گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ادیان هم برای کمال انسانیت آمده اند!!

تاریخ:جمعه 9 مهر 1395-03:52 ق.ظ

ادیان هم برای کمال انسانیت آمده اند!!


دکترخلیل رفاهی در کتاب گردش ایام می گوید:
زمانی درقم طلبه بودم. به علت خامی وبی ارتباطی با جامعه معتقد بودم، فقط کسی که در قم باشد و روحانی،بافضیلت است؛ اما وقتی در دوره ای که دانشگاه تهران بودم با اشخاص با فضیلت رو به روشدم، فهمیدم که درخارج از قم و در افراد غیر روحانی افراد ارزشمند وجود دارد،اما !باز شیعه بودن را شرط اصلی می دانستم.
بعد باسفر به کشورهای عربی فهمیدم که بین سایر فرقه اسلامی هم انسان ارزشمند یافت می شود.
پس از سفربه اروپا به این نکته واقف شدم که دربین سایر ادیان نیز انسان ارزشمند هست.
ولی در هنگ کنگ حادثه ای برایم رخ داد که فهمیدم فضیلت وانسانیت به زبان و مکان و نژاد و مذهب و رنگ نیست.
برای غذا به رستورانی بزرگ و شلوغ در هنگ کنگ رفتم و به جاهای دیگر سری زدم. چند ساعت بعد ناگهان یادم آمد که ساکم راکه تمام زندگیم داخل آن بود، درآن رستوران جا گذاشته ام.
با عجله رفتم و با کمال ناباوری دیدم ساکم همان جاست و پیرمردی کنار آن نشسته. او گفت:
وقتی دیدم ساکت را فراموش کردی، با این که وقت دندان پزشکی داشتم، ماندم تا برگردی.
از او تشکر کردم و گفتم:
خدا به شما اجربدهد.
ولی او گفت:  به خدا اعتقادی ندارم،من به انسانیت معتقدم!!
::



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دل نوشته یك زن

تاریخ:پنجشنبه 8 مهر 1395-09:37 ق.ظ


دل نوشته یك زن



بعد از این که زایمان کردم، 40 روز خونه مادرم موندم.
روز چهلم همسرم تماس گرفت و گفت :

میخوام بیام دنبالت برای این که خونه بدون تو هیچ ارزشی نداره.

خواستم ناز کنم 4 تا خواهر مجردم هم تشویقم کردن؛ بنابراین گفتم: 

نه نمیام !میخوام دو هفته بیشتر بمونم!

البته این حرف خواهرام بود. منم حرف گوش کن!

ناراحت شد و تلاش کرد قانعم کنه ( این جمله رو نمیدونم چیه ) .

عصر دوباره زنگ زد و ازم خواست که برگردم خونه، اما من بر نظر خودم اصرار کردم.

دیگه با من حرف نزد و سراغمو نگرفت. تا دو هفته بعد اومد منو از خونه مادرم برد.

تو راه بهم گفت : من خواستم بیام ببرمت، اما تو لج کردی.
منم نتونستم تو خونه تنها بمونم، زن دوم گرفتم و طبقه بالای خونمون جاش دادم!

تلاش کردم باهاش حرف بزنم، سرم داد زد :
 اگر میخوای خونه پدرت بمونی بمون، اگرم میخوای با من بیایی ،بیا!

مطمئنا انتخاب من این بود که باهاش برم  و قیافه زن دوم رو ببینم و حالشو بگیرم !

وقتی وارد خونمون شدم ،از غصه و حرص سوختم؛ چون می شنیدم صدای کفش پاشنه بلندش رو که مدام تو خونه حرکت می کرد. این صدا گوشامو کر می کرد و از غصه می کشت!


همسرم هرساعت می رفت بالا پیشش!
چیزی که خونمو به جوش می آورد، صدای کفشش بود!

یعنی 24 ساعته به خاطر همسرم  به خودش رسیده و تو خونه راه می ره !

دو روز بعد همسرم اومد و گفت میخوام آماده بشی تا بریم بالا به عروس خانم یه سلامی کنی اینم اجباریه!

بهترین لباسامو پوشیدم و باهم رفتیم بالا و دم در ایستادیم که کلید رو در بیاره و بذاره تو قفل در !

در همین حین تا شنید کسی در رو داره باز میکنه اومد سمت در.
منم که صدای کفشش رو. شنیدم داره میاد، تعادلمو از دست دادم و از هوش رفتم.

به هوش نیومدم تا این که دیدم همسرم بهم آب می پاشه ، صدام کرد و گفت: 

پاشو ببین!

وقتی نگاه کردم ،دیدم گوسفندی که سم هاش تو قوطیه !

گفت: این قربونیه سلامتی تو و نی نی !

فقط اشتباهی که کردی نمیخوام دیگه تکرار بشه!


گوسفند زبان بسته این همه وقت یه صدا نداد بگه بعععععععع!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شغل شما چیست؟!

تاریخ:چهارشنبه 7 مهر 1395-09:15 ق.ظ


شغل شما چیست؟!

من دکتر س.ص متخصص اطفال هستم.
سال ها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم ؛
کنار بانک دست فروشی بساط باطری ، ساعت ،فیلم و اجناس دیگری پهن کرده بود.
دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته است.

آن زمان تلفن های عمومی با سکه های دو ریالی کار می کردند.
جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم: دو ریالی بده.
او با خوش رویی پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت: این ها صلواتی است!
 
گفتم: یعنی چه؟ 

گفت: برای سلامتی خودت صلوات بفرست! 

و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد.
(دو ریالی صلواتی موجود است)

باورم نشد ، ولی چند نفر دیگر هم مراجعه کردند و به آن ها هم...

گفتم: مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی می دهی؟

با کمال سادگی گفت:
۲۰۰ تومان که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی می گیرم و صلواتی می دهم.

مثل این که سیم برق به بدنم وصل کردند، بعد از یک عمر که برای پول دویدم و حرص زدم ،دیدم این دست فروش از من خوشبخت تر است که یک چهارم از مالش را برای خدا می دهد،
در صورتی که من تاکنون به جرأت می توانم بگویم یک قدم به راه خدا نرفتم و یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم .

احساساتی شدم و دست کردم ده تومان به طرف او گرفتم .
آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت: برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم . 

این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد.

من که خیلی مغرور تشریف دارم، مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم...

به او گفتم : چه کاری می توانم بکنم؟ 

گفت: خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟ 

گفتم: پزشکم.
گفت: آقای دکتر ! شب های جمعه در مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر. نمی دانید چقدر ثواب دارد!

صورتش را بوسیدم و در حالی که گریان شده بودم ، خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم.
دگرگون شده بودم ،
ما کجا این ها کجا؟!

از آن روز دادم تابلویی در اتاق انتظار مطبم نوشتند با این مضمون؛
« شب های جمعه مریض صلواتی می پذیریم !»

دوستان و آشنایان طعنه ام زدند، اما گفته های آن دست فروش در گوشم همیشه طنین انداز بود و این بیت سعدی:

گفت باور نمی کنم که تو را
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوی و ما خاموش ..
 
راستى یك سوال  :
 شغل شما چیه؟
برای بخشنده بودن پول مهم نیست، باید ببینیم چی داریم گاهی با بخشیدن یک لبخند کوچک می تونیم بزرگ ترین بخشش رو داشته باشیم!
شخصی تعریف می کرد : 

توی رستوران نشسته بودم که یک دفعه یه مرده که با تلفن صحبت می کرد، فریاد کشید و خیلی خوشحالی کرد و بعد از تمام شدن تلفن، رو به گارسون گفت : 

همه کسانی که در رستورانند، مهمان من هستن به ""باقالی پلو و ماهیچه""
""بعد از 18 سال دارم بابا میشم""
چند روز بعد تو صف سینما، همون مرد رو دیدم که دست بچه ی 3یا 4 ساله ای را گرفته بود که به او بابا می گفت.
پیش مرد رفتم و علت کار اون روزشو پرسیدم.
مرد با شرمندگی زیاد گفت: 

آن روز در میز بغل دست من، پیرمردی با همسرش نشسته بودند. پیرزن با دیدن منوی غذاها گفت: ای کاش می شد امروز باقالی پلو با ماهیچه می خوردیم! شوهرش با شرمندگی ازش عذر خواهی کرد و خواست به خاطر پول کمشان، فقط سوپ بخورند.
من هم با آن تلفن ساختگی خواستم که همه مهمان من باشند تا اون پیرمرد بتونه بدون شرمندگی، غذای دلخواه همسرش را فراهم کنه.

« خدا » را فقط با "دولا و راست شدن" و امتداد ""ولاالضّالین"" نمی توان شناخت...!!
ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪﺭم ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﻟﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ.
ﻣﯿ ﮕﻔﺖ: ﺍﮔﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﯾﻦ ﻭ ﺻﺎﺣﺐﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﭼﺎﯼ ﺁﻭﺭﺩ، ﺭﺩ ﻧﮑﻨﯿﻦ ، ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯾﻪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﻮﻧﺶ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﮔﻪ ﻧﺨﻮﺭﯾﻦ، ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﻪ ....
ﺣﻮﺍﺳﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﺎﺷﻪ.
عجب دنیایی است!
در کله پزی ها هم زبان از مغز گران تر است!
درست مثل جامعه که چرب زبان ها از عاقلان ارزشمندترند!
من و دنیا .. همدیگر را رنگ می کنیم ،
من با مداد سیاه، دنیا با مداد سفید!......
من ..
روزهای او را! ..
او..
موهای من را ! ...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رمزهای عدد ۷ !!!

تاریخ:سه شنبه 6 مهر 1395-09:11 ق.ظ

رمزهای عدد ۷ !!!

عددی که همه علما و اهل دانش را متحیر کرد؟ عدد ۷ است !!!!


درآن حکمت خدا هست,که عدد۷ تعداد طبقات آسمان ها
تعداد ایام هفته ۷ است.
عجایب دنیا ۷تا است.
طواف دور کعبه ۷تا است
سعی بین صفا ومروه ۷تا است
نقاط تماس با زمین در نماز ۷تا است
آیات سوره فاتحه ۷تا است
تعداد دریاها ۷ تا است
۷عدد سنگ به شیطان زده می شود
معدن های اصلی روی زمین ۷تا است
۷نوع ستاره اصلی وجود دارد
تعداد مدارهای الکترونی ۷ تا است
نور مرئی ۷ رنگ است
اشعه نور غیر مرئی ۷ تا است
تکبیر دو عید ۷ تا
تعداد قاره خاکی ۷تا

" باخشوع بگوییم"
لااله الاالله محمد رسول الله
دقت کردید این اقرار از ۷ کلمه تشکیل شده

امیدوارم ... همه روزها براتون پر از خیر و برکت باشه .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

«سیاسیون و بوی ماه مدرسه!»

تاریخ:دوشنبه 5 مهر 1395-07:21 ق.ظ


«سیاسیون و بوی ماه مدرسه!»

طنز


به مناسبت پخش شدن بوی نه‌چندان خوش‌آیند «ماه مهر، ماه مدرسه» امروز تصمیم گرفتیم تا جمعی از سیاستمداران کشور را در یک کلاس درس پایه سوم دبستان دور هم جمع کنیم و ببینیم اوضاعشان به چه شکل است:

معلم هنوز نیامده. 

حداد عادل گوشه کلاس خوابیده و مشغول چرت زدن است. 

احمدی‌نژاد روی تخته‌سیاه یک جدول «خوب ها-بدها» نوشته به این شکل:

«خوب‌ها = رحیمی،بقایی، مشایی ++» و «بدها = هاشمی —---». 

حسن روحانی به سمت او می‌آید: « تو چیکاره‌ای داری اسم می نویسی؟!». محمود می گوید: « مبصرم!» 

روحانی می گوید: «هنوز دوره مبصری من تموم نشده! چندماهم مونده تا انتخاب مبصر جدید! تازه‌شم تو انضباطتو ترم قبل 8 شدی، عمرا بذارن داوطلب شی واسه مبصری! برو بشین سرجات تا مثه بادیگارتت بلندت نکردم آویزونت کنم به چوب‌لباسی». 

محسن رضایی از انتهای کلاس می‌گوید: «دعوا نکنید، دوره بعد من مبصرم میشم». در همین لحظه ناگهان یک موشک کاغذی با شدت زیاد به پس گردن روحانی برخورد می‌کند. روحانی عصبانی می‌شود و فریاد می‌زند: 

«کی بود؟! کی موشک پرت کرد؟» 

همه چندلحظه ساکت می‌شوند و دست به سینه می‌نشینند که ناگهان صدای خنده «قالیباف» به گوش روحانی می‌رسد: 

«تو بودی باقر؟ باید حدس می زدم کار تو باشه! عشق هواپیما و موشکی! بذار معلم بیاد اگه بش نگفتم، اگه موضوعو رسانه‌ای نکردم! حالا ببین»! 

در این لحظه ناگهان صدای جیغ «ظریف» بلند می‌شود و با گریه به سمت روحانی می‌رود: 

«آقاااا این سعیدمرتضوی اذیت میکنه! مدادشو تراشیده تیز کرده هی با نوکش فرو می کنه پس گردنم!». 

روحانی عصبی‌تر می‌شود: «سعید! پاشو وسائلتو جمع کن از کلاس برو بیرون!!»، مرتضوی هول می‌کند و می‌گوید: 

«آقا ما نبودیم به خدا این دروغ میگه! من اصلا مداد ندارم»! 

رحمانی‌فضلی از جایش بلند می‌شود و می گوید: 

«نه آقا دروغ نمی گه، من خودم دیدم با نوک مداد زدش». 

روحانی کلافه می‌شود: «اصلا کیفتو باز کن ببینم مداد داری یانه». 

مرتضوی سرش را پایین می‌اندازد، لب هم‌می‌چیند و با بغض می‌گوید: 

«خب ببخشید! معذرت میخوام». 

با شنیدن این حرف روحانی حسابی قاطی می‌کند و می گوید: 

«همین؟ ببخشید؟ اصلا همه‌‌تون کیفاتونو بذارید روی میز ببینم! آقامعلم گفته بگردمتون»!

  سپس به سراغ کیف احمدی‌نژاد می‌رود: «این چیه تو کیفت؟!». 

احمدی‌نژاد جواب می دهد: «بنده از شما می‌پرسم؟!». 

روحانی داد می‌زند: «برو بابا، میگم این دکل نفتی توی کیف تو چیکار میکنه! اصن چطوری اینجا قایمش کردی؟!». 

در همین لحظه قالیباف از توی کیفش یک سند منگوله‌دار را یواشکی به بغل‌دستی‌اش یعنی «چمران» می‌دهد تا زیرمیز جاسازی کند، اما روحانی متوجه می‌شود: 

«وایسید ببینم شما دوتا! این چی بود؟!» 

چمران به تته‌پته می‌افتد: «عه، تکذیب می کنیم! چیزی نبود. هیچ اتفاق خلاف قانونی رخ نداده»! 

روحانی می‌گوید: «عه؟ حالا میام سروقتتون معلوم میشه چی بود. بذار اول کیف چندتا از رفقای خودمم بگردم. نگید پارتی بازی می کنه!» 

سپس به سراغ «علی جنتی» می‌رود: «کیفتو باز کن علی ببینم! چی قایم کردی توش که این قد رنگت سرخ شده ؟» 

جنتی می گوید: « چیزی نیست به خدا! یقه پیرهنم تنگه سرخ شدم». 

روحانی می گوید: «خب مجبوری اینقد خفت ببندیش؟! عه! این چیه زیردستت؟». جنتی هول می‌کند: «یه نشریه‌ست، چیز غیرمجازی نیست به خدا». 

روحانی نشریه را از دست علی می‌کشد و ورق می‌زند: 

«وووووااا، اینا چیه تو می‌خونی؟ خجالت نمی‌کشی داستانای خاک‌برسری میاری مدرسه؟ اگه به آقامعلم نگفتم به بابات زنگ بزنه بگه! دروغگوم میگه! میگه غیرمجازنیست! ». 

جنتی به گریه می‌افتد: 

«آقا به خدا مجازه، دم هر دکه روزنامه‌فروشی هم برید هست». 

روحانی سری تکان می‌دهد و می گوید: 

«مجازه و چاپ میشه؟ پس تو چیکاره‌ای تو این مملکت! یکم از این بغل دستیت یاد بگیر! ببین چقد بچه مظلوم و مودبیه! اینقد سربه زیره که من اصلا قیافه‌شو هنوز ندیدم، اسمت چی بود تو عموجون؟». 

بغل دستی علی سرش بالا می‌کند و می‌گوید: «آقا اجازه؟ ما ممنوع‌الاسمیم!!». روحانی کمی هول می‌شود، چند لحظه بعد ناظم در کلاس را باز می‌کند و می‌گوید: «بچه‌ها، معلم‌تون امروز نمیاد. خیلی آروم وسائلتونو جمع کنید برید خونه!»



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فضیلت زیبازیستن!

تاریخ:یکشنبه 4 مهر 1395-07:14 ب.ظ

فضیلت زیبازیستن!


ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪﭘﻮﺳﺖ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ دو ساله، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﺶ، ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ‌ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﺮﺩ.
ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺁﻗﺎﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﺮﺍﺏ می شد!!
ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻮﺭﺍ" ﺧﺪﻣﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ زد ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺟﺪﻳﺪ کرد.
ﺧﺎنم ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩﭘﻮﺳﺖ ﻧﻴﺴﺘﻢ.
ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺩیگر ﻧﮕﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻟﻴﺴﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺑﻜﻨﻢ.
ﺑﻌﺪ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻰ ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻫﻴﭻ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻭﻟﻰ به هرحال ﺑﺎ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺻﺤﺒﺖ می کنم.
بعد از دقایقی مهماندار برگشت و گفت:
ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ هست.
ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺷﺮﻛﺖهای ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎیی ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﺍﻣﻜﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺍﺯ
ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻧﻴﺴﺖ،  ﻭﻟﻰ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻰ ﻫﻢ ﻧﺸﺎﻧﺪﻥ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﻳﻨﺪ، ﻳﻚ ﺟﻨﺠﺎﻝ ﻭ ﺍﻗﺪﺍﻣﻰ ﻏﻴﺮ ﺍﻧﺴﺎنی است!! ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
به گفته مسافران اشک در چشمان مرد سیاهپوست جاری شده بود.
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍین که ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺟﻮﺍﺑﻰ ﺑﺪﻫﺪ، ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫوﺍﭘﻴﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩﭘﻮﺳﺖ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﮔﻔﺖ :
ﺁﻗﺎﻯ ﻣﺤﺘﺮﻡ! ﻟﻄﻒ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺷﺨﺼﻰ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﭘﺮ ﺭﻓﺎﻩ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻛﻨﻢ... ﻫﻤﺎن طوﺭ ﻛﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ، ﺍﺻﻼ ﻛﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎنی و درستی نیست ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ناخوشایند و نامحترم ﺑﻨﺸﻴﻨﻴﺪ!!
بعد ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻼﺕ، ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻛﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻥﻫﺎﻯ ﻃﻮﻻﻧﻰ ﺗﺎﺋﻴﺪ ﻭ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻛﺮﺩﻧﺪ.

ﺁﻥ ﺧﻠﺒﺎﻥ که نامش « دنیس گورالیدو » بود ﺑﻪ ﺩﻟﻴﻞ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻛﺖ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺳِﻤﺖ ﺭﺋﻴﻛﺲ ﺷﺮﺖ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﺪ.

هنوز هم لوح های تقدیر و سپاس از او در دیواره های دفتر کارش خودنمایی می کند.

ﺍﻧﺴﺎﻧﻢ ﺁﺭﺯﻭﺳﺖ…

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ "ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ" ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!
ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ، ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ یك ﻓﻀﯿﻠﺖ...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وزارت پرورش انسانیت!

تاریخ:یکشنبه 4 مهر 1395-05:47 ق.ظ

 وزارت پرورش انسانیت! 

 

مهربان باشیم 


خیلی وقت ها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبه رو شدم.
چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود.
امتحانی که در آن، نادانسته های یک کودک بی دفاع، مورد قضاوت دانسته های معلم قرار  می گرفت.
امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم، نه با درست هایم.
اگر ده ها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آن ها می گذشت؛ اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد، غلط هایم بود.
دیگر برای خودم هم عادی شده بود که آنچه مهم است، داشته ها و توانایی هایم نیست، بلکه نداشته ها و ضعف هایم است.
آن روزها نمی دانستم که گرچه نوشتن را می آموزم، اما ...
بعدها وقتی به برادر کوچک ترم دیکته می گفتم، همان گونه قضاوت کردم که با من شد و حتّی بدتر.

آنقدر سخت دیکته می گفتم و آنقدر ادامه می دادم تا دور غلط های برادرم خط بکشم.
نمی دانم قضاوت های غلط با ما چه کرد که امروز از کنار صفحه صفحه مهربانی و معرفت و محبت دیگران می گذریم، اما با دیدن کوچک ترین خطا چنان دورش خط می کشیم که ثابت کنیم تو همانی که نمی دانی، که نمی توانی.
کاش آن روزها معلمم، چیز مهم تری از نوشتن به من می آموخت.
این روز ها خیلی سعی می کنم دور غلط های دیگران خط نکشم.
بله، این روز ها خیلی سعی می کنم که وقتی به دیگران می اندیشم، خوبی هاشان را ورق ورق مرور کنم!

واقعا با فرزندم دیکته کار نکردم و برای غلط های املاشم که معلم می گرفت، وقتی ناراحت می شد، بهش می گفتم اینا توی اون همه چیزی که بلدی هیچه ......فقط اینا رو هم یاد بگیر...
کاش آموزش و پرورشمون اول پرورش می داد و بعد به خودی خود آموزش هم کنارش می اومد...

کاش اسمش می شد وزارت پرورش انسانیت....کااااااش!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﻓﻘﻂ ﺩﺯﺩﯼ ﻧﮑﻦ!

تاریخ:شنبه 3 مهر 1395-08:29 ق.ظ

  ﻓﻘﻂ ﺩﺯﺩﯼ ﻧﮑﻦ!


ﺧﺎﻟﺪﺣﺴﯿﻨﯽ در ﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮎ ﺑﺎﺯ می نویسد:


ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﮔﻨﺎﻩ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺁﻥ ﺩﺯﺩﯼ اﺳﺖ !
ﻣﺮﺩ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺑﻠﻮﻍ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﻨﺪ ﭼﻨﯿﻦ ﻧﺠﻮﺍ ﮐﺮﺩ :

"  ﭘﺴﺮﻡ! ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺯﺩﯼ ﻧﮑﻦ "! 

ﭘﺴﺮ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ .ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺳﺖ ﮐﺞ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ .. 

ﭘﺪﺭ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ : 

ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮ؛ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺘﯽ، ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ،
ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﮑﻦ، ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ، ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ،
ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻧﮑﻦ، ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ، ﻣﺤﺒﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ،
ﻧﺎﺣﻖ ﻧﮕﻮ ،ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺘﯽ، ﺣﻖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ، 

ﺑﯽﺣﯿﺎﯾﯽ ﻧﮑﻦ، ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ، ﺷﺮﺍﻓﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ ...
ﭘﺲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﺯﺩﯼ ﻧﮑﻦ!

 @andishe_noviin




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

توانا بود هرکه دارا بود!

تاریخ:شنبه 3 مهر 1395-05:08 ق.ظ

توانا بود هرکه دارا بود!

Картинки по запросу
معلمی گفت: 

توانا بود هرکه..؟

 دانش آموزی ادامه داد:


"توانا بود هرکه دارا بود"
ز ثروت دل پیر برنا بود 


تهی دست جایی نخواهد رسید
اگر چه شب و روز کوشا بود  


ندانست فردوسی پاکزاد
که شعرش در این ملک بی جا بود 


گر او را خبر بود از این روزگار
که زر بر همه چیز والا بود 


نمی گفت آن شعر معروف را
"توانا بود هرکه دانا بود

Channel: @Aparat_Tv


نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺳﻪ ﺳﯿﻠﯽ!

تاریخ:جمعه 2 مهر 1395-06:36 ق.ظ

 ﺳﻪ ﺳﯿﻠﯽ! 

 

ﺳﻪ ﺳﯿﻠﯽ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﻪ ﺑﺸﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩ !

 ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺳﯿﻠﯽ ﺭﺍ " ﮐﻮﭘﺮﻧﯿﮏ " ﻧﻮﺍﺧﺖ . 

ﺍﻭ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﺮﮐﺰ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﻧﯿﺴﺖ، بلکه ﺳﯿﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﺩ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻣﯽﮔﺮﺩﺩ.

ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺳﯿﻠﯽ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻭﯾﻦ ﻧﻮﺍﺧﺖ . 

ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﻪ "ﺍﺷﺮﻓﺖ ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ" ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ می شد ، نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺍﺧﺘﻼﻓﯽ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﺮ ﺟﺎﻧﺪﺍﺭﺍﻥ ندارد.

ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺳﯿﻠﯽ ﺭﺍ " ﻓﺮﻭﯾﺪ " ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺯﺩ . 

ﺍﻭ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻋﻘﻞ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ اﻧﺴﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ , ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﺑﺸﺮ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺁﻥ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺍﺳﺖ.



آزادی نه دادنی است
 نه گرفتنی!
بلکه آموختنی ست
برای همین خیلی ها از آن گریزانند!

با دوپینگ نمی شود جهان اولی شد!
راه آزادی و مدنیت نه از خیابان با مشت های گره کرده، بلکه از آرامش کتابخانه ها می گذرد.
برای همین است که کتابخانه ها در جهان سوم امن ترین جا برای عنکبوت هاست !




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :268
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------