گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 400 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ!

تاریخ:سه شنبه 4 اردیبهشت 1397-10:02 ق.ظ

ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ!


دوستم از خاطرات ﭘﺪﺭ بزرگ ﺧﺪﺍ ﺑﯿﺎﻣﺮﺯش تعریف می کرد که پدر پزرگش ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺐ‌ﻫﺎ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﺩ، ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ:

ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ‌ﯼ ﯾﮏ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺻﺒﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﯽ‌ﺑﻨﺪﻡ...
ﺍﻭ ﺣﺮﯾﺺ ﻧﺒﻮﺩ،ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ،ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺝ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ،ﺍﻣﺎ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ: ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﯼ...
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﻭ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ، ﺑﻪ ﯾﺎﺩ او، ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﻡ . 

ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ، ﻣﯽ‌ﺑﯿﻨﻢ ﭘﺪﺭ بزرگم ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮ ﺍﺳﺖ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﯾﺎ ﺑﺪﯾﻬﯽ ﯾﺎ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﻢ ،ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﯾﮏ ﺣﺮﻑ ﻋﺠﯿﺐ ﺑﻮﺩ اﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ‌ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯽ ﺍﺑﺮ ﻭ ﺑﺎﺩ ﻭ ﻣﻪ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻭ ﻓﻠﮏ ﮔﺮﺩ ﻫﻢ ﺁﻣﺪﻩ‌ﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ‌ﺍﯼ،ﺣﺮﻓﯽ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﯼ ﻭ ﺍﺯ ﻏﻔﻠﺖ ﺑﺮﺧﯿﺰﯼ...
ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ: ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ…ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ که کار می کنم ﻭ ﺧﺴﺘﻪ می شدم ، ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﺎﺷﻪ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ دقیقه بیشتر کار می کنم...
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﺏ ﺁﻟﻮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﺳﻮﺯﻧﺪ، ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ: ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﭘﺎﺭﺍﮔﺮﺍﻑ ﺑﯿﺸﺘﺮ...
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﯿﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ، ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ: ﯾﮏ قدم‌ ﺑﯿﺸﺘﺮ...
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻟﻄﻔﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ:ﯾﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ...
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ «ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ» ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﻨﻢ،ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺮ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﻡ...
ﭘﺪر بزرگ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ .ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ. ﻫﻤﯿﻦ ﮔﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺫﻫﻨﺖ ﺑﻪ ﺟﺴﻤﺖ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺣﺎﮐﻢ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ، ﻧﻪ ﺗﻮ...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خدا خوش حساب است!

تاریخ:دوشنبه 3 اردیبهشت 1397-10:20 ق.ظ

خدا خوش حساب است!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امثال جناب" خاوری" را خلق کرد!

تاریخ:دوشنبه 3 اردیبهشت 1397-08:24 ق.ظ

امثال جناب" خاوری" را خلق کرد!


ابتدا شاید خدا حور و پری را خلق کرد
بعد موجودات ناز دیگری را خلق کرد

هی کپی برداری از روی پری هایش نمود
سوگل و مینا و مهسا و زری را خلق کرد

پشت هم هی دختر ابرو کمانی آفرید
بعد کم کم شیوه‌های دلبری  را خلق کرد

باد را فرمود تا با زلف زن بازی کند
یک نفر آمد یهویی رو سری را خلق کرد

دید کم کم حرف های آدمی مرموز شد
بین آدم ها زبان زرگری را خلق کرد

خواست راحت تر بگوید مرد حرفش را به زن
واژه‌هایی مثل "جای خواهری" را خلق کرد

عده‌ای را کارگر کرد و برای عده‌ای
در اداره کارهای دفتری را خلق کرد

دید مردم نیمه شب ها هم به صحرا می روند
توی صحرا مارهای جعفری را خلق کرد

چون جناح چپ همیشه ضعف #استقلال بود
در جناح راست "خسرو حیدری" را خلق کرد

داشت کم کم انقراض شعر ایران می رسید
"قزوه" و "فیض" و جناب "میدری" را خلق کرد

چون بشر می‌خواست دائم کیف قانونی کند
توی هر کشور نهادی کیفری را خلق کرد

یک نفر آمد ربا را بین مردم باب کرد
عده‌ای دیگر گروه شرخری را خلق کرد

بر در هر بانک صدها قفل و لیزر نصب کرد
بعد امثال جناب" خاوری" را خلق کرد

هر زمان راه بدی ها را خدا بر خلق بست
آدمی هی شیوه‌های بهتری را خلق کرد!!!!

#سعید_بیابانکی

@takbeytinab



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

...به قله های سعادت رسیده‌ایم!!

تاریخ:یکشنبه 2 اردیبهشت 1397-04:53 ب.ظ

 ...به قله های سعادت رسیده‌ایم!!


با زحـمتِ زیـادِ سیـاست مـدار ها
رونق گرفته‌اند همه کسب و کار ها

در راستای خیر و صلاحِ من و شماست
چیزی که هست در سرِ قانون گذار ها

از بـرکـتِ حضـورِ مـدیـرانِ کاردان
ثابت شده‌ست قیمتِ پخشِ دلار ها

با ساربان به منزلِ مقصود می‌رسیم
هرچند بسته‌ایم کج این کوله بار ها

طیاره ها تکانِ اضافی نمی‌خورند
از خط نمی‌روند به بیرون قطار ها

ساقی چنان به ساغر ما ریخت باده را
از بیخ " نشئه " اند تمامِ " خمار " ها

"نجار" بس که میخِ خودش را دقیق کوفت
یک عمر در نمی‌رود از ما "زوار" ها

جانِ شما که از همه چی فیض می‌بریم
شیرین شده است بس که تهِ این خیار ها

آمارِ مان به ثبتِ جهانی رسیده است
از بس درشت شد رقمِ خانه دار ها

این روزها به شادیِ ما غبطه می‌خورند
دل مردگانِ سایرِ شهر و دیار ها

باید به فالِ نیـک بگیـریم "گـَرد"!! را
حتی مقدس اند به نوعی "غبار" ها

شور و نشاط در دلمان موج می‌زند
بالا کشید درصدِ گشت و گذار ها

با یک حسابِ ساده و تدبیرِ چاره ساز
انگار ته کشید به کلّی فشار ها

حتی درون مجلس مان پخش می‌شود
گاهی صدای "دخترِ خوشگل" شمار ها

امروز هیچ سوژه ی تلخی نمانده است
تـا "منتـشر" کـنند "وقایـع نـگار" ها

قانون به هیچ وجه اجازه نمی‌دهد
بـر پا کـنند معـرکه ، آتـش بیـار ها  

کم کم به قله های سعادت رسیده‌ایم
با هـمـتِ مـضـاعـفِ والا تـبار ها...

#ح.الف_شاکی

#حمید_اسماعیلی

@hamidesmaily



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قبر عُجیف!

تاریخ:یکشنبه 2 اردیبهشت 1397-08:24 ق.ظ

 قبر عُجیف!


در مسیر بیابان حجاز جوانی را دیدم که به پشت صخره ای رفت تا ادرار کند. چون بازآمد، گفت: 

بر تخته سنگی ادرار کردم که پندارم نشانی بود بر گوری.
پیرمردی در کاروان بود گفت :آن قبر عُجیف باشد.
جوان گریست و منقلب شد. 

او را گفتند: از چه گریستی؟
گفت: عُجیف از مقرّبان به خلیفه بود و هیبتی مخوف داشت، روزی با زوجه ام بر آستان در ایستاده بودیم، عجیف سوار بر اسب خود بود و چون مرا دید، مغرور و بی محابا با شمشیر خود ضربه ای به درب خانه من زد. مرا هولی عظیم گرفت و بر خود ادرار کردم و از این رو در برابر زوجه خود خجل شدم و عجیف بر این وحشت من می خندید، بالله، ندانسته بودم که روزی بی آن که بدانم او را این چنین در پس صخره ای در بیابان حجاز، ملاقات خواهم کرد!

✔️"محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء " - راغب اصفهانی
عبرت_تاریخ
@Qashkoul
کشکول، متنوع و دلنشین



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

...تبر از قامت شمشاد می ترسد!

تاریخ:شنبه 1 اردیبهشت 1397-09:04 ق.ظ

...تبر از قامت شمشاد می ترسد!


چرا این گونه از موی زنان ، ارشاد می ترسد؟

از این موی رها گشته به دست باد می ترسد؟

لباس تیره در بر کن، لباس قهوه ای ، مشکی

چرا؟ چون که طرف از رنگ های شاد می ترسد

کند نابود آثار تمدن های پیشین را

از آنچه آورد تاریخ را در یاد می ترسد

به یاسوج از نماد آریو برزن و شمشیرش

و در ساری هم از سرباز قوم ماد می ترسد

چنان چون طالبان که می هراسیدند از بودا

رفیق ما هم از سنگ و گچ و فولاد می ترسد

فقط باید ببوسی دست و گویی بل ، بله قربان

از اندیشه، از استدلال ، از استعداد می ترسد

بزن خود را به آن راه و بگو چیزی نفهمیدم

که او از هر که دو هزاری اش افتاد می ترسد

هم از سرخی گل ترسد، هم از سبزی برگ آن

از آن سروی که محکم جای خود استاد، می ترسد

نه تنها از زبان سرخ و از سر های سبز ما

از آن دیگی که بوی قورمه سبزی داد می ترسد

زمانی می هراسید از تجمع های میلیونی

ولی امروزه روز، از تک تک افراد می ترسد

کسی که منطق او داد و فریاد است و فحّاشی

برای چه خودش از واژه ی فریاد می ترسد؟

بزن بر فرق ما تا می توانی تیشه ی خود را

عزیزم، کوه کی از تیشه ی فرهاد می ترسد؟

گذشت آن دوره ای که می رمید آهو ز صیادان

کنون از سایه ی خود نیز هر صیّاد می ترسد

کبوتر می کند پرواز هم بال پرستو ها

و جغد از این که رفته هیبتش بر باد می ترسد

زمانی می رمید از چوب و باتوم آن که می فهمید

ولی حالا چماق از کله ی پر باد می ترسد

ندارد ماهی آزاد خوف از تور ماهیگیر

کنون قلاب و تور از ماهی آزاد می ترسد

نمی ترسد دگر شمشاد از داس و تبر زیرا

که امروزه تبر از قامت شمشاد می ترسد

بلی جانم، گذشت آن دوره و امروزه لولو هم

چنین از بچه های این خراب آباد می ترسد

خدایا می شود روزی رسد گویند ای هالو

ببین وارونه شد، مادر زن از داماد می ترسد

بخند ای هموطن، قهقه بزن ، این خنده ها خاری ست

به چشم آن که از این قلب های شاد می ترسد.



✍️ محمد رضا عالی پیام - هالو

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هیئت تحقیق و تفحص /طنز

تاریخ:پنجشنبه 30 فروردین 1397-10:52 ق.ظ

 هیئت تحقیق و تفحص /طنز


معلمی با خواهر فراش مدرسه ازدواج کرد. گاهی اوقات معلم غیبت می کرد و از فراش که برادر زنش بود، می خواست به جایش به کلاس برود. این قدر این کار تکرار شد که فراش تقریبا شده بود معلم مدرسه! 

بعد از مدتی آقا معلم  شد رئیس آموزش و پرورش. برادر خانمش را به مدیریت مدرسه منصوب کرد. 

بعداز مدتی معلم داستان ما شد مدیرکل استان و برادر خانمش را به ریاست آموزش و پرورش منصوب کرد! 

چندی گذشت و از مقام مدیرکلی شد وزیر آموزش و پرورش و برادرخانمش را به مدیر کلی منصوب کرد !

چندی گذشت و وزیر دستور تحقیق و تفحص در باره مدارک تحصیلی کارکنان و مدیران را صادر کرد. فراش که مدرک تحصیلی ابتدایی بیشتر نداشت، آشفته شد و زنگ به شوهرخواهرش زد و گفت: 

چکار می کنی؟ تو که می دونی من چند کلاس ابتدایی بیشتر ندارم؟ بدبخت میشم اگر این دستور را اجرا کنی! 

شوهر خواهر گفت : احمق! نگران نباش 1 من شما را به ریاست هیئت تحقیق و تفحص منصوب کردم !!

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اثر شگرف زیبایی تعبیر و تفسیر زندگی

تاریخ:پنجشنبه 30 فروردین 1397-10:08 ق.ظ

 اثر شگرف زیبایی تعبیر و تفسیر زندگی


#یک_دقیقه_مطالعه

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مگسِ کشتی ران

تاریخ:چهارشنبه 29 فروردین 1397-11:18 ق.ظ


حکایتی از مثنوی


مگسِ کشتی ران



آن مگس بر برگِ کاه و بولِ خر
همچو کشتیبان همی افراشت سر!

‌مگسی بر پَرِ کاهی نشست که آن پَر کاه بَر اِدرار خری روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر کشتی می‌راند و می‌گفت: 

من علم دریانوردی و کشتی رانی خوانده‌ام و در این کار بسیار تفکر کرده ام،
ببینید این دریا و این کشتی را و مرا که چگونه کشتی می‌رانم:

گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام
مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام

اینک این دریا و این کشتی و من
مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن

او در ذهن کوچک خود بر سر دریا کشتی می‌راند، آن ادرار، دریای بی ‌ساحل به نظرش می‌آمد و آن برگ کاه کشتی بزرگ، زیرا آگاهی و بینش او اندک بود.

جهان هر کس به اندازه ذهن و بینش اوست. آدمِ مغرور و کج اندیش مانند این مگس است. و ذهنش به اندازه درک ادرار الاغ و برگ کاه!
مولانا در این حکایت طنز و در عین حال گزنده و بی پرده، احوال سرمستان از بادۀ غرور را نقد می کند.
آنانی که در عین حقارت و کوته فکری، خود را بزرگ و دانا می پندارند.

گر مگس تاویل بگذارد به رای،
آن مگس را بخت گرداند همای

آن مگس نبود کش این عبرت بود
روح او نه در خور صورت بود!


@Qashkoul
کشکول، متنوع و دلنشین



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برده افکار منفی

تاریخ:چهارشنبه 29 فروردین 1397-08:44 ق.ظ

 برده افکار منفی




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :341
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------