گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 400 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان سنگ و گنج

تاریخ:جمعه 4 خرداد 1397-07:45 ب.ظ

 داستان سنگ و گنج



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

كاوه یا اسكندر ؟

تاریخ:جمعه 4 خرداد 1397-04:46 ق.ظ

مهدی اخوان ثالث


كاوه یا اسكندر ؟

موج ها خوابیده اند ،
آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آب ها از آسیا افتاده است
در مزار آباد
شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آه ها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بال ها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
آب ها از آسیا افتاد ه است
دارها برچیده خون ها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکبن های پلیدی رسته اند
مشت های آسمان کوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گدایی ها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که : من لالم ، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
من سری بالا زنم ، چون ماکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از
افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم این ها دروغند و فریب
گویم آن ها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده
سیگار مرا
آب ها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آب ها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن که در خونش
طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحل های دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آب ها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و
رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻓﺖ!

تاریخ:پنجشنبه 3 خرداد 1397-04:24 ب.ظ

 ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻓﺖ! 


ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ
ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎشم
ﺑﺪ ﻧﮕﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ، ﺁﺏ ، ﺯﻣﯿﻦ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ، ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ
ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﺬﺷﺖ
ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻝ، ﺑﺘﮑﺎﻧﻢ ﺍﺯﻏﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﮔﺬﺷﺖ ،
ﺑﺰﺩﺍﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮ،ﺗﺎﺭ ﮐﺪﻭﺭﺕ، ﺍﺯ ﺩﻝ
ﻣﺸﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ، ﺗﺎ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﮔﺮﺩﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺧﻮﺵ
ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ

ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ
ﺑﻪ ﻧﺴﯿﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺻﺪﻕ، ﺳﻼﻣﯽ ﺑﺪﻫﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻧﺨﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺴﺖ
ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ، ﻧﮕﺮﺩﺩ ﻓﺮﺩﺍ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ
ﮔﺮﭼﻪ ﺩﯾﺮ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﮐﺎﺳﻪ ﺍﯼ ﺁﺏ 

ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮِ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﯾﺰﻡ ،ﺷﺎﯾﺪ
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ ﺯ ﺳﻔﺮ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ
ﺑﺬﺭ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﮑﺎﺭﻡ، ﺩﺭ ﺩﻝ
ﻟﺤﻈﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﺎﺑﻢ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﺮﻭﻡ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩﻡ، ﻋﺮﺿﻪ ﮐﻨﻢ
ﯾﮏ ﺑﻐﻞ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺨﺮم

ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺘﻤﺎ
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﯽ، ﺩﻝ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﻢ
ﺑﮕﺬﺭﻡ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺭﻓﯿﻖ ، ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ ﺩﻡ ﺩﺭ
ﭼﺸﻢ ﺑﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﺪﻭﺯﻡ ﺑﺎ ﺷﻮﻕ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺮﺳﺪ ﻫﻤﺴﻔﺮﯼ ، 

ﺑﺒﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﻣﺎﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ‌ 

ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻗﻬﺮ ﻫﻢ ﭼﯿﺰ ﺑﺪی است
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺘﻤﺎ
ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﻢ، ﮐﻪ ﺩﮔﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﯾﺮ ﮐﻨﻢ ،ﻣﻬﻠﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺮﺍ
ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻓﺖ
ﻭ ﺷﺒﯽ ﻫﺴﺖ، ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺮﺩﺍﯾﯽ 


"فریدون مشیری"



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آیا خداوند برای بندگانش کافی نیست؟

تاریخ:پنجشنبه 3 خرداد 1397-12:54 ب.ظ

 آیا خداوند برای بندگانش کافی نیست؟

برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف را به چاه بیفکنند، یوسف لبخندی زد!
یهودا پرسید: چرا می خندی؟ اینجاکه جای خنده نیست!
یوسف گفت : روزی در فکر بودم چگونه کسی می تواند به من اظهار دشمنی کند با این که برادران نیرومندی دارم!
اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که نباید به هیچ بنده ای تکیه کرد.


❤️آیا خداوند برای بندگانش کافی نیست؟


سوره زمرآیه ۳۶



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دهکدۀ ما

تاریخ:پنجشنبه 3 خرداد 1397-04:39 ق.ظ


دهکدۀ ما
ا*********

در دهکدۀ ما که گرفتارِ نداری است
گویند زمستان و خزان نیز بهاری است

شغل همۀ مردمِ زحمتکـش این ده
هرچند که دیمی است ولی مزرعه داری است

امّا دو سه سالی است که اوضاع کساد است
هر بچّه کشاورز پیِ کارِ اداری است

کمپانی ده، نیّت کالسکه زدن داشت
امّا عملاً هر چه زده ورژنِ گاری است

محصول دِهِ ما فقط امروز خیار است
این است که وضعیتمان نیز خیاری است

ماهانه ببخشند به ما نصف خیاری
دی شیخ به ما گفت که این هم سرِ کاری است

سگ دو زده ایم عمری و یک خر نخریدیم
هر جوجه ولی صاحبِ یک اسبِ سواری است

چوپان جوان عاشق فرهنگ اروپاست
امّا پدرش شیفتۀ روس تزاری است

با این که در این دهکده یک کلّه پزی نیست
هر کلّه که دارد دو سه جو مغز، فراری است

آن کس که صمیمانه سه میلیارد به ما زد
چندی است که با ایل و تبارش متواری است

قبلاً فقط انگیزۀ ما رنگ خدا داشت
حالا فقط انگیزۀ ما رنگِ هزاری است

با ایدۀ اصلاح، یکی وارد ده شد
گویند ولی دکترِ امراضِ مجاری است

وقتی دِهِ همسایۀ ما مثل بهشت است
حتّی خر از این دهکدۀ خشک فراری است

می گفت نمیری بُزَکم، کُمبزه آید
یک طایفه دلخوش به همین کُمبزه کاری است

با این همه ما شکر گزار حضراتیم
این هم که نمُردیم اثر شکرگزاری است !

«شروین سلیمانی»



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

توجیه اقتصادی زنده بودن!!

تاریخ:چهارشنبه 2 خرداد 1397-04:27 ب.ظ

طنز تلخ روز 

توجیه اقتصادی زنده بودن!! 


نرخ دیه یک مرد ۲۵۳میلیون تومان است. یعنی مرده هر مرد ۲۵۳میلیون ارزش دارد که به ورثه پرداخت می شود.
با توجه به سود سپرده بانکی در حال  حاضر حدود 20‎٪ است سود ماهیانه سپرده گزاری این مبلغ می شود حدود ماهی 4/216/666 تومان .
بنابر این اگر مردی درآمدش ماهیانه  کمتر از مبلغ فوق باشد، زنده بودنش هیچ توجیه اقتصادی ندارد.!!!!!


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اهداف باارزش!

تاریخ:چهارشنبه 2 خرداد 1397-04:39 ق.ظ

 اهداف باارزش!


در دهکده ای یکی از کشاورزها سگی داشت که همیشه کنار جاده می نشست و منتظر وسایل نقلیه ای می شد که از آن مسیر رد می شدند. به محض این که ماشینی سر می رسید ، سگ به دنبال آن تا پایین جاده می دوید و در حالی که پارس می کرد ، سعی می کرد تا از آن ماشین جلو بزند...
روزی همسایه آن کشاورز از او پرسید : 

فکر می کنی بالاخره روزی سگت موفق می شود که از این ماشین ها سبقت بگیرد ؟
کشاورز پاسخ داد : این موضوع مهم نیست... آنچه مهم است این است که اگر روزی از یکی از این ماشین ها سبقت بگیرد، چه چیزی به دست خواهد آورد ؟


نتیجه : در زندگی به دنبال اهداف باارزش باشید !



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خراب کردن خانه شیخ حسینعلی راشد(واعظ مشهور)

تاریخ:سه شنبه 1 خرداد 1397-08:34 ق.ظ

 خراب کردن خانه شیخ حسینعلی راشد(واعظ مشهور) 

 

mseza23

خراب کردن خانه شیخ حسینعلی راشد(واعظ مشهور)

در زمان شاه مى‏ خواستند در منطقه بهارستان تهران، اطراف ساختمان مجلس شوارى ملّى را بسازند و باید ۳۵ خانه خراب مى‏ شد. 

به اطلاع صاحبان خانه ‏ها رساندند که خانه شما را مترى فلان مقدار مى ‏خریم. هر کس اعتراض دارد، بنویسد تا رسیدگى شود. هیچ ‏کس به جز مرحوم راشد اعتراض نکرد. این جریان خیلى بر مسؤولین گران آمد، و گفتند: «فقط این که آخوند است، اعتراض کرده!»

بعد مرحوم راشد را دعوت کردند و آماده شدند براى این که به او حمله کنند و (خوار) خفیفش نمایند. راشد آمد و بعد از سلام و احوال ‏پرسى از او پرسیدند که اعتراض شما چیست؟
گفت: حقیقتش این است که این خانه را من سال ها قبل و به قیمت خیلى کم خریده ‏ام و در این مدت زمان طولانى مخروبه شده و به نظر من قیمتى که شما پیشنهاد کرده‏ اید، زیاد است!

من راضى نیستم از بیت المال مردم قیمت بیشترى براى خانه ‏ام بگیرم!
بهت و تعجّب همه را فرا گرفت . یکى از اعضاى کمیسیون که از اقلیت هاى دینى بود، از جا برخاست و راشد را بوسید و گفت:
«اگر اسلام این است، من آماده ‏ام براى مسلمان شدن…»

جرعه ای از دریا، ج۲، ص۶۵۸

image_pdf

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

صدف و مروارید

تاریخ:دوشنبه 31 اردیبهشت 1397-06:46 ب.ظ


صدف و مروارید



قطره ای در صدفی پنهان شد
رفته رفته به صدف مهمان شد

در نهانخانۀ تاریک صدف
محرم راز شد و عریان شد

چند روزی که گذشت،
دید منزل تنگ است
در و دیوار صدف چون سنگ است

کمی آزرده شد از خود پرسید
علّت آمدنم اینجا چیست؟

قطره ها آزادند
دردل موج زمان فریادند

من چرا در قفسم
بند آمد نفسم

چیست معنای خودآزاری من؟
چیست بیماری من؟

اگرم روزنه ای باز شود دور شوم
ساکن منطقۀ روشنی و نور شوم

صدف آهسته شنید این نجوا
گفت ای کودک خُرد دریا

شکوه کم کن که در این بهر عمیق
ما نگردیم به کس یار و شفیق

ارزشَت بیشتر از شبنم نیست
مثل تو در دل دریا کم نیست

ما به کس در دل خود جا ندهیم
تا نبینیم که ارزش دارد
بی جهت منزل و مأوا ندهیم

اگر امروز تو در سینۀ من پنهانی
یا به قول خودت افتاده در این زندانی

مکن از بخت شکایت که بدون تردید
تو در این خانۀ تاریک شوی مروارید

«علی حیدری»
متولّد 20 شهریور 1358 ــ استان ایلام، شهرستان دهلران



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رسم رفاقت

تاریخ:دوشنبه 31 اردیبهشت 1397-10:31 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :346
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------