گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 600 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فریب!!

تاریخ:دوشنبه 19 آذر 1397-09:22 ق.ظ

 فریب!!

♦️پیر مردی با چهره‌ای قدسی و نورانی وارد یک مغازه طلا فروشی شد.
فروشنده با احترام از شیخ نورانی استقبال کرد.
پیرمرد گفت: من عمل صالح تو هستم...
مرد زرگر قهقهه‌ای زد و با تمسخر گفت: درست است که چهره‌ای نورانی دارید، اما هرگز گمان نمی‌کنم عمل صالح چنین هیئتی داشته باشد.!!
در همین حین یک زوج جوان وارد مغازه شدند و سفارشی دادند.
مرد زرگر از آن ها خواست که تا او حساب و کتاب می‌کند در مغازه بنشینند.
با کمال تعجب دید که خانم جوان رفت و در بغل شیخ نورانی نشست ، با تعجب از زن سوال کرد که چرا آنجا در بغل شیخ نشستی؟!!
خانم جوان با تعجب گفت: کدام شیخ ؟حال شما خوب است!!؟ از چه سخن می گوئید؟ کسی اینجا نیست. 

و با اوقات تلخی گفت : بالاخره این قطعه طلا را به ما می دهی یاخیر؟
مرد طلا فروش با تعجب و خجالت طلای زوج جوان را به آن ها داد و مبلغ را دریافت کرد. و زوج جوان مغازه را ترک کردند.
شیخ رو به زرگر کرد و گفت: غیر از تو کسی مرا نمی‌بیند و این فقط برای صالحین و خواص محقق می شود.
دوباره مرد و زن دیگری وارد شدند و همان قصه تکرار شد.
شیخ به زرگر گفت: من چیزی از تو نمی‌خواهم . این دستمال را به صورتت بمال تا روزیت بیشتر شود .
زرگر با حالت قدسی و روحانی دستمال را گرفت و بو کرد و به صورت مالید و نقش بر زمین شد .
شیخ و دوستانش هرچه پول و طلا بود، برداشتند و مغازه را جارو زدند...
 بعد از ۴ سال شیخ روحانی با غل و زنجیر و اسکورت پلیس وارد مغازه شد.
افسر پلیس شرح ماجرا را از شیخ و زرگر سوال کرد و آن ها به نوبت قصه را باز گفتند.
افسر پلیس گفت برای اطمینان باید دقیقا صحنه را تکرار کنید و شیخ دستمال را به زرگر داد و زرگر مالید و نقش بر زمین شد و این‌بار شیخ و پلیس و دوستان دوباره مغازه را جارو زدند.

 نتیجه قصه:هر چهار سال انتخابات تکرار می شود!!
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به آرزوی هیچ کس نخندیم!

تاریخ:یکشنبه 18 آذر 1397-05:27 ب.ظ

به آرزوی هیچ کس نخندیم!


از تیمسار ضرغام  یکی از امرای رضاشاه نقل شده:
یک بار رضا شاه برای بازدید از پادگان در یکی از مناسبت ها آمده بود.
همین طور که از جلوی افسران رد می شد، جلوی سرهنگی مکث کرد و در گوش او چیزی گفت.
سرهنگ بلافاصله خبردار ایستاد و با صدای بلند گفت : بنده قربان!

 وقتی مراسم تمام شد، ضرغام سرهنگ را صدا میکنه و میگه شاه در گوش تو چه گفت که فریاد زدی بنده قربان!؟!
سرهنگ نمیگه، ولی بالاخره به اصرار و دستور ضرغام تعریف میکنه که :
من و فلانی و اعلی حضرت در جوانی با هم دوست و رفیق بودیم .
در جوانی ، یه شب من و فلانی و اعلی حضرت در بریگاد قزاق نگهبان بودیم و دور آتش نشسته بودیم.
نقل از این شد که هر کس آرزویش را بگوید . فلانی گفت: 

من می خوام یه گله ۱۰۰۰ تایی گوسفند داشته باشم.
من گفتم: می خوام تمام دهاتمون رو بخرم.
نوبت به اعلی حضرت که رسید، گفت: من می خوام شاه بشم!!
 من و فلانی بهش خندیدیم و من گفتم: آخه قرمساق ، تو را چه به شاه شدن؟!

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#گرانی_ماست و #مختارالسلطنه

تاریخ:یکشنبه 18 آذر 1397-07:02 ق.ظ

#گرانی_ماست و #مختارالسلطنه


به مختارالسلطنه گفتند ڪه ماست در تهران خیلی گران شده است. فرمان داد تا ارزان ڪنند. پس از چندی ناشناس به یڪی از دڪان‌های شهر سر زد و ماست خواست.
ماست فروش ڪه او را نشناخته بود پرسید : 

چه جور ماستی می‌خواهی ؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه!
وی شگفت‌زده از این دو گونه ماست پرسید.
ماست فروش گفت: ماست خوب همان است ڪه از شیر می‌گیرند و بدون آب است و با بهای دلخواه می‌فروشیم. ماست مختارالسلطنه همین تغار دوغ است ڪه در جلوی دڪان می‌بینی ڪه یک سوم آن ماست و دو سوم دیگر آن آب است و به بهایی ڪه مختارالسلطنه گفته می‌فروشیم. تو از ڪدام می‌خواهی؟!
مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دڪانش وارونه از درختی آویزان ڪرده و بند تنبانش را دور ڪمر سفت ببندند. سپس تغار دوغ را از بالا در لنگه‌های تنبانش بریزند و آنقدر آویزان نگهش دارند تا همه آب‌هایی ڪه به ماست افزوده از تنبان بیرون بچڪد!
چون دیگر فروشنده‌ها از این داستان آگاه شدند، همگی ماست‌ها را ڪیسه ڪردند!
-وقتى میگن فلانى ماستشو ڪیسه ڪرده یعنى این،
ولی حیف ڪه دیگر مختارالسلطنه ای نیست!

کشوری را می شناسم..
که ریختن " کنجد " بر روی " بربری " برای مردمانش یک " آپشن " محسوب می شود!
در آن کشور،مردمانش به جای حل مشکلاتشان،سعی می کنند به بهترین شکل ممکن، زندگی خود را با آن تطبیق دهند ...
در آنجا مردم،خانه ی رو به آفتاب را گران تر می خرند...
و بعد با هفت لایه پرده ، تمام پنجره ها را می پوشانند ...
جالب است در آن کشور یک دختر کنار خیابان ... می تواند مهم ترین عامل یک ترافیک سنگین باشد !!!
در آن کشور اگر آدم ها دلشان بگیرد، باید بروند قبرستان ...بیمارستان...تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان !!!
تا بفهمند غم های بزرگ تری هم هست ...
نکند که دلشان هوای شادی بکند ...
و همه در آنجا،برای هر تغییر و هر اتفاقی به دنبال منجی اند ...
هر کسی غیر از خودشان ... !!!
در آن کشور تفاوت بین شادی کردن و عزاداری را تنها با دیدن محل برخورد دست ها می توان فهمید ...
هر کسی که گفته : آن کشور از جهان سوم است
یقین دارم تا سه بیشتر بلد نبوده بشمارد....


✍️مراحل روشنفکری در اروپا:

1-تحصیلات عالیه
2-مدارک معتبر
3-مطالعات گسترده
4-اطلاعات عمومی بسیار بالا
5-جامعه شناسی
6-نوشتن کتاب
7-نوشتن مقاله
8-نظریه های تایید شده
9-سفر به نقاط مختلف دنیا
10-شخصیت و انسانیت بالا
11- احترام به تمامی مذاهب و عقاید

مراحل روشنفکری در ایران:

1- کشیدن سیگار و خوردن قهوه
2-مخالفت با دین و مذهب
3-خواندن جملاتی چند از نیچه و...
4-طلاق گرفتن
5- موزیک خارجی گوش کردن
6-سفرهای مكرر به تایلند
7-نگهداری از سگ یا گربه و آن را به اندازه فرزند نداشته عزیز شمردن
8-مخالفت با چیزی كه بقیه موافقن
9-موافقت با چیزی كه بقیه مخالفن



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قانون پدر

تاریخ:شنبه 17 آذر 1397-11:36 ق.ظ

قانون پدر

در سال ۱۹۵۸ وقتی اصلاحیه قانون اساسی سوئیس در موضوع عدالت اجتماعی در حال بررسی بود، رییس مجلس قانون اساسی در رستورانی شاهد داستانی بود که مسیر بررسی را تغییر داد و امروز سوئیس بالاترین سطح عدالت اجتماعی را در دنیا داراست.
او می گوید: در میز مجاور من مردی یک ساندویچ برای دو پسر كوچک خود گرفت؛ و  گذاشت روی میز. آن گاه به اولی گفت: 

"تو نصف كن!" 

و به دومی گفت: "و تو انتخاب كن!"
 مبهوت نحوه تربیت و عدالت این مرد شدم. یعنی اگه اولى یک وقت عمدا نامساوى نصف كند، دومى حق داشته باشد كه اول انتخاب كند.
 
فهمیدم که "قانون"، پدر است.
 دولت، "پسر اول"
و ملت، "پسر دوم"

و تا امروز این تجربه در همه ارکان سوئیس حاکم بوده است.

@mrshkyaddasht

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هرگز ، هرگز

تاریخ:شنبه 17 آذر 1397-10:51 ق.ظ

✏️  ابوالقاسم حالت  ✏️

        

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زنده باد هر چی خر است !!

تاریخ:جمعه 16 آذر 1397-07:30 ق.ظ


زنده باد هر چی خر است !!

دو کشاورز با یک تراکتور راهی شهر شدند.

بر سر راه به مدفوع گاوی برخوردند. صاحب تراکتور به دیگری گفت :

اگر از این مدفوع بخوری، تراکتور خود را به تو می دهم. 

کشاورز این کار را کرد و صاحب تراکتور شد.

موقع برگشت کشاورزی كه تراكتورش را از دست داده بود، بسیار ناراحت بود که چه ساده تراکتورش را از دست داده و حالا به مردم چه بگوید.

کشاورز دیگر كه حالا صاحب تراكتور شده بود، با خود فکر می کرد که اگر به ده برگردد ،چگونه بگوید که به خاطر یك تراکتور مدفوع گاو خورده‌ است. برای این که از این بی آبرویی رها شود، میگوید: 

اگر تو هم از آن مدفوع بخوری، تراکتورت را پس خواهم داد.

کشاورز دیگر با خوشحالی و بدون درنگ این کار را می کند. 

و هر دو خوشحال و آسوده و خندان به سوی ده بر می گردند.

در راه هر دو پیش خود فکر می کنند که بدون این که چیزی به دست آورند، فقط یك مدفوع زیادی خورده اند و تازه به خاطرش چقدر خوشحال هم هستند!
 

*************************
خوشحالی برخی افراد در مواجهه با بعضی مشکلات و موضوع تحریم ها و سپس رفع تحریم ها و اختلاس ها و غیره وغیره نیز كم از مدفوع خوردن این دو دهاتی در حكایت فرق ندارد.
لذا باید با صدای بلند گفت زنده باد هر چی خَر است.


به مابپیوندید



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وعده های واهی!

تاریخ:پنجشنبه 15 آذر 1397-05:50 ب.ظ

وعده های واهی!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سختی‌های تحریم !!

تاریخ:پنجشنبه 15 آذر 1397-07:24 ق.ظ

سختی‌های تحریم !!


برف سنگینی در حال باریدن بود، ناصرالدین شاه هوس درشکه سواری به سرش زد...
دستور داد اتاقک درشکه را برایش گرم و منقل و وافور شاهی را هم در آن مهیا سازند، آن‌گاه در حالی که دو سوگلی‌اش در دو طرف او نشسته بودند، در اتاقک گرم و نرم درشکه، دستور حرکت داد، کمی که از تماشای برف و بوران بیرون و احساس گرمای مطبوع داخل کابین سرخوش شد، هوس بذله‌گویی به سرش زد و برای آن‌که سوگلی‌هایش را بخنداند، با صدای بلند به پیرمرد درشکه‌چی که از شدت سرما می‌لرزید، گفت: 

درشکه چی! به سرما بگو ناصرالدین شاه "تره هم واست خرد نمی‌کنه!" .درشکه‌چی بیچاره سکوت کرد... اندکی بعد ناصرالدین شاه دوباره سرخوشانه فریاد زد:
درشکه‌چی! به سرما گفتی؟؟؟!!
درشکه‌چی که از سردی هوا نای حرف زدن نداشت، پاسخ داد: 

بله قربان گفتم!!!
-خب چی گفت؟؟؟ 

گفت: با حضرت اجل همایونی کاری ندارم، اما پدر تو یکی رو درمی‌یارم...


*********************


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معنای واقعی توکل

تاریخ:چهارشنبه 14 آذر 1397-10:02 ق.ظ

معنای واقعی توکل


سلام#حکایت

  هارون الرشید به بهلول گفت: 

می خواهی که وجه معاش تو را متکفل شوم و مایحتاج تو را از خزانه مقرر سازم تا از فکر آن آسوده شوی؟
بهلول گفت: اگر سه عیب در این کار نبود، راضی می شدم؛
اول آن که تو نمی دانی به چه محتاجم، تا آن را از برای من مهیا سازی.
دوم این که نمی دانی چه وقت احتیاج دارم تا در آن وقت، وجه را بپردازی.
سوم آن که نمی دانی چقدر احتیاج دارم تا همان مقدار بدهی.
ولی خداوند تبارک و تعالی که متکفل است این هر سه را می داند، آنچه را محتاجم ،وقتی که لازم است و به قدری که احتیاج دارم می رساند.
ولی با این تفاوت که تو در مقابل پرداخت این وجه، با کوچک ترین خطایی ممکن است مرا مورد خشم و غضب خود قرار دهی.
****************

اجازه دهید خدا اختیار شما را به دست بگیرد.
شما فقط خالى و تسلیم باشید و خود را در حالتى از رهایى و آسودگى قرار دهید.
بگذارید "او" قلب شما را برانگیخته و هدایت كند.
پس از آن، همه چیز زیبا خواهد شد.
هر اتفاقى كه روى دهد، نیكو و پسندیده خواهد بود.
هیچ چیز غلطى امكان ندارد كه اتفاق بیفتد.
خلاصه این كه هر چیزى كه از نَفس برآید، غلط است.
بگذارید خداوند شما را به هر كجا كه می خواهد ببرد.
خود را درست مانند برگ خشكى در معرض جریان باد قرار دهید و آنگاه زندگیتان سرشار از شادى و سرور گشته و همه چیز خوب می شود.
در این صورت، هیچ گونه نگرانى، فشار و تنشى وجود نخواهد داشت.
و شما هرگز دچار شكست و ناامیدى نخواهید شد،
زیرا از ابتدا منتظر چیزى نبودید و توقعی نداشتید.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گر به دولت برسی مست نگردی مردی

تاریخ:دوشنبه 5 آذر 1397-06:07 ق.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :370
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------