منوی اصلی
حکمت و حكایت
شفیعی مطهر شخصیت کمیاب و کیمیا و نادری است که تسلط ستایش انگیزی بر کلام دارد. ما هنوز کسی با این لیاقت قلمی در ایران نمی شناسیم.
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر پنجشنبه 25 شهریور 1395 04:21 ق.ظ نظرات ()
    9

     

                              مقدمتان گل باران! 


     

                        گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                        حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

    تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز دو میلیون و 300هزار نفر گذشت!

     اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم.  


    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

     https://t.me/amotahar


                                                     ********************


     (نقد دائره المعارف روشنگری):

    شفیعی مطهر شخصیت کمیاب و کیمیا و نادری است که تسلط ستایش انگیزی بر کلام دارد.

     ما هنوز کسی با این لیاقت قلمی در ایران نمی شناسیم. 

    --------------------

    دائره المعارف روشنگری 

    http://hadgarie.blogspot.com/2018/07/blog-post_52.html

     

    آخرین ویرایش: دوشنبه 19 خرداد 1399 04:33 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  الو یا سلام؟!

    تلفن را الکساندر گراهام بل اختراع کرد.

     اولین خط تلفن را به خانه معشوقه اش "آلساندرا لولیتا اوسوالدو " وصل کرد. در هر تماس او را با نام کاملش می خواند.
    گراهام بل مدتی بعد نام معشوقه اش را کوتاه کرد:
     "آله لول اس"!
    و دفعات دیگر نیز کوتاه تر: الو.
    از آن پس بل با گفتن "الو" تلفن جواب می داد.
    بل به چند نقطه شهر خط تلفن کشید و انسان ها مانند بل موقع زنگ زدن تلفن "الو" می‌گفتند.
    امروزه از هر نقطه دنیا صدای "الو" شنیده می‌شود اما بیشتر افراد ماجرای الو را یا نمی‌دانند و یا اصلاً کنجکاوی هم نمی کنند.

    آیا بهتر نیست ما کلام را به جای «الو» با «سلام» آغاز کنیم؟!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • اقتصاد فانوسی!

    قصّه های شهر هرت/قصّۀ 90

    اقتصاد شهر هرت تحت حاکمیّت اعلی حضرت هردمبیل روز به روز به سوی ویرانی و ورشکستگی کامل پیش می رفت. تولید نزدیک به صفر،کارخانه ها تعطیل،آمار بیکاران رو به افزایش،تورُّم و گرانی روزافزون و فقر و فحشا و فساد بیداد می کرد. 

    کم کم خبرهایی از شورش گرسنگان و درماندگان به گوش اعلی حضرت می رسید و ذهن ایشان را مشوّش می کرد. روزی وزیر اعظم را احضار کرد و دربارۀ وضع نابسامان کشور توضیح خواست.

    وزیر اعظم به شرف عرض ملوکانه رساند که بنا به توصیۀ متخصّصان اقتصاد،تنها راه رهایی از این بن بست ،افزایش تولید و ایجاد ارزش افزوده در کشور است.

    شاه گفت: فردا همۀ دست اندرکاران صنعت کشور را فرابخوان و دستور بده یک کارخانه تولید فانوس تاسیس کنند!

    وزیر متعجّبانه  عرض کرد: اعلی حضرتا! امروزه قرن شکافتن اتم و دوران دیجیتال است. نیروگاه های تولید انرژی نیز دارد اتمی می شود. این دوران کسی از فانوس استفاده نمی کند!

    شاه با عصبانیِّت فریاد زد: تو بهتر می فهمی یا عمّۀ من؟! من دیشب مرحوم عمّه ام را در خواب دیدم که در تاریکی نشسته بود و از من خواست برایش فانوسی ببرم. به او گفتم حالا فانوس گیر نمی آید.گفت پس کارخانۀ فانوس سازی بسازید!

    حالا فرمان همین است که گفتم! عمّه جان من در حیاتش هم حرف های خوبی می زد. پس حالا هم اشتباه نمی کند! لذا همین فردا کار را شروع می کنید و هر چه زودتر فانوس ها را روانه بازار شهر هرت کنید و مقداری را هم برای صادرات بگذارید! مرخصی!!

    وزیر بیچاره اندوهگین و سرافکنده رفت و صبح روز بعد همۀ صنعتگران شهر را فراخواند و دستور اعلی حضرت را ابلاغ کرد. کارشناسان خُبره بسیار کوشیدند وزیر را قانع کنند که تولید فانوس هیچ دردی را دوا نمی کند،ولی وزیر بدبخت دستور صریح اعلی حضرت را ابلاغ و تاکید کرد چاره ای جز اجرای  فرمان ملوکانه نداریم! چه فرمان یزدان چه فرمان شاه!

    صنعتگران ناگزیر همۀ امکانات را به کار گرفتند و برای مراسم کلنگ زنی و پس از مدّتی به منظور رونمایی از نخستین خطّ تولید فانوس اعلی حضرت را دعوت کردند. اعلی حضرت هم سنگ تمام گذاشتند و در نطق افتتاحیّه برای همۀ صنعتگران جهان رجز خواندند و این گام بلند صنعتی را به رخ جهانیان کشیدند! 

    در مدت چند ماه هزاران فانوس ساختند و به بازار عرضه کردند.بازارها پر شد از فانوس؛امّا هیچ کس نمی خرید! وضع بازار را به عرض ملوکانه رساندند،فرمود: 

    پس فانوس ها را به کشورهای دیگر صادر کنید! 

    گفتند: هیچ کشوری نمی خرد. 

    شاه گفت:پس به صورت هدیه برای کشورهای فقیر بفرستید!

    گفتند: هزینۀ آن را از کجا تامین کنیم؟

    شاه گفت: چاره ای نداریم جز این که بر مالیات ها و عوارض و قیمت مایحتاج مردم بیفزایید! 

    بدین گونه پروژۀ تولید فانوس فاجعه ای جانسوز بر فجایع اقتصادی و اجتماعی مردم افزود!! 

    ...و فاجعۀ بزرگ تر این که به علّت خفقان حاکم هنوز هم هیچ کس جرات نمی کند به شاه بگوید مسئولیت این پروژه بر عهدۀ شماست!

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  شما چرا پول نمی دهید؟!

    طلبه ای برای منبررفتن در ماه محرم عازم روستایی بود. استادش به او توصیه کرد مبادا در ازای سخنرانی از مردم درخواست پول کنی.او پذیرفت و به روستا رفت و کار خود را شروع کرد. او پیش خود می گفت مردم چه می دانند که استادم مرا از درخواست پول منع کرده،مردم خود معمولاً وظیفۀ خود می دانند مرا از نظر مالی تامین کنند.

    بنابراین چند روزی گذشت،ولی هیچ کس هیچ پولی به او نداد. ناگزیر طلبه روزی در روی منبر سفرۀ دل را گشود و گفت:

    مردم! استاد من به من توصیه کرده از شما پولی درخواست نکنم.آیا به شما هم توصیه کرده که به من پول ندهید؟!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  اعتماد به نفس

    در یکی از مدارس، معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه معلم جایگزینی به جای او شروع به تدریس کرد. این معلم جایگزین در یکی از کلاس ها سوالی از دانش آموزی کرد که او نتوانست جواب دهد، بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن و او را مسخره می کردند.
    معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از  اعتماد به نفس پایینی برخوردار است و همواره توسّط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.
    زنگ آخر فرا رسید و وقتی  دانش آموزان از کلاس خارج شدند، معلّم آن دانش آموز را فرا خواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده، آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.
    در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند، دستش را بالا ببرد.
    هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.
    تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود.
     بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.
    معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.
    در طول این یک ماه، معلّم جدید هر روز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد.
    کم کم نگاه همکلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد.
    دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.
     آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر  آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خِنگ " می نامید، نیست.  پس دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.
    آن سال با معدّلی خوب قبول شد.
    به کلاس های بالاتر رفت.
    در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.
    مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است.

    این قصه را دکتر ملک حسینی در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود، در صفحه اینستاگرامش  نوشته؛  انسان ها دو نوعند:
    نوع اوّل کلید خیر هستند.دستت را می گیرند و در بهتر شدنت کمک  کرده و به تو احساس ارزشمند بودن می دهند
    نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و بدشانس بودن را به او منتقل می کنند.

    این دانش آموز می توانست قربانی نوع دوم این انسان ها بشود که بخت با او یار بود.
    و آن معلم کسی نبود جز محمد بهمن بیگی ، ابر مردی بزرگ که چون ستاره ای در دل شب های سیاه روزگاران درخشید و معجزه کرد. استاد بهمن بیگی نویسنده ای چیره دست با ذهنی خلاق و مدیری لایق بود و نشان داد که اگر اراده باشد می توان مردمی را از فرش به عرش رساند که نمونه آن دکتر ملک حسینی است.
    روحش جاودان و یادش گرامی.این داستان خارق  العاده را برای هر کسی که می شناسید ارسال کنید.
    تا به دست همه معلمین این مملکت برسد
    ۰

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 تیر 1399 08:50 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ارزش جان انسان ها


    #یک_دقیقه_مطالعه

    زمانی که ایرلند اعلام استقلال از انگلستان کرد و در طی آن 9 جوان شورشی ایرلندی دستگیر و محکوم به مرگ شدند .

    از آنجایی که حکم مجازات آنان قبل از ملکه ویکتوریا صادر شده بود ، او که تحمل اعدام کردن آنان را نداشت و به همین خاطر دستور داد تا آنان را به زندانی در مستعمره انگلستان یعنی استرالیا منتقل کنند .
    حدود 40 سال پس از آن ، ملکه ویکتوریا از استرالیا دیدن کرد و مورد استقبال نخست وزیر آنجا یعنی آقای چارلز دافی قرار گرفت .
     
    وقتی آقای چارلز به اطلاع ملکه رساند که او یکی از 9 نفر ایرلندی محکوم به مرگ بوده است ، ملکه به راستی شوکه شد .
    ملکه از او پرسید که آیا از سرنوشت آن هشت زندانی دیگر خبری دارد یا نه؟ او به آگاهی ملکه رساند که آنان همگی با یکدیگر در تماس هستند :

    توماس فرانسیس به ایالات متحده مهاجرت کرد و خیلی زود به مقام فرمانداری مونتانا رسید.
    ترنس مک مانس و  پاتریک دونااو هر دو ژنرال ارتش ایالات متحده شدند و بسیار عالی خدمت کردند .
    ریچارد اوگورمان به کانادا مهاجرت کرد و فرماندار کل نیوفوندلند شد .
     ماریس لین و مایکل ایرلند هر دو از اعضای هیئت دولت استرالیا شدند و جدا از هم به عنوان دادستان کل استرالیا انجام وظیفه کردند .
    دارسی مگی نخست وزیر کانادا شد .
    و در آخر  جان میچل نیز در مقام شهردار نیویورک خدمت کرد .

    مخالفان ما لزوماً ناشایسته نیستند و لزوماً فقط خود ما درست نمی فهمیم ، شاید به همین علت است که در غرب به آسانی جان انسان ها را نمی گیرند .

    لطفا بدون تعصب وارد بشید

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • تفاوت خواب مامان و بابا

    مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند  که مامان گفت:

    ”من خسته ام و دیگه دیروقته ، میرم که بخوابم ”.
    مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد ، سپس ظرف ها را شست ، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد ، قفسه ها را مرتب کرد ، شکرپاش را پرکرد ، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پرکرد .
    بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت ، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت .
    اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند.
    گلدان ها را آب داد ، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت .

    بعد ایستاد و خمیازه ای کشید . کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد ، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت ، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت .
    بعد کارت تبریکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت ،
    آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند ؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت
    و هر دو را در نزدیکی کیف خود قرارداد. سپس دندان هایش را مسواک زد.

    باباگفت: “فکر کردم ، گفتی داری می ری بخوابی!

    ” و مامان گفت:” درست شنیدی دارم میرم.”

    سپس چراغ حیاط را روشن کرد و درها را بست.
    پس از آن به تک تک بچه ها سرزد ، چراغ ها را خاموش کرد ،
    لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت ، جوراب های کثیف را درسبد انداخت ،
    با یکی از بچه ها که هنوز بیدار بود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد ،
    ساعت را برای صبح کوک کرد ، لباس های شسته را پهن کرد ، جاکفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد ، اضافه کرد . سپس به دعا و نیایش نشست.

    درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کرد و بدون این که شخص خاصی مورد نظرش باشد ، گفت: ” من میرم بخوابم” 

    و بدون توجه به هیچ چیز دیگری ، دقیقاً همین کار را انجام داد


    و این است تفاوت خواب مادر و پدر

    بهشت زیر پای مادران نیست بلكه بهشت خانه ای است كه مادرم در آن است.
    مادری رو به فرزندش کرد و او را نصیحت کرد:
    فرزندم:
    روزی از روزها مرا پیر و فرتوت خواهی دید...ودر کارها یم غیر منطقی!!
    در آن وقت لطفا به من کمی وقت بده و صبر کن تا مرا بفهمی.
    هنگامی که دستم می لرزد و غذایم بر روی لباسم می ریزد؛
    هنگامی که از پوشیدن لباسم ناتوانم؛
    پس صبر کن و سال هایی را به یاد آور که کارهایی که امروز نمی توانم انجام دهم، به تو یاد می دادم.
    اگر دیگر جوان و زیبا نیستم؛
    مرا ملامت نکن و کودکی ات را به یاد آور، که تلاش می کردم تو را زیبا و خوشبو کنم.
    اگر دیگر نسل شما را نمی فهمم به من نخند، ولی تو گوش و چشم من ؛ برای آنچه نمی فهمم باش.
    من بودم که ادب را به تو آموختم.
    من بودم که به تو آموختم چگونه با زندگی روبه رو شوی.پس چگونه امروز به من می گویی چه کنم و چه نکنم.؟؟؟!!!
    از کند شدن ذهنم و آرام صحبت کردنم و فکر کردنم هنگام صحبت با تو خسته نشو ، چون خوشبختی من اکنون این است که باتو باشم. تو اکنون تمام زندگی من هستی.
    من همچنان می دانم که چه می خواهم، فقط برای انجام کارهایم به من کمک کن.
    هنگامی که پاهایم مرا برای رسیدن به مقصد یاری نمی کند، با من مهربان باش.
    اکنون که پیرم از گرفتن دستم هنگام راه رفتن خجالت نکش؛ که در کودکی ات که ناتوان بودی من دست تو را می گرفتم.
    من دیگر مثل تو جوان نیستم و به سادگی، مرگ در انتظار من است.
    در کنار من باش و مرا تنها نگذار.
    هنگامی که از خطای من چیزی به یاد آوردی بدان که من جز مصلحت تو چیزی نمی خواستم.
    خطا های مرا ببخش تا خدا تو را بیامرزد.
    هنوز هم خنده و بازی های تو مرا خوشحال می کند.
    مرا از همصحبتی خودت محروم نکن.
    هنگام تولدت با تو بودم ؛ پس هنگام مرگم با من باش.
    لازم است این متن را همه بخوانند تا احساس مادرشان را هنگامی که پیر شد بفهمند.
    آن را برای فرزندانتان ارسال کنید.
    خدایا مادرم را از کسانی قرار بده که آتش جهنم به او بگوید :

    عبور کن.و بهشت به او بگوید: قبل از این که تو را ببینم مشتاق تو بودم.
    به عشق مادرتان آن را برای دیگران ارسال کنید.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • طغیان و آگاهی!


    "یک روز "وینستون" متوجه جمعیتی شد که  با سر و صدای زیادی در وسط چهارراه تجمع کرده بودند.

    با خودش گفت: شروع شد! شروع شد! انقلاب شروع شد ، مردم  بالاخره طغیان کردند. 

    نزدیک شد، دو زن چاق بر سر یک قابلمه با هم درگیر شده بودند و هریک سعی داشت آن را از دست دیگری درآورد و موهای یکی از آن ها به‌شدت پریشان شده بود. یک لحظه هر دو قابلمه را کشیدند و دسته قابلمه کنده شد. 

    وینستون با تنفر آن ها را تماشا می کرد. با این حال صدایی

    که در آن لحظه از حنجره چندصد زن برخاسته بود به طور عجیبی قدرتمند به نظر می رسید!

    چرا آن ها نمی‌توانستند همین فریاد را برای موضوعی واقعا مهم سر دهند؟

    آن ها تا به آگاهی نرسند، طغیان نخواهند کرد، و تا طغیان نکنند به آگاهی نخواهند رسید!


    جورج_اورول


    https://t.me/rezamolavi_103

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • #سیاهنمایی/58

    رواج بازار فیلترشکن ها!

     گفت: چرا تلگرام را فیلتر کردند؟

    گفتم: چون می گفتند بدآموزی های آن بر روی بیش از 40میلیون کاربر ایرانی اثر منفی  دارد.

    گفت:  حالا که فیلتر کردند مشکل حل شد؟

    گفتم: به هر صورت راه ورود به تلگرام را بسته اند!

    گفت: اکنون که خود اعتراف می کنند که بیش از 45میلیون ایرانی با استفاده از فیلترشکن های خارجی کاربر تلگرام اند! آیا بازاری بهتر برای فیلترشکن ها درست نشد؟  

    می گویند مادری نذر کرد اگر پسرش سیگار را ترک کند به یک سفر زیارتی برود. پس از تلاش زیاد سرانجام به مادر مُژده دادند که پسرش سیگار را ترک کرده،لذا بار سفر را بست و پسر را به پدرش سپرد و به زیارت رفت.

    پس از بازگشت ،پدر به استقبال همسرش رفت. به محض دیدار،مادر از وضع اعتیاد پسر پرسید. پدر گفت: 

    خیالت راحت که پسرمان دیگر لب به سیگار نمی زند،فقط هر روز هروئین می کشد!!

    گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟بگذار به کار و زندگی مان برسیم!!

    #شفیعی_مطهر

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

     https://t.me/amotahar

     

    آخرین ویرایش: دوشنبه 9 تیر 1399 03:36 ق.ظ
    ارسال دیدگاه

  • هنوز در برلین قاضی هست

    ماجرای اخراج سال گذشته یک استاد دانشگاه آزاد اراک را که به یاد دارید.
    استادی که در محیط علمی و کلاس درس با دانشجویان بر سر مساله حجاب و مسایل دینی دیگر مباحثه کرده بود و سرانجام به حکم علی اکبر ولایتی رییس خود، از تمامی سمت های آموزشی دانشگاه اخراج و در دادگاه بدوی به یک سال حبس تعزیری محکوم شد.

    حالا دادگاه تجدیدنظر با استفاده از تفسیر مضیق قوانین جزایی ( در برابر تفسیر موسع قوانین توسط دادگاه بدوی) با دلایل متقن این استاد دلسوز و بیگناه را تبرئه و اعلام کرده است که نمی شود در محیط های علمی مانع بحث و گفتگو شد.

    قاضی همچنین در باره این نظر استاد دانشگاه که گفته بود " حجاب یک مقوله وارداتی در تشیع بوده است" نوشته که طرح مباحث  تاریخی هیچ منافاتی با مقدسات ندارد و توهین محسوب نشده و پوشش اسلامی لزوما مانع جلوگیری از نگاه هرزه و تجاوز نمی شود و این بخش از اظهارات نویسنده هم توهین به مقدسات نیست، بلکه یک دیدگاه روانشناسی در جوامع علمی است.

    قاضی باسواد تجدیدنظر همچنین در حکم خود آورده است که نام بردن از پیامبر با نام کوچک  توهین محسوب نمی شود، بلکه مذموم بوده و  فقط می تواند باعث نکوهش فرد مسلمان شود.

    در انتها هم با رای قاطع اتهامات منتسب به متهم را رد و او را تبرئه کرده است تا ولایتی و ولایتی ها بدانند که هنوز در برلین قاضی هست.

    تیتر برگرفته از یک واقعیت تاریخی است.

    در قرن هجدهم فردریک پادشاه وقت آلمان در رقابت با لویی چهاردهم پادشاه وقت فرانسه و بنیانگذار کاخ ورسای دستور داد قصری زیبا بسازند اما با یک مشکل مواجه شد.خانه آسیابانی در مسیر ساخت قصر بود و آسیابان حاضر به همکاری نبود. فردریک به سراغ او رفت و گفت بفروش. آسیابان پاسخ داد نه آنقدر پولدارم که که به ان نیاز نداشته باشم و نه آنقدر فقیر که به آن نیاز داشته باشم. پس نمی فروشم.

    فردریک گفت : می دانی با کی طرف هستی ؟ دستور می دهم تا اینجا را  از تو بگیرند.

    آسیابان خندید و گفت: نمی توانی، چون هنوز در برلین قاضی هست!

     پادشاه به یاد نصایح ولتر مشاور خود افتاد که گفته بود هرچه را خواستی ابزار خود کن اما دستگاه عدالت را مستقل بگذار تا مردم به آنجا پناه ببرند. 

    وای از آن روزی که مردم از سیستم قضایی نا امید شوند. آن وقت است که مردم به بیگانه پناه خواهند برد.

    حال  رای این قاضی شریف  می تواند آیینه ای باشد برای خیلی از مقامات  تندرو و حتی قضاتی که هنوز در بند تفکرات ابتدایی خود هستند.

    امروز کشور ما شدیدا به این قضات شریف ، مستقل و باسواد نیازمند است ، آن هایی که در برابر تضییع حق الناس ایستادگی کنند و از طرفی خود را نماینده حق الله هم ندانند .اینجاست که می شود امیدوار شد.
    محمد علی شهابی

    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 تیر 1399 03:17 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  نه اعتماد و نه اعتقاد!

    اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید ڪه عصا به‌دست پیاده می‌رود . افلیج از او کمک خواست، مرد سوار دلش به حال او سوخت ، از اسب پیاده شد او را از جا بلند ڪرد و بر روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند! مرد افلیج ڪه اڪنون خود را سوار بر اسب می‌دید دهنه ی اسب را ڪشید و گفت: 

    اسب را بردم ... 

    و با اسب گریخت!
    پیش از آن ڪه دور شود صاحب اسب داد زد: 

    تو تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی، اسب مال تو ؛ اما گوش ڪن ببین چه می‌گویم. 

    مرد افلیج اسب را نگه داشت! مرد سوار گفت: 

    هرگز به هیچ ڪس نگو چگونه اسب را به دست آوردی! می‌ترسم ڪه دیگر "هیچ سواری" به پیاده‌ای رحم نڪند.
    *****************

    حڪایت ، حڪایت روزگار ماست!!
    به قدرتمندان و ثروت اندوزان و ڪاخ نشینان بگویید: شما ڪه با جلب اعتماد مستمندان و بیچارگان و ستمدیدگان ؛ اسب قدرت به‌دستتان افتاده ... شماها ؛ نه فقط اسب ، ڪه ایمان ، اعتماد ، اعتقاد و... نان سفره‌مان را بردید... فقط به ڪسی نگویید چگونه سوار اسب قدرت شدید!!! 

    افسوس... ڪه دیگر نه بر اعتمادها، اعتقادی است و نه بر اعتقادها، اعتمادی!‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 442 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic