گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 500 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روزی که گاو سفید خورده شد!

تاریخ:جمعه 18 خرداد 1397-05:58 ق.ظ

 روزی که گاو سفید خورده شد! 

 

گویند سه گاو در بیشه ای بودند .
یکی سیاه و یکی سفید و یکی سرخ و نیز شیری در آن بیشه مقام داشت . 

چون هر سه گاو با یکدیگر متحد بودند ، شیر بر ان ها دست نمی یافت . 

روزی شیر ، دو گاو سیاه و سرخ را نهانی گفت که: 

رنگ من با شما یکی است و گاو سفید در میان ما بیگانه است . 

بگذارید که او را بکشم و چمن و چراگاه برای ما تنها بماند . 
آن دو فریب شیر را خورده و یار خود را رها کردند. 

چون شیر گاو سفید را شکار کرد،گاو سرخ را بفریفت و گفت: 

مرا با تو رنگ یکی است،بیا تا گاو سیاه را از میان برداریم و بیشه به تنهایی از آن ما باشد.

 چون گاو سیاه را نیز بکشت ، شیر دیگر بار قصد خوردن گاو سرخ کرد. 

 گاو سرخ گفت: مرا مهلت ده تا سه بار بانگ برآورم . 

شیر او را مهلت داد .  پس گاو فریاد برآورد: 

« روزی که گاو سفید خورده شد، مرا خوردند!!»



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جهالت انتها نداره !

تاریخ:پنجشنبه 17 خرداد 1397-05:11 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جبران زحمات

تاریخ:چهارشنبه 16 خرداد 1397-04:36 ق.ظ

 جبران زحمات


#یک_دقیقه_مطالعه

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

«خلّصنا من النّار» اینجاست!

تاریخ:سه شنبه 15 خرداد 1397-04:47 ق.ظ

 «خلّصنا من النّار» اینجاست!

 

لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا...
نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود....
انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن...
صدای «الهی العفو،الهی العفو» مردم،صدای «خلّصنا من النّار»شون تو کل محل پیچیده بود...
اومدم برم تو مسجد دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه داده و یه بسته آدامس و چند تا فال دستشه....
یه چند دقیقه ای وایسادم و نگاهش کردم
هیچکی ازش حتی یه فالم نمی خرید ...
بی اعتنا از کنارش رد می شدن....

رفتم جلو
 گفتم: خوبی: 

گفت :مرسی...
گفت: عمو یه آدامس ازم می خری؟؟؟
دست کردم تو جیبم. فهمیدم کیف پولم رو تو خونه جا گذاشتم.‌‌...
گفتم :چشم میرم خونه کیفم رو میارم ازت می خرم...
گفت :عمو، تو می دونی «الغوث الغوث خلّصنا من النّار یا رب» یعنی چی؟؟؟
آخه امشب همه همین جمله رو میگن...
گفتم :یعنی خدایا، پناهم باش و من رو از آتیش جهنم دور کن...
گفت: یعنی جهنم گرمه؟؟؟
گفتم :آره خیلی...
گفت: یعنی از تو چادر ما هم گرم تره؟؟؟
گفتم :چادر؟؟؟
گفت : آره، من و مادرم و خواهرم تو چادر زندگی می کنیم،ظهرا که آفتاب میزنه، می سوزیم ،خیلی گرمه،خیلی ....
مادرم قلبش درد می کنه،گرمش که میشه، بیشتر قلبش دردش می گیره...
سرم رو انداختم پایین...
اشکم دراومد....
گفت :عمو، یعنی من الان بگم «خلّصنا من النّار» ،خدا فقط من رو از آتیش جهنم دور می کنه؟؟ از گرما تو چادر دور نمی کنه؟؟؟ آخه من مامانم رو خیلی دوست دارم
چیزیش بشه من می میرم...
می خواستم داد بزنم: آهای ملت بی معرفت!
این بچه اینجا نشسته شما یه بسته از آدامس ازش بخرید، از گرمای تو چادر خلاص شه!
 بعد شما قران بالا سرتون گرفتید و «خلّصنا من النّار »میگید؟
آهای ملت بی معرفت...
«خلّصنا من النّار» اینجاست،«الهی العفو» اینجا نشسته..‌‌
یه بسته آدامس بهم داد ،گفت: 

بیا عمو این آدامس رو من بهت میدم، چون تنها کسی بودی که حاضر شدی باهام صحبت کنی..‌
همین جوری اشک ریختم و رفتم سمت خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره رفتم سمت مسجد....
اما هر چی گشتم دختر بچه نبود...
به آسمون نگاه کردم
چشام پر اشک شد...
گفتم: «الهی العفو...»
الهی العفو...
الهی العفو..‌‌
خدایا من بی معرفت رو ببخش....
آدامس رو باز کردم و گذاشتم دهنم...
مزه درد می داد....
مزه بغض می داد....
مزه اشک می داد!

؟

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خونه خدا کجاست؟!

تاریخ:دوشنبه 14 خرداد 1397-04:52 ق.ظ

خونه خدا کجاست؟!


مرد میان سالی در محله ی ما زندگی می کند که من از بچگی او را می شناسم،
آدم تو دار و خنده رویی است...

همیشه صورتش سه تیغ و پیراهن شاد می پوشد...

او حتی محرم هم پیرهن سفید می پوشه...

من هرگز اونو توی هیأت و مسجد و امامزاده ها ندیدم..
به قول بابام اصلا شاید کافر باشه...

ولی هیچ وقت کسی ازش بدی ندیده، سرش تو کار خودشه...

زنش هم تقریبا حجاب آن چنانی نداره، خیلی عادی می پوشه...
همیشه دوست داشتم بدونم که چرا اهل مسجد و هیأت نیست...

تا این که یه روز دل و به دریا زدم و توی یه مسیر که با هم بودیم، ازش پرسیدم :

آقا رضا ،دوست داری یه سفر بری خونه ی خدا...

با خنده گفت: تو چی، دوست داری؟
گفتم: آره چرا که نه؟

بابام هم همیشه حسرت حج رفتن و کربلا رو داره..
گفت: ان شالا نصیبش میشه...

گفتم :جوابمو ندادی، دوست داری بری؟
گفت: من خونه ی خدا زیاد رفتم ...
اصلا هم حسرتش رو ندارم..گ

چشام داشت از کاسه در میومد. پرسیدم: شوخی می کنی؟
گفت :شوخی چرا؟
گفتم: آخه ندیدم کسی تو محل بگه شما حج رفته باشید ...

گفت: شما پرسیدید خونه ی خدا ،منم گفتم آره زیاد رفتم ،اگه بخوای تو رو هم می برم...

خندم گرفت. گفتم: چطور..
گفت: کاری نداره! فردا صبح آماده باش ببرمت خونه ی خدا..اون جا خیلیا هستن خدا هم منتظره دیدنمونه...

شب تا صبح خوابم نبرد، همش فکر می کردم چه فکرایی تو سرشه...

صبح که شد ،رفتم در خونشون و صداش زدم و اونم با صورت تراشیده و پیرهن شاد و موهای براق  اومد بیرون و با ماشینش رفتیم...

وسط راه پرسیدم: می خوای ببریم امامزاده؟ درسته؟
گفت: به زودی می بینی...

با هزاران سوال بی جواب توی سرم سکوت کردم .تا این که رسیدیم به آسایشگاه بچه های بی سر پرست...

داشتم شاخ در می آوردم .فقط نگاه می کردم..

همین که رفتیم داخل ،بچه ها دویدند بغل آقا رضا و اونو عمو صدا می زدن. آقا رضا هم از وسایلی که تو مسیر خریده بود ،بهشون می داد و صدای خنده ی بچه ها بلند شد...

آقا رضا برگشت طرف من و گفت: 

اینم خونه ی خدا ،دیدی که چقدر خونش نزدیکه؟...ادامه داد:

خدا توی آسایشگاه معلولان ذهنی...
توی بیمارستان های کودکان ...
توی آسایشگاه سالمندان ...
توی مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست ... توی مراکز درمانی بیماری های خاص ...
و حتی حتی جاییه که ما به کودکان خیابانی گل و کتاب و آبمیوه میدیم.
ووو.....همیشه چشم به راهه...

چرا میزان اعتقادات مردم را از ظاهر تشخیص می دهید؟
چرا همش فکر می کنید خدا توی امامزاده ها و مساجده؟...

بهشت من زمانی است که خنده ی از ته دل این انسان ها را می بینم..
خانه های خدا خیلی نزدیک تره از اونی که شما تصور می کنین..

دل خوش از آنیم که حج می رویم
غافل از آنیم که کج می رویم

کعبه به دیدار خدا می رویم
او که همین جاست کجا می رویم؟!

حج به خدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بهترین دین کدام است ؟

تاریخ:یکشنبه 13 خرداد 1397-09:06 ق.ظ


بهترین دین کدام است ؟

متنى از لئوناردو_باف پژوهشگر دینى معروف برزیلى:
در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود، از دالایى‌لاما، با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى پرسیدم:

عالى جناب، بهترین دین کدام است؟

فکر کردم که او لابد خواهد گفت:
«بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند.»

دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد ... و آنگاه گفت:

«بهترین دین، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم:

آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد، چیست؟
پاسخ داد:
«هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر
فهمیده‌تر،
مستقل‌تر،
بى‌طرف‌تر،
بامحبت‌تر،
انسان دوست‌تر،
با مسئولیت‌تر
و اخلاقى‌تر سازد!
دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است».

من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او اندیشیدم.
به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد، چنین است:

دوست من!
در واقع آنچه اهمیت دارد، رفتار تو در خانه
در خانواده
در محل کار،
در جامعه ، و...
در کلّ جهان است .
به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست! 

 

@dostanearam



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

توبه نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد

تاریخ:یکشنبه 13 خرداد 1397-05:03 ق.ظ

 

توبه نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد

آیا داستان مردی را که در حمام زنانه کار می کرد، شنیده اید؟
مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود، نصوح نام داشت.نصوح مردى بود شبیه زن ها ،صدایش نازک بود، صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت. او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت. او از این راه هم امرار معاش می کرد هم ارضای شهوت.گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود، اما هر بار توبه اش را می شکست.
او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آن ها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند. 
تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت . از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.
کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا این که نوبت به نصوح رسید. او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد . لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن اوبه خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود، به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد .در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید، با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: 
خداوندا ،گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم. 
و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.نصوح از ته دل توبه واقعی نمود. ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.
چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود، در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چندفرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.
شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:
"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آن که گوشت و پوست تو از فعل حرام روییده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشت هاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدارشد، با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همان طورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود. خلاصه میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر آن بهرهمند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند، عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آن ها شیر مى داد. به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.وى راهى نزدیک را به آن ها نشان داده و آن ها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.
رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید،نپذیرفت و گفت: 
من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست .مامورین چون این سخن را به شاه رساندند، شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت :
حال که او نزد ما نمی آید، ما مى رویم او را ببینیم.
پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید، به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت: 
چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.
نصوح گفت : درست است! 
و دستور داد تا میش را به او بدهند. 
گفت :چون میش مرا نگهبانى کرده اى، هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال، ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.
گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.
آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است، بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر تو به راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند...***********
یا ایّها الَّذینَ آمَنوا تُوبُوا اِلَى اللهِ تَوبَةً نَصُوحاً؛ 
اى كسانى كه ایمان آورده‌اید توبه حقیقى و خالص كنید.
قُل یا عِبادِىَ الَّذینَ اسرفُوا على اَنفُسهِم لا تَقْنطوا مِن رَحمَة الله إنّ الله یَغفرُ الذُّنوبَ جَمیعاً إنَّه هو الغَفورُ الرّحیم؛ 
بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‌اید، از رحمت خداوند نومید نشوید كه خدا همه گناهان را مى‌آمرزد و او بسیار بخشنده و مهربان است.

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آیا می دانید تیدی که بود؟

تاریخ:شنبه 12 خرداد 1397-10:48 ق.ظ

 آیا می دانید تیدی که بود؟

خیلی زیباست حتما بخونید

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مختصر و مفید درباره دروغ گفتن

تاریخ:شنبه 12 خرداد 1397-04:39 ق.ظ

 


گاهی حتی بدون این که فکر کنیم دروغ می‌گوییم و خودمان نیز نمی‌دانیم که چرا الان و در رابطه با موضوعی دروغ گفتیم! 

چرا دروغ یکی از عادت های روزمره همه‌ ما شده است؟ 

آیا برای رسیدن به هدف خاصی دروغ می‌گوییم یا نه؟ 

آیا بدون دروغ هم می‌توان زندگی کرد؟ 

آیا تاکنون فکر کرده اید که دروغ چیست و چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟

اگر به افرادی که در اطرافتان هستند، خوب توجه کنید، درخواهید یافت که بسیاری از آن ها در طول روز دروغ های فراوانی می گویند. در واقع این مسئله گویای این است که تقریبا همه افراد در این سیاره خاکی به شیوه های متفاوتی در زندگی دروغ می گویند. آن ها بر این باورند که غالب شدن شرایطی در آن لحظه افراد را وادار به دروغ گویی می نماید. در بسیاری از موارد، افراد برای حفظ علایق شخصی خود دروغ می گویند. اما افرادی هم هستند که برای گول زدن دیگران دروغ می گویند. گروه دیگری از افراد نیز به دروغ گویی معتاد شده اند. خیلی ها هم به این دلیل دروغ می گویند که از هر گونه مورد انتقاد قرار گرفتن در اجتماع دور باشند. اما به طورکلی می توان این گونه نتیجه گیری کرد که :


کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ، "فیلسوف" است.

کسی که راست و دروغ برای او یکی است، "
چاپلوس" است.

کسی که پول می گیرد تا دروغ بگوید، "
دلال" است.

کسی که دروغ می گوید تا پول بگیرد، "
گدا" است.

کسی که پول می گیرد، تا راست و دروغ را تشخیص دهد، "
قاضی" است.

کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را بهتر نمایان سازد، "
وکیل" است.

کسی که با دروغ غریبه است و جز راست چیزی نمی گوید، "
بچه" است.

کسی که به خودش هم دروغ می گوید، "
متکبر" است.

کسی که حتی دروغ خودش را باور می کند، "
ابله" است.

کسی که سخنان دروغش شیرین است، "
شاعر" است.

کسی که علی رغم میل باطنی خود دروغ می گوید، "
همسر" است.

کسی که اصلا دروغ نمی گوید، "
مرده" است.

کسی که دروغ می گوید و قسم هم می خورد، "
بازاری" است.

کسی که دروغ می گوید و خودش هم نمی فهمد، "
پرحرف" است.

کسی که دروغ گفتنش را مصلحت آمیز عنوان می کند، "
خوش خیال" است.

کسی که مردم سخنان دروغ او را در برخی مواقع راست می پندارند، "
سیاستمدار" است.

کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند، "
دیوانه" است.

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماجرای آقا سید و زن روسپی

تاریخ:جمعه 11 خرداد 1397-04:52 ق.ظ

 

ماجرای آقا سید و زن روسپی
 
 

به گزارش "ندای انقلاب" به نقل از ابنا، چراغ‌های مسجد دسته‏ دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد. «آقا سید مهدی» که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش. جمعیت هم همین طور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.

وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش...

ــ آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل...

ــ دست شما درد نکند، بزرگوار!

سید پاکت را بدون این که حساب کتاب کند، می‌گذارد پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!

ــ آقا سید، «حاج مرشد» شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن...

حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه...


* * *


زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد. زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان... رنگ دیگری به خود گرفته بود.

دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند...

* * *

ــ حاج مرشد!

ــ جانم آقا سید؟

ــ آنجا را می‌بینی؟ آن خانم...

حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین: استغفرالله ربّی و اتوب‌الیه...

سید انگار فکرش جای دیگری است...

ــ حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.

حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند: 

حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب... یکی ببیند نمی‌گوید این ها با این فاحشه چه کار دارند؟ سبحان الله...

سید مکثی می‌کند.

ــ بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید.

حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. این بار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.

زن که انگار تازه حواسش جمع آن ها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند. به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.

ــ خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.

زن، با تردید، راه می‌افتد.

حاج مرشد، همان جا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!... زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده.

ــ دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟

شاید زن، کمی فهمیده باشد! بهانه می آورد؛ کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران: 

حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم...!!

سید؛ ولی مشتری بود! پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:

ــ این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است... تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!...

سید به حاجی ملحق می‌شود و دور... انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد...

* * *

چندسال بعد... نمی‌دانم چندسال... حرم صاحب اصلی محفل!

سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همین جور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده. مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید، دست آقا را می بوسد و عرض ادبی.

ــ خانم بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.

مرد که دورتر می‌ایستد. زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:

ــ آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یک ‏بار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت... آقا سید! من دیگر... خوب شده‌ام، آدم شده‌ام!

این بار، نوبت باران چشمان سید است...

* * *

شبی دزدی وارد منزل سید شد. همین که فرشی را جمع کرده و در حال بردن بود، آقا سید بیدار شد و با کمال خونسردی پرسید: 

می‏ خواهی این فرش را چه کنی؟

دزد گفت: می‏ خواهم آن را بفروشم.

ــ اگر بفروشی، آن را از تو خوب نمی خرند. من آن را به تو مباح کردم، حلالت باشد! برو آخر بازار عباس آباد، بگو: آقا سیدمهدی فرستاده! آن را بفروش و با پولش برو کاسب شو!

بعداً دیدند همان شخص، اهل عبادت و تقوی شده؛ و از همان فرش کاسبی و مغازه راه انداخته است.

* * *

«حجت الاسلام حاج آقا سید مهدی قوام» از روحانیون و وعاظ اخلاقی دهه ۴۰ تهران بود. یکی تعریف می‌کرد: 

روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند، به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند. زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت..

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :350
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------