گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 500 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فاجعه‌ «جهل مقدس»

تاریخ:دوشنبه 9 مهر 1397-06:19 ق.ظ


فاجعه‌ «جهل مقدس»

سیدمصطفی محقق داماد



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#رشوه

تاریخ:یکشنبه 8 مهر 1397-06:46 ق.ظ


این حکایت عالیه

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اهل مالیدن!

تاریخ:شنبه 7 مهر 1397-08:19 ق.ظ

 اهل مالیدن!

 

برد نانوایی شکایت بر وزیر
کای وزیر کاردان بی نظیر
همسرم رنجور و من درمانده ام
ناتوان از خرج درمان، بنده ام
خرج فیزی یو تراپی ی زنم
در توانم نیست، چون باید کنم؟
گفت ای شاطر! چرا داری ملال
چون خمیر نان خودت او را بمال!
چون که آن نانوا شنید این حرف مفت
دست از جان شست و با دکتر بگفت:
گر که بودم اهل مالیدن حقیر
من هم اکنون چون شما بودم وزیر...



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نگاهت را نگاه کن!

تاریخ:شنبه 7 مهر 1397-05:31 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در کویرِ زندگی مُردیم!

تاریخ:جمعه 6 مهر 1397-06:22 ق.ظ

 در  کویرِ  زندگی  مُردیم! 

 

حالِ ما  از روز اول هم  پریشان بود، نه؟
روحمان آبستنِ یک درد پنهان بود، نه؟

از  هجوم  بادهایِ  هرزه یِ  این  روزگار
آنچه باقی ماند،بغضی از زمستان بود،نه؟

هرچه ما را می کُشند و هرچه از ما کم شده
باعثِ   فریادهایِ   در  خیابان   بود، نه؟

باز  این  گرگی  که دارد گله ها را می درد
شک ندارم پیش از این ها یارِ چوپان بود،نه؟

با  تبرها  آشنایم،  دست  خون  آلودشان...
ظاهراً از قوم و خویش این درختان بود،نه؟

جنگ با یک  دشمن  فرضی برای آخرت...
احتمالا  از  تَوَهم هایِ   سلطان   بود، نه؟

این همه افسردگی، عقده، تجاوز، خودکشی...
تازه  این ها  نیمه یِ  خالیِ  لیوان  بود،  نه؟

در  کویرِ  زندگی  مُردیم  و  باران  هم نزد
سهمِ  ما  از روز  اول  هم  بیایان بود، نه؟

#امیر_اخوان



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رقابت در شعور و معرفت و شخصیت

تاریخ:یکشنبه 1 مهر 1397-04:24 ق.ظ

  رقابت در شعور و معرفت و شخصیت



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بیست سؤالی!

تاریخ:شنبه 31 شهریور 1397-09:43 ق.ظ


بیست سؤالی!

نان گران است؟ ما نمی‌دانیم
نرخِ جان است؟ ما نمی‌دانیم

گُردهٔ ما برای بعضی ها
نردبان است؟ ما نمی‌دانیم

سهمِ ملت فقط از این سُفره
استخوان است؟ ما نمی دانیم

در خبر گفت : "میم-الف" دزد است
چیستان است؟ ما نمی دانیم

گوسفندی که دکترا دارد
نکته دان است؟ ما نمی دانیم

شهرِ هِرْت است و دزد، همدستِ
پاسبان است؟ ما نمی‌دانیم

مش حسن از اداره ی گاوش
ناتوان است؟ ما نمی دانیم

راهزن ها شبیهِ هم‌ هستند
این همان است؟ ما نمی دانیم

هر بلایی  که می شود نازل
امتحان است؟ ما نمی‌دانیم

رُتبهٔ ما از انتها سوم
در جهان است؟ ما نمی‌دانیم

پای چیزی به جز منافعِ ما
در میان است؟ ما نمی‌دانیم

شاعرِ شعرِ فوق بعد از این
در امان است؟ ما نمی دانیم!

✍️شروین سلیمانی



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خدمت به خدا یا مادر؟

تاریخ:شنبه 31 شهریور 1397-05:48 ق.ظ

 خدمت به خدا یا مادر؟

دو برادر مادر پیر و بیماری داشتند .
با خود قرار گذاشتند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر باشد. یکی به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد .
چندی نگذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و به خود غِرّه شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است ، چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق .
همان شب پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد : 

به حرمت برادرت تو را بخشیدم!
 برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت : 

یا رب ، من در خدمت تو بودم و او در خدمت مادر ، چگونه است مرا به حرمت او می بخشی ، آیا آنچه کرده ام مایه رضای تو نیست .َ 

ندا رسید : 

آنچه تو می کنی، من از آن بی نیازم، ولی مادرت از آنچه او می کند، بی نیاز نیست!

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حكایت خرها و پالان دوزها

تاریخ:جمعه 30 شهریور 1397-12:46 ب.ظ




حكایت خرها و پالان دوزها


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگر ز باغ رعیت ملِک خورد سیبی...

تاریخ:جمعه 30 شهریور 1397-09:40 ق.ظ

 اگر ز باغ رعیت ملِک خورد سیبی... 

 

روزی رضا شاه با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای  جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
 امیر احمدی به شاه عرض می کند: 

اجازه بدهید من تنها بروم، شما شاه هستید و امکان دارد بلایی سرتان بیاید. درست نیست که شما شخصا بیایید .

امیراحمدی می گوید: شاه گفتند: خودم بایدباشم تا ببینم چه خبر است. 

راه می‌افتند. شب هنگام با لباس شخصی به نزدیکی آن منطقه می‌رسند که 5 نفر مسلح راه را سَد می کنند و می گویند: کجا می‌روید؟ 

رضاشاه می گوید : می خواهیم برویم شهر. 

می گویند: پول دارید؟

می گوید : آره پول هم داریم. 

دزدها می گویند: خرج دارد باید پول بدهید تا رد شوید.

پیاده می شود و شروع می کند به دادن پول به آن ها و دست آخر می گوید: 

سیگار می‌خواهید؟ راهزن‌ها می گویند: داری؟ 

می گوید: آره باباT بیایید ... 

و یکی یکی به آن ها سیگار می دهد و با کبریت برای شان تک تک سیگار روشن می کند و می گوید: 

حالا می توانیم برویم ؟!

می گویند : اختیار دارید، بفرمایید، راه حالا باز است..

آن شب رضاشاه به هنگ می رود و شب را در آن جا می ماند و صبح زود در مراسم صبحگاهی هنگ شرکت کرده و بعد از صبحگاه می گوید : 

آن 5نفر که دیشب راه را به آن درشکه بستند و پول گرفته بودند، از صف بیرون بیایند.

همه ساکت بودند و کسی جرات نمی کند بیرون بیاید. مجددا با صدای مهیب خود می گوید: 

بیایند بیرون، چرا که اگر خودم بیارم شان بیرون، ایل و تبارشان را هم از بین می برم. دیشب کبریت زدم و چهره یک به یک تان را دیده ام و می شناسم، بیایید بیرون! 

باز همه ساکت و خبردار ایستاده بودند.

 دستور می دهد، همه 5 قدم  به عقب بروند. همه اجرای امر می کنند و می بینند 5 نفر نقش بر زمین افتاده اند. دو نفر از آن ها از ترس درجا سکته زده و مرده بودند و سه نفر خود را خراب کرده بودند!

رضاشاه فریاد می زند: من این جا هنگ گذاشتم، تا امنیت مردم برقرار شود،بعد افراد هنگ، خود راهزن شده و سر راه مردم را می گیرند، اول شک داشتم برای همین خودم رفتم ببینم. تا مبادا لاپوشانی کنید.
ماموریت تمام شد و رضاشاه برگشت و دیگر سابقه نداشت که در آن منطقه دزدی شود.

نقل از خاطرات سپهبد امیر احمدی، از افسران و همراهان رضاشاه...



 آری، 

اگر ز باغ رعیت ملِک خورد سیبی
درآورند غلامان وی درخت از بیخ!!!

هیچ اختلاسی بدون چراغ سبز و همکاری میسر نیست!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :365
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------