حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
نظر سنجی
آیا مطالب این وبلاگ را مفید و اگاهی بخش می دانید؟






ابر برچسب ها

 

                          مقدمتان مبارك! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر


[ یکشنبه 1 آبان 1390 ] [ 08:31 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]

 

 دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۱۴)

من دل هایی را دیدم كه در لحظاتی كوتاه و اندك می شكست؛ در حالی كه با گذشت سال ها التیام آن ها امكان پذیر نبود.  

من كسی را توانگر ندیدم كه مال بیشتر دارد، بل كه توانگرترین انسان ها را كسانی یافتم كه كمترین درخواست را دارند. 

من افراد بسیاری را دیدم كه همه گفتارها و رفتارهای مرا فراموش كردند؛ اما هرگز احساس مرا نسبت به خود از یاد نبردند.

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups 

من ملتی را دیدم که بیشتر كسانی که کشور را اداره می کردند ،مدیران درسایه بودند و افراد كم مایه؛ چهره واقعی شان ناشناخته ، ولی شمشیرهای قدرتشان آخته ؛

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups 

من در طول تاریخ و عرض جغرافیا چه بسیار پایان های تلخ را برای حاکمان خودکامه دیدم. پایان تلخ برای همه ناخوشایند است؛ اما پایان های تلخ برای خودكامگان در كام ملت ها بسی شیرین تر از تلخی های بی پایان خودكامگی هاست. 

ادامه دارد... 

                             شفیعی مطهر


[ یکشنبه 9 بهمن 1390 ] [ 07:55 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]

ماجـرای کـلاغ عـــاشــق!

یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ

رو دوچرخه پا می‌زد،
رد شدش از دم باغ

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 07:24 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]
 

 

دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۱۳)

من نبردی بی امان و پیکاری آژمان دیدم بین انسان های سخت با روزهای سخت؛ اما هماره و همیشه آن كه می ماند، مردان سخت بودند ،نه روزهای سخت. 

       

من انسان هایی را دیدم كه دوران كودكی خود در آرزوی بزرگ تر شدن و دوران بزرگسالی را در حسرت از دست رفتن ایام كودكی می گذرانیدند. 

من آدم هایی را دیم كه سلامتی خود را فدای ثروت اندوزی، و سپس همه دارایی و ثروت خود را صرف بازیافتن سلامتی خود می كردند. 

 

من كسانی را دیدم كه به قدری نگران آینده بودند كه حال را فراموش و در نتیجه نه حال را درك می كردند و نه آینده را. 

 من انسان هایی را دیدم كه چنان می زیستند كه انگار همیشه زنده اند و سپس پس از مرگ چنان نام و یاد و گورهایشان  را غبار فراموشی می گرفت كه انگار هیچ گاه زنده نبوده اند. 

ادامه دارد... 

                          شفیعی مطهر


[ جمعه 7 بهمن 1390 ] [ 06:58 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]

حکایـت دو گـدای یهودی


دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود...
مردم زیادی که از اونجا رد می شدن، به هر دو نگاه می کردن؛ ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود، پول می انداختن.
یه کشیش که از اونجا رد می شد، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیب نشسته، پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمی ده.
رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه اینجا مرکز مذهب کاتولیک هم هست.
پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش.
در واقع از روی لجبازی هم که باشه ،مردم به اون یکی پول میدن ،نه به تو.
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرف های کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: 

  هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد بده؟!

* گلدشتین یه فامیل معروف یهودیه


[ پنجشنبه 6 بهمن 1390 ] [ 10:36 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]

 

دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۱۲)

 من راز و رمز پیروزی را در دانش و كمال دیدم نه در بخت و اقبال.  

من نشانه بارز تمدن و فرهنگ را در تحمل انتقاد دیدم. کسی انتقاد را نمی پذیرد كه به خود اعتماد ندارد.  

 

من هر پگاه پس از بیدارشدن، خود را در برابر یک انتخاب می بینم: به رختخواب برگردم و رویاپردازی کنم ، یا این كه برخیزم و رویاهایم را عملی سازم. 

 

من برخی از انسان ها را دیدم كه هرچه پیر می شوند، زیبایی شان را از دست نمی دهند؛ اینان كسانی اند كه زیبایی را از صورت به قلب هایشان منتقل می كنند. 

من آن گاه احساس هوشمندی می كنم كه انسان ها را از پشت نقاب هایشان می شناسم؛ نقاب هایی كه هر لحظه و در هر موقعیتی عوض می شوند. 

ادامه دارد.... 

                           شفیعی مطهر


[ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 09:24 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]

چهل حدیث امام رضا علیه السلام

 به بهانه سالروز شهادت حضرت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام صمن عرض تسلیت چهل رهنمود ارزنده و سازنده از ایشان تقدیم می شود.

سفارشى از امام رضا(علیه السلام)

     على بن شعیب، یکى از شاگردان با استعداد و لایق آن حضرت، می گوید: روزى به خدمت امام رضا(ع) رفتم، از من پرسید: یا على! چه کسى از نظر زندگى بهترین مردم است؟ عرض کردم: اى سرور و آقاى من! شما به این مطلب از من داناترید. بعد از آن فرمود:

  «یا على، مَنْ حَسَّنَ مَعاشَ غَیْرِهِ فى مَعاشِهِ.»; 

 کسى که امور زندگى دیگران را از طریق امورِ زندگى خویش نیکو می گرداند. و سپس ادامه داد:

 می دانى چه کسى از نظر زندگى از همه مردم بدتر است؟ جواب دادم: شما داناترید. فرمود:

 کسى که دیگران از زندگى او بهره اى ندارند

 از میان کلمات گهربار حضرت رضا(ع) چهل حدیث را برگزیدم، باشد که این سخنان سازنده براى حقیقت جویان، سرآغاز گرایشى عمیق به سوى تمام دستورها و رهنمودهاى آن حضرت باشد. 

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ سه شنبه 4 بهمن 1390 ] [ 06:58 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]
 

Imam Hussain Billbords in

London 

 شخصیت امام حسین(ع) 
 در نگاه چند تن از اندیشمندان جهان

 
 
 
اگر حسین یکی از ما بود، علم و بیرق او را و یادبودش را در هر نقطه از زمین برپا می کردیم و تمام مردمان را به مسیحیت دعوت می کردیم
 
پژوهشگر مسیحی - آنتونیو بارا 
 
 
 
اگر حسین برای ارضای خواسته های دنیوی خویش جنگیده بود، من نمی فهمم چرا خواهر، همسر و فرزندانش را همراه خود برد. این دلالت دارد بر این که او فقط برای اسلام فداکاری کرد
 
چالز دیکنز - رمان نویس انگلیسی
 
 
 
 
پیروزی حسین، با آن که در اقلیت بود، مرا شگفت زده نموده است
 
 
 
 
 
 
پیشرفت اسلام، متکی به شمشیر نبوده، بلکه به فداکاری والای حسین به دست آمد. من از حسین یاد گرفتم چطور پیروز شوم ؛ در حالی که مظلوم و ستمدیده هستم
گاندی
 





[ دوشنبه 3 بهمن 1390 ] [ 08:14 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]

داستانی کوتاه از پیامبر اکرم (ص)


پربركت ترین مال 
 

حضرت امام صادق (ع) مى فرماید : پیراهن رسول خدا (ص) كهنه شده بود ، مردى خدمت رسول خدا (ص) آمد و دوازده درهم به حضرت هدیه داد . حضرت به على (ع) فرمود : این دوازده درهم را بگیر و براى من پیراهنى بخر تا بپوشم .
على (ع) فرمود : به بازار رفتم و پیراهنى به دوازده درهم براى حضرت خریده ، آن را نزد پیامبر بردم ، پیامبر (ص) نگاهى به آن انداخت ، فرمود : 
 براى من جز این محبوب تر است . گمان مى برى كه صاحبش این داد و ستد را به هم بزند و اقاله كند ؟ 
   على (ع)گفت : نمى دانم ، پیامبر (ص) فرمود : ببین اگر قبول كرد، به هم بزن .
نزد صاحب مغازه رفته ، گفتم : پیامبر (ص) این پیراهن را نمى پسندد و از آن ناخشنود است ، پیراهن ارزان قیمتى را مى خواهد ، این معامله را به هم بزن .
صاحب مغازه دوازده درهم را به من باز گرداند و من آن را براى رسول خدا (ص)بردم ، حضرت همراه من روانه بازار شد تا پیراهنى بخرد ، در طول راه نگاهش به كنیزى افتاد كه در راه نشسته ، گریه مى كند ، حضرت فرمود : ترا چه شده ؟ گفت : خانواده ام چهار درهم به من دادند تا آنچه را نیاز دارند، بخرم ، چهار درهم گم شد و من جرأت بازگشت به سوى آنان را ندارم .
حضرت ، چهار درهم به او عطا كرد و فرمان داد كه به سوى خانواده اش بازگردد. آن  گاه به بازار آمد و پیراهنى به چهار درهم خرید و پوشید و خدا را سپاس گفت .
پیامبر (ص) از بازار بیرون رفت كه ناگاه مردى را عریان دید كه مى گوید : اگر كسى مرا بپوشاند، خدا او را از لباس بهشت خواهد پوشانید ! حضرت پیراهن تازه خریده را از تن بیرون آورد و به نیازمند پوشانید. سپس به بازار برگشت و با چهار درهم باقى مانده پیراهنى دیگر خرید و پوشید و خدا را سپاس گفت و به سوى منزلش بازگشت .
در مسیر راه آن كنیز را دید كه هنوز میان راه نشسته ، به او فرمود : چرا نزد خانواده ات بازنگشتى ؟ گفت : رفتنم به تأخیر افتاده، مى ترسم به خانه باز گردم و مورد آزار قرار بگیرم ، پیامبر (ص) فرمود : 
 همراه من بیا و مرا نزد خانواده ات ببر كه از تو شفاعت كنم .
پیامبر (ص) تا درِ خانه آمد. سپس گفت : درود بر شما اى اهل خانه ! ولى پاسخى نشنید ! دوباره درود فرستاد ، باز پاسخش را ندادند ، بار سوم سلام كرد. پاسخش را دادند ، فرمود : چرا بار اول و دوم جوابم را ندادید ؟ گفتند : اى پیامبر خدا ! سلامت را شنیدیم ،ولى دوست داشتیم چند باره بشنویم ، حضرت فرمود : این كنیز آمدنش به تأخیر افتاده، او را مؤاخذه نكنید ، گفتند : اى رسول خدا ! ما او را به خاطر قدم هایت كه به سوى خانه ما آمد، در راه خدا آزاد كردیم !
پس پیامبر (ص) گفت : 
  خدا را سپاس ، من دوازده درهمى با بركت مانند این دوازده درهم ندیدم ! دو عریان را پوشانید و انسانى را از قید بردگى آزاد كرد.

[ یکشنبه 2 بهمن 1390 ] [ 06:55 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]

حکایت مدیریتی

 نگرش به زندگی

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است .زن رو به شوهرش کرد و گفت:

 «لباس ها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.» 

 همسرش نگاهی کرد، اما چیزی نگفت. هر بار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد. تا این که حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: 

 «اكنون یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده! »
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

شرح حکایت

زندگی هم همین طور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم، بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به این که خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم : آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم ،در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

منبع:وب سایت مدیریتی ایران


[ شنبه 1 بهمن 1390 ] [ 07:52 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]

 

 دل دیدنی های شهر سرب و سراب(۱۱۱)

من بزرگ ترین اشتباه انسان را ترس از اشتباه دیدم. کسی که اشتباهی نکرده نه پیشرفتی كرده و نه چیز تازه ای کشف کرده است. 

من تا هنگامی رشد می کردم که نهال وجود خود را سبز می دیدم . آغاز پوسیدگی من وقتی بود که احساس رسیده بودن کردم!! 

من تا هنگامی که کارهای گذشته خود را بزرگ می شمردم،می فهمیدم كار مهمی انجام نداده ام. 

من تا هنگامی كه احساس غرور می كردم ، نمی توانستم خواستار آموختن باشم. فروتنی آغازین گام آموختن است. 

 من بی سوادان هزاره سوم را تنها کسانی ندیدم که خواندن و نوشتن نمی دانند، بل كه آنانی را بی سواد یافتم كه نمی توانند بیاموزند چگونه آموخته های كهنه را دور بریزند و بازآموزی كنند.(با الهام از سخن الوین تافلر)

ادامه دارد...

                       شفیعی مطهر


[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 07:00 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 91 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت
آپدیت روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
-----------------------------------------

.