حکمت و حكایت
با جور و جمود و جهل باید جنگید / تا پاک شود جهان از این هر سه پلید
  صفحه نخست       |       تماس با مدیر       |       پست الکترونیک       |       RSS       |       ATOM

                          میانگین هدف ! (طنز مدیریتی)

سه آمارگر به شكار رفته و در كمین گوزنی قرار گرفتند. اولی به گوزن شلیك کرد ولی گلوله یك متر به راست انحراف داشت. دومی شلیك كرد و گلوله یك متر به چپ انحراف داشت. نفر سوم در همین لحظه خوشحال شد و گفت: 

 «عالی شد ما به طور میانگین به هدف زدیم!» 

تجربه ناب برای موفق شدن در سازمان های دولتی:

در صورتی كه كارمند دولت هستید، حتما از این تجربیات استفاده كنید.

1- در یك سیستم دولتی؛ سعی كنید «لال بودن» را تمرین كنید! این تمرین در میزان عزیز بودن شما بسیار موثر است.

2- در یك سیستم دولتی؛ هیچ گاه كارمندان را با یكدیگر مقایسه نكنید؛ چون قطعا شاهد تبعیض خواهید بود.

3- در یك سیستم دولتی؛ اگر مدیرتان 3 یا 4 ایراد دارد ، انتظار رفتنش را نكشید، چون قطعا نفر بعدی او 43 ایراد دارد!

4- در یك سیستم دولتی؛ می توانید با كارهای كم و كوچك، محبوبیت فراوانی به دست آورید؛ فقط كافی است «زبان» خود را تقویت كنید!

5- در یك سیستم دولتی؛ ممكن است كه هر چه بیشتر كار كنید، بیشتر خوار و خفیف باشید.

6- در یك سیستم دولتی؛ با اشكالات سازمانتان بسازید و هرگز آن ها را با مدیرتان در میان نگذارید؛ درغیر این صورت یك مشكل دیگر به سازمان اضافه می شود. آن مشكل، شما هستید!

7- در یك سیستم دولتی؛ اشتباهات یك مدیر را هیچ گاه به مدیر دیگر نگویید؛ در غیر این صورت به جای یك مدیر، دو مدیر در مقابل شما موضع گیری خواهند كرد.

8- در یك سیستم دولتی؛ با انجام كارهای مختلف و فعالیت های به موقع، نظم شما تشخیص داده نمی شود؛ بلكه برای این كار راه های ساده تری هم هست. مثلا فقط كافی است همیشه میز كارتان را منظم نگه دارید!

9- در یك سیستم دولتی؛ اضافه بر كارهای معمول كار اضافه ای انجام ندهید؛ در غیر این صورت انتظار پاداش بیشتری نیز نداشته باشید.

10- در یك سیستم دولتی؛ همیشه حرف ها (فرمایشات) مدیرتان را تایید كنید، حتی اگر از نظر او «ماست، سیاه باشد!»

11- در یك سیستم دولتی؛ تنها كاری كه واجب است سریع انجام دهید، كاری است كه مدیر شما شخصا از شما خواسته است.

12- در یك سیستم دولتی؛ تنها انگیزه ای كه می تواند شما را وادار به كار كند، «كسب روزی حلال» است.

13- در یك سیستم دولتی؛ آهسته برو، آهسته بیا، كه گربه شاخت نزند؛ مگر این كه با گربه نسبتی داشته باشید!






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: سه شنبه 20 بهمن 1388 :: توسط : سیدعلیرضا شفیعی مطهر

اینجا و آنجا

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند؟  

 زندگی یا مرگ بعد از ما چه فرقی می کند؟

ماهیان روی آب و ماهیان روی خاک  

 وقت مردن ساحل و دریا چه فرقی می کند؟

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست  

 جای من اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست  

 خانه  من با خیابان ها چه فرقی می کند؟

مثل سنگی توی آب از خویش می پرسم مدام 

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده  فردا گذشت 

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند؟

شاعر :  فاضل نظری
 

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             www.bahar-20.com






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: دوشنبه 19 بهمن 1388 :: توسط : سیدعلیرضا شفیعی مطهر

پیامک های دهه فجر

  سلام برتو ای مطلع فجر! ای سپیده سحر، ای انفجار نور، خوش ‏آمدی. خوش آمدی که با آمدنت غل‏ های سنگین ازگردنمان فروریخت،زنجیرها از دست و پایمان گسیخت، کمرهای خمیده‏مان راست ‏شد،برلب‏های پژمرده‏ مان شکوفه‏ های تبسم نشست، در  قلب‏های سوخته ‏مان‏ گلبوته ‏های عشق و امید رویید و برگونه‏ های زردمان گلخنده ‏های سرخ ‏نمودار شد.

از خون سرخ بهمن سرسبز شد بهاران

اندیشه بارور شد، در امتداد باران

بر صخره‏ های همّت جوشیده خون غیرت

بانگ سرود و وحدت آید زچشمه ساران

و الفجر بهمن آمد، فصل شکفتن آمد

بر پهن دشت باور، خالی است جای یاران

فجر است و سپیده حلقه بر در زده است

روز آمده، تاج لاله بر سر زده است

با آمدن امام در کشور ما

 خورشید حقیقت زافق سر زده است

 

برخیز که فجر انقلاب است امروز

بیگانه صفت، خانه خراب است امروز

هر توطئه و نقشه که دشمن بکشد

از لطف خدا نقش بر آب است امروز

چه مژده‏ای زیباتر از آمدن بهار در پی یک زمستان تار و طولانی؟!

چه بشارتی شیرین‏تر از بشارت خورشید در پی یک شب سرد و تاریک؟!

چه پیامی نیک‏تر از پیام زلال آب برای لبانی تشنه و خشکیده؟!

چه نوایی برتر از بشارت «جاء الحق» و «زهق الباطل»؟!

قسم به شب پوشیده! که روز خواهد درخشید و بهاری‏ ترین روز هستی، بر صحیفه‏ شب تار و طولانی، مُهر پایان خواهد زد.

خوش آمدی که با مقدمت، عطرآزادی به جای بوی باروت در فضای ‏میهن اسلامی‏مان پیچید. قفس‏ها شکسته شد و نفس‏ها از زندان سینه ‏ها رهایی یافت. خوش آمدی که با آمدنت، سوز و سرما از شهرو دیارمان‏ گریخت، برف های بهمن با حرارت ایمان و اخلاص، آب حیات شد.

فجرآزادی! در شهر پیامبر و در مسجدالحرام، به انتظار تواند، به زادگاه خویش هم سفری کن.

دهه فجر، خوش آمدی که با آمدنت، سوز و سرما از شهرو دیارمان ‏گریخت، برف های بهمن با حرارت ایمان و اخلاص، آب حیات شد.

 

سلام برتو ای مطلع فجر! ای سپیده سحر، ای انفجار نور، خوش ‏آمدی.

 دهه فجرمبارک






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: یکشنبه 18 بهمن 1388 :: توسط : سیدعلیرضا شفیعی مطهر
 

شعر زیبای مرحوم قیصر امین پور در وصف امام رضا(ع)

 

 چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند

موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

 

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی

ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

 

 نام تو رخصت رویش است و طراوت

زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

 

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی

ای كه امواج طوفان تو را می‌شناسند

 

 اینك ای خوب، فصل غریبی سر آمد

چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

 

كاش من هم عبور تو را دیده بودم

كوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: شنبه 17 بهمن 1388 :: توسط : سیدعلیرضا شفیعی مطهر

مادر من فقط یك چشم داشت . من از او متنفر بودم ... او همیشه مایه خجالت من بود.

او برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه های مدرسه غذا می پخت.

یك روز آمده بود دم در مدرسه كه به من سلام كند و مرا با خود به خانه ببرد.


خیلی خجالت كشیدم . آخر او چطور توانست این كار را بامن بكند ؟


به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر به او  نگاه كردم وفورا از آنجا دور شدم.

روز بعد یكی از همكلاسی ها مرا مسخره كرد و گفت : هووو .. مامان تو فقط یك چشم دارد!

فقط دلم می خواست یك جوری خودم روا گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا می كرد و مرا می بلعید ..
كاش مادرم یک جوری گم و گور می شد...

روز بعد به او گفتم : اگر واقعا می خواهی مرا شاد و خوشحال كنی ،چرا نمی میری ؟

او هیچ جوابی نداد....


حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات او برای من هیچ اهمیتی نداشت.

دلم می خواست از آن خانه برم و دیگر هیچ كاری با او نداشته باشم.

سخت درس خواندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور بروم . در آنجا ازدواج كردم و برای خودم خانه خریدم ، زن و بچه و زندگی...


از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم.

تا این كه یك روز مادرم  به دیدن من آم. آن سال ها ما ندیده بود و همین طور نوه ها یش را.

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به او خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش را دعوت كرده كه بیاید اینجا ، آن هم بی خبر!

سرش داد زدم  :“ چطور جرات كردی بیای به خانه من و بجه ها را بترسانی؟!”
گم شو از اینجا! همین حالا !


او به آرامی جواب داد : “ اوه. خیلی معذرت می خواهم. مثل این كه آدرس را عوضی آمدم “.

 و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

یك روز یك دعوت نامه آمد در خانه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار  دانش آموزان مدرسه


ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری می روم .

بعد از مراسم ، رفتم به آن كلبه قدیمی خودمان ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

همسایه ها گفتن كه او مرده !


ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم.
آن ها یك نامه به من دادند كه مادرم از آنان خواسته بود كه به من بدهند.

او وشته بود : ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منرا ببخش كه به خانه ت در سنگاپور آمدم و بچه های تو را ترساندم ،


خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری به اینجا می یی. ولی من ممكن است كه نتوانم از جام برخیزم كه بیایم  تو را ببینم
.
وقتی داشتی بزرگ می شدی از این كه دائم باعث خجالت تو شدم ،خیلی متاسفم.

آخر می دوانی؟ ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی ، تو در یك تصادف یك چشمت را از دست دادی.

به عنوان یك مادر نمی توانستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری با یك چشم بزرگ می شوی .

مادر من فقط یك چشم داشت . من از او متنفر بودم ... او همیشه مایه خجالت من بود.

او برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه های مدرسه غذا می پخت.

یك روز آمده بود دم در مدرسه كه به من سلام كند و مرا با خود به خانه ببرد.


خیلی خجالت كشیدم . آخر او چطور توانست این كار را بامن بكند ؟


به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر به او  نگاه كردم وفورا از آنجا دور شدم.

روز بعد یكی از همكلاسی ها مرا مسخره كرد و گفت : هووو .. مامان تو فقط یك چشم دارد!

فقط دلم می خواست یك جوری خودم روا گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا می كرد و مرا می بلعید ..
كاش مادرم یک جوری گم و گور می شد...

روز بعد به او گفتم : اگر واقعا می خواهی مرا شاد و خوشحال كنی ،چرا نمی میری ؟

او هیچ جوابی نداد....


حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات او برای من هیچ اهمیتی نداشت.

دلم می خواست از آن خانه برم و دیگر هیچ كاری با او نداشته باشم.

سخت درس خواندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور بروم . در آنجا ازدواج كردم و برای خودم خانه خریدم ، زن و بچه و زندگی...


از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم.

تا این كه یك روز مادرم  به دیدن من آم. آن سال ها ما ندیده بود و همین طور نوه ها یش را.

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به او خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش را دعوت كرده كه بیاید اینجا ، آن هم بی خبر!

سرش داد زدم  :“ چطور جرات كردی بیای به خانه من و بجه ها را بترسانی؟!”
گم شو از اینجا! همین حالا !


او به آرامی جواب داد : “ اوه. خیلی معذرت می خواهم. مثل این كه آدرس را عوضی آمدم “.

 و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

یك روز یك دعوت نامه آمد در خانه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار  دانش آموزان مدرسه


ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری می روم .

بعد از مراسم ، رفتم به آن كلبه قدیمی خودمان ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

همسایه ها گفتن كه او مرده !


ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم.
آن ها یك نامه به من دادند كه مادرم از آنان خواسته بود كه به من بدهند.

او وشته بود : ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منرا ببخش كه به خانه ت در سنگاپور آمدم و بچه های تو را ترساندم ،


خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری به اینجا می یی. ولی من ممكن است كه نتوانم از جام برخیزم كه بیایم  تو را ببینم
.
وقتی داشتی بزرگ می شدی از این كه دائم باعث خجالت تو شدم ،خیلی متاسفم.

آخر می دوانی؟ ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی ، تو در یك تصادف یك چشمت را از دست دادی.

به عنوان یك مادر نمی توانستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری با یك چشم بزرگ می شوی .

بنابراین یك چشم خودم را به تو دادم !!


برای من اقتخار بود كه پسرم می توانست با آن چشم به جای من دنیای جدید را به طور كامل ببیند.

با همه عشق و علاقه من به تو

                  مادرت

باز احساس مرا بازیچه کردی نازنین
من ولی احساس خود را هم فدایت می کنم
آرزو کردی رها گردد دلم از عشق تو
ای تمام آرزوهایم رهایت می کنم
 

منبع:اوجا

 






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: چهارشنبه 14 بهمن 1388 :: توسط : سیدعلیرضا شفیعی مطهر

مطرب پیر


از منبر پایین آمد و مردم، مجلس را ترك مى‏گفتند . شیخ ابوسعید

 ابوالخیر امشب چه شورى برپا كرد!همه حاضران، محو سخنان او

بودند و او با هر جمله كه مى‏گفت: نهال شوق در دل‏ها مى‏كاشت .

 اما من هنوز نگران قرضى بودم كه باید مى‏پرداختم . وام سنگینى

 برعهده داشتم و نمى‏دانستم كه چه باید كرد . پیش خود گفتم

كه تنها امیدى كه مى‏توانم به آن دل ببندم، ابوسعید است . او حتما

 به من كمك خواهد كرد . 

شیخ، گوشه‏اى ایستاده بود و مردم گرد او حلقه زده بودند .ناگهان پیرزنى پیش آمد. شیخ به من اشاره كرد . دانستم كه باید نزد پیرزن روم و حاجتش را بپرسم. پیرزن گفت: 

كیسه‏اى زر كه صد دینار در آن است، آورده‏ام كه به شیخ دهم تا میان نیازمندان تقسیم كند . او را بگو كه در حق من دعایى كند

. كیسه را گرفتم و به شیخ ابوسعید سپردم. پیش خود گفتم كه

حتما شیخ حاجت من را دانسته و این كیسه زر را به من خواهد

داد . اما ابوسعید گفت: این كیسه را بردار و به گورستان شهر ببر.

 آن جا پیرى افتاده است؛ سلام ما را به او برسان و كیسه زر را به

 او ده و بگوى: اگر خواستى، نزد ما آى تا باز تو را زر دهیم .

شبانه به گورستان رفتم . بین راه با خود مى‏اندیشیدم كه این مرد

 كیست كه ابوسعید از حال او خبر دارد، اما نیاز من را نمى‏داند

و بر نمى‏آورد . وقتى به گورستان رسیدم، به همان نشانى كه

 شیخ داده بود، پیرى را دیدم كه طنبورى زیر سر نهاده و خفته است

 .به او سلام كردم و سلام شیخ را نیز رسانیدم . طنبور،

 یكى از آلات موسیقى است كه در آن ایام، جزو آلات لهو و لعب

و گناه، محسوب مى‏شد .  

 ترس و وحشت، پیر را حیران كرده بود. سخت هراسید. خواست كه بگوید تو كیستى كه من كیسه زر را به او دادم و پیغام ابوسعید را نیز گفتم .

پیر همچنان متحیر و ترسان بود. كیسه را گشود و دینارهاى سرخ

را دید. نخست مى‏پنداشت كه خواب است، اما وقتى به سكه‏هاى

 طلا دست كشید و آن‏ها را حس كرد، دانست كه خواب نمى‏بیند .

 لختى به دینارها نگریست، سپس سر برداشت و خیره خیره به

 من نگاه كرد . ناگهان به حرف آمد و گفت: مرا نزد شیخ خود ببر.

گفتم برخیز كه برویم .بین راه همچنان متحیر و مضطرب بود .

گفتم: اگر از تو سؤالى كنم، پاسخ مى‏دهى؟ سر خود را به پایین

 انداخت. دانستم كه آماده پاسخگویى است . گفتم: تو كیستى

 و در گورستان چه مى‏كردى و ابوسعید، این كیسه زر، به تو چرا داد؟

 آهى كشید و غمگینانه گفت:

مردى هستم فقیر و وامانده از همه جا. پیشه‏ام مطربى است و وقتى جوان بودم، مردم مرا به مجالس خود مى‏خواندند تا طنبور زنم و آواز بخوانم

 و مجلس آنان را گرم كنم. در همه جاى شهر،هرگاه دو تن با هم مى‏نشستند، نفر سوم آنان من بودم. اكنون پیر شده‏ام و صدایم مى‏لرزد و دستم آن هنر و توان را ندارد كه از طنبور، آواز خوش برآرد . كسى مرا

 به مجلس خود دعوت نمى‏كند و به هیچ كار نمى‏آیم. زن و فرزندم

 نیز مرا از خود رانده‏اند .امشب در كوچه‏هاى شهر مى‏گشتم .

هر چه اندیشیدم، ندانستم كه كجا مى‏توانم خوابید و امشب را

سر كنم . ناچار به گورستان آمدم و از سردرد و شكسته دلى،

گریستم و با خداى خود مناجات كردم و گفتم:

خدایا!جوانى و توش و توانم رفته است . جایى ندارم.

هیچ كس مرا نمى‏پذیرد . عمرى براى مردم طنبور زدم و خواندم

 و محفل آنان را آراستم و اكنون به این جا رسیدم .

 امشب را مى‏خواهم براى تو بنوازم و مطرب تو

باشم . تا دیرگاه مى‏نواختم و مجلسى را كه در آن خود و خدایم بود،

 گرم مى‏كردم . مى‏خواندم و مى‏گریستم تا این كه خوابم برد.

دیگر تا خانه شیخ راهى نمانده بود . پیر همچنان در فكر بود و خود

نمى‏دانست كه چه شده است .به خانه شیخ رسیدیم . وارد

 شدیم.ابوسعید، گوشه‏اى نشسته بود . پیر طنبور زن، بى‏درنگ به

دست و پاى شیخ افتاد و همان دم توبه كرد. ابوسعید گفت:

 ((اى جوانمرد!یك امشب را براى خدا زدى و خواندى، خداوند رحمت

 تو را ضایع نكرد و بندگانش را فرمان داد كه تو را دریابند و پناه دهند .))

 طنبور زن، آرام گرفت. ابوسعید، روى به من كرد و گفت:

(( بدان كه هیچ كس در راه خدا، زیان نمى‏كند. حاجت تو نیز برآورده

 خواهد شد .)) 

 یك روز گذشت، شیخ از منبر و مجلس فارغ شده بود. در همان مجلس، كسى آمد و دویست دینار به من داد و گفت:

 این را نزد ابوسعید ببر. وقتى به خدمت شیخ رسیدم، گفت: این

 دینارها را بردار و طلبكارانت را دریاب!

راوى این داستان، شخصى به نام (( حسن مؤدب )) از شاگردان ابوسعید است . این قصه

در منابع بسیارى آمده است؛ از جمله مولوى در مثنوى، در حكایت ((پیر چنگى)) آن را آورده است 

(  برگرفته از كتاب اسرار التوحید فى مقامات الشیخ ابى سعید، ص 117- 116 )






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: سه شنبه 13 بهمن 1388 :: توسط : سیدعلیرضا شفیعی مطهر
داستان تله موش

تصاویری را که یکی از دوستان برایم ایمیل کرده بود ، به خاطر جذابیت داستان و مرتبط بودن موضوع آن با مقوله مدیریت به صورت اسلاید هایی در آوردم و برای شما مدیر گرامی در اینجا قرار دادم. امیدوارم مورد استفاده قرار گیرد. 

 

منبع:مشاور مدیریت- حسین صادق فر






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: دوشنبه 12 بهمن 1388 :: توسط : سیدعلیرضا شفیعی مطهر

         ]چشم دل

چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد
گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت همان بینی
بی‌سر و پا گدای آن جا را
سر به ملک جهان گران بینی
هم در آن پا برهنه قومی را
پای بر فرق فرقدان بینی
هم در آن سر برهنه جمعی را
بر سر از عرش سایبان بینی
گاه وجد و سماع هر یک را
بر دو کون آستین‌فشان بینی
دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
هرچه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق
عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری
وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی
از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان
تا به عین‌الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست
جز او وحده لااله الاهو 

(یك بند از ترجیع بند زیبای هاتف اصفهانی)






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: یکشنبه 11 بهمن 1388 :: توسط : سیدعلیرضا شفیعی مطهر

كارمند تازه وارد

 

مردی به استخدام یك شركت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: 

 «یك فنجان قهوه برای من بیاورید.»
صدایی از آن طرف پاسخ داد: 

«شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی؟»
كارمند تازه وارد گفت: «نه»
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: 

 «و تو می دانی با كی حرف می زنی، بیچاره.»
مدیر اجرایی گفت: «نه»
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: شنبه 10 بهمن 1388 :: توسط : سیدعلیرضا شفیعی مطهر

                         كجایت می سوزد؟

مباشری که از دست زورگویی های اربابش خسته شده بود و بعد از یک سال کار کردن حقوق و مواجب هم نگرفته بود، وقتی ارباب درون توالت رفته و آب می خواست، یک آفتابه آب جوش به او داد و...

 ارباب که جیلیز و ویلیزش در آمده بود ، او را دنبال می کرد و فحش می داد. اهل محل به ارباب گفتند:

 مگر چه کار کرده؟ 

ارباب گفت: دل من برای خود او می سوزد!

 و مباشر در حال فرار گفت : ای فلان فلان شده، من می دانم و خودت هم می دانی که کجایت می سوزد!!






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: جمعه 9 بهمن 1388 :: توسط : سیدعلیرضا شفیعی مطهر
داستان حضرت موسی(ع) و مرد کشاورز

روزی حضرت موسی به  پروردگار متعال عرض کرد:

«دلم می خواهد یکی از آن بندگان خوبت را ببینم.»

خطاب آمد:«به صحرا برو.آنجا مردی کشاوزی می کند.او از خوبان درگاه ماست.»

حضرت به صحرا آمد و مردی را مشغول به کشاورزی دید.حضرت تعجب کرد که او چگونه به درجه ای رسیده است که خدا می فرماید او از خوبان ماست.

از جبریل پرسش کرد. جبریل عرض کرد:در همین لحظه خداوند او را امتحان می کند،عکس العمل او را مشاهده کن.بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد.

نشست و بیلش را در مقابلش قرار داد و گفت:

«مولای من،تا تو مرا بینا می پسندیدی، من داشتن چشم را دوست می داشتم،حال که تو مرا نابینا می پسندی ، من نابینایی را بیشتر از بینایی دوست دارم.»

حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده است.

رو کرد و به آن مرد فرمود:

ای مرد،من پیغمبرم و مستجاب الدعوه. می خواهی دعا کنم خداوند چشمانت را شفا دهد؟

مرد گفت:خیر.حضرت فرمود چرا؟گفت:

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بشتر دوست می دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم.

منبع: سینا





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: پنجشنبه 8 بهمن 1388 :: توسط : سیدعلیرضا شفیعی مطهر
فرازهای از كتاب :

 "پدر مادر ما متهمیم " 

از زنده یاد استادعلی شریعتی

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... 

نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی ، اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی.

 تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد، اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند، حرف

 زدنش غلط می شود، اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید، غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند، اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد، چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا به عنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟

 گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را...

بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

 اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست

 او جانشین همه نداشتن هاست

 نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند

 و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی

 ای پناهگاه ابدی!

 تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: سه شنبه 6 بهمن 1388 :: توسط : سیدعلیرضا شفیعی مطهر


زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...
می تواند تنها یک همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...
برای ازدواجش  در هر سنی اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ...
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد می شود؛  عاشق می شود؛
مادر می شود؛ پیر می شود و می میرد ...
و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش
 به جای گذشت زمان، جوانی بربادرفته اش را می بیند
و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن
و درد های منقطع قلب مرد،  سینه ای را به یاد می آورد
 که تهی از دل بوده و پیری مرد، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...
و این ها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...
و این، رنج است. 

دکتر علی شریعتی

منبع:مدیریت زمان - علی






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: دوشنبه 5 بهمن 1388 :: توسط : سیدعلیرضا شفیعی مطهر
 
زین پیش قلندروش و طناز نبودی
بودی...ولی این قدر نظرباز نبودی

ما ناز تو را گرچه گران بود خریدیم
با آن که در آغاز چنین ناز نبودی!

تنها دل ما بود که همساز شما بود
با ساز مخالف  تو هم آواز نبودی

دنیای تو موسیقی ایرانی و نی بود
دلبستهّ راک اند رول و جاز نبودی

چشمک زن تو ، شکر خدا ،کار نمی کرد
انگار که اصلا  تو در این فاز نبودی

شفاف تر از آینه ها موضعتان بود
در چشم و دل سادهّ ما راز نبودی

چون متن پذیرندهّ هر معنی و تاویل
بر خوانش این مدعیان باز نبودی !

خو کن دل من! با قفس و بی پر و بالی
انگار تو هم لایق پرواز نبودی!

منبع: امیرزا حسن خان





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: یکشنبه 4 بهمن 1388 :: توسط : سیدعلیرضا شفیعی مطهر
امروز فرخنده زادروز امام موسی کاظم (ع) است . ضمن عرض تبریک شما را به نوشیدن جرعه هایی از زلال حکمت های ایشان فرا می خوانم. 

یک جرعه آفتاب از چشمه سار حضرت کاظم(ع)

حضرت امام موسی کاظم علیہ السلام

 

لاتَمْنِحُوا الْجُهّالَ الْحِکْمَةَ فَتَظْلِمُوها، وَ لا تَمْنَعُوها أهْلَها فَتَظْلِمُوهُمْ.

حکمت را به افراد نادان نیاموزید؛ زیرا به آن ستم می‌کنید و از اهلش دریغ ندارید که به آن ستم روا داشته‌اید.

 

عَلَیْکَ بِالرِّفْقِ، فَأِنَّ یُمْنٌ وَ الرِّفْقَ شَوْمٌ اِنَّ الرِّفْقَ وَ الْبَّرَ و حُسْنَ الْخَلْقَ یَعمُرُ الدِّیارَ وَ یَزِیدُ فِی ‌الرِّزْق.

نرم‌خو و ملایم باش؛ زیرا نرمش، نیکو و کج‌خلقى، شوم و مذموم است، به‌درستی‌که نرمش و نیکوکاری و خوش‌اخلاقى، خانه را آباد می‌کند و بر روزی می‌افزاید.

 

فضلُ یُتَقَرَّبُ به العبدُ الی‌اللهِ بعدَ المعرفة بِه الصلاةٌ و برُّ الوالدینِ و ترکُ الحسِد و العجبِ و الفخر.

برترین چیزی‌که بنده به‌وسیله آن به خداوند نزدیک می‌شود، پس از شناخت خدا نماز و نیکی به پدر و مادر و ترک حسد و خودپسندی و تکبر است.

 

من لَمْ یَکنْ لهُ من نفسِهِ واعظٌ تَمَکَن منهُ عَدّوهُ.

هرکس در وجودش پنددهنده‌ای نداشته باشد، دشمنش بر او مسلط می‌شود.

 

اذا وَعَدتُمُ الصبیانَ فَفوا لهم، فاِنّهم یَرَونُ اَنَکم الذین ترزقونهم، انّ الله عزوجلَ لیس یغضِبُ یشیءِ کغضبه النّساء و الصبیان.

وقتی به کودکان وعده‌ای دادید، وفا کنید؛ زیرا می‌پندارند شما روزی‌دهنده‌آن ها هستید. خداوند برای هیچ‌چیز به اندازه تجاوز به حقوق زنان و کودکان خشمگین نمی‌شود.

 

ایاک و الضجر و الْکَسَلَ، فاِنهما یَمَنعانِ خطَّک من الدنیا و الاخرة.

از سستی و بی‌حوصلگی بپرهیز؛ زیرا این دو خصلت، تو را از بهره‌وری از نعمت‌های دنیا و آخرت باز می‌دارد.

 

انَّ العاقل لایکذبُ و ان کان فیه هواهُ.

انسان خردمند دروغ نمی‌گوید؛ اگرچه دروغ وسیله‌برآمدن خواهش‌های نفسانی او باشد.

 

دین و اندیشه - حسین عسگری


[1]. صحیفه‌امام کاظم(ع)، ج 1، ص 452 تا 475.






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: شنبه 3 بهمن 1388 :: توسط : سیدعلیرضا شفیعی مطهر


( کل صفحات : 19 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ
حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت
مدیر وبلاگ : سیدعلیرضا شفیعی مطهر
نظرسنجی
آیا مطالب این وبلاگ را مفید و اگاهی بخش می دانید؟







برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :