گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 500 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکمران عادل کافر!

تاریخ:چهارشنبه 18 مهر 1397-04:42 ق.ظ

 حکمران عادل کافر! 

 

گویند هلاکوخان مغول رو به خلیفه عباسی کرده و گفت: 

در هر اتاق از این قصر، ده کنیزک نازک بدن خزیده‌اند، مگر تو چند زن می‌توانی اختیار کنی؟
در مطبخت چند خوالیگر، طعام می‌پزند؟
از این سقف‌های بلند و دیوارهای محکم و سراپرده‌های مخملین چه حاصل؟

من، هلاکو، سردار مغول از همان غذایی می‌خورم که سپاهیانم می‌خورند و بر همان اسب می‌نشینم که سربازانم می‌نشینند و بر همان زمین می‌خوابم که سربازانم می‌خوابند.

- شما که بسیاری‌تان عالمان دین هستید و مردان خدا، به این سردار بگویید که حکمران ظالم مسلمان را دوست‌تر می‌داریم یا حاکم کافری که به عدل حکومت کند؟

مجلس ساکت شد. در سرتاسر صحن مستنصریه کسی سخن نمی‌گفت. هلاکو پرسشی مهم پرسیده بود، به راستی کدام یک از این دو، مردمان را نفع بیشتری می‌رساند؟ حکمرانی که دم از دین می‌زند، اما بساط ظلم می‌گسترند و اسباب جور فراهم می‌کند یا حاکمی را که کافر است، اما بر مردمان به عدالت و برابری حکم می‌کند. مجلس همچنان ساکت بود.

 پیری از میانه صحن به پا خاست و گفت: 

های سردار فاتح مغول، پاسخ پرسش خود را از من بشنو، ما مسلمانان بغداد، حکمرانی حکمران عادل کافر را بر حکمرانی مسلمان ظالم ترجیح می‌دهیم و اگر این نبود، تو امروز به سادگی بر دارالخلافه مسلمین دست نمی‌یافتی. بر ما حکمران کافری بگمار که به عدالت حکم براند. ما از حکومتی که به نام اسلام بر مسلمین ظلم کند، خسته‌ایم....



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک دنیا میمون!!

تاریخ:سه شنبه 17 مهر 1397-06:57 ق.ظ

یک دنیا میمون!!


خواندنی امروز لیدی گاگا


روزی روزگاری در روستایی در هند یک مرد پولداری به روستایی ها اعلام کرد که
به ازای هر میمون ۲۰ دلار به آن ها پول خواهد داد.
روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به
گرفتن میمون ها کردند.
حاج آقا هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آن ها خرید، ولی با کم شدن تعداد
میمون ها، روستایی ها دست از تلاش کشیدند..
به همین خاطر، آن مرد زرنگ این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آن ها ۴۰ دلار
خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فعالیتشان را از سر گرفتند.
پس از مدتی موجودی ها هم کمتر و کمتر شد، تا سرانجام روستاییان دست از کار
کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزار های خود رفتند...
این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و… در نتیجه تعداد میمون ها آنقدر کم شد که به
سختی می شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
این بار آن مرد ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون 70 دلار خواهد داد، ولی
چون برای کاری باید به شهر می رفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او
میمون ها را بخرد.

در نبود او، شاگرد به روستایی ها گفت: 

این همه میمون در قفس وجود دارد! من آن ها را به 60 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت رئیسم، آن ها را به 70 دلار به او بفروشید.. 

روستایی ها که وسوسه شده بودند پول هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون ها را خریدند.
البته از آن به بعد دیگر کسی نه حاج آقا را دید و نه شاگردش را.. و تنها
روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون...!

البته این داستان هیچ ربطی به شرایط فعلی کشور نمی تونه داشته باشه!!!

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خانه کوچک

تاریخ:دوشنبه 16 مهر 1397-09:00 ق.ظ

✍️خانه کوچک

ًروزی مردی نزد شیخ آمد و گفت : یا شیخ در خانه اتاقی کوچک داریم و من به همراه همسرم و فرزندان به سختی در این فضای کم زندگی می کنم... یا شیخ چه کنم ؟
شیخ گفت : آیا جاندار دیگری در خانه داری؟ 

مرد گفتا : بلی ، بزی دارم که در حیاط خانه می بندم.
شیخ گفت : آن بز را نیز به درون اتاق بیاور و زندگی کن.
هفت روز گذشت و مرد نزد شیخ بازگشت و گفت : یا شیخ زندگیم نابود شده در آن اتاق کوچک با زن ، فرزندان و بزغاله زندگی می کنیم و زندگی بر ما جهنم شده ،یا شیخ چه کنیم ؟
شیخ گفتا : آن بز را از اتاق بیرون ببر و در حیاط خانه ببند.

فردای آن روز مرد با گل و شیرینی نزد شیخ آمد با خوشحالی گفت : یا شیخ سپاسگزارم ما رو از عذاب نجات دادی ..این قدر جامون باز شده و راحتیم که نگو، ممنونم ازت .....

************************

بیرون راندن بز از خانه و پیروزی ملت همیشه در صحنه را در راستای کاهش قیمت دلار را تبریک می گویم. باشد که شاد کام و خوشحال باشید از بیرون راندن بز.... !!!!!!!

ضمنا دیروز هم از شیخ پرسیدند: 

یا شیخ وقتی مردم برای برگشتن به شرایط 10 ماه پیش این قدر شادی می کنند، اگر به شرایط 40 سال پیش برگردند، چه می کنند؟!!

میگن هنوز شیخ جواب نداده..!!!

#جامعه_مدنی

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دستان مادر

تاریخ:دوشنبه 16 مهر 1397-06:30 ق.ظ

دستان مادر




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قصه جالب عرق سگی!

تاریخ:یکشنبه 15 مهر 1397-05:23 ق.ظ

قصه جالب عرق سگی!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آموزش زیر بنای همه مسائل است

تاریخ:شنبه 14 مهر 1397-06:25 ق.ظ

 آموزش زیر بنای همه مسائل است


به نقل از یک ایرانی: در کشوری ماموریت داشتم، برای انجام کار بانکی در قسمتی از شهر دنبال بانک می گشتم. دنبال ساختمان شیک با تابلوی زیبا بودم. اولین مکان که به چشمم خورد، به سمتش حرکت کردم. نزدیک تر که شدم، متوجه شدم که یک مدرسه است. با خودم گفتم احسنت چه مدرسه ی خوبی! در ذهن ناخودآگاهم دنبال مکانی شیک تر و مهم تر برای بانک می گشتم. با وجود این که یک بار از در بانک رد شده بودم، اما مجبور شدم از شخصی آدرس بانک را بگیرم که یک تابلو و ساختمان قدیمی و معمولی رو بهم نشان داد. تعجب کردم. کار بانکی که تموم شد، طاقت نیاوردم و به  رییس بانک گفتم: 

چرا ساختمان بانک از مدرسه ضعیف تر است؟!
او هم تعجب کرد و توضیح داد که: 

ما کلا هشت نفر کارمند هستیم که فقط کاغذهای رنگی (پول) رو جابه جا می کنیم، اگر زلزله هم بیاید، فقط هشت نفر خواهد مرد؛ ولی در مدرسه پانصد سرمایه گران قیمت (دانش آموز) با سی چهل استاد هستند که اگر آسیب ببینند، خسارتش جبران ناپذیره، ما بهترین ساختمان ها و امکانات رو به مدرسه ها میدیم ،چون آینده کشورمان در مدارس ساخته می شود !

من هم به فکر فرو رفتم که در کشور خودم بهترین ساختمان ها برای استانداری ها، فرمانداری ها، شهرداری ها، بانک ها و... ساخته می شود و مدرسه کلا فراموش شده و کلاس های چند شیفته با چهل دانش آموز . . .
 
+آموزش زیر بنای همه مسائل است



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امروز به هر گوشه دو صد شمر پلید است!

تاریخ:پنجشنبه 12 مهر 1397-06:21 ق.ظ

 امروز به هر گوشه دو صد شمر پلید است!

 

ایّام عزاداری مظلوم شهید است
لعن است که در پشت سر شمر و یزید است

در عهد حسین‌بن‌علی شمر یکی بود
امروز به هر گوشه دو صد شمر پلید است

بر هر که زنی دست یزیدی‌ست ولیکن
خونخواری او طبق ره و ‌رسم جدید است

شمر مد امروز سلاحش عوض تیغ
دون بازی و دوز و ‌کلک و وعد ‌و وعید است

جان تو گرفته‌ست و‌ بوَد باز طلبکار
فحشت دهد و منتظر قبض رسید است!

در دست رئیسی قلمی دیدم و گفتم
این نیست قلم، بهر درِ فتنه کلید است

آن‌مرد ‌که لعنت ز پی شمر فرستد
خود می‌کند آن ظلم که از شمر بعید است

زین قوم دغاپیشه عجب نیست که بینی
گر آب به حلق تو بریزند، اسید است

ای حرمله آن‌کو به بدی از تو‌ برَد نام
امثال تو را از سر اخلاص مرید است

در پرده کند فخر به شاگردی ابلیس
در ظاهر اگر پیرو قرآن مجید است

القصّه ز بیداد گروهی بتر از شمر
هر‌جا نگری خسته و مظلوم و شهید است

زنده‌یاد #ابوالقاسم_حالت
                                        ۱۳۴۴/۲/۱۴
@tanz20


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خدا چه کار می کند؟

تاریخ:چهارشنبه 11 مهر 1397-10:04 ق.ظ

خدا چه کار می کند؟


سلطان به وزیر گفت ۳ سوال می کنم. فردا اگر جواب دادی، هستی وگرنه عزل می شوی.

سوال اول: خدا چه می خورد؟
سوال دوم: خدا چه می پوشد؟
سوال سوم: خدا چه کار می کند؟

وزیر از این که جواب سوال ها را نمی دانست ناراحت بود.
غلامی دانا و زیرک داشت.
وزیر به غلام گفت: سلطان ۳ سوال کرده، اگر جواب ندهم، برکنار می شوم.
این که :خدا چه می خورد؟ چه می پوشد؟ چه کار می کند؟

غلام گفت: هر سه را می دانم، اما دو جواب را الان می گویم و سومی را فردا...!
اما خدا چه می خورد؟ خدا غم بنده هایش را می خورد.
این که چه می پوشد؟ خدا عیب های بنده های خود را می پوشد.
اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم.

فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند.

وزیر به دو سوال جواب داد، سلطان گفت: 

درست است، ولی بگو جواب ها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی؟
وزیر گفت: این غلام من انسان فهمیده ای است. جواب ها را او داد.
گفت: پس لباس وزارت را در بیاور و به این غلام بده! 

غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر داد.

بعد وزیر به غلام گفت: جواب سوال سوم چه شد؟ 

غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار می کند؟! خدا در یک لحظه غلام را وزیر می کند و وزیر را غلام می کند.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک #معلم و یک درس واقعی برای همه ما

تاریخ:سه شنبه 10 مهر 1397-05:19 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از کجا به کجا رسیدیم؟

تاریخ:دوشنبه 9 مهر 1397-10:03 ق.ظ


از کجا به کجا رسیدیم؟


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :365
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------