گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سبقت رحمت بر قضا و قدر

تاریخ:پنجشنبه 25 خرداد 1396-09:38 ق.ظ

 سبقت رحمت بر قضا و قدر

 

گویند زنی زیبا و پاک سرشت به نزد حضرت موسی علیه‌السلام، کلیم‌الله، آمد و به او گفت: 

«ای پیامبر خدا، برای من دعا کن و از خداوند بخواه که به من فرزندی صالح عطا کند تا قلبم را شاد کند.»
حضرت موسی علیه‌السلام دعا کرد که خداوند به او فرزندی عطا کند. پس ندا آمد: «ای موسی، من او را عقیم و نازا آفریدم.»
حضرت موسی علیه‌السلام به زن گفت: 

«پروردگار می‌فرمایند که تو را نازا آفریده است.»
پس زن رفت و بعد از یک سال بازگشت و گفت: 

«ای نبی خدا، برای من نزد پروردگار دعا کن تا به من فرزندی صالح عطا کند.»
بار دیگر حضرت موسی دعا کرد که خداوند به او فرزندی ببخشد. دوباره ندا آمد: 

«من او را عقیم و نازا بیافریدم.»
موسی به زن گفت: «خداوند عزّوجل می‌فرماید تو را نازا بیافریده.»
بعد از یک سال، حضرت موسی همان زن را دید در حالی که فرزندی در آغوش داشت.
از زن پرسید: «این نوزاد کیست؟»
زن جواب داد: «فرزند من است.»
پس موسی علیه السلام با خداوند صحبت کرد و گفت: 

«بارالها، چگونه این زن فرزندی دارد، در حالی که تو او را عقیم و نازا آفریدی؟!»
پس خداوند عزّوجل فرمود: «ای موسی هر بار که گفتم «عقیم»، او مرا «رحیم» می‌خواند. پس رحمتم بر قدر و سرنوشت پیشی گرفت...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بهترین و بدترین بنده خدا

تاریخ:چهارشنبه 24 خرداد 1396-06:11 ب.ظ






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#اشک_خدا

تاریخ:چهارشنبه 24 خرداد 1396-05:53 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نماز اول وقت و رضا شاه

تاریخ:سه شنبه 23 خرداد 1396-05:41 ق.ظ


نماز اول وقت و رضا شاه


(پیشنهاد می كنم بخونید ، خیلى زیباست)


بربالین دوست بیماری عیادت رفته بودیم.
پیرمرد شیک وکراوات زده ای هم آنجاحضور داشت.
چند دقیقه بعد از ورود ما اذان مغرب گفتند.
آقای پیر کراواتی،باشنیدن اذان ،درب کیف چرم گران قیمتش را بازکرد و سجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نماز شد.!!
برای من جالب بود که یک پیرمردشیک و صورت تراشیده کراواتی این طور مقید به نماز اول وقت باشد.
بعد از این که همه نمازشان راخواندند،من از او دلیل نمازخواندن اول وقتش راپرسیدم؟
و او هم قضیه نماز و مرحوم شیخ و رضاشاه را برایم تعریف کرد...
در جوانی مدتی از طرف سردار سپه(رضاشاه) مسئول اجرای طرح تونل کندوان در جاده چالوس بودم.
ازطرفی پسرم مبتلا به سرطان خون شده بود و دکترهای فرنگ هم جوابش کرده بودند و خلاصه هرلحظه منتظرمرگ بچه ام بودم.!!
روزی خانمم گفت که برای شفای بچه، مشهد برویم و دست به دامن امام رضا(ع) بشویم...
آن موقع من این حرف ها را قبول نداشتم، اما چون مادر بچه خیلی مضطرب و دل شکسته بود، قبول کردم...
رسیدیم مشهد و بچه را بغل کردم و رفتیم. وارد صحن حرم که شدیم ،خانمم خیلی آه و ناله وگریه می کرد...
گفت برویم داخل، که من امتناع کردم و گفتم :همین جا خوبه!
بچه را گرفت وگریه کنان داخل حرم آقا رفت!
پیرمردی توجه ام را به خودش جلب کرد که رو زمین نشسته بود و سفره کوچکی که مقداری انجیر و نبات خرد شده درآن دیده می شد، مقابلش پهن بود و مردم صف ایستاده بودند و هرکسی مشکلش را به پیرمرد می گفت و او چند انجیر یا مقداری نبات درون دستش می گذاشت و طرف خوشحال و خندان تشکر می کرد و می رفت.!
به خود گفتم ما عجب مردم احمق و ساده ای داریم! پیرمرد چطور همه رادل خوش كرده، آن هم با انجیر و تکه ای نبات..!!
حواسم ازخانم و پسرم پرت شده بود و تماشاگر این صحنه بودم که پیرمرد نگاهی به من انداخت و پرسید: حاضری باهم شرطی بگذاریم؟
گفتم:چه شرطی وبرای چی؟
شیخ گفت :قول بده در ازای سلامتی و شفای پسرت یک سال نمازهای یومیه راسر وقت اذان بخوانی.!
متعجب شدم که او قضیه مرا ازکجا می دانست!؟ كمی فکرکردم .دیدم اگر راست بگوید، ارزشش را دارد...
خلاصه گفتم :باشه، قبوله! 

و با این که تا آن زمان نماز نخوانده بودم و اصلا قبول نداشتم، گفتم:باشه.!
همین که گفتم قبوله آقا، دیدم سر و صدای مردم بلند شد و در ازدحام جمعیت یک دفعه دیدم پسرم از لابه لای جمعیت بیرون دوید و مردم هم به دنبالش چون شفاء گرفته و خوب شده بود.!!
من هم ازآن موقع طبق قول و قرارم بامرحوم "حسنعلی نخودکی" نمازم را دقیق و سروقت می خوانم.!
اما روزی محل اجرای تونل کندوان مشغول کار بودیم که گفتند سردار سپه جهت بازدید در راهه . ترس و اضطراب عجیبی همه جا را گرفت چرا که شوخی نبود. رضاشاه خیلی جدی و قاطع برخورد می کرد.!
درحال تماشای حرکت کاروان شاه بودیم که اذان ظهر شد. مردّد بودم بروم نمازم را بخوانم یا صبرکنم بعد از بازدید شاه نمازم را بخوانم.
چون به خودم قول داده بودم و به آن پایبند بودم، اول وضو گرفتم و ایستادم به نماز..
رکعت سوم نمازم سایه رضاشاه را کنارم دیدم ! خیلی ترسیده بودم..!!
اگرعصبانی می شد،یا عمل منو توهین تلقی می کرد، کارم تمام بود...
نمازم که تمام شد، بلندشدم دیدم درست پشت سرم ایستاده، لذا عذرخواهی کردم و گفتم :
قربان در خدمتگزاری حاضرم! شرمنده ام اگر وقت شما تلف شد و...
رضاشاه هم پرسید :مهندس! همیشه نماز اول وقت می خوانی؟!
گفتم : قربان از وقتی پسرم شفا گرفت، نماز می خوانم؛ چون درحرم امام رضا(ع)شرط کردم.
رضاشاه نگاهی به همراهانش کرد و با چوب تعلیمی محکم به یکی زد و گفت:
مردیکه پدرسوخته،کسی که بچه مریضشو امام رضا شفا بده، و نماز اول وقت بخوانه، دزد و عوضی نمیشه.!
اونی که دزده تو پدرسوخته هستی، نه این مرد!
بعدها متوجه شدم،آن شخص زیرآب منو زده بود و رضاشاه آمده بود همان جا کارم را یک سره کند، اما نمازخواندن من، نظرش را عوض کرده بود و جانم را خریده بود.!!
ازآن تاریخ دیگر هر جا که باشم، اول وقت نمازم رامی خوانم.


(خاطره مهندس گرایلی سازنده تونل کندوان)
التماس دعا
☘️

سیدمحسن علوی زاده



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تعمیق روند جهل و خرافات در مردم

تاریخ:دوشنبه 22 خرداد 1396-04:10 ب.ظ

تعمیق روند جهل و خرافات در مردم


کارگردان یکی ازسریال های تلویزیونی در خاطراتش چنین نوشته:

جهت تهیه قسمتی از یک سریال به  روستایی رفتیم.  به خاطر این که نخواهیم مسافتی را تا امامزاده‌های اطراف طی کنیم و بچه‌ها اذیت نشوند، یک اتاقک کوچک شبیه امامزاده بنا کردیم و چند بازیگر نقش‌های خود را در آن قسمت ایفا کردند. 

بعد از اتمام فیلمبرداری  چون یک بنای معمولی بود، آن را جهت لانه گزینی پرندگان سالم رها کردیم و رفتیم.
بعد حدود دو سال خبردارشدم که امامزاده ساختگیمان تبدیل به زیارتگاه مهمی شده!
اول باور نکردم. جهت حصول اطمینان به آن روستا سفر کردم. دیدم واقعیت دارد!! 

برای روشنگری بااهالی صحبت کردم و گفتم که: 

این اتاقک را ما به خاطر تهیه  فیلم شبیه امامزاده درست کرده‌ایم! 

اما دیدم مردم خصوصا پیران و بزرگان محل  بشدّت ناراحت شدند و حرف مرا توهین تلقی کردند و به گونه‌ای افراطی و احساساتی آن اتاقک  را یک امامزاده شفاء دهنده می دانند!!
دیدم اگر بیشتر پافشاری کنم، احتمال دارد صدمه ببینم.
مصلحت دیدم که با اداره اوقاف آن منطقه صحبت کنم ،تا از آن طریق مردم را از این جهل برهانم. به اداره  اوقاف مراجعه کردم و موضوع را بیان کردم که ناگهان مسئول اوقاف برآشفته شد و گفت: 

این حرف ها چیست می زنی؟ این امامزاده شجره نامه دارد! 

و بعد شجره نامه‌اش را به من نشان داد!
 من هم مات و مبهوت بدون خداحافظی از آن محل خارج شدم . دم درب یکی از کارکنان اوقاف که آدم منطقی‌تری بود، به من گفت: 

دوست عزیز برای خودت دردسر درست نکن..!
مردم این بنا را مقدس می دانند! حالا هر چه تو می خواهی دست و پا بزن..

چقدر جهل و خرافات در مردم عمیق است!

@LIFE_IS_BEAUTIFUL



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تُرکیه یا تَزکیه؟!

تاریخ:دوشنبه 22 خرداد 1396-06:36 ق.ظ

تُرکیه یا تَزکیه؟!


چند مدت پیش حالم خیلی بد بود و دچار افسردگی شدیدی شدم. همه می گفتن برو پیش روانشناس و خودتو درمان کن.
ولی هر جا رفتم، وضع بدتر شد و روز به روز افسرده تر و نا امید تر می شدم.

به توصیه یکی از آشنایان ، به دیدن یکی از بزرگان رفتیم و ایشون در جواب بنده روی کاغذ نوشتن : فقط ترکیه !

باورم نمی شد برام ترکیه رو تجویز کرده باشه، ولی با ناامیدی و یاس زیاد، بار و بندیل سفر رو بستم و راهی ترکیه شدم .
جاتون خالی خیلی خوش گذشت. اصلا از این رو به اون رو شدم. افسردگی که رفت .تازه انگار ده سال جوون تر و شاداب تر شده بودم. بعد چند روز انگار اصلا خودم نبودم. چقدر اون جا توی دلم برای این عالم بزرگوار دعا و ثنا فرستادم.

بعد از برگشت از سفر تصمیم گرفتم برم خدمت این بزرگوار، بعد از سلام و احوال پرسی، گفت: 

ماشاالله خیلی روحیه ات عوض شده. می بینم که خیلی سرحال شدی.
گفتم  : بله ، از لطف شماست و نسخه خوب شما . 

عالم بزرگ رو به حاضرین کرد و گفت : درسته. احسنت. تزکیه درد هر درد بی درمان است و خیلی سفارش شده ، مصداق روشنش همین جوون که با تزکیه نفس و خویشتن داری از پوچی و افسردگی نجات پیدا کرده. 

من که اول جا خوردم ،ولی بعدش خودم رو جمع و جور کردم تا کسی متوجه نشه که چه گافی دادم.

خدا رو شکر کمبود یه نقطه ، اثر خوبی توی زندگی من داشته و واقعا حالم رو دگرگون کرده.
  دستش درد نکنه. به شما هم سفارش می کنم اگر افسرده هستید، فقط ترکیه،  ببخشید تزکیه.

 

شعر و ترانه عبدالرضا مولوی



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کیسه های شن!

تاریخ:یکشنبه 21 خرداد 1396-11:19 ق.ظ

 کیسه های شن! 

 

مردی با دو چرخه به خط مرزی می رسد .او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد:

« در کیسه ها چه داری؟» 

پاسخ می دهد: « شن» .

مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود،او را بازداشت می کند.ولی پس از بازرسی فراوان واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد.بنابراین به او اجازه عبور می دهد.

هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...

این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن، مرد دیگر در مرز دیده نمی شود. یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید: 

من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ 

قاچاقچی لبخند زنان می گوید : دوچرخه!!!

بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند . به قول سهراب:"چشم ها را باید شست/ جور دیگر باید دید.

براستی چقدر در کار ها و زندگیمان دنبال کیسه های شن هستیم؟



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دم خروس یا قسم حضرت عباس ؟

تاریخ:شنبه 20 خرداد 1396-11:03 ق.ظ

 دم خروس یا قسم حضرت عباس ؟ 

 

ما می گوییم حقیقت را دوست داریم، اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می دانیم.

...روزی کسی نزد ملا آمد و از او درخواست کرد تا الاغش را برای ساعتی به او قرض بدهد .ملا که نمی خواست الاغش را قرض دهد، گفت: 

الاغ اینجا نیست. پسرم آن را به صحرا برده است.
در همین لحظه صدای عرعر الاغ بلند شد .
مرد همسایه گفت: تو که گفتی الاغ در صحرا است .پس این چه کسی است که عرعر می کند ؟
ملا با عصبانیت گفت: عجب آدمی هستی؟1 حرف پیرمردی مثل من را قبول نداری، اما عرعر کردن یک الاغ بی شعور را باور می کنی؟

نکته:بالاترین نوع خودخواهی این است که متوقع باشیم دیگران آنچه را به عنوان واقعیت می گوییم، بر آنچه آن ها خود مشاهده می کنند، ترجیح دهند.

انتظار داریم وقتی مردم دم خروس را می بینند، آن را نادیده بگیرند و در عوض قسم حضرت عباس ما را باور کنند!


شخصی از خانه ای خروسی دزدید. صاحب خانه دنبالش دوید تا به او رسید و گفت: عموجان! خروس مرا کجا می بری؟
آن شخص خروس را زیر لباسش پنهان کرده بود، ولی متوجه نبود دمش از زیر پیراهنش بیرون آمده و دیده می شود . دزدی اش را منکر شد و شروع کرد به قسم حضرت عباس خوردن که من خروست را ندزدیده ام و از خروسی که ادعا می کنی، خبر ندارم. صاحب خروس به دم خروس اشاره کرد و گفت: 

برادر! قسم حضرت عباست را باور کنم یا دم خروس را؟!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﺭﯾﺴﺖ!

تاریخ:جمعه 19 خرداد 1396-05:53 ق.ظ


ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﺭﯾﺴﺖ!
Image result for ‫امیرکبیر‬‎
۱۶۸ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﺍﮐﺴﯿﻨﺎﺳﯿﻮﻥ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ .، ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ خبر ﺩﺍﺩﻧﺪ بزرگان و افراد با نفوذ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺷﺎﯾﻌﻪ ﮐﺮﺩه اند ﮐﻪ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺯﺩﻥ ﺑﺎﻋﺚ ﻭﺭﻭﺩ ﺟﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﻣﯽﺷﻮﺩ !

ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺁﺑﻠﻪ ﻧﺰﻧﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ ، ﺍﻣﺎ ﻧﻔﻮﺫ ﺳﺨﻦ افراد ﻧﺎ ﺁﮔﺎﻩ بر ﻣﺮﺩﻡ ﺑﯿﺷﺘﺮ ﺑﻮﺩ، ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﻫﺎ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪﮐﻮﺑﯽ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩﻧﺪ. ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ می ﺸﺪﻧﺪ .ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﺴﺘﻦ ﮐﺮﺩ .

ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺁﻗﺎﺧﺎﻥ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﻔﺖ : ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. 

ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﻔﺖ : ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻧﺎﺩﺍﻧﯿﺸﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﺍﮔﺮ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺎﻓﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ، جاهلان ﺑﺴﺎﻃﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩﺑﻮﺩﻧﺪ .

این تنها روزی نبود که امیرکبیر گریست! 

ایشان 1188 روز نخست وزیری خود را هر شب از جهل و خرافات مردم ایران می گریست...!
       دوره مخالفت ملا ها با واکسن آبله                   2030



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مواظب گفتار خود باشید

تاریخ:پنجشنبه 18 خرداد 1396-04:44 ب.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :298
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------