گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 300 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معرفی ایران به آمزیکایی ها توسط علامه دهخدا

تاریخ:پنجشنبه 9 آذر 1396-03:58 ب.ظ

معرفی ایران به آمزیکایی ها توسط علامه دهخدا


پاسخ علامه علی اکبر دهخدا به دعوت نامه ای که رادیو صدای آمریکا از طریق سفارت این کشور  برای وی ارسال داشت.


متن نامه رئیس اداره اطلاعات سفارت آمریکا :
 
 ۱۹ دی ۱۳۳۲
خیابان ایرانشهر، فیشرآباد، تهران
 
✅آقای محترم- صدای آمریکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ایرانی، در بخش فارسی صدای آمریکا از نیویورک پخش نماید. این اداره جناب عالی را نیز برای معرفی به شنوندگان ایرانی برگزیده است. در صورتی که موافقت فرمایید، ممکن است کتباً یا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع فرمایید تا برای مصاحبه با شما ترتیب لازم اتخاذ گردد.

✅ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نیز از جدیدترین آثار منظوم یا منثور شما پخش گردد .
بدیهی است صدای آمریکا ترجیح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جدید و قبلاً در مطبوعات ایران درج نگردیده باشد. چنانچه خودتان نیز برای تهیه این برنامه جالب، نظری داشته باشید، از پیشنهاد سرکار حسن استقبال به عمل خواهد آمد .
 
با تقدیم احترامات فائقه
سی. ادوارد. ولز
رئیس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا
 
پاسخ علی اکبر دهخدا :
 
✅جناب آقای سی. ادوارد. ولز، رئیس ادارۀ اطلاعات سفارت کبرای آمریکا
 
نامه مورخه ۱۹ دیماه ۱۳۳۲ جناب عالی رسید، و از این که این ناچیز را لایق شمرده اید که در بخش فارسی صدای آمریکا از نیویورک، شرح حال مرا انتشار بدهید، متشکرم.

✅شرح حال من و امثال مرا در جراید ایران و رادیوهای ایران و بعضی از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگلیسی این کار می شد، تا حدی مفید بود؛ برای این که ممالک متحده آمریکا، عدٌه ای از مردم ایران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقیده من نتیجه ندارد.
و چون اجازه داده اید که نظریات خود را در این باره بگویم و اگر خوب بود حُسن استقبال خواهید کرد، این است که زحمت می دهم، بهتر این است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا به زبان انگلیسی، اشخاصی را که لایق می داند معرفی کند. 

و بهتر از آن این است که در صدای آمریکا به زبان انگلیسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسیا مملکتی به اسم ایران هست که خانه های قراء و قصبات آنجا، در، و صندوق های آن ها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوق ها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قریه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هیچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چیزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد.

✅یا یک شتردار ایرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نیست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ایران می آید و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران یا ابریشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرایه را در مبداء و نصف دیگر آن را در مقصد دریافت می دارد، و همیشه این نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.
و نیز دو تاجر ایرانی، صبح شفاهاً با یکدیگر معامله می کنند و در حدود چند میلیون، و عصر خریدار که هنوز نه پول داده است و نه مبیع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند. مع هذا هیچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمل می شود.

✅این هاست که از این گوشه آسیا شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهید، تا آن ها بدانند در اینجا به طوری که انگلیسی ها ایران را معرفی کرده اند، یک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند، و از طرف دیگر به فارسی، به عقیده من خوب است که در صدای آمریکا، طرز آزادی ممالک متحده آمریکا را در جنگ های استقلال، به ایرانیان بیاموزید و بگویید که چگونه توانسته اید از دست استعمار خلاص شوید؟ و تشویق کنید که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ایران، برای حفظ استقلال از همان طرق بروند.
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقدیم می دارد.
علی اکبر دهخدا
 
منبع: روزنامه اطلاعات - شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵

@rahe_sevom



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!

تاریخ:پنجشنبه 9 آذر 1396-09:23 ق.ظ

ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!


در منزل دوستی بودم که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام می داد .

زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: 

این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات.

پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه بعد گفت:
بابا بزرگ! باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی!
الان مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.

مادر بچه گفت:
می‌بینید آقاجون؟
بچه‌های این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند.
اصلا نمی‌شه گولشون‌زد و سرشون کلاه گذاشت.

پدربزرگ چیزی نگفت.

برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست،
همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست.

و این داستان را برایشان تعریف کردم

آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم،
خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد،
بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.

بار اول که به من تکه قندی داد، یواشکی به پدرم گفتم: 

این تکه قند کوچک که هدیه نیست!

پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد. هر چه برایتان بیاورد، هدیه است.

وقتی خانم بزرگ رفت، پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.

 خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند، چیز خیلی مهمی است.

بعد گفت: ببین پسرم! قنددان خانه پر از قند است،

 اما این تکه قند که مادرجان داده با آن ها فرق دارد،  چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست.
این تکه قند معنا دارد ، آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند، اما مهربان نیستند.

وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد، منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم، مانند آن هدیه را بخریم، منظورش کمک کردن به ما هم نیست.
او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد .
می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد و این، خیلی با ارزش است.

 این چیزی است که در هیچ بازاری نیست و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند.

چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم،
دهانم شیرین می‌شود،
کامم شیرین می‌شود،
جانم شیرین می‌شود.....

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛
ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ 

ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!

ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ،ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مگر تا به حال چند بار "نه" شنیده اید؟

تاریخ:چهارشنبه 8 آذر 1396-08:59 ق.ظ

مگر تا به حال چند بار "نه" شنیده اید؟

ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺳﺎﻧﺪﺭﺱ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﻧﻮﻩ ﺍﺵ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
 ﺑﺎﺑﺎﺑﺰﺭﮒ ،ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻩ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﯾﮏ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ می خرﯼ؟!
ﺍﻭ ﻧﻮﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺖ، ﮔﻔﺖ: ﺣﺘﻤﺎً ﻋﺰﯾﺰﻡ!

ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺮﺩ ﻣﺎﻫﯽ 500 ﺩﻻﺭ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺘﮕﯽ می گیرﻡ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻢ!
ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ.

ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﻨﺪﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ: ﻗﺎﺑﻠﯿّﺖ ﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ.

ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ.
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻧﻮﻩ ﺍﺵ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﺑﺎﺑﺰﺭﮒ، ﺩﺍﺭﯼ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟!

ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﮔﻔﺖ: ﺩﺍﺭﻡ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ را ﮐﻪ ﺑﻠﺪﻡ ، ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ.

ﭘﺴﺮﮎ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﺑﺎﺑﺰﺭﮒ ،ﺑﻨﻮﯾﺲ ﻣﺮﻍ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ!

ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ...
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﻮﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﻍ ﻫﺎ می زﺩ، ﻣﺰﻩ ﻣﺮﻍ ﻫﺎ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﻣﯽ ﺷﺪ.

ﺍﻭ ﺭﺍﻫﺶ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ.ﭘﻮﺩﺭ ﻣﺮﻍ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﻭﺵ ﻧﺰﺩ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﺮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺻﺎﺣﺐ ﺁﻧﺠﺎ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﮑﺮﺩ، ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻧﻪ، ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻧﻪ، ﺍﻭ ﺑﻪ 623 ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺷﺸﺼﺪ ﻭ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭﻣﯿﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﺍﺯ ﭘﻮﺩﺭﻣﺮﻍ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﺪ.

ﺍﻣﺮﻭﺯ KFC ﺩﺭ 124 ﮐﺸﻮﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﮔﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﻋﮑﺲ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺳﺎﻧﺪﺭﺱ ﻭ ﭘﻮﺩﺭﻣﺮﻍ ﮐﻨﺘﺎﮐﯽ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻧﺶ ﺑﺰﻧﺪ، ﺑﺎﯾﺪ 50 ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کند.

٦٢٣ بار نه شنید و ناامید نشد.

ناامیدی، مرگ آرزوها و اهداف شماست .

❤️



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آمریکا در ته چاه است!!

تاریخ:سه شنبه 7 آذر 1396-07:34 ق.ظ


آمریکا در ته چاه است!!

تا زمان ناصر الدین شاه به عقیده مردم، آن هم مردمی که سواد داشتند و در صدر امور بودند، آمریکا در زیر زمین واقع بود و فکر می کردند با حفر یک چاه دویست ذرعی به این سرزمین خواهند رسید.

 فتحعلی شاه قاجار در زمان دریافت استوارنامه سر هارد فورد جونز اولین سفیر بریتانیا در ایران، ضمن سوال از اوضاع انگلیس و جهان پرسید: 

«راستی آقای سفیر ! این که می گویند ینگه دنیا در زیر زمین است، حقیقت دارد و آیا اگر من دستور بدهم در این قصر یک چاه دویست ذرعی بکنند، به ینگه دنیا خواهم رسید؟» 

مستر جونز که هاج و واج مانده بود، به شاه گفت: 

«اصلا ربطی به کندن زمین ندارد و ما با کشتی به آمریکا سفر می کنیم». 

فتحعلی شاه با شنیدن این پاسخ اوقاتش تلخ می شود و می گوید: 

«معلوم است حواست پرت است، سفیر عثمانی برای من قسم خورد که اگر دویست ذرع زمین را بکنیم، به ینگه دنیا می رسیم!»

گذشت و گذشت تا این که در سال ۱۸۸۳، چستر آرتور رئیس جمهور جمهوریخواه آمریکا به خاطر همجواری ایران با عثمانی و روسیه، شخصی به نام بنجامین را به عنوان اولین سفیر ایالات متحده روانه تهران کرد. بعد از مدتی ناصرالدین شاه به فکر تعیین سفیر لایقی برای نمایندگی ایران در آمریکا افتاد و بعد از مطالعات زیاد و احضار چند تن از رجال، کسی حاضر به عهده دار شدن این ماموریت خطیر نشد. دلیل عمده این بی علاقگی هم ترس عده ای از رجال بود که خیال می کردند اگر به آمریکا بروند، مثل این است که در ته چاه رفته اند و خروج از ته چاه هم مشکل است. !!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خدای گرگ ها یا گوسفندان؟!

تاریخ:یکشنبه 5 آذر 1396-08:39 ق.ظ

خدای گرگ ها یا گوسفندان؟!




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﻋﻔﺖ ﻭ ﺣﺠﺎﺏ!

تاریخ:یکشنبه 5 آذر 1396-07:27 ق.ظ

ﻋﻔﺖ ﻭ ﺣﺠﺎﺏ!


ﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯽ ﺣﺠﺎﺑﯽ ، ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ !!
ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﺮﺍ ؟؟؟؟
ﮔﻔﺖ: ﺩﺧﺘﺮ ﺑﯽ ﺣﺠﺎﺏ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮔﻮﺷﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﺭﯾﺎﺳﺖ ... ﻣﮕﺮ می شود ﮔﻮﺷﺘﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺤﺎﻓﻆ ﺩﺭ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﻫﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻠﻌﯿﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺗﻮﺳﻂ ﮐﻮﺳﻪ را ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ !؟!!
ﻫﯿﭻ ﻧﮕﻔﺘﻢ .....

ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻔﮑّﺮﺵ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ !
ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ...
ﺑﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺗﻮﻫﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﺠﻨﺲ ﻫﺎﯾﺶ ﻣﯽﮐﺮﺩ ، ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ !
ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻮﺳﻪ !!!
ﺑﻪ ﺧﻮﺩ می گفت ﺩﺭﻧﺪﻩ !!!
به خود می گفت ﻭﺣﺸﯽ !!!
ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﺎﻧﺪﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﻩ ﯼ ﻏﺮیزه ی ﺧﻮﯾﺶ ﺍﺳﺖ ! ﺟﺎﻧﺪﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻔﮑﺮ ﻧﺪﺍﺭﺩ ...
ﺟﺎﻧﺪﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﻭ ﺗﺎﺭ ﻣﻮ ، ﺧﻮﯼ ﺩﺭﻧﺪﮔﯿﺶ ﺍﻭﺝ می یابد !!!!

ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ کسانی ﻣﺘﻨﻔّﺮ ﮔﺸﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﻐﺰﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺘﻨﺪ ...
ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺭﺍ ﮔﺮﮒ ﻭ زن ها ﺭﺍ ﻃﻌﻤﻪ ﻧﺎﻣﯿﺪﻧﺪ !!
ﻭ ﻫﻤﻪ ی ﻣﺎ ﺍین ها ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺮﺩﯾﻢ !!!!
ﻓﺎﺭﻍ ﺍﺯ ﺍین که ﻣﺎ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻧﺒﻮﺩﯾﻢ !
ﻓﺎﺭﻍ ﺍﺯ ﺍین که ﻏﺮیزه ، ﻓﺮﻣﺎنرواﯼ موجودیتمان ﻧﺒﻮﺩ !
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺮﺩﯾﻢ !!!
ﻭ ﭼﻪ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺟﻨﺲ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ آﻥ ﺭﺍ ﻋﻔﺖ ﻭ ﺣﺠﺎﺏ ﻧﺎﻣﯿﺪﻧﺪ . . .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اندر حکایت جاسوسی!

تاریخ:شنبه 4 آذر 1396-08:33 ق.ظ


*⃣ اندر حکایت جاسوسی!


(خاطره واقعی یک دانشجوی ایرانی تحصیل کرده در یوگسلاوی در دهه 70 میلادی)

در یوگسلاوی رسم بود که دانشجویان خارجی پس از فراغت از تحصیل به دیدار رهبر یوگسلاوی برده می شدند و ایشان برایشان سخنرانی می کرد.
مطابق همین رسم ما را هم به دیدار تیتو بردند و ایشان ضمن سخنرانی خاطره ای از دوران انقلاب در یوگسلاوی و پیروزی آن تعریف کرد.
تیتو گفت : چندسال پس از پیروزی انقلاب و استقرار دولت از کا. گ .ب. اطلاع دادند که در کابینه شما یک جاسوس سیا وجود دارد .وی را شناسایی و دستگیر کنید.

تیتو می گوید : تمام تلفن ها و مکاتبات و رفتار افراد کابینه را تحت کنترل قرار دادیم و پس از مدتی مایوس شدیم، هیچ نشانی از جاسوس پیدا نکردیم.
(تیتو با ادعای استقلال از روسیه نمی خواست این جاسوس توسط روس ها شناسایی شود. )

پس از مدتی جستجو ، نا امیدانه و عاجزانه درخواست  شناسایی و معرفی جاسوس در کابینه را از روسیه می کند.

از  "ک .گ .ب" به وی اطلاع می دهند "معاون اول تو در کابینه #جاسوس_سیا است."
تیتو از این خبر متحیّر می شود و پس از اتمام یکی از جلسات کابینه از وی می خواهد بماند.
تیتو می گوید :
در یک جلسه دو نفری اسلحه را روی شقیقه معاون اول گذاشتم و از وی سوال کردم: آیا تو جاسوس سیا هستی؟
او که متوجّه شد، قضیه لو رفته است، به جاسوسی خود اعتراف کرد .
تیتو از او سوال می کند: از چه وقت  با سیا  همکاری می کنی؟
پاسخ : از زمان دانشجویی قبل از پیروزی انقلاب در زمان جنگ های چریکی !
س : در این مدّت با تمام کنترل های امنیتی ، هیچ ارتباطی با سیا، از تو کشف نشد ؟
ج : الان هیچ ارتباطی با سیا ندارم.
س: چگونه عضوی هستی که ارتباط نداری ؟
ج: سیا مسئولیتی به من واگذار کرده که وظیفه ام را انجام می دهم.
س: مسئولیّت تو چیست ؟
ج: به من ماموریّت داده شده تا  "در سپردن پست ها به افراد غیر تخصّصی عمل کنم " و تا کنون هم این گونه عمل کرده ام!

تیتو می گوید : نگاهی کردم به افراد کابینه و مدیران ارشد دیدم همین طور است!! هیچ کس سر جای خودش نیست !
مثلا طرف دکترای کشاورزی دارد، ولی وزیر نیرو است و یا دیگری برق خوانده، اما وزیر مسکن است!

معاون تیتو می گوید :
 تحلیل سیا این بود که با این روش ، انقلاب بدون کودتا و حمله خارجی از درون متلاشی می شود!!

Ahmad Montazeri



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جهل و دانش

تاریخ:شنبه 4 آذر 1396-06:01 ق.ظ


جهل و دانش


تعیین‌کننده‌ی نتیجه‌ی نهایی!

نتیجه‌ی ترکیب جهل با وضعیت‌هاى متفاوت در زندگى انسان:
1. جهل + فقر = جرم
2. جهل + ثروت = فساد
3. جهل + آزادی = هرج و مرج
4. جهل + قدرت = استبداد
5. جهل + دین = جنگ و تروریسم

حال به جای جهل، علم بگذار! بنگر علم با وضعیت‌هاى متفاوت زندگى چه می‌کند:
1. علم + فقر = تلاش در مسیر درست، نوآوری و خلاقیت
2. علم + ثروت = کارآفرینی
3. علم + آزادی = خوشبختی
4. علم + قدرت = عدالت
5. علم + دین = ایمان و استقامت، رستگاری...

با افزایش علم و دانش‌مان، می‌توانیم بزرگ‌ترین خدمت را برای خود و جامعه‌مان انجام دهیم...


اندیشه های ناب



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تفاوت در واکنش است که آینده شما را تعیین می کند

تاریخ:جمعه 3 آذر 1396-09:47 ق.ظ

تفاوت در واکنش است که آینده شما را تعیین می کند

نه فقط شرایط و فرصت ها ؟

 

در یكی از رستوران‌هایی كه در كوهپایه‌های اسكاتلند قرار دارد، گروهی ماهی گیر دور هم جمع شده و در حال خوردن قهوه و گپ زدن بودند. درست در لحظه‌ای كه یكی از ماهی گیران با دستش در حال نشان دادن اندازة ماهی بزرگی بود كه از تورشان دررفته بود، پیشخدمتی از كنار او گذشت و ضربه دست او باعث شد كه قهوه داخل لیوان به دیوار سفید رستوران پاشیده شود و لكه سیاه آن شروع به پایین آمدن از روی دیوار كند. پیشخدمت با دیدن منظره بی‌درنگ دستمالی از پیشبند خود بیرون كشید و به تمیز كردن آن پرداخت، اما لكه سیاه قهوه از روی دیوار زدوده نشد.

در آن لحظه، مردی از پشت یكی از میزهای رستوران بلند شد و به سمت لكه سیاه رفت. او یك مداد شمعی از جیب خود درآورد و در حالی كه همه به او خیره شده بودند، شروع به كشیدن طرحی روی لكة سیاه كرد.

چند دقیقه‌ای نگذشته بود كه تصویر زیبایی از یك گوزن با شاخ‌های بلند روی آن دیوار نقش بست.

این هنرمند فرزانه كسی جز «ادوین لندسر» نبود. او در زمان خود از پیشگامان نقاشی حیوانات در انگلیس بود.

*********************

مرتكب اشتباه شدن در زندگی همة ما وجود دارد، اما در زندگی هستند كسانی كه اشتباه را با آغوش باز می‌پذیرند، آن را تغییر می‌دهند و به چیزی دلپذیر تبدیل می‌كنند. توانایی تبدیل بحران به فرصت یکی از مهارت هایی است که افراد ثروت آفرین را از عامه مردم جدا می کند .

به دنبال به روز کردن خود باشیم ، تا مهارت های متمایز کننده زندگی و کسب و کارمان را متحول کند.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برای تسلیت یا.....؟

تاریخ:چهارشنبه 1 آذر 1396-08:31 ب.ظ

برای تسلیت یا.....؟


در مراسم ختمی مردان زیادی جمع شده بودند، شخصی از صاحب عزا پرسید: 

چه شده؟
گفت: الاغم جفتک زده زنم را کشت!
گفت: این همه جمعیت برای تسلیت آمده اند؟
گفت: نه،برای خریدن الاغ آمده اند!!

عبید زاکانی
@ancient ™



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :319
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------