منوی اصلی
حکمت و حكایت
شفیعی مطهر شخصیت کمیاب و کیمیا و نادری است که تسلط ستایش انگیزی بر کلام دارد. ما هنوز کسی با این لیاقت قلمی در ایران نمی شناسیم.
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر پنجشنبه 25 شهریور 1395 04:21 ق.ظ نظرات ()
    9

     

                              مقدمتان گل باران! 


     

                        گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                        حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

    تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز دو میلیون و 350هزار نفر گذشت!

     اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم.  


    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

     https://t.me/amotahar


                                                     ********************


     (نقد دائره المعارف روشنگری):

    شفیعی مطهر شخصیت کمیاب و کیمیا و نادری است که تسلط ستایش انگیزی بر کلام دارد.

     ما هنوز کسی با این لیاقت قلمی در ایران نمی شناسیم. 

    --------------------

    دائره المعارف روشنگری 

    http://hadgarie.blogspot.com/2018/07/blog-post_52.html

     

    آخرین ویرایش: یکشنبه 5 مرداد 1399 07:48 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • اصالت چیست؟

     روزی در دُرّ گرانبهای پادشاه لکه سیاهی مشاهده شد. هر کاری درباریان کردند نتوانستد رفع لکه کنند. هر جایی وزیر مراجعه کرد کسی علت را نتوانست پیدا کند تا مرد فقیری گفت :من می دانم چرا دُر سیاه شده!

    پس مرد فقیر را پیش پادشاه بردند. او به پادشاه گفت: 

    در دُرّ گرانبهای شما کرمی هست که دارد از آن می خورد.

    پادشاه به او خندید و گفت: ای مردک مگر می شود در دُرّ کرم زندگی کند؟ 

    ولی مرد فقیر گفت: ای پادشاه، من یقین دارم کرمی در آن وجود دارد.

    پادشاه گفتک اگر نبود گردنت را می زنم!! 

      مرد بیچاره پذیرفت. وقتی دُر را شکافتند دیدند کرمی زیر قسمت سیاهی رنگ وجود دارد.

    پادشاه از دانایی مرد فقیر خوشش آمد و دستور داد او را در گوشه ای از آشپزخانه جا دهند و مقداری از پس مانده غذاها نیز به او دادند.

    روز بعد پادشاه سوار بر اسب شد و رو به مرد فقیر کرد و گفت: 

    این بهترین اسب من است. نظرت تو چیست؟ 

    مرد فقیر گفت: بهترین در تند دویدن هست ولی یه ایرادی نیز دارد .

    پادشاه گفت :چه ایرادی؟

    فقیر گفت: در اوج دویدن اگر هم باشد وقتی رودخانه را دید به درون رودخانه می پرد. پادشاه باورش نشد و برای امتحان اسب و صحت ادعای مرد فقیر سوار بر اسب از کنار رودخانه ای گذشت که اسب سریع خودش را درون آب انداخت.

    پادشاه از دانایی مرد فقیر متعجب شد و یک شب دیگر نیز او را در محل قبلی با پس مانده غذا جا داد و روز بعد خواست تا او را بیاورند .

    وقتی نزد پادشاه آمد پادشاه از او سوال کرد: 

    ای مرد دیگر چه می دانی؟ مرد که به شدت می ترسید با ترس گفت:

    می دانم که تو شاهزاده نیستی! 

    پادشاه به خشم آمد و او را به زندان افکند. ولی چون دو مورد قبل را درست جواب داده بود پادشاه را در پی کشف واقعیت وا داشت . پادشاه نزد مادرش رفت و گفت: ای مادر ،راستش را بگو من کیستم؟ این درست است که شاهزاده نیستم؟

    مادرش بعد کمی طفره رفتن گفت: حقیقت دارد پسرم چون من و شاه بی بهره از داشتن بچه بودیم و از به تخت نشستن برادرزاده های شاه هراس داشتیم .وقتی یکی از خادمان دربار تو را به دنیا آورد تو را از او گرفتیم و گفتیم ما بچه دار شدیم. بدین طریق راز شاهزاده نبودن پادشاه مشخص شد.پادشاه بار دیگر مرد فقیر را خواست ولی این مرتبه برای چگونگی پی بردن به این وقایع بود و به مرد فقر گفت: چطور آن دُر و اسب و شاهزاده نبودن مرا فهمیدی؟

    مرد فقیر گفت: دُر را از آنجایی فهمیدم که هر چیزی تا از درون خودش خراب نشود از بین نمی رود .

    و اسب را چون پاهایش پشمی بود و کُرک داشتند فهمیدم که این اسب در زمان کُره ای چون اسب ها و گاومیش ها یک جا چرا می کردند با گاومیشی اُنس گرفته و از شیر گاومیش خورده بود . به همین خاطر از آب خوشش می آید.

    سپس پادشاه گفت: اصالت مرا چگونه فهمیدی؟ مرد فقیر گفت:
    موضوع اسب و دُر که برایت مهم بودند را گفته بودم ولی تو دو شب مرا در گوشه ای از آشپز خانه جا دادی و پاداشی به من ندادی و این کار دور از کرامت یک شاهزاده بود و من هم فهمیدم تو شاهزاده نیستی....!!

    آری اکثر خصایص ذاتی است یعنی در خون طرف باید باشد.اصالت به ریشه است.

    هیچ گاه آدم کوچک بزرگ نمی شود و برعکس هیچ وقت بزرگی کوچک نمی شود.✋

    نه هرگرسنه ای فقیر است!
    و نه هر بزرگی بزرگوار!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • #طنزسیاهنمایی/ 73

    ژاپنی شدن اقتصاد ایران!

    گفت : من طرحی دارم که اگر اجرا شود، اقتصاد ایران مثل اقتصاد ژاپن می شود!

    گفتم: باز هم چیزی زده ای؟! طرحت چیست؟

    گفت: مدیریّت اقتصاد ژاپن را به تیم اقتصادی ایران بسپارند!!

    گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!

    #شفیعی_مطهر

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar

     

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  وصیّت نامه زنده یاد بابایی

    رضا بابایی نویسنده بیش از سی و پنج کتاب و افزون بر صد و پنجاه مقاله در زمینه دین شناسی، فرهنگ، تاریخ و ادبیات دارد و تقریبا تمام عمر خود را صرف تحقیقات و پژوهش های دینی و علوم و معارف اسلامی نموده است.
    او گرفتار سرطان بود و روزگار برای او چنین رقم زد که پنجه در پنجه این بیماری سخت تن به درمان دهد. با کمال تاسف در روز هجدهم فروردین نود و نه ازبین ما رفت.
    این یادداشت را در اوج بیماری  به صورت وصیت نامه ای برای علاقه مندان به آثارش نگاشت.
     + + + + + + + + + + + + + + + + +

    اگر عمری باشد

    اگر عمری باشد، پس از این هیچ فضیلتی را هم‌پایه مهربانی با آدمیزادگان نمی‌شمارم.
    اگر عمری باشد، کمتر می‌گویم و می‌نویسم و بیشتر می‌شنوم و می‌خوانم.
    اگر عمری باشد، پس از این خویش را بدهکار هستی و هستان می‌شمارم نه طلبکار.
    اگر عمری باشد، پس از این در هیچ انتخاباتی شرکت نمی‌کنم که به تیغ نظارت استصوابی اخته شده است.
    اگر عمری باشد، دیگر به هیچ سیاست‌مداری وکالت بلاعزل نمی‌دهم.
    اگر عمری باشد، دیگر هیچ عدالت کوچکی را در هوس رسیدن به عدالت بزرگ‌تر قربانی نمی‌کنم.
    اگر عمری باشد، دیگر با دو گروه بحث و گفت‌وگو نمی‌کنم: آنان که از عقیده خویش منفعت می‌برند و آنان که از اندیشه خویش، پیشه ساخته‌اند.
    اگر عمری باشد، عدالت را فدای عقیده، و آرزو را فدای مصلحت، و عمر را در پای خوردنی‌ها و پوشیدنی‌ها قربان نمی‌کنم.
    اگر عمری باشد، چندان در خطا و کوتاهی‌های دیگران نمی‌نگرم که روسیاهی خود را نبینم.
    اگر عمری باشد، از دین‌ها تنها مذهب انصاف را برمی‌گزینم و از فلسفه‌ها آن را که سربه‌هوا نیست و چشم به راه‌های زمینی دارد.
    اگر عمری باشد، هیچ ظلمی را سخت‌تر از تحقیر دیگران نمی‌شمارم.
    اگر عمری باشد، در پی هیچ عقیده و ایمانی نمی‌دوم. در خانه می‌نشینم تا ایمانی که سزاوار من است به سراغم آید.
    اگر عمری باشد، هر درختی را که دیدم در آغوش می‌گیرم، هر گلی را می‌بویم، و هر کوهی را بازیگاه می‌بینم و تنها یک تردید را در دل نگه می‌دارم: طلوع خورشید زیباتر است یا غروب آن.
    اگر عمری باشد، سیاست‌مداران را از دو حال بیرون نمی‌دانم: آنان که دروغ را به راست می‌آرایند و آنان که راست را به دروغ می‌آلایند.
    اگر عمری باشد، همچنان برای آزادی و آبادی کشورم می‌کوشم.
    اگر عمری باشد، رازگشایی از معمای هستی را به کودکان کهنسال می‌سپارم.
    اگر عمری باشد، از هر عقیده‌ای می‌گریزم، چونان گنجشک از چنگال عقاب.
    اگر عمری باشد، در جنگل‌های بیشتری گم می‌شوم؛ کوه‌های بیشتری را می‌نوردم؛ ساعت‌های بیشتری به امواج‌ دریا خیره می‌شوم؛ دانه‌های بیشتری در زمین می‌کارم و زباله‌های بیشتری از روی زمین برمی‌دارم.
    اگر عمری باشد، کمتر غم نان می‌خورم و بیشتر غم جان می‌پرورم.
    اگر عمری باشد، دیگر هیچ گنجی را باور نمی‌کنم جز گنج گهربار کوشش و زحمت.
    اگر عمری باشد، برای خشنودی، منتظر اتفاقات خوشایند نمی‌نشینم.
    اگر عمری باشد، خدایی را می‌پرستم که جز محراب حیرت، در شاُن او نیست.
    اگر عمری باشد، قدر دوستان و عزیزانم را بیشتر می‌دانم.

     من قدم به ۵۵ سالگی گذاشتم. خبر مهمی نیست؛ اما مهم است که دوستان من بدانند که این مرد ۵۵ ساله، به تعداد کتاب‌هایی که نخوانده است غمگین است؛ به شمار دست‌هایی که نگرفته است، پشیمان است و به عدد مهربانی‌هایی که نکرده است، خاطری آزرده دارد. فریبکاری سپهر تیزرو، او را خام کرد و آینده را چنان فراخ و بلند نمایاند که همه‌چیز را به آن حوالت داد. در خانۀ او کتاب‌هایی است که سال‌ها چشم به دست او دوخته بودند که از قفس کتابخانه بیرون آیند و از روی میز مطالعه بر چشم او بتابند؛ اما او همیشه به آن ها وعدۀ فردا داد؛ فردایی که هیچ حُسن و امتیازی بر امروز و دیروز نداشت. اگر امروز از این مرد بسترنشین بپرسند که تنها وصیت تو به جوانان و میان‌سالان و حتی پیران و بیماران چیست، می‌گوید بخوانید و بخوانید و بخوانید. درد ما ندانستن نیست؛ درد ما خودداناپنداری و بی‌اشتهایی به دانستن و خواندن است. کتاب‌، تنها گنج دنیاست که نه در زیر خاک، که در پیش چشم ماست و ما آن را نمی‌بینیم.

    رضا بابایی
    https://ibb.co/XD4Gv02

    @Library_Telegram

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دشمن بیگانه می خواهد چه کار؟


    کشور آباد من، گلخانه می خواهد چه کار؟

    قصه معلوم است، پس افسانه می خواهد چه کار؟

    با حقوق آن چنانی، زندگانی در رفاه

    کارمند و کارگر، یارانه می خواهد چه کار؟

    در جهان، بالاترین آمار دزدی مال ماست

    خرده دزدی، غیرت مردانه می خواهد چه کار؟

    ما به چوب و رخت چوپانی کفایت کرده ایم،

    ملت ما، جامه ی شاهانه می خواهد چه کار؟

    بس که با اشک یتیمان، خون دل ها خورده ایم

    خون دل خوردن، لب و پیمانه می خواهد چه کار؟

    ما که دل را کنده ایم از زندگانی عاقبت

    این همه آواره ملت، خانه می خواهد چه کار؟

    اختلاس و رشوه خواری، سنتی دیرینه شد

    این بساط خودفروشی، چانه می خواهد چه کار؟

    بس که در بازار، مردم بت فروشی می کنند

    جام و می برچیده شد، میخانه می خواهد چه کار؟

    هر چه آمد بر سر ما، از خودی ها بوده است

    کشور من، دشمن بیگانه می خواهد چه کار؟

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  داستان دو بز

    می گویند ملانصرالدین دو بز داشت که مثل جان شیرین از آن بزها مراقبت می کرد ، روزی یکی از بزها وقتی طناب گردنش را شُل دید فرصت را غنیمت شمرد و پا به فرار گذاشت و ملا هرچه گشت بز را پیدا نکرد . 

    به خانه برگشت و بز دوم را که به تیرک طویله بسته شده بود و در عالم خودش داشت علف می خورد به باد کتک گرفت ...

    همسایه‌ها با صدای فریادهای ملا و نالۀ بز به طویله آمدند و گفتند : 

    آی چه می کنی ؟ حیوان زبان بسته را کُشتی ...

    ملانصرالدین گفت : آن بزم فرار کرده!

    گفتند : این که فرار نکرده! این بیچاره را چرا می زنی ؟

    ملانصرالدین گفت : شما نمی‌دانید ، اگر طنابش محکم نبود این نابکار از آن یکی هم تندتر می‌دوید !

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • #طنزسیاهنمایی/ 72

    مژدۀ دلار هفت تومانی!!

    گفت: یک کارشناس ارشد بانکی فرمودند ما شاهد کاهش نرخ ارز به زیر ۱۵ هزار تومان خواهیم بود!

    گفتم: این که خیلی عالی است!

    گفت: این که چیزی نیست.من پیش بینی می کنم نرخ ارز به زیر هفت تومان!! برسد!

    گفتم: امروز حتماً یک چیزی زده ای!!

    گفت: نه،به هیچ وجه! آخر هر یک از ما دو نفر یک «اگر» داریم. او گفته :

    « اگر بانک مرکزی موفّق شود ۲۷ میلیارد دلار ارز صادراتی بازنگشته را از طریق فشار به صادرکنندگان وارد چرخۀ اقتصادی کشور کند.»

    و «اگر» من: «اگر عقربۀ ساعت تاریخ کشور را 40 سال عقب بکشند!!»

    گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!

    #شفیعی_مطهر

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar

     

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  اگر درست حساب می کردم....

    معلم پیر ریاضی در کنار خیابان ایستاده بود. جوانی با BMW جدید جلوی معلم ترمز کرد. گفت :آقا معلم‌ بفرمایید بالا برسانمتان. 

    گفت :شما؟ 

    گفت: منم فلانی، فلان سال شاگرد شما بودم. 

    گفت: آهان یادم اومد. ریاضی‌ات که خیلی ضعیف بود، چطوری تونستی همچی تیپ و تاپی به هم بزنی؟ 

    گفت: هیچ چی، یه جنس می خرم ۱۰ تومان، ده درصد می کشم روش می فروشم ۴۰ تومان.

    معلم گفت: بازم که غلط حساب کردی! ۱۰ درصد بکشی روش میشه ۱۱ تومان. گفت: آقا معلم! اگر قرار بود مثل شما درست حساب کنم که الان باید مثل شما منتظر اتوبوس می‌ایستادم!!

    آخرین ویرایش: جمعه 10 مرداد 1399 06:08 ب.ظ
    ارسال دیدگاه

  • اعتماد کردن بر وفای خرس

    روزی روزگاری مردی قوی هیکل و نیرومند در راهی می رفت که ناگهان چشمش به اژدهایی خشمگین افتاد که خرسی را شکار کرده و می خواست بخورد. مرد جلو رفت و با شجاعت تمام با اژدها جنگید و اورا کشت . خرس وقتی این کمک و شجاعت مرد قوی را دید با او دوست شد و به دنبالش به راه افتاد .مرد راهی طولانی را طی کرد .سپس خسته و کوفته در جایی برای  استراحت ایستاد و به خواب رفت. 

    خرس مانند یک نگهبان مهربان و دلسوز بالای سر او بود و از مرد مراقبت می کرد. در این میان مردی خردمند و دانا تا این منظره را دید، آمد و مرد خوابیده را بیدار کرد و به او گفت : 

    مراقب این خرس باش و به دوستی او اعتماد نکن که عاقبت خوشی ندارد. 

    ولی مرد قوی از حرف های آن مرد دانا رنجید و گفت: 

    برو دنبال کارت، ای حسود! تو چشم دیدن دوستی خرس با من را نداری! 

      هرچه مرد دانا سعی کرد که او را از عواقب این دوستی اگاه کند، او گوش نکرد و دوباره به خواب عمیقی فرو رفت و خرس نیز از او مراقبت و نگهبانی می کرد. تا این که چند مگس بر روی صورت آن مرد خوابیده نشستند و او را آزار می دادند. خرس وقتی مگس ها را بر روی صورت مرد دید، به قصد خدمت و دوستی و رفع مزاحمت مگس ها سنگی بزرگ برداشت و محکم بر صورت آن مرد بیچاره کوبید .

    در نتیجه مگسان جان سالم به در بردند، ولی آن مرد بینوا در دم هلاک شد و مرد.

    الهه ناصری

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •   آرامگاه چه کمبودی دارد؟!

    قصّه های شهر هرت/قصّۀ94

     #شفیعی_مطهر

    اعلی حضرت هردمبیل روزی به وزیر اعظم دستور داد تا آرامگاهی باشکوه و بزرگ برای او بسازد تا پس از صد سال جسدش در آن آرام بگیرد.

    پس از اتمام بنا وقتی وزیر خبر پایان کار را گزارش داد، شاه تصمیم گرفت برای افتتاح آن جشن باشکوهی بگیرد،تا بدین بهانه هم اسم خود و لزوم احترام به مقام عالی سلطنت را به رخ مردم خویش و دنیا بکشد.بنابراین دستور داد تا در تاریخ معیّنی مراسمی باشکوه با حضور همۀ مردم برگزار شود.

    روز موعود را تعطیل عمومی اعلام کردند و همۀ کارمندان و کارگران و بازاریان و...به زور و اجبار به محلّ مقبره کشانیدند.

    اعلی حضرت هردمبیل بدین بهانه نطق غرّایی ایراد کرد. سپس رئیس تشریفات دربار رشتۀ سخن را به دست گرفت و برای نشان دادن اوج پاچه خواری بر لزوم تهیّه و نصب تندیس اعلی حضرت در محلّ مقبره تاکید ورزید تا چاکران و علاقه مندان او هر روز با تعظیم به آن تندیس ادای احترام کنند.در پایان برای این که از همۀ مردم تاییدیه بگیرد ،از مردم پرسید:

    ای مردم جان بر کف شهر هرت! اکنون این بنا چه کمبودی دارد؟

    مردم به این که بگویند «تندیس اعلی حضرت را»،یک صدا فریاد زدند: 

    «فقط جنازۀ اعلی حضرت را»!!

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar


    آخرین ویرایش: جمعه 10 مرداد 1399 06:47 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  وام کرونایی!

    به مشتری زنگ زدم میگم :چرا قسط وامت رو نمیدی؟
    میگه: به خاطر کرونا. بازار کساده ندارم!
    میگم: از برج ۱۰ تا حالا قسط ندادی. برج ۱۰ که کرونا نبود.
    میگه: بود، اینا اعلام نمی کردن!!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 447 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات