منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر پنجشنبه 25 شهریور 1395 04:21 ق.ظ نظرات ()
    9

     

                              مقدمتان گل باران! 

     

                        گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                        حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

    تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز دو میلیون و 200هزار نفر گذشت!

     اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم.  


    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

     https://t.me/amotahar


                                                        شفیعی مطهر

    آخرین ویرایش: سه شنبه 20 اسفند 1398 08:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر چهارشنبه 13 فروردین 1399 04:34 ب.ظ نظرات ()

    مقالۀ پوچ!! 

    (شوخی سیزده به در،به جای دروغ سیزده به در)

    #شفیعی_مطهر

    توجه!! توجه!!

    این مقاله به کلی پوچ و بی محتوا است! مطلقاً نخوانید!

    خوانندۀ عزیز! این مقاله اصلاً ارزش خواندن ندارد.بی خود وقت ارزشمند خود را هدر نده! عمر خویش را تلف نکن!

    این همه کتاب و مقاله و مطلب خوب و خواندنی و مفید در فضای حقیقی و مجازی وجود دارد. آن ها را بخوان که برایت فایده ای داشته باشد. همین کانال «گاه گویه های مطهر» پر از مطالب مفید و خواندنی است. پر از فرگردهای مجموعۀ « #دل_دیدنی_های_شهرسرب_وسراب » است. آن ها را بخوان که به دردت بخورد. اصلاً هر چه می خواهی بخوان! فقط این یک مقاله را نخوان! همین یکی را نخوان! فهمیدی؟!

    باز داری می خوانی؟ این مقاله هیچ فایده ای ندارد!هیچ حرف تازه ای در برندارد!از این مقاله نمی شود حتی یک چیز تازه یاد گرفت!تا همین جا هم که خوانده ای،آیا چیزی گیرت آمده که باز هم می خوانی؟ لااقل بقیّه را نخوان!

    عزیزم!با شما هستم! خواهش می کنم وقت خود را صرف مطالعۀ مطلب مفیدی بکن! مثلا در همین کانال «گاه گویه ها» غیر از فرگردها ،«قصّه های شیرین و طنز شهر هرت» را بخوان! قصّه، نمی خواهی؟ طنزهای سیاسی- فکاهی «#سیاهنمایی» را بخوان!

    راستی خواهر!برادر! با شما هستم!مثل این که سرِ لجبازی  داری!بله! با شما هستم! شما را می گویم!داری لجبازی می کنی؟ده ها مطلب آموزنده و مفید در همین فضای مجازی و حقیقی هست. همه را رها کرده ای و داری این مقالۀ پوچ و بی ارزش را می خوانی!بابا! ول کن! نخوان!عزیزم! نخوان!! اِ اِ اِ نخوان!

    اگر خیلی مشتاق خواندن هستی ،مطالب مرا هم در کانال گاه گویه ها دوست نداری، نداشته باش. برو کانال دیگر من،«مویه های موج» که از پر است از مطالب برگزیده فضای مجازی! برو آن ها بخوان که برایت سودی داشته باشد!من خیر شما را می خواهم که این قدر اصرار دارم وقتت را اینجا تلف نکنی!

    حالا چرا اصرار داری همه را رها کنی و این یکی را که نباید بخوانی،می خوانی؟

    واقعاً راست می گویند:«اَلاِنسانُ حَریص عَلی مامُنِع» .

    انسان نسبت بر هر چیزی که منعش می کنند، حریص می شود!

    خب! حالا که تا اینجای مقالۀ پوچ را خواندی و صداقت من برایت ثابت شد که از این مقاله چیزی عایدت نمی شود،پس همین جا خواندن را قطع کن و برو سراغ یک مطلب دیگر! من می ترسم تا آخر مقاله که وقتت را تلف کردی،تازه از من بستانکار هم بشوی که من وقتت را تلف کرده ام! خودت شاهد باش که من از ابتدا گفتم که این مقاله،پوچ و بی ارزش است! خودت با لجبازی خواندن این را ادامه دادی! پس به من انتقاد نکن چرا مطلب پوچ و بی ارزش می نویسی؟ ببین این خودت هستی که دنبال مطالب بی ارزش می روی!

    پس تا همین جا که خواندی، بس کن! چی؟ بس نمی کنی؟ باز هم می خوانی؟اصلاً گوش به حرف نمی دهی؟

    حالا که این قدر لجبازی می کنی و باز هم می خوانی،بدان من لجبازتر از شما هستم! راست می گویی حالا بخوان! بفرما !بخوان !!

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر چهارشنبه 13 فروردین 1399 08:37 ق.ظ نظرات ()

     صفات ناپسند برخی از ایرانیان

    اگر از این نسبت ها ناراحت می شویم،بکوشیم این گونه نباشیم!

    روزی از چرچیل پرسیدند: چگونه ایران را اشغال کردی و مردم مقاومت نکردند ؟

    گفت: تاریخ ایران را خوانده بودم، سفیر انگلستان در ایران را خواستم و از او پرسیدم
    ایران چگونه مردمی دارد؟
    او گفت: ظهر عاشورا که ناهار می دادید، اگر 1000 نفر می رفتند سفارت انگلستان، سفارت برای 4000 نفر غذا می پخت. ایرانی ها یک پرس می خوردند 3 پرس می بردند.!!
     ایران مردمی دارد که اگر برای ناهار دعوتشان کنند، نمی پرسند صاحبخانه کیست؟!!
     اگر به آنان وعده شکمی بدهید طالب چیز دیگری نیستند .
    وقتی می خواستیم ایران را اشغال کنیم، به بی بی سی دستور دادیم هر روز در رادیو اعلام کنید متفقین برای شما می خواهند کیسه های آرد بیاورند .
    وقتی تانک های ما وارد ایران شدند، مردم همه در صف بودند برای گرفتن آرد !!!

     این مردم اگر به مال مفت برسند،سیر هم باشند، باز احساس گرسنگی می کنند.
     واقعآ که شرح حال و روز اغلب ماست!
    کافی است اعلام کنند که فقط امروز بدون کارت سوخت می شود بنزین خرید و از فردا سهمیه بندی می شود، باور کنید جلوی هر پمپ بنزین ۲ کیلومتر صف می بندند.
    ایرانی ها شب به حكومت فحش می دهند و صبح ،رأى مى دهند.
    ایرانی ها سینه زن بى نمازند.
    براى سگ كشی سنگ به سینه مى زنند و براى دیدن قتل و اعدام تماشاچى خوبى هستند.
    در عمرشان حقوق بشر را ندیده و نه فهمیده اند اما لوح حقوق بشر کوروش را قاب گرفته و هر روز به او افتخار می کنند !!!!
    از صفات طبیعى آنان دروغ و كلاهبردارى را زرنگى مى پندارند.
    فحش به آخوند مى دهند اما در عقد و مرگ و تولد به آخوندها آویزانند..
    در فكر و اندیشه مرتجع اند، و آرزوى بازگشت به قبل مى كنند.
    عادت به انتخاب بین بد و بدترند را دارند.
    به عرب ها ناسزا مى گویند اما آرزوى زندگىً در دبی و عمان را دارند!!

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1399 08:38 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر سه شنبه 12 فروردین 1399 10:28 ق.ظ نظرات ()
    «ضلال مبین» یا «دلال مبین»!!

    محمدتقی بهار، شعر طنزی دارد که دختری «ضاد» را «دال» می‌گفت و «ضلال مبین» را «دلال مبین» می‌خواند و استاد هِی این را تکرار می‌کرد. این طنز را سید احمد شبیری زنجانی در الکلام یجرُّ الکلام نیز آورده است.

     

    «گفتم به شیخ راه ضلال این‌قدر مپوی

    کاین شوخ منصرف نشود از خیال خویش

     

    بهتر همان بودکه بمانید هر دوان

    او در دلال خویش و تو اندر ضلال خویش»

     

    همین طنز را در ادبیات عامیانه متدینان و حتی در میان روحانیان بلندپایه می‌بینیم. طنزی که معمولاً‌ مستور می‌ماند و از رسانه‌ای شدن اِبا دارد.  

    چند وقت پیش سعید قاسمی خطاب به حسن روحانی می‌گفت: 

    «انَّ ربَّک لَبِالاِستَخر». فارغ از درستی و نادرستی سخن قاسمی، از آیه‌ای قرآنی برای بیان طنزگونهٔ خود بهره برده است.

     

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر سه شنبه 12 فروردین 1399 10:26 ق.ظ نظرات ()

    #سیاهنمایی/34

    کمک گرفتن زشته یا زیبا؟!

    گفت: سرانجام من نفهمیدم برای مبارزه با ویروس کرونیا ما از مجامع بین المللی باید کمک بگیریم یا نه!

    گفتم»: دیگه چی شده؟

    گفت: با توجه به شیوع گسترده ویروس کرونا، ایران از صندوق بین المللی پول درخواست وامی به ارزش پنج میلیارد دلار کرد .

    گفتم: لابد ایران نیاز به این کمک دارد که پس از حدود ۶۰ سال تقاضای وام کرده.

    گفت: تیم پزشکان بدون مرز هم بنا به ضرورت برای کمک به نجات جان بیماران کرونیایی با کمک و همکاری چهار وزارتخانه با کلی تجهیزات به ایران اومده بودن!ولی پس از ورود به ایران اخراج شدن! بالاخره گرفتن کمک های بین المللی زشته یا زیبا؟!

    میگن یه نفر بود صبح ها به علّت نیاز مالی برای کار به گذر بنّاها می رفت. شب که می خواستن دستمزدش رو بدن،عارش می شد مزد عملگی بگیره،لذا دست خالی برمی گشت!

    گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر دوشنبه 11 فروردین 1399 09:05 ق.ظ نظرات ()

      تصمیم جسورانه

    اگر کرونای فعلی رو بارها کشنده‌تر کنیم تازه به کشندگی طاعون در قرن‌ها پیش می رسیم.

    در بین اتفاقاتی که در برابر طاعون افتاده، شاید دراماتیک‌ترینشون مقابله‌ی اهالی روستای «اییم» انگلستان در برابر این بیماری کشنده بوده.

    حدود ۴۰۰ سال قبل مردم این روستا متوجه میشن طاعون به روستاشون رسیده و ممکنه از طریق اون ها به کل انگلستان سرایت کنه، تصمیمی جسورانه گرفتند، اهالی این روستای ۸۰۰ نفره دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند با وجود این که احتمال می‌دادند همه‌ی آن ها از طاعون خواهند مرد، روستاشون رو قرنطینه کنند و هیچ‌کدومشون از روستا خارج نشن، آن ها با نشانه‌گذاری سنگ‌هایی، مرز روستا رو مشخص کردند، در مدت قرنطینه، روستاهای اطراف مواد‌غذایی مورد نیازشون رو در مرزهای مشخص قرار می‌دادند.

    قرنطینه این روستا ۱۴ ماه طول کشید و در تمام این‌مدت هیچ‌یک از اهالی این روستا از مرزهای مشخص خارج نشدند و حدود ۳۰۰ نفر از آن ها از طاعون جان باختند ولی آن ها با این از خودگذشتگی جان میلیون‌ها انسان رو نجات دادند.

    حالا اینجا عده‌ای نه برای دیگران که برای حفظ جان خودشون هم حاضر نیستن در قرنطینه خانگی بمونن!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر یکشنبه 10 فروردین 1399 10:04 ق.ظ نظرات ()

     

     نادر و به کارگماردن روحانیون

    شاه سلطان حسین صفوی پس از حمله‌ی محمود افغان، علما را جمع کرد و از آنان راه حل خواست.

    علما گفتند: چگونه این کافر جرات کرده و به مملکت امام زمان دست درازی کند؟ الساعه دعایی می خوانیم و او را دود هوا می کنیم! 

     برای اطمینان بیشتر از نابودی لشکر خصم، دستور طبخ آشی سحرآمیز صادر فرمودند که پخت آن می بایست با خواندن دعاهایی مخصوص همراه باشد.

    پس از پخت آش خبر آوردند افغان‌ها به دروازه‌های اصفهان رسیده‌اند! سلطان حسین دوباره علما را فراخواند و علت را جویا شد. علما گفتند: 

    احتمالا به هنگام پخت آش بادی از خادمان صادرشده و آش بخوبی عمل ننموده است!

    سریعاً دستور پخت آشی جدید صادر شد و برای اهل مطبخ گماشته نهادند تا مبادا از کسی بادی خارج شود! آش پخته شد اما نتوانست جلوی لشکر خصم را بگیرد و با ورود محمود کابلی به کاخ، دودمان صفویان برباد رفت و ایران به دست افغان‌ها افتاد و ستم‌های زیادی برمردم  روا داشته شد.

    هشت سال بعد نادرشاه با دلیری توانست افغان‌ها را از ایران بیرون کند. نادر پس از بیرون راندن مهاجمان و برقراری ثبات و امنیت در مرزها و شهرهای ایران، سرداران و بزرگان را جمع کرد و گفت: 

    آنچه می بایست، انجام داده‌ام. اجنبی را بیرون رانده‌ام و امنیت را به ولایات بازگردانده‌ام. اکنون این ملک برای اداره شدن به پادشاهی نیاز دارد و من به استراحت. با شماست که سلطانی لایق برای این سرزمین برگزینید.

    میرزا ابوالحسن ملاباشی، روحانی دربار صفوی گفت: 

    من و بیشتر مردم ایران حامی سلسله صفویه هستیم و لازم است یکی از شاهزادگان صفوی به عنوان شاه انتخاب گردد.

    با اشاره نادر، میرزا ابوالحسن ملاباشی را به بیرون برده و او را با طنابی خفه کردند. سپس حاضران که می دانستند نادر تمایل به پادشاهی دارد، او را به عنوان شاه ایران برگزیدند.

    نادر در اولین اقدام پس از تاج‌گذاری دستور داد تا جیره و مواجب هفتاد هزار طلاب را قطع کنند،که از دولت ایران مقرری می گرفتند . بزرگان طلاب نزد نادر رفته بنالیدند. نادر پرسید: کار شما در این مملکت چیست؟  

    گفتند: لشکر دعا هستیم. هنگامی که سپاه شما به جنگ می رود ما با دعا پیروزی‌شان را تضمین می کنیم. چرا باید سلطان نان ما را قطع و موقوفاتمان را ضبط نماید؟

    نادر فریاد زد: وقتی شش هزار افغان بی‌سروپا پایتخت ایران را گرفتند، دو کرور خلق اصفهان و یکصد هزار طلاب علوم چرا جواب شش هزار افغانی برهنه و بی‌سروپا را ندادند؟

    پاسخی از کسی شنیده نشد. نادر دستور داد آنان را به زمین‌های زراعتی ولایات مختلف فرستادند و به کشاورزی واداشتند.

    #منابع:
    انقراض سلسله صفویه، لارنس لکهارت
    تاریخ اجتماعی ایران، جلد۸، راوندی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  گوبلز و ترفند دشمن تراشی!

    یوزف گوبلز در ۱۸۹۷ به دنیا آمد. او به علت ناتوانی جسمی از شرکت در جنگ جهانی اول معاف بود.
    وی به تحصیل در رشته‌های تاریخ و ادبیات پرداخت و در سال ۱۹۲۲ به حزب نازی پیوست.

    در سال ۱۹۳۳، گوبلز به مقام وزارت پروپاگاندا (تبلیغات و روشن گری) در رایش سوم رسید، و این سمت را تا هنگام خودکشی، در سال ۱۹۴۵، به مدت دوازده سال در اختیار داشت.

    در هنگام وزارت، او با در اختیار گرفتن همه ی رسانه‌های عمومی و شاخه های مختلف هنر، تمام سعی خود را برای جمع کردن مردم، پشت سر هیتلر و دولت او به کار بست.

    در هنگام جنگ جهانی دوم، وقتی که تبلیغات برای نازیسم از اهمیتی دو چندان برخوردار بود، کار گوبلز نیز، اهمیت بیشتری یافت.

    از تئوری های معروف او این است که می گفت:

    "دروغ را باید آن چنان بزرگ گفت که شنونده، در بزرگی آن فرو رفته و آن را به راحتی باور کند".

    او حتا وقتی شکست آلمان در جنگ قطعی شده بود، به هیتلر وفادار ماند، و در نهایت، پس از ورود ارتش سرخ به برلین، در ۱ مه ۱۹۴۵، به همراه همسر و شش فرزندش، در سن ۴۸ سالگی، دست به خودکشی زد.

    گوبلز می گفت:
     "ما نه به دوست، بلکه نیاز به دشمن داریم".

    او معتقد بود که وقتی یک حکومت دچار ضعف مدیریتی، فساد، ناکارآمدی، و فلاکت اقتصادی شود، و وقتی نتواند نیازهای ابتدایی مردم اش، از قبیل نان، کار، رفاه، امنیت، اعتبار، و آسایش شان را تامین کند، با موجی از نارضایتی، خشم و اعتراض عمومی مواجه می شود، و در این حال، کشور به سوی انقلاب و سقوط حکومت پیش می رود.

    گوبلز می گفت:
     "در چنین حالتی، حکومت باید اذهان عمومی را به سوی یک موضوع فرعی، اما بزرگ، منحرف کند.
    - باید وارد یک جنگ شد.
    - حکومت باید برای ملت دشمن بتراشد.
    - دشمنان خارجی،
    - دشمنان داخلی.
    - ولی اگر دشمن واقعی پیدا نشد، حتا دشمن خیالی...
    - باید دایم از توطئه ها گفت.
    - از نقشه هایی که دشمنان برای ما می کشند.
    - باید از هر فرصت و حادثه ای، برای راه انداختن یک جنگ تبلیغاتی استفاده کرد.
    - باید همیشه درگیر بود.
    - درگیر جنگ،
    - درگیر تبلیغات علیه همسایگان،
    - علیه کشورهای قدرتمند،
    - علیه سازمان های جهانی،
    - باید بحران ساخت..."

    وی معتقد بود:
     "رمز موفقیت و ماندگاری حکومت های ضعیف، در وضعیت جنگی و بحران ها است.
    در جنگ ها و بحران ها است که مردم، بدبختی های مالی، شغلی، شخصی، و معیشتی شان را فراموش کرده، و با حکومت همدل می شوند.

    و این بهترین فرصت برای سرکوب منتقدان داخلی است.

    کشور که آرام شود، مردم طلبکار حکومت می شوند".

    توصیه ی او این بود که:
    - باید کشور را دایم در حالت جنگی نگه داشت!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ره توشه سالکان
                               سیره مردان بزرگ


    رَکِبَ عَلِیُُّ یَوماًفَمَشی مَعَهُ قَومُُ فَقالَ(ع)لَهُم:أَماعَلِمتُم أَنَّ مَشیَ الماشی مَعَ الرّاکِبِ مَفسَدَةُُلِلرّاکِبِ وَمَذَلَّةُُ لِلماشی إِنصَرِفُوا:

    روزی أمیرمؤمنان(ع)،بر مرکبی سوار بود، جمعی پیاده پشت سر او به راه افتادند،  حضرت به آن جمع فرمود:

    مگر نمی دانید پیاده روی یک دسته در رکاب سوار،باعث تباهی اخلاق سوار،و خواری پیادگان است؟! برگردید و به راه خود ادامه دهید.


    (تحف العقول ص۲۰۹)(۴۸)

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • «احساس» و «لباس» ! 

    قصّه های شهر هرت/قصّۀ 81

    #شفیعی_مطهر

    والاحضرت هردمبیلِ هفتم چند روزی بود که به عنوان ولیعهد تاجگذاری کرده بود. مردم دل خوشی از سلسلۀ هردمبیلیان نداشتند.هر روز نغمه هایی از مخالفت با این جایگزینی از سوی اقشار مردم به گوش می رسید.مردم می گفتند ما از رژیم هردمبیلیسم!! خسته شده ایم. دلمان خوش بود که هردمبیلِ ششم پیر و پایش لب گور است و به زودی با مرگ او از شرِّ رژیم هردمبیلیان آسوده می شویم. حالا هردمبیل با نصب ولیعهد بی کفایت و فاسد می خواهد این دلخوشی را نیز از ما بگیرد!

    ماموران امنیّتی و جاسوسان درباری این احساس نفرت عمومی را به آگاهی شاه رساندند. روزی شاه به ولیعهد گفت: 

    من می دانم که مردم از دست ماها خسته شده اند. تو برای رفع نفرت عمومی و ایجاد محبوبیّت بین مردم از فردا ضمن دادن وعده های خوش به مردم،شروع کن به انتقاد از وضع گذشته ،تا بلکه مردم به امید ایجاد تغییر،تو و حکومت تو را بپذیرند.
    بنابراین روزی با کمک درباریان و خانواده های لشکریان میتینگی در حمایت از ولیعهد جدید راه انداختند. ولیعهد طیِّ نطقی آتشین و شورانگیز ضمن انتقاد از شاهان گذشته به مردم قول داد که همۀ نابسامانی های گذشته را جبران و همۀ حقوق از دست رفتۀ مظلومان را از ظالمان پس خواهد گرفت!
    در شهر هرت مرد حکیمی بود که کتابفروشی می کرد و خودش نیز برای روشنگری مردم کتاب هایی می نوشت. 

    روزی تعدادی از جوانان شهر گرد او جمع شدند و نظر ایشان را درباره آیندۀ شهر پرسیدند. او وقتی این شگرد جدید رژیم هردمبیلی را شنید،ضمن انتقاد از حکومت خودکامگی و هشدار به جوانان، این داستان* را برای ایشان بازگفت:
     بنده خدایی از روستا گوسفندی برای فروش به شهر می برد.
    به گردن قوچ زنگوله ای آویزان کرد و با طنابی گردن قوچ را به دم خرش بست و حرکت کرد.

    بین راه دزدان زنگوله را باز کردند و به دم خر بستند و قوچ را بردند.
    خر هم با چرخاندن دُمش و صدای زنگوله خرکیف شده بود.

    بعد از چند متر یکی از دزدان جلوی مرد روستایی را گرفت و گفت : 

    چرا زنگوله به دم خر بستی؟ کدام عاقل این کار را می کند؟
    روستایی ساده پیاده شد. دید آن مرد درست می گوید.
    گفت : من زنگوله را به گردن قوچ بسته بودم!
    دزد گفت : درست می گویی. من قوچی را در دست یک نفر دیدم به آن سوی می برد.
    خر را به من بسپار و برو به دنبال گوسفندت.
    مرد روستایی خر را به دزد سپرد و مدّتی را به دنبال گوسفند گشت.
    اما خسته و نا امید به جایی که خر را به دزد داده بود برگشت. دید اثری از خر و آن مرد نیست.
    با دلی شکسته و خسته به سمت روستا حرکت کرد.
    بعد از طی مسافتی چند نفر را در حال استراحت در کتار چاهی دید.
    داستانش را برای آن ها بازگو کرد.
    یکی از آن ها گفت : ان شاالله جبران می شود. 

    و ادامه داد: ما چند نفر تاجریم و تمام سکّه های ما در کیسه ای بود که افتاده در چاه.
    چنانچه شنا بلد باشی در چاه برو و کیسه را بیرون بیاور. ما هم در عوض پول قوچ و خر را به تو می دهیم.
    روستایی ساده دل بار سوم هم گول دزدان را خورد و لباس خود را به دزدان داد و به ته چاه رفت بعد از کمی جستجو بیرون آمد، ولی نه اثری از دزدان بود نه از لباس هایش.

    در اینجا حکیم در تبیین پند و پیام داستان افزود:

    ما در سال های گذشته در زمان های مختلف با وعده و وعید های دروغین سُلطۀ خودکامگان و دزدانی را تحمُّل کردیم!

    اکنون ما مانده ایم و این لباس شرافت!

    این بار اگر در این برهه از زمان گول این شازدۀ تازه به دوران رسیده و دزدان اطراف او را بخوریم، نه تنها «احساسمان»،که حتی «لباسمان» را از تنمان در می آورند!!
    به همین سادگی!!
    مراقب لباس تن خود باشیم!

    ---------------------------

    * سوژه داستان نقل از یک داستان قدیمی

     

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar

     

    آخرین ویرایش: جمعه 8 فروردین 1399 06:56 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر پنجشنبه 7 فروردین 1399 06:48 ب.ظ نظرات ()

    آیت الله منتظری و عملِ چشم!

    شنیدم آیت‌اللّه موسوی اردبیلی از عمل جراحی چشم خود از تهران به قم برگشته اند و من به دیدنش رفتم.
    او مسئله ای بیان کرد که ‏عمیقاً ناراحت شدم؛ همان‌گونه که ایشان بشدّت غمگین بود و بغض گلویشان را گرفته بود!
    آیت‌اللّه اردبیلی فرمود: روزی برای عمل چشم به بیمارستانی در تهران رجوع کردم و بنا شد دکترسیدحسن هاشمی (وزیر ‏بهداشت و درمان دولت تدبیروامید) که چشم آیت‌اللّه منتظری را عمل می کند، چشمان مرا نیز عمل کند، آزمایش‌های لازم بر روی چشم بنده و آیت الله منتظری انجام شد، ‏پس از آن دکتر به من گفت: 

    شما مرخص هستید .بروید و فردا صبح ساعت هشت این‌جا باشید تا شما را عمل کنم.‏
    به دکتر گفتم: چرا آیت‌اللّه منتظری شب همین‌جا ماند و به من می‌گویید بروم!؟ مگر عمل من با عمل او تفاوتی دارد؟
    دکترهاشمی گفت: خیر، عمل یکی است، به ایشان هم گفتم برود و صبح روز بعد بیاید. اما ایشان گفتند: 

    کجا بروم؟! در تهران خانه ‏هر کسی بروم، برای او مسأله ایجاد می‌کنند و فکر می‌کنند که آن‌جا رفته‌ام تا توطئه‌ای بکنم! اگر به قم هم بروم، صبح نمی‌توانم ‏بیایم؛ زیرا نیروهای اطلاعات برای اجازه گرفتن، باید با مسئولینشان هماهنگ کنند و آن‌ها تازه ساعت هشت بر سر کارشان می‌آیند ‏و اجازه بدهند یا ندهند معلوم نیست! اگر می‌شود لطف کنید در همین بیمارستان به من جایی بدهید تا شب همین‌جا بمانم و صبح مرا ‏عمل کنید!
    سپس آیت‌اللّه اردبیلی فرمود: بغض گلویم را گرفت که دیدم فقیهی بزرگ با آن سوابق قبل و بعد از انقلاب، آن همه فداکاری، پدر شهید، ‏پدر جانباز و حالا در حالت بیماری چشم هر جایی نمی‌تواند بماند و ناچار است درخواست کند در بیمارستان به او جا بدهند تا شبی ‏در آنجا بماند!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 426 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic