانم  فقط در مورد "سیرت پادشاهان" هست... یعنی هرچی خواستم شوخی و جدی بارشون کردم... اگه توی این وضعیت ایران بودم، به جرم توهین به مقامات و نشر اکاذیب دهنم رو سرویس کرده بودن.

حافظ: اون چیزا در برابر هزلیاتت هیچی نیست، عزیزم...

سعدی: هزلیات همه تون دارین.

مولوی: نخیر... الکی از من مایه نذار... بنده اصلا وارد این مقوله های چیپ نشدم.

حافظ: داداش... پیاده شو با هم بریم... همون مثنوی معنوی جناب عالی بعضی جاهاش رسما پورنوگرافیه... همچین ادای شاعر آب کشیده ها رو در نیار واسه ما... این سعدی بنده خدا یه چیزایی به شوخی نوشته... تو همه این ها رو با جزئیات بیشتر خیلی جدی نوشتی.

مولوی: این ها حکایت های عبرت آموز هست. بفهمین!

سعدی: آره... اینا رو به بازجوی پرونده ت باید بگی... از نظر اون این اشعار مستهجن به قصد از بین بردن ارزش های اسلامی و سست کردن بنیاد خانواده سروده شده و تو هم فقط باید اعتراف کنی به کجا وصلی!

حافظ: حالا ولش کنین این حرفا رو... شکر خدا مُردیم و این روزها رو ندیدیم و الانم که مرغ باغ ملکوتیم و دست اینا بهمون نمی‌رسه... بذار با اسممون پز بدن واسه غریبه ها... چی کارشون داریم؟

سعدی: آره بابا خاموشش کن اصلا... چی کار داریم توی اون عالم فانی کی چی می‌گه!

مولوی (بلند می‌شود و دوباره شروع به چرخ خوردن می‌کند):
ای مطرب خوش قاقا تو قی قی و من قوقو
تو دق دق و من حق حق تو هی هی و من هوهو

حافظ: باز این فرفره بلند شد... بابا بشین یه دقیقه سرمون گیج رفت به خدا! جای این کارا بیا همین که گفتی رو برای ما معنی کن ببینیم چی گفتی... بیا بشین باریکلا! 

 

@sharagimzand



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سلامی با بوی نفت!

تاریخ:پنجشنبه 13 مهر 1396-08:31 ق.ظ

سلامی با بوی نفت!


یکی از بزرگان می گفت: 

ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.
یک روز مرا دید و گفت:
سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!
گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
گفت:
قبل از این که خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همین طور بودند. هرکس خانه اش گازکشی می شود، دیگر سلام علیک او تغییر می کند...

از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت می داد. عوض این که بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد.
سی سال او را با اخلاق خوب تحویل گرفتم. خیال می کردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ،ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ذهنمان را باز کنیم!

تاریخ:چهارشنبه 12 مهر 1396-07:35 ق.ظ

  ذهنمان را باز کنیم!

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سنگی را می‌توان عاشقی آموخت،امّا...

تاریخ:سه شنبه 11 مهر 1396-12:20 ب.ظ

سنگی را می‌توان عاشقی آموخت،امّا...


شیخ حسن جوری می‌گوید:
 
درسالی که گذارم به جندی ‌شاپور افتاد، سخنی از "محمد مهتاب" شنیدم که تا گور بر من  تازیانه می زند .

دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ می ریسد و ترانه زمزمه می کند.

گفتم: ای مرد خدا مرا عاشقی بیاموز، تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم....

مرا گفت:

نخست بگو ببینم آیا هرگز خطّی خوش تو را مدهوش کرده است؟

گفتم: نه،   
گفت:

هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانه‌ات تو را از غصّه‌های بی‌شمار فارغ کرده است ؟

 گفتم: نه.
گفت:
 هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز زیر نم‌نم باران، آواز خوانده‌ای؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز به آسمان نگریسته‌ای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی ؟
 گفتم: نه.
گفت:
هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگزغزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بی‌خود کرده است که اگر نشسته‌ای برخیزی و اگر ایستاده‌ای بنشینی؟
گفتم: نه.
گفت:
 هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش موری ، اشک شوق از دیده ات سرازیر کرده است ؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز شده است بخندی، چون دیگری خندان بوده اند؛ و بگریی چون دیگری گریان بود؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز برسیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف می‌کنی، چشم دوخته‌ای؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شده‌ای؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز دست بر روی خویش کشیده‌ و بر زیبایی و حسن رویت که نعمت خالق است؛ اندیشه کرده ای ؟
 گفتم: نه.
گفت:
 از من دور شو ، که سنگی را می‌توان عاشقی آموخت،
اما.... تو را نه....



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سنگ تمام بگذاریم!

تاریخ:چهارشنبه 29 شهریور 1396-10:12 ق.ظ

 سنگ تمام بگذاریم! 

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عاقبت به خیری‌

تاریخ:چهارشنبه 29 شهریور 1396-06:34 ق.ظ

عاقبت به خیری‌


می گویند "حر بن یزید ریاحی" اولین کسی بود که آب را به روی امام بست و اولین کسی شد که خونش را برای او داد.

"عمر سعد" هم اولین کسی بود که به امام نامه نوشت و دعوتش کرد برای آن که رهبرشان شود و اولین کسی شد که تیر را به سمت او پرتاب کرد!

 کی می‌داند آخر کارش به کجا می‌رسد؟

دنیا دار ابتلاست.
 با هر امتحانی چهره‌ای از ما آشکار می‌شود،
چهره‌ای که گاهی خودمان را شگفت‌زده می‌کند.
چطور می‌شود در این دنیا بر کسی خرده گرفت و خود را ندید؟

 می‌گویند خداوند داستان ابلیس را تعریف کرد تا بدانی که نمی‌شود به عبادتت،
به تقربت، به جایگاهت اطمینان کنی.

 خدا هیچ تعهدی برای آن که تو همان که هستی بمانی، نداده است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طنز تلخ نخبگان!!

تاریخ:سه شنبه 28 شهریور 1396-07:04 ق.ظ

 طنز تلخ نخبگان!!

 

اﺯ یکی ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻦ ﭼﻨﺪﺗﺎ بچه ﺩﺍﺭﯼ؟

ﻣﯿﮕﻪ: ٤ ﺗﺎ ﭘﺴﺮ
ﺍﻭﻟﯽ : ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺑﺮﻕ
ﺩﻭﻣﯽ : ﻣﻬﻨﺪﺱ ﻣﻌﻤﺎﺭ
ﺳﻮﻣﯽ : ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺍﯼ ﺗﯽ
ﭼﻬﺎﺭﻣﯽ : ﺩﺯﺩ

ﻣﯿﮕﻦ: ﭼﺮﺍ ﭼﻬﺎﺭﻣﯽ ﺭﻭ ﺍﺯﺧﻮﻧﻪ ﻧﻤﯿﻨﺪﺍﺯﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ؟

ﻣﯿﮕﻪ:  ﻫﻤﻮﻥ ﯾﮑﯽ ﺧﺮﺝ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ، ﺑﻘﯿﻪ ﺑﯿﮑﺎﺭﻥ!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آیا ماهم خودمون رو به خواب می زنیم؟

تاریخ:دوشنبه 27 شهریور 1396-07:19 ق.ظ

آیا ماهم خودمون رو به خواب می زنیم؟

مردی وارد پارکی شد تا کمی استراحت کند.
کفش هاش را زیر سرش گذاشت و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد پارک شدند.
یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت آن درخت.
اون یکی گفت: نه اون مرد بیداره ،وقتی ما بریم طلاها رو بر می داره.
گفتند: امتحانش کنیم. کفشاشو از زیر سرش برمی داریم. اگه بیدار باشه، معلوم میشه.
مرد که حرفای اونا رو شنیده بود، خودشو به خواب زد. اون ها کفشاشو برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد.
گفتند: پس خوابه ،طلاها رو بزاریم کنار همان درخت.
بعد از رفتن آن دو، مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو برداره.
اما اثری از طلا نبود! او متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفش هایش رو بدزدن!!

آیا ماهم خودمون رو به خواب می زنیم؟

#هر_روز_یک_داستان_کوتاه_در

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :311
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------