گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 600 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اجرای عدالت!!

تاریخ:سه شنبه 27 آذر 1397-05:19 ب.ظ

 اجرای عدالت!!


گرگی داخل طویله شد و بره‌ای سفید را خورد. گوسفندان سیاه خوشحال شدند!

بعد یک برۀ سیاه را هم خورد. سفیدها گفتند: 

خدا را شکر که گرگ عادلی‌ است!

و گرگ همچنان مشغول اجرای عدالت، میان گوسفندان است…!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکایت انسان و دنیا

تاریخ:سه شنبه 27 آذر 1397-07:58 ق.ظ

 حکایت انسان و دنیا



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قمر اینجاست....

تاریخ:دوشنبه 26 آذر 1397-06:41 ق.ظ

 قمر اینجاست....



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکیم و مرد حقه باز

تاریخ:دوشنبه 26 آذر 1397-06:20 ق.ظ

*حکیم و مرد حقه باز*

*حکیمی می نویسد در سفرم به روستایی بزرگ برخوردم که هیچ کس در آن نبود ،به بیرون روستا متوجه شدم، دیدم جماعت انبوهی بیرون بر تپه ای گرد درخت کهن سالی جمع اند.*
*به آنان نزدیک شدم ،مشغول* *عبادت درخت بودند و نذورات فروان به پای درخت می ریزند و درخت با آنان سخن می گوید.*
*هرکس مال بیشتری هدیه می کند ،درخت با نام و کنیه وی را مورد تفقد قرار می دهد*
*ساعت ها به کناری ایستادم تا مراسم  تمام شد ،گوشه ای مخفی شدم ببینم این چه معرکه ای است ؟!*
*ساعتی پس از رفتن مردم ،مردی از درون درخت* *بیرون آمده و شروع کرد به جمع* *آوری غنائم جهل مردم .*
*خودم را به وی نزدیک کردم* *نزدیک بود از ترس قبض روح شود.*
*گفت:کیستی*
*گفتم :من ازطایفه جهال نیستم، ولی چرا بر سر این مردم این چنین می کنی ؟!*
*گفت:سزای مردمی که نه فکر* *می کنند و نه تعقل، همین است.*
*به درون روستا رفتم و شب را در خانه بزرگ طبق رسومشان مهمان شدم.*
*از او پرسیدم: حال این درخت چیست؟*
*آن مرد بزرگ ده ها حدیث و قصه بر اثبات کرامات درخت گفت .*
*القصه مدعی شد که این همان درخت است که خدا با موسی از درون آن سخن گفت.*
*گفتم: ای مرد ،خداوند خالق و صاحب اشیاء است و قادر متعال و بر همه ذرات احاطه دارد و پیامش را به بندگان خاصش از طرق مختلف می رساند.این چه ربطی به این جادو دارد.*
*به من فرصتی ده تا فردا این حقه بازی را رسوا سازم و با او هم سوگند شده و اسرار آن مرد را گفتم .*
*چند روزی در خانه اش مخفی شدم تا روز موعود که مجددا مردمان برای سخنرانی درخت جمع شدند.*
*مقداری آتش و هیزم تهیه کرده و با بزرگ روستا به کنار درخت آمدم و فریاد زدم: 

ای شیطان ، از آن درخت بیرون می آیی یا تو را با درخت بسوزانم .*
*مقداری آتش و دود راه انداختم ،به یک باره مردک از میان*درخت بیرون پرید و رسوا شد.*
*مردم که سالیان سال دچار جهل و حماقت و جادوی تقدس*درختی به خود شرم کرده بودند ،درخت را با تبر قطع و هیزمش کردند.*


*آری وقتی یک جامعه با دست خودش بت هایی می سازد، نمی تواند به راحتی به آنان پشت کند و خودش هم باور می کند .*
*اوهام دست ساخته برایشان حقیقت می شود و عده ای که سور و ساتی از قبل این نذورات دارند، به سختی و هراسان و سینه چاک از این بت ها حمایت می کنند.*
*حق مالکیت برای خودشان قائل می شوند و خود را صاحب اختیار مردم می دانند .*
*اگر کسی بخواهد وارد عرصه منافعشان شود یا خطری ایجاد کند، به جانش می افتند و قصه و رنج ها برایش ایجاد می کنند.*
*پس راه نجات مردم خودشان هستند که دیو ها و بچه دیوها را به زنجیر بکشند .*
 
*امروز کمی فرصت داریم بر جهل خود بخندیم .*
*



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگر می خواهی همیشه حاکم بمانی....

تاریخ:یکشنبه 25 آذر 1397-09:37 ق.ظ

اگر می خواهی همیشه حاکم بمانی....


⭕️✍️حکایتی بسیار زیبا و خواندنی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جا مونده!/لطیفه

تاریخ:شنبه 24 آذر 1397-06:05 ق.ظ

 جا مونده!/لطیفه 

 

اتوبوس حامل زنان تصادف می کنه وتمام زنان کشته میشن !!

همه شوهران خوشحال بودن جز یک نفر که خودشو به زمین می زد وگریه می کرد .
بهش گفتن: تو حتما زنت رو خیلی دوست داشتی !!
تهرونیه میگه: نه ، آخه زن من از اتوبوس جا مونده بود

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺩﻩ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ " ﺩﻝ "در دو بیت

تاریخ:پنجشنبه 22 آذر 1397-06:23 ق.ظ

 ﺩﻩ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ " ﺩﻝ "در دو بیت 

 

دیوانه ای در شهر بود که می گفتند از رفتن عشقش دیوانه شده است!

روزی دیوانه از کنار جمعی می گذشت.
بزرگان جمع به تمسخر به دیوانه گفتند:
آهای دیوانه !
می توانی برای ما شعری بخوانی که ﺩﻩ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ " ﺩﻝ " ﺩﺍﺧﻠﺶ ﺑﺎﺷد  ﻭ ﻫﺮ ﮐﺪاﻡ ﻣﻌﺎﻧﯽ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟
دیوانه گفت: بله می توانم!

ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺩﻝ ﺍﺯ ﮐﻔﻢ ﺩﺯﺩﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ،
ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ , ﺳﻨﮕﺪﻝ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ،
ﮔﻔﺘﻤﺶ ﺍﯼ ﺩﻟﺮﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮ ﺯ ﺩﻝ ﺑﺮﺩﻥ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ؟
ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﻝ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قاضی کر و لال

تاریخ:چهارشنبه 21 آذر 1397-11:45 ق.ظ

✏️  ابوالقاسم حالت✏️

          ⚖️ قاضی کر و لال ⚖️

یکی برای شکایت به دادگاهی رفت
از آن که گوشت گران داده بود گوشت فروش

رسیدگی به شکایت به او محول شد
به یک نفر که کرو لال بود وگنگ خموش

برفت شاکی محنت نصیب در بر او
ز دست مردک قصاب ،مدتی زد جوش

چو گشت باخبراز این که کارمند کری است
به خشم آمد و افتاد در فغان و خروش

که من چقدر سخن گفتم و ندانستم
که هست گوش تو سنگین و فکر تو مغشوش

مرا ببین که سخن گویم از گرانی گوشت
به پیش آن که دچار است بر گرانی گوش

         1350/10/10

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چقدر بی ادبیم!!

تاریخ:چهارشنبه 21 آذر 1397-07:18 ق.ظ

چقدر بی ادبیم!!


راهنمایی بودم که در انشا نوشتم: 

"چقدر بوی پرتقال روی بخاری حال می دهد!" 

و معلم بعد از بیان جمله "گه نخور" سه مداد را لای انگشتانم خورد کرد که بفهمم "حال" کلمه خوبی نیست و هرجایی کاربرد ندارد. لااقل مناسب سن ما نیست، پس "حال بی حال" حتی اگر به خاطر بوی پرتقال باشد.
بعد از آن دیگر نباید حال می کردیم، نه از بوی توپ پلاستیکی مارک شقایق، نه از شوقِ زنگ ورزش و حتی نه از بوی کاغذِ دورِ ساندویچِ کالباسِ مدرسه؛ چون حال برای بزرگ ترهاست.
حالمان را گرفت و گفت برو سر جایت بشین!
پدرم هرشب می آمد خانه و می گفت حال ندارد و مادرم ترش می کرد و می گفت تو هیچ وقت حال نداری، و من فکر می کردم، حرف بدی می زنند. یک بار هم گفتم: "مامانی، بابا بیرون حال می کنه ،میاد خونه حال نداره؟" 

و مادر سیلی زیر گوشم زد و گفت: "دیگه نبینم ازین حرفا بزنیا، بابا "کار" می کنه خسته میشه ،حال معنی بدی میده". 

با گریه گفتم:"پس چرا وقتی با دوستام بازی می کنیم، میگن حال میده؟" 

و گفت: "دیگه حق نداری باهاشون بازی کنی!
یک بار هم دوستم "اصغر" داخلِ کیفِ دختری ترقه انداخت و وقتی ترکید و دختر جیغ زد، اصغر گفت: "چقدر حال داد" و من دیگر با اصغر رفاقت نکردم، چون فکر می کردم حال کردن یعنی کارِ بد!
درست لحظه سال تحویل بود که به خدا هم مشکوک شدم. 

«حوّل حالنا الی احسن الحال؟» 

پیش خودم در حالی که که چهارچشمی پدر را نگاه می کردم ،گفتم: 

"خدایا تو هم؟" 

البته بعداً اصغر گفت که خدا اینجا با خودش خیلی حال کرده که موجودات باحالی مثل ما را خلق کرده! وای که چقدر این اصغر بی ادب است!
دبیرستان با انواع حال آشنا شدیم، حال استمراری، حالِ اخباری، حال کامل، حال ساده، حال حال حال وای که چقدر ما در زبان فارسی حال داریم و چقدر بی ادبیم. 

؟؟؟



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فقط یک اشتباه!

تاریخ:سه شنبه 20 آذر 1397-05:42 ق.ظ

فقط یک اشتباه!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :370
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------