گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 300 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگی پر از امتحان است!

تاریخ:پنجشنبه 16 آذر 1396-07:14 ق.ظ

 زندگی پر از امتحان است!

 

عجیب ترین معلم دنیا بود ، امتحاناتش عجیب تر...
امتحاناتی که هر هفته می‌گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را  تصحیح می‌کرد...
آن هم نه در کلاس،
در خانه...
دور از چشم همه...

اولین باری که برگه‌ی امتحان خودم را تصحیح کردم، سه غلط داشتم...
نمی‌دانم ترس بود یا عذاب وجدان،  
هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم...

فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه‌ها برگه‌هایشان را تحویل دادند، فهمیدم همه بیست شده‌اند به جز من...
به جز من که از خودم غلط گرفته بودم...

 من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم...
بعد از هر امتحان آن قدر تمرین می‌کردم تا در امتحان بعدی نمره‌ی بهتری بگیرم...

مدت‌ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید...

امتحان که تمام شد ،
 معلم برگه‌ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت...
چهره‌ی هم کلاسی‌هایم دیدنی بود...
آن ها فکر می‌کردند این امتحان را هم مثل همه‌ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می‌کنند...
اما این بار فرق داشت...

این بار قرار بود حقیقت مشخص شود...
فردای آن روز وقتی معلم نمره‌ها را خواند، فقط من بیست شدم...

چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می‌گرفتم ؛
از اشتباهاتم چشم پوشی نمی‌کردم و خودم را فریب نمی‌دادم...

*زندگی پر از امتحان است...*

 خیلی از ما انسان‌ها آن قدر اشتباهاتمان را نادیده می‌گیریم تا خودمان را فریب بدهیم ...
تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم ،نشان دهیم...  
اما یک روز برگه‌ی امتحانمان دست معلم می‌افتد...
 آن روز چهره‌مان دیدنی ست...

آن روز حقیقت مشخص می‌شود و نمره واقعی را می گیریم...

تا می‌تونی غلط‌های خودت را بگیر قبل از این که غلطت را بگیرند.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حقوق شهروندی در نگاه محمد(ص)

تاریخ:چهارشنبه 15 آذر 1396-11:38 ق.ظ

حقوق شهروندی در نگاه محمد(ص)

 

رسول‌ اکرم (ص) فرمود: 

هر شهروند(مومن) بر گردن دیگری سی حق دارد که جز با انجام آن ها یا بخشش طرف راه نجات ندارد:

 1- لغزش‌های او را ببخشد. 

2- بر گریه و اندوه او رحم کند.

 3- اسرار و رازهای او را پنهان بدارد.

 4- از اشتباهات او در گذرد.

 5- عذر او را بپذیرد.

 6- در غیابش از او دفاع کند و از غیبت او جلوگیری نماید.

 7- همیشه خیرخواه او باشد.

 8- دوستی او را حفظ کند. 

 9- پیمان‌ها و تعهدات او را محترم بشمارد.

 10- در موقع بیماری از او عیادت و دیدن کند.

 11- در مراسم مرگ و عزایش شرکت کند.

 12- به دعوت او پاسخ مثبت بدهد.

 13- هدیه و تحفه او را بپذیرد. 

14- احسان و هدیه او را جبران کند.

 15- نعمت و نیکی او را پاسخ گوید.

 16- او را به نیکی یاری و مدد کند.

 17- از همسر او حمایت و حفاظت کند.

 18- حاجت و نیازمندی او را برآورد.

 19- شفاعت و وساطت او را بپذیرد.

 20- به هنگام عطسه به او رحمت فرستاده و دعا کند.

 21- گمشده او را پیدا کند (گمشده او را معرفی کند).

 22- سلام او را پاسخ گوید.

 23- با او پاکیزه صحبت کند.

 24- در مقابل احسان و نیکی او متقابلاً احسان و نیکی کند.

 25- سوگندهای او را تصدیق نماید.

 26- او را دوست بدارد و دشمن ندارد.

 27- او را یاری کند چه ظالم و ستمگر باشد و چه مظلوم و ستمدیده، اما یاری او به هنگام ستمگری بدین طریق است كه او را از ظلم و ستم باز دارد و یاری به هنگام مظلومی و ستم‌دیدگی به این صورت است که او را در گرفتن حق خود یاری و مساعدت کند.

 28- او را تسلیم دشمن نکند و خوار نگرداند.

 29- هر خیر و نیکی که برای خود می‌خواهد، برای او نیز بخواهد.

 30 – هر بدی و شری كه خود را از آن دور می‌كند، برای او نیز نخواهد و آرزو نكند.

پیامبر(ص) فرمود:

 مسلمان برادر مسلمان است به او ستم نمی‌كند و دشنام نمی‌گوید. هر آن كه در برآوردن نیازمندی برادر دینی خود گام بردارد، خداوند حاجت‌های او را برآورد و هر كه غم و اندوه مسلمانی را برطرف كند، خداوند در عوض آن، گرفتاری‌ها و اندوه‌های او را در روز قیامت برطرف می‌كند و هر كه عیب مسلمانی را پرده‌پوشی كند، خداوند در روز قیامت بر روی عیوب او پرده كشد.

پیامبر (ص) فرمود:

 ای مردم! همدیگر را دشمن ندارید و حسد نورزید و پشت به هم نکنید و ای بندگان خدا! برادر هم باشید و هیچ مسلمانی نمی‌‌تواند بیشتر از سه شب برادرش را ترک گفته و با او به حالت قهر باشد.

در جای دیگر فرمود:

 هر آن‌که با مؤمنان با لطف و مدارا رفتار کند، یا برای رفع نیازمندی دنیوی و اخروی آن ها اقدامی نماید، بزرگ باشد، یا کوچک، مهم یا ناچیز، بر خدا است که در روز قیامت خدمت‌گزاری برایش فراهم سازد که او را خدمت کند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محمد(ص) این گونه بود.ما چگونه ایم؟

تاریخ:چهارشنبه 15 آذر 1396-09:05 ق.ظ

محمد(ص) این گونه بود.ما چگونه ایم؟

 

*روزی شتری را دید که زانوهایش بسته شده و هنوز بار سنگینی برروی آن است . گفت:

به صاحب شتر بگویید خود را برای مواخذه خداوند در روز قیامت آماده کند.



*کافری را که در جنگ اسیر شده بود، آزاد کرد، زیرا اعتقاد داشت که او مرد خوش اخلاقی است که همواره با عفت رفتار می کند.

 

* مردی بادیه نشین در زمانی که او در مدینه هم پیامبر و هم حاکم بود، به سراغش آمد و یقه او را گرفت که باید خرماهایی که از من قرض گرفته بودی، برگردانی. اصحاب عصبانی شدند و خواستند با آن مرد برخورد کنند. پیامبر برآشفته شد و گفت: 

شماها باید طرف صاحب حق را بگیرید. من برای همین مبعوث شده ام تا هرکسی بتواند حق خود را از حاکم بدون لرزش صدا بگیرد.



* گفت اگر در حال کاشتن نهالی بودید و علائم روز قیامت فرا رسید، به کار خود ادامه دهید و نهال را بکارید.

 

* گروهی از اصحاب خود را برای تبلیغ اسلام به منطقه ای دیگر فرستاد. قبل از سفر از او پرسیدند تا چگونه این کار را انجام دهند. گفت:

تعلیمشان دهید و آسان بگیرید. سه بار از او این را پرسیدند و هر بار جواب همین بود.



* در زمانی که با کفار به طور نسبی صلح برقرار شده بود، به قصد خریدن زمینی در منطقه خوش آب و هوای طائف، عازم آنجا شد. چند روز بعد برگشت و گفت که قبلا همه زمین ها را مردم خریده اند...او نخواست به عنوان حاکم به زور چیزی را تصاحب کند.

 

 

فرخنده زادروز واپسین بشیر بشر و آخرین سفیر داور حضرت محمدبن عبدالله(ص) در سیاه ترین عصر حاکمیت سکوت و حکومت طاغوت و میلاد خیرآفرین و عطرآگین فرزند برومندشان حضرت امام جعفر صادق(ع) و هفته مهرآمیز و رافت انگیز وحدت را به شما و همه شیفتگان صلح و رستگاری تبریک و تهنیت می گویم.

#شفیعی_مطهر



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

میلاد دو زمزم هدایت

تاریخ:چهارشنبه 15 آذر 1396-07:05 ق.ظ

میلاد دو زمزم هدایت 

 

امروز زادروز خجسته شکوفایی گل نبوّت و شکوفه امامت است .

امروز قدسیان کف زنان پای می کوبند و دف زنان دست می افشانند .

امروز خورشید بر زورق دیرین نشسته و خوشه های زرّین می پراکند . نگاه او پگاه را زرافشان می کند و روز را درخشان . ...

و امشب ماه در هاله ای رویایی و هودجی اهورایی ، آبشار سیمگون خود را بر کویر جان و دشت جهان جاری می سازد .

امروز دریاها صدف های سُرور به ساحل می ریزند و سُرور جان را با نور جانان می آمیزند .

امروز از چشمه ساران ، لعل می جوشد و در جویباران مروارید غلتان می خروشد . 

 امروز امواج خروشان ، طبق های مروارید به دوش دارند و سبدهای امید یر سر .

امروز بر سر و روی باغ شکوفه های ملکوت ریخته و از درختان خوشه های یاقوت آویخته است .

امروز بهار با کوله باری پر از شکوفه ترانه می خواند و سبد سبد رایحه می افشاند .

امروز خاک بر افلاک می نازد و فرزند انسان در برابر قدسیان سر بر می افرازد .

امروز فلسفه سجده ملایک بر آدم تفسیر می شود و منصب خلیفه اللّهی انسان تعبیر می گردد .

امروز عرشیان بر فرشیان رشک می برند و از شوق اشک می بارند .

امروز گسترده ترین دریای رحمت رحمان از سرچشمه افلاک بر بستر خاک جاری می شود

امروز آخرین هودج هدایت و ششمین کوکب امامت در هاله ای از شمیم عطرافشان بهشتی بر زمین می نشینند . زمین برای استقبال از مرکب مهرافروز رسالت و مقدم دل افروز امامت طاق نصرتی از رنگین کمان شوق بر افراشته است .

میلاد خجسته این دو کوثر رحمت و زمزم هدایت ، ولادت مسعود نبی مکرّم اسلام حضرت محمد (ص) و حضرت امام جعفر صادق (ع) بر امت مسلمان و جامعه بشریت مبارک باد . 

سید علی رضا شفیعی مطهر

 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar

 

 



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فروغِ فریبای آسمان‌

تاریخ:سه شنبه 14 آذر 1396-09:16 ق.ظ

 فروغِ فریبای آسمان‌


‍ من آن ستاره‌ی نامرئی‌ام که دیده نشد
صدای گریه‌ی تنهایی‌اش شنیده نشد
 
من آن شهابِ شرار آشنای شعله‌ورم
که جز برای زمین‌خوردن آفریده نشد
 
من آن فروغِ فریبای آسمان‌ گردم
که با تمام درخشندگی سپیده نشد
 
من آن نجابت درگیر در شبستانم
که تارِ وسوسه بر قامتش تنیده نشد
 
نجابتی که در آن لحظه‌های دست و ترنج
حریرِ عصمتِ پیراهنش دریده نشد
 
من از تبارِ همان شاعرم که سروِ قدش
به استجابت دریوزگی خمیده نشد
 
همان کبوتر بی‌اعتنا به مصلحتم
که با دسیسه‌ی صیاد هم خریده نشد
 
رفیق من‌! همه تقدیم مهربانی تو
اگرچه حجم غزل‌های من قصیده نشد!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مثنوی هفتاد «من» یعنی چه؟!

تاریخ:یکشنبه 12 آذر 1396-06:46 ب.ظ

 مثنوی هفتاد «من» یعنی چه؟!


من تا الان نمی دونستم مثنوی هفتاد من چیه . . .
فکر می کردم به خاطر طولانی بودن یا وزین بودن مثنویه !!!
ولی این شعر مولوی داستان هفتاد من مثنوی را برای شما و من روشن می کنه . . .


نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اختلاف بیفکن و حکومت کن!

تاریخ:یکشنبه 12 آذر 1396-07:13 ق.ظ

اختلاف بیفکن و حکومت کن!


در زمان قاجاریه ، در کنار سفارت حکومت عثمانی در تهران ، مسجد کوچکی وجود داشت.
امام جماعت آن مسجد می گوید: 

شخص روضه خوانی را دیدم که هر روز صبح به مسجد می آمد و روضه حضرت زهرا (س) را می خواند و به خلیفه دوم و اهل سنّت ناسزا می گفت...
و این درحالی بود که افراد سفارت و تبعه آن که سنّی بودند ،
برای نماز به آن مسجد می آمدند.

روزی به او گفتم:
تو به چه دلیل هر روز همین روضه را می خوانی و همان ناسزا را تکرار می کنی؟
مگر روضه دیگری بلد نیستی؟!
او در پاسخ گفت:
بلدم؛ ولی من یک نفر بانی دارم که روزی پنج ریال به من می دهد و می گوید همین روضه را با این کیفیت بخوان.
از او خواستم مشخّصات و نشانی بانی را به من بدهد...
فهمیدم که بانی یک کاسب مغازه دار است.

به سراغش رفتم و جریان را از او پرسیدم. او گفت: نه من بانی نیستم!
شخصی روزی دو تومان به من می دهد تا در آن مسجد چنین روضه ای خوانده شود.
پنج ریال به آن روضه خوان می دهم و پانزده ریال را خودم برمی دارم.
باز جریان را پیگیری کردم، سرانجام با یازده واسطه!!!! معلوم شد که از طرف سفارت انگلستان روزی ۲۵ تومان برای این روضه خوانی با این کیفیت مخصوص (برای ایجاد تفرقه بین ایران شیعی و حکومت عثمانی سنی) داده می شود که پس از طی مراحل و دست به دست گشتن، پنج ریال برای آن روضه خوان بیچاره می ماند.

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انقلاب یا انتقام؟!!

تاریخ:شنبه 11 آذر 1396-07:08 ق.ظ

انقلاب یا انتقام؟!!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بیلاخ!

تاریخ:جمعه 10 آذر 1396-03:27 ب.ظ

بیلاخ!

در حکایت نامه نوشتن سرپرست شهرداری رشت به خودش:

چو دیدم وضع را کامل قاراشمیش
به خود نامه نوشتم محرمانه

سلامی دادم و درخواست کردم
که گیرم از خودم یک باب خانه

نمی دانم خلاف من کجا بود؟
چرا این قدر شانتاز و بهانه؟!

فقط یک  خانه بوده لُبِّ مطلب
مگر که خواستم کلّ ِخزانه؟

شدم دلگیر از این کار مردم
کنم ترک دیارم را شبانه

و خوشحالم که در گینِس بماند
کُپی نامه ی من جاودانه

نمی دانم ولی «جاوید» بدجنس
چرا کرده بیلاخش

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امان از تزویر.... فغان از جهالت!

تاریخ:پنجشنبه 9 آذر 1396-07:56 ب.ظ

امان از تزویر.... فغان از جهالت!


گویند شیخی در مسجدی پیش نماز بود.
روزی در حال سجده شیخ را دستشویی بگرفت و نتوانست کاری بکند، پس شلوار خیس شد و سجدهٔ آخرطولانی شد.
جماعت پشت سر هم در حالت سجده ماندند. بعد از مدتی شیخ از سجده بلند شد و سلام داد و نماز به اتمام برد. جماعت پشت سر علت این سجده طولانی را جویا شدند. شیخ که نمی توانست حال قضیه را باز گوید، دست به دامان دروغ شد و گفت :
در حال سجده دیدم زن و شوهر جوانی در دریای سرخ در حال غرق شدن هستند. پس به کمک آن ها رفتم و علت طولانی شدن این بود که آنجا رفته بودم.
جماعت جاهل و ساده لوح حرف شیخ را باور کرده و با خود گفتند : 

عجب شیخی نصیبمان شده!!
در بین آن ها یکی خوش باورتر از همه بود. به منزل رفت و قضیه نجات آن زن و مرد جوان توسط شیخ در حال سجده را به همسرش گفت.زن که بسیار با هوش و عاقل بود،گفت : 

باید چنین شیخی را برای صرف غذا به خانه دعوت کنیم تا خیر و برکت به خانه بیاید. مرد را این فکر خوش آمد و زن گفت: 

تنی چند از یاران شیخ را نیز دعوت کن.
القصه زن غذایی درست کرد و شیخ و یاران از در درآمدند.زن غذا را در آشپزخانه منزل کشید و مرغ های پخته شده را بر روی برنج ها گذاشت و مرغ شیخ را زیر برنج پنهان کرد. غذای هر یک از میهمانان را دادند و شیخ نگاهی به غذای خود انداخت، به مرد ساده لوح گفت: 

غذای من مرغ ندارد؟ 

مرد شرمنده شده بانوی خانه را خواست و گفت: چرا غذای شیخ مرغ ندارد؟ 

زن گفت :دارد! ولی شیخ گفت که ندارد.
زن گفت : یا شیخ! چطور از اینجا توانستی در دریای سرخ زن و مردی را در حال غرق شدن ببینی، ولی مرغی را که زیر برنج هست ،نمی توانی ببینی...!!


و اما...
یکی بود که می گفت من امام زمان را تو جلساتم می بینم و صندلی و بشقاب اضافه می ذاشت...
چطور امام زمان را می دید، ولی این همه دزد تو اطراف خودش رو نمی دید....!

امان از تزویر....
فغان از جهالت



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :319
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------