منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر پنجشنبه 25 شهریور 1395 03:21 ق.ظ نظرات ()
    9

     

                              مقدمتان گل باران! 

     

                        گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                        حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

    تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز دو میلیون نفر گذشت!

     اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم.  


    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

     https://t.me/amotahar


                                                        شفیعی مطهر

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 مهر 1398 06:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه

  •  کنترل خشم

    سال‌ها پیش یکی از مدیران ارشد یک شرکت نفتی تصمیم اشتباهی گرفت و به همین سبب بالغ بر دو میلیون دلار خسارت بر آن شرکت وارد شد. جان دی راکفلر مدیرعامل وقت شرکت بود.

    روزی که خبر خسارت در شرکت پیچید بیشتر مدیران شرکت به بهانه‌های مختلف می‌کوشیدند تا از مدیرعامل دوری کنند تا مورد خشم و غضب او واقع نشوند.
    تنها کسی که آن روز جرأت کرد به دیدار مدیرعامل برود شخصی به نام ادوارد تی‌بدفورد بود. او یکی از شرکای شرکت بود و خوب می‌دانست که باید خود را برای شنیدن سخنرانی طولانی علیه مدیری که مرتکب اشتباه شده بود، آماده کند.

    زمانی که بدفورد وارد دفتر کار راکفلر شد، سر امپراتور شرکت عظیم نفتی روی میز کارش خم شده و روی کاغذی سخت مشغول نوشتن بود. بدفورد ساکت و آرام بدون این که مزاحم کار او شود ،ایستاد.
    راکفلر پس از چند دقیقه سرش را بلند کرد و به آرامی گفت: 

    آه بدفورد تویی؛ به گمانم خبر خسارت وارد شده به شرکت را شنیده‌ای.
    بدفورد بلافاصله خبر خسارت راتایید کرد.
    راکفلر گفت: چند روز است که روی مساله فکر می‌کنم و قبل از این‌که مدیر مربوطه را برای بازخواست بخواهیم، داشتم موارد مهمی را یادداشت می‌کردم.

    بدفورد بعدها این طور تعریف کرد: 

    بالای کاغذ نوشته شده بود نقاط قوت آقای . . .
    سپس فهرست طولانی از فضایل مدیر که شامل شرح‌حال مختصری از کمک‌های او به شرکت، تصمیمات درست در موارد مختلف، تصمیم‌هایی که مبالغی بیش از خسارت اخیر که عاید شرکت کرده بود را روی کاغذ نوشته بود.

    بدفورد می‌گوید من هرگز این درس را فراموش نمی‌کنم؛ در سال‌های بعد هر وقت که درصدد برخورد و تنبیه کسی بودم، قبل از هر چیز خودم را وادار می‌کردم پشت میزی بنشینم و با تعمق فهرستی طولانی از نقاط قوت همان شخص تهیه کنم و تنها پس از تهیه‌ی یک چنین فهرستی متوجه می‌شدم که قادرم مساله را از بُعد واقعی آن مورد بررسی قرار دهم و این امر باعث شد تا از پُرهزینه‌ترین اشتباهاتی که هر مدیر امکان مرتکب شدن به آن را دارد و آن چیزی جز خشم و عصبانیت نیست دور باشم؛ من به هر کسی که با مردم سر و کار دارد توصیه می‌کنم که از این روش استفاده کند.

    اگر در رابطه با دوست، همکار یا همسر خویش، کارتان به جر و بحث یا حتی دعوا کشید، لطفاً قبل از یادآوری خصوصیات منفی و کنارگذاشتن کامل شخص، درباره‌ی ویژگی‌های مثبت و کارهای خوبی که برایتان انجام داده است نیز فکر کنید. آدمی خطا می‌کند، اما اگر کل رفتار و اعمالش را روی ترازو قرار دهید، ممکن است قسمت مثبت آن سنگینی کند.‎



    کانال دکتر علی غیور دوزنده
    @dralighaur

    آخرین ویرایش: دوشنبه 11 آذر 1398 07:18 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • درس آخر کهانت!!

    قصه های شهر هرت/ قصه هفتاد و یکم

    در زمان های قدیم یک نفر از اهالی شهر هرت برای آموختن علم کهانت (ستاره شناسی،غیب گویی) عازم هند شد.پس از سال ها تحصیل روزی به استادش گفت:

    من حالا دیگر همۀ درس های کهانت را خوانده ام و خود استاد شده ام. اجازه فرمایید به شهر خود برگردم و در آن جا بساط کهانت را بگشایم و کار و کاسبی خوبی به راه بیندازم. 

    استادش گفت: تو هنوز به درس هایی نیاز داری و درس آخر کهانت را نیاموخته ای! حالا زود است.یک سال دیگر بمان. هر وقت کاهن شدی، خودم با صدور گواهی نامه مرخصّت می کنم.

    شاگرد مغرور گوش نکرد و بساط خود را جمع کرد و عازم شهر هرت شد. به محض ورود به شهر هرت به مرکز شهر و کانون مهانت رفت و با گستاخی در حضور مریدان و شاگردانِ کاهن قدیمی رو به او کرد و با صدای بلند گفت:

    آقای کاهن! تو دیگر پیر و خرفت شده ای! من تازه فارغ التّحصیل شده و با علم روز آمده ام تا بساط کهنه و سنّتی تو را برچینم و با علم مدرن کهانت مشکلات شهر هرت را حل کنم!

    شاگردان و مریدان شیخ کاهن وقتی این گستاخی را از او دیدند،به سوی او یورش آوردند و کتک مفصّلی به او زدند و او را بی حال و بی هوش و و زخمی از معبد بیرون انداختند!

    کاهن جوان پس از مدتی به هوش آمد و به خانه رفت و پس از چند روز که حالش بهبود یافت،باز بار سفر را بست و عازم دیار هند شد و یک راست به سوی معبد استادش رفت و با نقل آن چه بر سرش آمده بود، از استاد پوزش و راهنمایی خواست. استاد ضمن دلجویی به او گفت:

    من که به تو گفته بودم تو هنوز فارغ التّحصیل نشده ای. هنوز رموزی از کهانت و درس آخر را نیاموخته ای.

    به هر صورت کاهن جوان یک سال دیگر در هند ماند و سال بعد استاد با اهدای سردوشی و گواهی نامه فراغت از تحصیل او را تایید کرد.

    این دفعه کاهن جوان خبره و استاد شده بود و همۀ رازها و رمزها و درس آخر کهانت را آموخته بود. بنابراین بار سفر را بست و عازم شهر هرت شد. به محض ورود به شهر باز هم راه معبد کهانت شهر هرت را پیش گرفت و نزد کاهن قدیمی رفت.

    این دفعه پس از سلام و علیک و عرض ارادت ،زمین ادب را بوسه داد و پس از دستبوسی و اشاره به درس های آموخته شده با نهایت فروتنی از کاهن قدیمی درخواست کرد تا به منظور پس دادن درس های آموخته شده اجازه دهد تا پشت تریبون معبد برود و برای شاگردان و مریدان شیخ کاهن سخنرانی کند.

    کاهن قدیمی که از فروتنی و خاکساری کاهن جوان خوشش آمده بود،اجازه داد و کاهن جوان در حضور همۀ شاگردان و مریدان پشت تریبون قرار گرفت و سخنرانی مفصّلی درباره کرامات و فضایل کاهن قدیمی بیان کرد. 

    کاهن و مریدان در میان سخنرانی او بارها با کف زدن و شعاردادن حرف های او را تایید کردند. کاهن جوان در آخر سخنرانی و در تایید سخنان خود گفت:

    دیشب خواب دیدم که از عالم بالا به من گفتند این کاهن فرزانه و شیخ بزرگ ما این قدر نزد ما ارزش دارد که هر کس یک موی ایشان را در کفن خود داشته باشد، آتش جهنّم بر وی حرام می شود!

    با گفتن این جمله همۀ شاگردان و مریدان بر سر شیخ کاهن ریختند و تمام موهای بدن او را تک تک کندند و او را خونین و زخمی تنها گذاشتند!

    این دفعه نوبت کاهن قدیمی بود که او را زخمی و بی هوش از معبد به درببرند!!

    ...و این درس آخر کهانت بود! 


    #شفیعی_مطهر

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar


    آخرین ویرایش: یکشنبه 10 آذر 1398 07:30 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • خیر است!

    پادشاهی وزیری داشت كه هر اتفاقی می افتاد می گفت: خیر است!!

    روزی دست پادشاه در سنگلاخ ها گیركرد و مجبور شدند انگشتش را قطع كنند، وزیر در صحنه حاضر بود و گفت: خیر است!

    پادشاه از درد به خود می پیچید، از رفتار وزیر عصبانی شد، او را به زندان انداخت.

    یک سال بعد پادشاه كه برای شكار به كوه رفته بود، در دام قبیله ای گرفتار شد كه بنا بر اعتقادات خود، هرسال یک نفر را كه دینش با آن ها مخالف بود، سر می برند و لازمه اعدام آن شخص این بود كه بدنش سالم باشد.
    وقتی دیدند اسیر، یكی از انگشتانش قطع شده،وی را رها كردند.

    آنجا بود كه پادشاه به یاد حرف وزیر افتاد كه زمان قطع انگشتش گفته بود: خیر است!

    پادشاه دستور آزادی وزیر را داد.
    وقتی وزیر آزاد شد و ماجرای اسارت پادشاه را از زبان او شنید، گفت: خیراست!

    پادشاه گفت: دیگر چرا؟؟؟

    وزیر گفت: از این جهت خیر است كه اگر مرا به زندان نینداخته بودی و زمان اسارت به همراهت بودم، مرا به جای تو اعدام می كردند..

    "چه زیادند خیرهایی که خدا پیش رومون می ذاره و ما نمی دونیم و ناشکریم".

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ﺑﺎ ﺗﺸﮑﺮ!
    سروده:راشدانصاری(خالوراشد)

    ﺑﺎﺑﺖ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﺗﺎﻥ ﻗﻠﺒﺎ ﺗﺸـﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
    ﺧﺎﻟﺼﺎﻧﻪ، ﻭﺍﻗﻌﺎ، ﺟﺪﺍ" ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ

    ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﺑﯽ ﺟﺎ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ
    ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ، ﻣﺮﺣﺒﺎ، ﺍﺣﺴﻦ، ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!

    ﻣﺼﺮﻉ ﺍﻭﻝ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺷــﺪ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ
    ﻣﺼـﺮﻉ ﺩﻭﻡ ﻭﻟﯽ ﻓﻮﺭﺍ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ

    ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺒﻮﺩ
    ﻓﺮﺻﺘﯽ ﭘﯿﺶ ﺁﻣﺪﻩ ﻓﻌﻼ‌ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ

    ﻣﺪﺗﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﻢ،
    ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺱ ﺩﻭﺳﺖ ﺍﺯ ﺩﺷﻤﻦ! ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ

    هر فشاری را که از هر سو به ما وارد کنند
    موقع فحش و کتک خوردن تشکر می کنیم!

    شهر بی ابزار کوبیدن نمی آمد به کار
    از شما از مشت از سندان تشکر می کنیم

    ﺑﺮ ﺧﻼ‌ﻑ ﻣﺮﺩﻡ ﻟﯿﺒـﯽ ﻭ ﻣﺼﺮ ﻭ ﺳﻮﺭﯾﻪ
    ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﻋﻤﺪﺍ" ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!

    ﻣﺸﺖ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺮ ﺩﻫﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ
    ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻟﻨﺪﻥ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!

    ﻣﺎ ﭘﺴــﺮﻫﺎ، ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺑﺪ ﺣﺠﺎﺏ
    ﺑﺎﺑـﺖ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﺩﺍﻣﻦ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!

    دکتر از این که سر ِ کاریم جدا"  از شما
    از وزیر کار هم حتما" تشکر می کنیم

    تازگی ها در ۹ دی هم به طرزی آشکار
    مثل بیست و دوم بهمن تشکر می کنیم

    ﺍﺯ ﻣﺪﯾﺮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻠﻮﻑ ﺩﺭ ﺻﺤﺒﺖ ﺍﻧﺪ
    ﺑﯽ ﺟﻬﺖ ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!

    نفتتان که سفره هامان را به خوبی چرب کرد
    بابت بنزین تان قطعا" تشکر می کنیم!

    در قوافی هم اگر " تنوین" فراوان آمده
    با لسان ِ منبری ایضا"  تشکر می کنیم

    ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﻢ
    ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺯﻥ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!

    یک وزارتخانه شعرم را به کلی شخم زد
    از وزیر و گاو و گاوآهن، تشکر می کنیم!

    آب رفت و نفت رفت و گاز رفت و خر برفت
    ما به جای ناله و شیون تشکر می کنیم

    ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ِ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﭘﺨﺘﻪ ﺍﻧﺪ،
    ﺁﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻭﺟﺐ ﺭﻭﻏﻦ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ

    ﺑﺎ ﺭﺑﺎﻋﯽ ﺍﺯ "ﺯﺑﺮﺩﺳﺖ"ﻭ "ﺻﻔﺮﺑﯿﮕﯽ" ﻧﺸـﺪ
    ﺩﺭ ﻏﺰﻝ ﺍﺯ "ﺑﯿﮋﻥ ﺍﺭﮊﻥ" ﺗﺸـﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨـﯿﻢ!

    ﺍﻟﻐﺮﺽ،ﺍﺯ ﻧﺎﻟﻪ ﯼ ﻣﺮﻍ ﺳﺤﺮ ﺗﺎ ﺑﻮﻕ ﺳﮓ
    ﺑﺎ ﺗﻼ‌ﺵ ﻭﺍﻓـﺮﯼ ﮐﻼ‌" ﺗﺸـﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!


    #خالوراشد  
    @rashedansari
    نشانی کانال راشدانصاری ، شاعر ، روزنامه نگار و طنزپردا

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  تو کاره ای که نیستی!!

    یه‌بار تو مترو خیلی شلوغ بود.  ایستاده بودیم به این بغلی گفتم: 

    آقا شما تو مترو آشنا دارید؟

    گفت: نه.

    گفتم :دادگستری و شهرداری چی؟

    گفت: نه. 

    گفتم :نماینده مجلس که نیستی؟ 

    گفت نه. 

    گفتم :پس کلا آدم کله گنده‌ای نیستی؟

    با عصبانیت گفت :نه آقا ،چطور مگه؟؟؟
    گفتم: هیچی، پس یه لطفی کن پاتو از رو پام وردار!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  • کنترل خشم !

    سال‌ها پیش یکی از مدیران ارشد یک شرکت نفتی تصمیم اشتباهی گرفت و به همین سبب بالغ بر دو میلیون دلار خسارت بر آن شرکت وارد شد. جان دی راکفلر مدیرعامل وقت شرکت بود.

    روزی که خبر خسارت در شرکت پیچید بیشتر مدیران شرکت به بهانه‌های مختلف می‌کوشیدند تا از مدیرعامل دوری کنند تا مورد خشم و غضب او واقع نشوند.
    تنها کسی که آن روز جرأت کرد به دیدار مدیرعامل برود شخصی به نام ادوارد تی‌بدفورد بود. او یکی از شرکای شرکت بود و خوب می‌دانست که باید خود را برای شنیدن سخنرانی طولانی علیه مدیری که مرتکب اشتباه شده بود آماده کند.

    زمانی که بدفورد وارد دفتر کار راکفلر شد، سر امپراتور شرکت عظیم نفتی روی میز کارش خم شده و روی کاغذی سخت مشغول نوشتن بود. بدفورد ساکت و آرام بدون این که مزاحم کار او شود ایستاد.
    راکفلر پس از چند دقیقه سرش را بلند کرد و به آرامی گفت: 

    آه بدفورد تویی؛ به گمانم خبر خسارت وارد شده به شرکت را شنیده‌ای.
    بدفورد بلافاصله خبر خسارت راتایید کرد.
    راکفلر گفت: چند روز است که روی مساله فکر می‌کنم و قبل از این‌که مدیر مربوطه را برای بازخواست بخواهیم، داشتم موارد مهمی را یادداشت می‌کردم.

    بدفورد بعدها این طور تعریف کرد: بالای کاغذ نوشته شده بود نقاط قوت آقای . . .
    سپس فهرست طولانی از فضایل مدیر که شامل شرح‌حال مختصری از کمک‌های او به شرکت، تصمیمات درست در موارد مختلف، تصمیم‌هایی که مبالغی بیش از خسارت اخیر که عاید شرکت کرده بود را روی کاغذ نوشته بود.

    بدفورد می‌گوید من هرگز این درس را فراموش نمی‌کنم؛ در سال‌های بعد هر وقت که درصدد برخورد و تنبیه کسی بودم قبل از هر چیز خودم را وادار می‌کردم پشت میزی بنشینم و با تعمق فهرستی طولانی از نقاط قوت همان شخص تهیه کنم و تنها پس از تهیه‌ی یک چنین فهرستی متوجه می‌شدم که قادرم مساله را از بُعد واقعی آن مورد بررسی قرار دهم و این امر باعث شد تا از پُرهزینه‌ترین اشتباهاتی که هر مدیر امکان مرتکب شدن به آن را دارد و آن چیزی جز خشم و عصبانیت نیست دور باشم؛ من به هر کسی که با مردم سر و کار دارد توصیه می‌کنم که از این روش استفاده کند.

    اگر در رابطه با دوست، همکار یا همسر خویش، کارتان به جر و بحث یا حتی دعوا کشید، لطفاً قبل از یادآوری خصوصیات منفی و کنارگذاشتن کامل شخص، درباره‌ی ویژگی‌های مثبت و کارهای خوبی که برایتان انجام داده است نیز فکر کنید. آدمی خطا می‌کند، اما اگر کل رفتار و اعمالش را روی ترازو قرار دهید، ممکن است قسمت مثبت آن سنگینی کند.‎


    آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 آذر 1398 10:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • #سیاهنمایی / 10

    اعتراض یا اغتشاش؟

    گفت: تعجب می کنم که جلیقه زردهای فرانسه به خاطر افزایش دودرصد بنزین 60هفته است دارند اعتراض می کنند، ولی در ایران300درصد اضافه شد، ولی هیچ کس اعتراض نکرد.
    گفتم :پس این همه غوغا و سروصدا را ندیدی و نشنیدی؟
    گفت :به قول صداوسیما این ها همه آشوبگر و اغتشاشگر بودند! تا حالا حتّی یک نفر اعتراض نکرده.آیا از این همه خبرهای شنیداری و دیداری رادیو تلویزیون یک خبر از اعتراض شنیدی؟ 

    گفتم: به هر صورت انگیزۀ همه اعتراض به گران شدن بنزین بوده.

    گفت: اگر این حرکت اسمش اعتراض است،همۀ مسئولان ،اعتراض را حق قانونی مردم می دانند؛پس چرا با آن برخورد کردند؟

    می گویند اسکاتلندی ها مردمی خونسرد هستند. بنا به قانون در اسکاتلند در نقطه خاصّی از دریا شنا ممنوع بوده. پلیسی می گمارند که با شناگرهای متخلّف برخورد کند. روزی پلیس مردی را در حال شنا می بیند. فوراً به او نزدیک شده و او را بازخواست می کند و به او می گوید: چرا در محلّ شنا ممنوع داری شنا می کنی؟

    .مرد شناگر در پاسخ می گوید: من شنا نمی کنم!بلکه دارم خودکشی می کنم!

    پلیس فوراً می گوید: پس ببخشید! مزاحم شدم!

    گفتم:باز هم #سیاهنمایی کردی؟!

    #شفیعی_مطهر

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • مگر چوپان دروغگو چند تا دروغ گفت؟؟!!

    #قابل_تامل
    معلم سر كلاس به یكی از شاگردان گفت:  
    درس چوپان دروغگو را بخوان!

    بچه زد زیر گریه و گفت : نمی‌توانم آقا معلم!
    معلم پرسید: چرا؟

    بچه پاسخ داد: آقا! پدرم این صفحه را از كتابم پاره كرده.
    معلم برآشفت و جویا شد: به چه دلیل؟

    پسره با لحنی لرزان گفت : آقا معلم!
    پدرم چوپان است. از خواندن این درس سخت خشمگین شد و رو به من گفت:
    من و پدرم و پدربزرگم و بسیاری از پیامبران چوپان بودیم و هیچ پیامبری دروغگو نبوده است.

    اما یك نفر پیدا شد و گفت: 

    به من رای بدهید تا برای شما مدرسه بسازم،
    خانه بهداشت درست كنم،
    به روستا جاده كشی كنم
    و برای فرزندانتان شغل ایجاد كنم.
    رکود و تورم را کاهش دهم،
    با دنیا آشتی کنم،
    دلار را هزار تومان کنم،
    عزت را به پاسپورت ایرانی بر گردانم،
    همه تحریم ها را بردارم،
    کاری می کنم که هم چرخ سانتریفیوژها بچرخه، هم چرخ زندگی مردم!
    خلاصه اوووونچنون رونق اقتصادی ایجاد کنم که مردم به این ۴۵ هزار تومن یارانه احتیاج نداشته باشن!

    ما هم باور كردیم و به او رای دادیم و آقا شد رییس جمهور ما و به هیچ یك از حرف‌هایش هم عمل نكرد و جواب سلام‌مان را هم نمی‌دهد.

    به معلمت بگو این صفحه را پاره كردم تا به جای چوپان دروغگو درس جدید:
    " رئیس جمهور دروغگو " را تدریس كنید!
    مگر چوپان دروغگو چند تا دروغ گفت؟؟!!


    بهلول مجموعه حکایات و سخن بزرگان

    https://telegram.me/joinchat/Bi0OgD-e1oN8kBQCBJSQqg

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 6 آذر 1398 07:40 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • نامه امیرالمومنین  به حاکم مکه


    عصرها در میان مردم بنشین و به سوالات آن ها پاسخ بده.
    افراد جاهل را آموزش بده و با دانشمندان سخن بگو.
    هیچ واسطه‌ای بین تو و مردم به جز زبانت نباشد.
    هیچ پرده‌ای میان تو و مردم به جز چهره‌ات نباشد.
    هیچ حاجت‌مندی را از ملاقات خود محروم نساز.


    (مستدرک الوسائل ، جلد ۹، صفحه 358)

    امیدوارم مورد توجه حاکمان امروز هم قرار گیرد! تا به جای شعار،علی وار رفتار کنند!


    آخرین ویرایش: سه شنبه 5 آذر 1398 06:53 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  استخوان لای زخم!

    قصابی در حال کوبیدن ساطور بر استخوان گوسفند بود که تراشه ای از استخوان پرید
     گوشه چشمش. ساطور را گذاشت و ران گوشت را برداشت و به نزد طبیب رفت و ران گوشت را به او داد و خواست که چشمش را مداوا کند. طبیب ران گوشت را دید طمع او را برداشت و فکر کرد حالا که یکی به او محتاج شده باید بیشتر از پهلوی او بخورد بنابراین مرهمی روی زخم گذاشت و استخوان را نکشید. زخم موقتا آرام شد. قصاب به خانه رفت. فردا مجددا درد شروع شد به ناچار ران گوشتی برداشت و نزد طبیب رفت. باز هم طبیب ران گوشت را گرفت و همان کار دیروز را کرد تا چندین روز به همین منوال گذشت. 

    تا یک روز که قصاب به مطب مراجعه کرد. طبیب نبود ،اما شاگرد طبیب در دکان بود. قصاب مدتی منتظر شد اما طبیب نیامد. بالاخره موضوع را با شاگرد بیان کرد. شاگرد طبیب بعد از معاینه کوتاهی متوجه استخوان شد و با دو ناخن خود استخوان را از لای زخم کشید و مرهم گذاشت و قصاب رفت. بعد از مدتی طبیب آمد از شاگرد پرسید: کسی مراجعه نکرد؟ 

    گفت: چرا قصاب باشی آمد.

    طبیب گفت: تو چه کردی؟ 

    شاگرد هم موضوع کشیدن استخوان را گفت. طبیب دو دستی بر سرش زد و گفت: ای نادان! آن زخم برای من نان داشت !تو چطور استخوان را دیدی، نان را ندیدی.

    گرچه لای زخم بودی استخوان
     لیک ای جان در کنارش بود نان

     #بهارستان_جامی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 414 1 2 3 4 5 6 7 ...