گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 600 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سیاست‌ وارونه

تاریخ:یکشنبه 4 آذر 1397-08:02 ق.ظ

سیاست‌ وارونه

⭕️ در نیویورک تظاهرات ضداسرائیلی صورت گرفت در آن تعداد زیادی جوانان فلسطینی در یکی از خیابان‌های بلند آن جمع شدند در آن خیابان تنها یک سوپرمارکت وجود داشت که مالک آن یهودی بود. تعدادی از جوانان وارد سوپر مارکت شدند و در خواست پرچم‌های فلسطینی کردند. مالک آن با احترام و ادب گفت: 

*من یهودی هستم و فقط پرچم اسراییل دارم*!

یکی از جوانان فلسطینی عصبانی شد و خواست به‌آن یهودی حمله کند.

مالک گفت: چرا عصبانیت؟ پرچم اسرائیل بخرید و آن را در زیر پا له کنید و سپس  آن را به آتش بکشید!( مکر یهودی)

جوانان از این ایده خوشحال شدند و ۲۰۰ پرچم اسراییل خریدند.  مالک یهودی هم هر پرچم را پنج برابر قیمت به آن ها فروخت!
 
در نتیجه آن...
نه اسراییل آتش گرفت،
نه فلسطین به جای خود بازگشت!
تنها آن فروشنده زرنگ یهودی سود برد!!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به هر صورت ما بدبختیم!

تاریخ:شنبه 3 آذر 1397-08:03 ق.ظ

به هر صورت ما بدبختیم!


گویند، مردی دو دختر داشت؛
یکی را به یک کشاورز و دیگری را به یک کوزه گر شوهر داد.
چندی بعد همسرش به او گفت :
ای مرد ،سری به دخترانت بزن واحوال آن ها را جویا شو!
مرد نیز اول به خانه کشاوز رفت و جویای احوال شد. دخترک گفت : 

زمین را شخم کرده و بذر پاشیده ایم. اگر باران ببارد، خیلی خوب است، اما اگر نبارد، بدبختیم!

مرد به خانه کوزه گر رفت، دخترک گفت: 

کوزها را ساخته ایم و در آفتاب چیده ایم. اگر باران ببارد، بدبختیم و اگر نبارد ،خوب است!

مرد به خانه خود برگشت. همسرش از اوضاع پرسید. مرد گفت:
چه باران بیاید و چه باران نیاید ،ما بدبختیم!!!

حالا حکایت امروز ماست!
باران ببارد، خیلی ها بی خانمان می شوند و خواب ندارند؛ 

و اگر نبارد، خیلی ها آب و غذا ندارند ...!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همان به كه بمیرد!

تاریخ:جمعه 2 آذر 1397-06:29 ق.ظ

 درس هایی از تاریخ


همان به كه بمیرد!

عکس ‏‎Isa Saharkhiz‎‏

 

می گویند پس از دستگیری میرزا رضا کرمانی، در هنگام بازجویی از او پرسیدند : 

چرا حضرت ناصر الدین شاه را کشتی؟
پاسخ داد : سراسر مملکت را فساد و فقر گرفته و همه تقصیر از او بود ، چرا که سر رشته ی همه چیز در مملکت به او ختم می شد و تمام قوا در شخص او متمرکز بود....
گفتند : این ربطی به اعلی حضرت ندارد و اطرافیان او مقصرند، او از خیلی امور و بی عدالتی ها و ناهنجاری ها بی اطلاع بود....
پاسخ میرزا شنیدنی و تاریخی است و همیشه در تاریخ ایران به یادگار خواهد ماند...
و چقدر مصداق دارد........ !
"اگر اطلاع داشت که حقّش بود , و اگر بی اطلاع بود , وای به حال مملکتی که شاهش از این همه دزدی , بی عدالتی , فقر و فساد بی اطلاع باشد. همان به که بمیرد."



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شناخت گاو و شناخت من!

تاریخ:پنجشنبه 1 آذر 1397-05:10 ب.ظ

 شناخت گاو و شناخت من!


یکی تعریف می کرد :
وقتی ازنماز جماعت صبح برمی گشتم، جماعتی را دیدم که به زور قصد سوارکردن گاو نری را در ماشین داشتند.
گاو مقاومت می‌کرد و حاضر نبود سوارماشین بشود. من رفتم دستی به پیشانی گاو کشیدم . گاو مطیع و سوار ماشین شد.

من مغرور شدم و پیش خودم گفتم: این از برکت نماز صبح است!

وقتی رسیدم خانه، دیدم مادرم گریه و زاری می‌کند.

علت را که جویا شدم ،گفت:گاومان را دزدیدند!


گاو مرا شناخته‌بود، ولی من او را نشناخته‌ بودم!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نسخه جدید موسی و شبان

تاریخ:چهارشنبه 30 آبان 1397-06:42 ق.ظ

نسخه جدید موسی و شبان

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ یك ﻓﻀﯿﻠﺖ است

تاریخ:سه شنبه 29 آبان 1397-05:43 ق.ظ

  ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ یك ﻓﻀﯿﻠﺖ  است

❣️ یک دقیقه مطالعه

#کاملا_واقعی

ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪﭘﻮﺳﺖ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ دو ساله، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﺶ، ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ‌ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﺮﺩ.
ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺁﻗﺎﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﺮﺍﺏ می شد!!
ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻮﺭﺍ" ﺧﺪﻣﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ زد ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺟﺪﻳﺪ کرد.
ﺧﺎﻧﻤﻪ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩﭘﻮﺳﺖ ﻧﻴﺴﺘﻢ.
ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺩیگر ﻧﮕﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻟﻴﺴﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺑﻜﻨﻢ.
ﺑﻌﺪ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻰ ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻫﻴﭻ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻭﻟﻰ به هرحال ﺑﺎ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺻﺤﺒﺖ می کنم.
بعد از دقایقی مهماندار برگشت و گفت:
ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ هست،ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺷﺮﻛﺖهای ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎیی ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﺍﻣﻜﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻧﻴﺴﺖ،  ﻭﻟﻰ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻰ ﻫﻢ ﻧﺸﺎﻧﺪﻥ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﻳﻨﺪ، ﻳﻚ ﺟﻨﺠﺎﻝ ﻭ ﺍﻗﺪﺍﻣﻰ ﻏﻴﺮ ﺍﻧﺴﺎنی است!! ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
به گفته مسافران اشک در چشمان مرد سیاهپوست جاری شده بود.
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍین که ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺟﻮﺍﺑﻰ ﺑﺪﻫﺪ، ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫوﺍﭘﻴﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩﭘﻮﺳﺖ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﮔﻔﺖ :
ﺁﻗﺎﻯ ﻣﺤﺘﺮﻡ! ﻟﻄﻒ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺷﺨﺼﻰ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﭘﺮ ﺭﻓﺎﻩ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻛﻨﻢ... ﻫﻤﺎن طوﺭ ﻛﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ، ﺍﺻﻼ ﻛﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎنی و درستی نیست ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ناخوشایند و نامحترم ﺑﻨﺸﻴﻨﻴﺪ!!
بعد ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻼﺕ، ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻛﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻥﻫﺎﻯ ﻃﻮﻻﻧﻰ ﺗﺎﺋﻴﺪ ﻭ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻛﺮﺩﻧﺪ.

ﺁﻥ ﺧﻠﺒﺎﻥ که نامش دنیس گورالیدو بود ﺑﻪ ﺩﻟﻴﻞ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻛﺖ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺳِﻤﺖ ﺭﺋﻴﺲ ﺷﺮﻛﺖ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﺪ.

هنوز هم لوح های تقدیر و سپاس از او در دیواره های دفتر کارش خودنمایی می کند.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ذهن های گرسنه!

تاریخ:دوشنبه 28 آبان 1397-05:29 ق.ظ

 ذهن های گرسنه!

 

یه معلم خیلی خوب داشتیم که از خوش اخلاق ترین های عالم بود.
اواخر دوره ی خدمتش بود و حسابی آروم و متین و دوست داشتنی.
جوری که ما با همه ی بچگیمون هرگز نمی خواستیم ناراحتیشو ببینیم و همه ساکت می نشستیم و با ولع گوش می کردیم.
همیشه هم می گفت هر سوالی دارید، بپرسید. بلد نباشم هم میرم مطالعه می کنم میگم.
رسیدیم به قضیه ی درمانگاهی که می خواستن بزنن و زکریای رازی گفته بوده 4 تا تیکه گوشت بیارید ببریم 4 نقطه بذاریم .هر جا دیرتر فاسد شد ،همون جا درمونگاه درست کنیم.
بعد سوالای ما شروع شد:
+ سگا گوشتا رو نخوردن؟
- نه حتما کسی مواظب بوده. نمی دونم
+ دزدا گوشتا رو نبردن؟
- نمی دونم، حتما کسی مواظب بوده.
+ گوشتا اسراف نشدن؟
- برای ساختن درمانگاه 4 تیکه گوشت ایرادی نداشته فاسد بشه.
+ اگه دو تا گوشت سالم مونده باشن ،کجا درمونگاه می سازن؟
- سوال خوبی بود ،حتما بازم صبر می کنن ببینن کدوم زودتر فاسد میشه.
+ اون گوشته که سالم موند رو می خورن آخرش؟
- نمی دونم، پسرجان حتما می خوردن!
+ گوشتا ...
اینجا بود که دیگه معلم از جاش پاشد . . .
یکم عصبانی و ناراحت راه رفت تو کلاس. چند بار رفت بیرون، اومد تو. یکم آروم که شد، نشست. گفت: 

من امسال دوره ی خدمتم تموم میشه. به اخر عمرم هم زیاد نمونده، ولی دلم می سوزه واسه مملکتم که ذهن بچه های کوچیکش گرسنه است!
همش نگران گوشته هستن، ولی یکی نپرسید درمانگاه چی شد؟ ساخته شد؟ چطور درمانگاه می سازن؟
معلومه تو ذهنایی که فقر و گرسنگی پر کنه، جایی واسه ساختن و رشد و آینده ی وطن نمی مونه!
زودتر از این که زنگ بخوره سرش رو گذاشت روی دستاش گفت: 

آروم برید تو حیاط!
ما نرفتیم. خیلی نمی فهمیدیم چی گفت و چی شد!
اون قدر نشستیم ساکت و معلم رو نگاه کردیم تا زنگ خورد..



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اقتصاد مظفری !

تاریخ:یکشنبه 27 آبان 1397-08:59 ق.ظ

اقتصاد مظفری !

در کتاب مظفرنامه چنین حکایت شده که در ایران گوشت از قرار هر کیلو دو ریال بوده، روزی قصابی های تهران سر از خود گوشت را یک ریال گران کردند.

مردم چون چنین دیدند، عصبانی شدند و به خیابان ها ریخته و بر علیه قصاب ها شعار دادند!

این خبر به گوش مظفرشاه رسید و اعضای دولت برای آرام کردن مردم از او کمک خواستند!

 سلطان صاحب قرآن فکری کرد و گفت: بروید و به قصاب ها بگویید گوشت را دو ریال گران تر از آنچه خود گران کرده اند، به مردم بفروشند! یعنی هر کیلو گوشت شد از قراری پنج ریال!

مردم چون دیدند قیمت گوشت بالاتر رفته، این بار به خیابان ها ریخته و این بار مغازه ها را به آتش کشیدند.

هیئت دولت نزد قبله عالم رفتند و به عرض همایونی رساندند که تدبیر شاه شاهان کارساز نشد و مردم این کردند و آن نمودند!

 این دفعه مظفرالدین شاه گفت: حالا بروید و یک ریال گوشت را ارزان تر کنید! یعنی هر کیلو گوشت شد چهار ریال!  

و مردم هم پس از آن چون دیدند گوشت یک ریال ارزان تر شده برای سلامتی شاه دست به دعا شدند و در خیابان ها نماز شکرانه خواندند!

به این اقتصاد مظفری گفته می شود...

به مجمع فعالان اقتصادی بپیوندید
https://t.me/joinchat/AAAAAD-0rkJfxbjPxic4xg

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بزرگ مَنِشی دکتر مرتضی شیخ

تاریخ:شنبه 26 آبان 1397-04:58 ق.ظ

بزرگ مَنِشی دکتر مرتضی شیخ


خواندنی

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک سوال و سه پاسخ!

تاریخ:جمعه 25 آبان 1397-04:48 ق.ظ

 یک سوال و سه پاسخ!

یک روز صبح «بودا» در بین شاگردانش نشسته بود که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید: آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد: بله، خدا وجود دارد.
بعد از ناهار سروکله‌ی مرد دیگری پیدا شد که پرسید: آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد: نه، خدا وجود ندارد.
اواخر روز مرد سومی همین سؤال را از «بودا» پرسید. پاسخ بودا به او چنین بود:
خودت باید این را برای خودت روشن کنی.
یکی از شاگردان گفت:
استاد، این منطقی نیست. شما چطور می‌توانید به یک سؤال سه جواب بدهید؟
بودا که به روشن‌بینی رسیده بود، پاسخ داد:
چون آنان سه شخص مختلف بودند و هرکس از راه خودش به خدا می‌رسد: عده‌ای با اطمینان، عده‌ای با انکار و عده‌ای با تردید.


#پائولوکوئیلو



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :370
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------