گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 500 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دانایی یا نادانی؟

تاریخ:یکشنبه 14 مرداد 1397-12:11 ب.ظ

 دانایی یا نادانی؟ 

 



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

♻️درون

تاریخ:یکشنبه 14 مرداد 1397-10:32 ق.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آگاهی و خرد

تاریخ:شنبه 13 مرداد 1397-10:01 ق.ظ

آگاهی و خرد


بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: 

"مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."
استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
استاد به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
استاد از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
استاد تبسمی کرد و گفت: 

"اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاکش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی، هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"

زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!

******************
هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم، عمری فریبمان داده است...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ و خرد است.
و تنها یک گناه و آن جهل و نادانی است.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چند جمله حکیمانه

تاریخ:جمعه 12 مرداد 1397-08:09 ق.ظ

چند جمله حکیمانه


*لطفا" روی هر جمله 1 دقیقه فکر کنید، می ارزه*
 
 
1. Prayer is not a "spare wheel" that you pull out when in trouble, b‌ut it is a "steering wheel", that directs the right path throughout.
*دعا لاستیک یدک نیست که هرگاه مشکل داشتی از آن استفاده کنی ،بلکه فرمان است که  به راه درست هدایت می کند.*
 
 
2. Know why a Car's WINDSHIELD is so large & the Rear view Mirror is so small? Because our PAST is not as important as our FUTURE. So, Look Ahead and Move on.
 
*می دونی چرا شیشیه جلوی ماشین آنقدر بزرگه، ولی آینه عقب آنقدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.*
 
 
3. Friendship is like a BOOK. It takes few seconds to burn, but it takes years to write.
*دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره، ولی سال ها طول می کشه تا نوشته بشه*

 4. All things in life are temporary. If going well enjoy it, they will not last forever. If going wrong don't worry, they can't last long either.
*تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می ره ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش می ره نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت*
 
 
5. Old Friends are Gold! New Friends are Diamond! If you get a Diamond, don't forget the Gold! Because to hold a Diamond, you always need a Base of Gold!
*دوست های قدیمی طلا هستند! دوستان جدید الماس. اگر یک الماس به دست آوردی طلا را فراموش نکن، چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری*.
 
 
6. Often when we lose hope and think this is the end, GOD smiles from above and says, "Relax, sweetheart, it's just a bend, not the end!
*اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این آخر خطه ، خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچه نه پایان*
 
 7. When GOD solves your problems, you have Faith in HIS abilities; when GOD doesn't solve your problems HE has Faith in your abilities.
*وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه تو به توانایی های او ایمان داری. وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه او به توانایی های تو ایمان داره*
 
 
8. A blind person asked St. Anthony: "Can there be anything worse than losing eye sight?" He replied: "Yes, losing your vision!"
*شخص نابینایی از سنت آنتونی پرسید: 

ممکنه چیزی بدتر از از دست دادن بینایی باشه؟ 

او جواب داد: بله، از دست دادن بصیرت.*
 
 
9. When you pray for others, God listens to you and blesses them, and sometimes, when you are safe and happy, remember that someone has prayed for you.
*وقتی شما برای دیگران دعا می کنید، خدا می شنود و آن ها را اجابت می کند و بعضی وقت ها که شما شاد و خوشحال هستید، یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است*
 
 
10. WORRYING does not take away tomorrow's Trouble, it takes away today's PEACE.
*نگرانی، مشکلات فردا را دور نمی کند*

 *بلکه تنها آرامش امروز را دور می کند.*

این مطلب را برای کسانی که دوست‌شان دارید بفرستید و کمک کنید زندگی‌شان بهتر شود.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

منجی چشم پسرك

تاریخ:پنجشنبه 11 مرداد 1397-05:43 ب.ظ

منجی چشم پسرك 


از خوزستان آمده بود، سلام كرد و پشت اسلیت نشست. 
جواب سلامش را گفتم و به معاینه مشغول شدم.
دید چشم چپش در حد درک نور، كاتاراكتی بسیار پیشرفته .

-سن ات چقدره؟! چه مدتیه چشمت این جوری شده؟!
-١٦ سالمه، از بچگی دیابت داشتم. چندماهیه كه كلّاً نمی بینم.

به جوان همراهش كه ده سالی بزرگ تر از او بود، رو كردم :
- چرا این قدر دیر؟
سرش را پایین انداخت  :
-حالا میشه كاری براش كرد ؟!

-عملش می كنم، موفقیت در درمان بستگی به وضعیت شبكیه دارد ، زودتر آورده بودید، شانس موفقیت بیشتر بود.
نگاهی حسرت بار به پسرك كرد و نگاهی به پذیرشی كه برایش می نوشتم، سوالش را از چشمان نگرانش خواندم:
-پذیرشش را برای بیمارستان دولتی نوشتم، هزینه زیادی ندارد، نگران نباشید.
-انگار دنیا را به او داده باشند، خدا خیرت بده آقای دكتر!

-فقط عمل ایشان خاص است و باید برای عمل رضایت مخصوص بدهید، خودش و ولی او ...
-غیر از من كسی همراهش نیست.

-خواستم بپرسم نسبت شما .....چشمم به پسرك افتاد كه با پشت آستین اشكش را پاك می كرد، نپرسیدم .

پسرك را برای ریختن قطره و آماده شدن جهت معاینات تكمیلی به اتاق مجاور فرستادم تا با خیال راحت پاسخ سوالات و فضولی های گل كرده ام را بجویم:

-عمل شروع درمان است، به خاطر دیابتش باید تحت نظر باشد و كارهای لازم روی شبكیه انجام شود...

چرا این قدر دیر مراجعه كردید؟! پدر و مادرش؟! نسبت شما با او....؟!

-این پسر در فقر مطلق است، پدرش به سختی توان سیر كردن شكم فرزندانش را دارد...نسبت قومی با او ندارم، چند روزی مرخصی گرفتم تا پی درمان او باشم ...
-هزینه اش؟!
-با خودم...

بر دلم تحسین همت بلند این جوان بود و بر دستانم شرمی كه قلم را روی برگ پذیرش به حركت در آورد " رایگان " ...
 
فردا روز عمل شد و از اقبال خوبش لنز مرغوبی كه از قبل داشتیم و مناسبش بود، در چشمش گذاشتم.
ذهنم مشغول او بود و فكرم در گرو روح بزرگ انسان هایی گمنام و امروز عصر كه پانسمان از چشمش برمی دارم..

پانسمان را برداشتم، آرام و با ترس چشمانش را باز كرد. سری در اتاق گردانید و بعد آن نگاهی به من و نگاهی به جوان همراهش:
آقا ،داریم می بینیم، آقا داریم می بینیم.

اشك آقا معلم سرازیر شد، با سر و چشم نگاهی به سقف انداخت و زیر لب خدایا ، پسرك را بغل كرد و سرش را بوسید.

موقع رفتن گفت: خدا رو شكر كه شما رو سر راه ما گذاشت تا چشم این پسر....
اشتباه می كرد، در این وانفسایی كه كمتر خبر خوبی از جایی می رسد، خدا او را سر راه معلمش گذاشته بود تا منجی چشم پسرك باشد.


دكتر سید محمد میرهاشمی
جراح شكرتو متخصص چشم



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکایت رجز خوانی ها!!

تاریخ:چهارشنبه 10 مرداد 1397-07:35 ق.ظ

حکایت رجز خوانی ها!!

چوپانی تعریف می کرد:
سال ها پیش من و چوپان دیگری به نام فتح اله که همسن پدر من بود، گله روستا را به چرا می بردیم. مرز ده ما با ده مجاور که یک رودخانه پر آبی بود.
بین دو ده از سالیان دور بر سر ورود گوسفندان به مراتع یکدیگر اختلاف زیادی بود که گاهاً به زد و خورد هم می کشید.
یک روز از سر غفلت گله ما از رودخانه گذشت و به مراتع دشمن رسیده بود. ناگهان هیکل درشت و غضبناک غضنفر چوپان آن ده نمایان شد. گله ما را مصادره کرد. و گفت یکی از شما بیاید این ور آب تا گله را آزاد کنم. ما از نیت اصلی اش آگاه بودیم.
فتح اله به من گفت: تو برو. 

من گفتم: می ترسم مرا کتک بزند. 

فتح اله گفت: خودش و هفت جدش غلط می کند حتی اگر نگاه چپی به تو کند.
القصه من لرزان لرزان از رود گذشتم و به نزد غضنفر رسیدم. ناگهان مرا گرفت و چوبش را به علامت زدن بالا برد. فتح اله از آن سوی رود داد زد و گفت: 

اگر مردی و تخم پدرتی، بزنش تا ببینی چه بر سرت بیاورم.
غضنفر ترکه گز را چنان به پای من زد که جیغ من به هفت آسمان رسید.
غضنفر رو به فتح اله کرد و گفت: دیدی زدمش و تو هیچ غلطی نکردی.
فتح اله گفت: فلان فلان .... اگر یک بار دیگر بزنیش، دودمانت را ریشه کن می کنم!
این بار غضنفز چنان با ترکه به پشت من کوبید که خون از پوستم بیرون زد. و گفت: بفرما بازم زدمش!
فتح اله این بار گفت: فلان فلان شده قرمسا....
نه خیر من دیدم اگر  رجز خوانی  فتح اله ادامه پیدا کند، غضنفر مرا نابود خواهد کرد. شروع کردم به التماس که: 

ببخش. غلط کردم و تعهد می دهم دیگر گله وارد مراتع شما نشود.
غضنفر آخرین ترکه را البته کمی آرام تر بر کفل ما کوبید و رفت.
من، دست و پا و پشت شکسته گله را راندم و به نزد فتح اله آمدم.
داشتم بی هوش می شدم که شنیدم فتح اله می گفت: 

به روح پدرم قسم، اگر یک بار دیگر تو را کتک زده بود، مادرش را به عزایش می نشاندم.
من از هوش رفتم!!

این حکایت رجز خوانی های یه عده و ملت بیچاره ایران است.


#ناشناس
@drmahdikhazali



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کمتر هیزم جمع کنیم!

تاریخ:سه شنبه 9 مرداد 1397-12:42 ب.ظ

کمتر هیزم جمع کنیم!


این متن توصیف این روزهایمان است

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دوزخ یعنی چه؟

تاریخ:دوشنبه 8 مرداد 1397-08:10 ق.ظ

 دوزخ یعنی چه؟ 

 

عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود، نانوا به او نان نداد و عابد رفت .
مردی که آنجا بود، عابد را شناخت، به نانوا گفت: 

این مرد را می شناسی؟
گفت: نه.
مردگفت: فلان عابد بود.
نانوا گفت: من از مریدان اویم، دوید دنبالش و گفت: 

می خواهم شاگرد شما باشم! 

عابد قبول نکرد.
نانوا گفت: اگر قبول کنی، من امشب تمام آبادی را طعام می دهم. 

عابد قبول کرد.
وقتی همه شام خوردند، نانوا گفت: 

سرورم، دوزخ یعنی چه؟ 

عابد پاسخ داد : "دوزخ یعنی این که تو برای رضای خدا یک نان به بندۀ خدا ندادی، ولی برای رضایت دل بندۀ خدا یک آبادی را نان دادی!!

Join

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خوشبختی یا بدبختی؟!

تاریخ:یکشنبه 7 مرداد 1397-06:43 ب.ظ

 خوشبختی یا بدبختی؟! 




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خرِ من از کُرّگی دُم نداشت !!

تاریخ:یکشنبه 7 مرداد 1397-06:37 ق.ظ


خرِ من از کُرّگی دُم نداشت !!

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را دست در دُم خر زده، قُوَت کرد. دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که: تاوان بده!
مرد به قصد فرار به کوچه‌ای دوید، بن بست یافت. خود را به خانه‌ای درافکند.
زنی کنار حوض خانه چیزی می‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خداوند خانه نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه‌ای فرو جست که در آن طبیبی خانه داشت. مگر جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایۀ دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست.
مَرد، همچنان گریزان در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افگند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست.
مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانۀ قاضی افگند که دخیلم.
مگر قاضی در آن ساعت با زنی شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چارۀ رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند.
نخست از یهودی پرسید.
گفت: این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم. 

قاضی گفت: دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند.
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد.
جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت: 

این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام. 

قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.
حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی. 

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیۀ سی دینار جریمۀ شکایت بی‌ مورد محکوم کرد.
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت: 

قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش.
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می‌کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید.
قاضی آواز داد: هی بایست که اکنون نوبت توست.
صاحب خر همچنان که می‌دوید فریاد کرد: 

مرا شکایتی نیست. می روم مردانی بیاورم که شهادت دهند خر من از کرّگی دُم نداشت...

Join us

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :357
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------