گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تعداد علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون و 600 هزار نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 
 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خدایا ما رو می رسونی؟

تاریخ:شنبه 29 دی 1397-11:08 ق.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حرف های بند تنبانی !

تاریخ:جمعه 28 دی 1397-06:23 ق.ظ

حرف های بند تنبانی !

در زمان امیر کبیر هرج و مرج در بازار به حدی بود که هر کس در مغازه اش از همه نوع جنسی می فروخت. به دستور امیر کبیر هر کسی ملزم به فروش اجناس هم نوع با یکدیگر شد، مثلا پارچه فروش فقط پارچه، کوزه گر فقط کوزه و همه به همین شکل. 

پس از مدتی به امیر کبیر خبر دادند شخصی به همراه توتون و تنباکو، بند تنبان، هم می فروشد، امیر کبیر دستور داد او را حاضر کردند و از او دلیل کارش را پرسیدند، آن شخص در جواب گفت: 

کسی که تنباکو از من می خرد، ممکن است هنگام استعمال به سرفه بیفتد و در اثر این سرفه بند تنبانش پاره شود. لذا من بند تنبان را به همراه تنباکو می فروشم.

از آن زمان کار و حرف بی ربط را به حرف های بند تنبونی مثال می زنند.

@ancient



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خران را آزاد کن!

تاریخ:پنجشنبه 27 دی 1397-09:13 ق.ظ

 خران را آزاد کن!

خری به درختی بسته شده بود.
شخصى خر را باز کرد.
خر وارد مزرعه همسایه شد و تر و خشک را با هم خورد.
زن همسایه وقتی خر را در حال خوردن سبزیجات دید ؛تفنگ را برداشت و یک گلوله خرج خر نمود و کشتش.
صاحب خر وقتی صحنه را دید؛ عصبانی شد و زن صاحب مزرعه را کشت.
صاحب مزرعه وقتی با جسد خونین همسرش روبه رو شد،صاحب خر را از پای دراورد!
به آن فرد گفتند: چه کار کردی؟!!!
گفت من فقط یک خر را رها کردم!

•هرگاه می خواهی یک شهر را خراب کنی؛
خران را آزاد کن!

@ancient ™



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ملتی که همه چیز می داند!!

تاریخ:پنجشنبه 27 دی 1397-07:47 ق.ظ

  ملتی که همه چیز می داند!!

#تلنگر

روزی امتحان جامعه شناسی ملل داشتیم. استاد سر کلاس آمد و می دانستیم که ۱۰ سوال از تاریخ کشور ها خواهد داد.
دکتر بنی احمد فقط ۱ سوال داد و رفت:
مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟

از هر که پرسیدم نمی دانست.
تقلب آزاد بود، چون ممتحنی نبود، اما براستی کسی نمی دانست.
همه ۲ ساعت نوشتیم از صفات برجسته این مادر از شمشیر زنیش، از آشپزی برای سربازان، از بر پا کردن خیمه ها در جنگ، از عبادت هایش و......

استاد بعد ۲ ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت.
۱۴ تیر برای جواب آزمون امتحان تاریخ ملل رفتیم. در تابلو مقابل اسامی همه نوشته شده بود با خط درشت «مردود»!
برای اعتراض به ورقه به سالن دانشسرا رفتیم. استاد آمد: 

گفت :کسی اعتراض دارد؟
همه گفتیم: آری!
گفت: خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟
پرسیدیم: پاسخ صحیح چه بود؟

استاد گفت: در هیچ کتاب تاریخی نامی از مادر یعقوب لیث صفار برده نشده. پاسخ صحیح "نمی دانم بود"!
همه پنج صفحه نوشته بودید، اما کسی شهامت نداشت بنویسد: "نمی دانم"!

☑️ ملتی که همه چیز می داند، ناآگاه است. بروید با کلمه زیبای« نمی دانم» آشنا شوید، زیرا فردا روز گرفتار نادانی خود خواهید شد.

@Library_Telegram



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وزن دقیق مرغ؟!/طنز

تاریخ:چهارشنبه 26 دی 1397-09:00 ق.ظ

 وزن دقیق مرغ؟!/طنز


شغالی مرغ پیرزنی را دزدید.پیرزن در عقب او نفرین کنان فریاد زد:
 «وای! مرغ دو منی (۶ کیلویی) مرا شغال زو برد.»
شغال از این مبالغه به شدت غضبناک شد و با نهایت تعجب و غضب به پیرزن دشنام داد.
در این میان روباهی به شغال رسید و گفت:
«چرا این قدر برافروخته ای؟»
شغال جواب داد:
ببین این پیرزن چقدر دروغگو و بی انصاف است! مرغی را که یک چارک (۷۵۰  گرم) هم نمی شود، دو من می خواند !
روباه گفت:
بده ببینم چقدر سنگین است؟»
وقتی مرغ را گرفت،پا به فرار گذاشت و گفت:
به پیرزن بگو مرغ را به پای من چهار من حساب کند!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قحطی در اصفهان

تاریخ:سه شنبه 25 دی 1397-07:15 ق.ظ

قحطی در اصفهان

از عهد شاه عباس اول در اصفهان همه چیز در همه فصول به فراوانی یافت می شد و مردم عادت به ذخیره کردن آرد و گندم و سایر اقلام نداشتند.

اوایل سال 1101 خورشیدی محمود افغان اصفهان را محاصره نمود و راه‌های ورود و خروج شهر بسته شد. این محاصره تا آبان ماه همان سال "حدود هفت ماه" طول کشید.

پس از سه ماه، آذوقه شهر تمام شد و سایه قحطی و مرگ بر سر اصفهان افتاد. گزارش هایی که وقایع‌نگاران اصفهان در این دوره به دست ما داده‌اند، هول انگیز و باورنکردنی است.

این گزارش ها، شهر و مردمی تقریبا ثروتمند را نشان می دهند که بر اثر فقدان مواد غذایی به خوردن گوشت خر، اسب، سگ و گربه روی آورده‌اند.

در ماه چهارم از محاصره دیگر هیچ الاغ و سگ و گربه‌ای در اصفهان یافت نمی شد. مردم به آدم خواری روی آوردند!

کروسینسکی که در آن زمان در اصفهان حضور داشت، می نویسد: 

مردم بنای خوردن گوشت انسان کرده‌اند! پنج نفر قصاب به این امر مشغولند! افراد ناتوان و در حال مرگ را می گیرند و سرشان را به سنگ کوفته و آن را تکه تکه می کنند و می فروشند! عده‌ای از مردم که تحمل چنین وضعیتی را ندارند، دست به خودکشی می زنند.

اشراف و بزرگ‌زادگان که نمی توانستند گرسنگی و حقارت ناشی از سرگردانی در کوچه و بازار جهت یافتن لقمه‌ای نان، را تحمل نمایند، با خوراندن زهر به خود و عیال و فرزندانشان به صورت دسته‌جمعی خودکشی می کردند.

در همین ایام ماموران دربار شاه سلطان حسین خانه‌ها را گشته و هرکس آرد، گندم و یا هر طعام دیگری را در خانه داشت، نصف آن را به عنوان حق سلطان گرفته تا آذوقه دربار تامین شود.

شدت قحطی و گرسنگی را در این روایت زبده‌التواریخ می توان درک نمود. نویسنده کتاب که خود از ماموران شاه سلطان حسین جهت اخذ آرد و گندم از مردم بوده است، در بخشی از کتاب چنین شرح می دهد:

روزی با جمعی جلوداران سرکار خاصه به خانه تاجری که اشیای گران قیمت خرید و فروش می کرد، رفتیم. درب زیرزمین خانه‌اش را با کاه‌گِل مسدود کرده بود! به گمان پنهان نمودن گندم یا آذوقه، آن را باز نمودیم. چهارده جوال که هرکدام صد من یا بیشتر می گرفت در زیرزمین وجود داشت.
هر من = سه کیلو

در کمال سرور و خوشوقتی که گویی قلعه خیبر فتح نموده باشیم، بر سر جوال‌ها رفتیم. چون آن ها را گشوده، تمام سکه‌های زر عباسی بود! من و همراهان بسیار مکدر و مایوس شدیم و دوباره سرِ کیسه‌ها را بسته و ناامیدانه از خانه بیرون آمدیم! غریب‌تر آن که صاحبخانه با وجود این همه زر از گرسنگی مُرده و حتی کسی او را دفن هم نکرده بود!

منابع: کالبدشکافی یک طغیان نوشته احمد احرار



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آیا شما هم از این نیمکت ها دارید؟!

تاریخ:دوشنبه 24 دی 1397-10:32 ق.ظ

آیا شما هم از این نیمکت ها دارید؟!

 

روزی لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید: 

تو برای چی اینجا قدم می زنی و از چی نگهبانی میدی؟
سرباز دستپاچه جواب داد :

قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!
لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید: این سرباز چرا این جاست؟
افسر گفت: قربان، افسر قبلی نقشه ی قرار گرفتن سربازها سر پست ها را به من داده، من هم به همان روال کار را ادامه دادم!
مادر لویی او را صدازد و گفت: 

من علت را می دانم،زمانی که تو سه سالت بود، این نیمکت را رنگ زده بودند . پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال می گذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم می زند!

فلسفه ی عمل تمام شده، ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

آیا شما هم از این نیمکت ها دارید؟



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اختلاف فرهنگی

تاریخ:یکشنبه 23 دی 1397-11:28 ق.ظ


اختلاف فرهنگی
ا=-=-=-=-=-=-=-=
یک ایرانی ساکن آلمان تعریف کرده :
از رادیو اعلام شد کشتی حمل پنیر در اقیانوس غرق شده و ممکن است با کمبود مواجه شویم.
من هم از ترس به فروشگاه رفته و 10 بسته پنیر خریدم که ذخیره کنم.
موقع برگشت همسایه را دیدم با یک بسته پنیر از خانه بیرون آمد.
پرسیدم: خبر غرق شدن کشتی را شنیدید؟
گفت: بله. دو بسته پنیر داشتم، برای این که مردم با کمبود مواجه نشوند، یکی از بسته ها را می برم به فروشگاه بدهم!
از کار خود شرمنده شده و فهمیدم چقدر اختلاف فرهنگی هست بین ما و بسیاری از مردم دنیا...

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌ نشود جسته‌ ایم ما
گفت آن که یافت می‌ نشود آنم آرزوست



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این هم نوعی کمکه!

تاریخ:یکشنبه 23 دی 1397-09:19 ق.ظ

این هم نوعی کمکه!

 

یه روز یه نفر میره سبزی فروشی تا کاهو بخره...

عوض این که کاهوهای خوب را سوا کند ، همه ی کاهو های نامرغوب را سوا می کنه و می خره.
ازش می پرسند: چرا این کار را کردی؟ 

میگه : صاحب سبزی فروشی پیرمرد فقیری است.مردم همه ی کاهوهای خوب را می برند و این کاهوها روی دست او می مانند . من به خاطر این که کمکی به او بکنم، این ها را می خرم.

این ها را هم می شود خورد.
این فرد کسی نبود جز عارف بزرگ آقا سید علی قاضی تبریزی (ره).
عارفی که ۳۰ سال مرتب ذکر می گفت: استغفر الله.
مریدی به او گفت: چرا این همه استغفار می کنی، ما که از تو گناهی ندیدیم.
جواب داد: سی سال استغفار من به خاطر یک الحمد لله نابجاست!
روزی خبر آوردند بازار بصره آتش گرفته، پرسیدم: حجره من چه؟
گفتند: مال شما نسوخته…
گفتم: الحمدلله…
معنیش این بود که مال من نسوزد مال مردم به درک!
آن الحمدلله ازسر خودخواهی بود نه خداخواهی.

چه قدر از این الحمدلله ها گفتیم و فکر کردیم شاکریم!

@taghyirenegaah




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آقای بهرام ناصری فرد، میلیاردر جوانمرد ایرانی

تاریخ:شنبه 22 دی 1397-10:11 ق.ظ

آقای بهرام ناصری فرد، میلیاردر جوانمرد ایرانی


.او بزرگ ترین نخلستان خصوصی جهان در دشتستان برازجان را که در آن، بیش از 200000 نخل وجود دارد، وقف خیریه نموده است و از خرماهای این نخلستان است که در افطاری های ماه رمضان، از تمام بوشهری ها پذیرایی می شود.

او داستان جالبی از زمانی که در فقر زندگی کرده است، بازگو می کند. او می گوید: " من در خانواده ای بسیار فقیر در روستای  شول برازجان زندگی می کردم .به حدی که هنگامی که از بچه های مدرسه خواستند که برای رفتن به اردو یک ریال بیاورند، خانواده ام به رغم گریه های شدید من، از پرداخت آن عاجز ماندند.
 
یک روز قبل از اردو، در کلاس به یک سوال درست جواب دادم و معلم من که برازجانی بود، به عنوان جایزه، به من یک ریال داد و از بچه ها خواست برایم کف بزنند. غم وغصه من، تبدیل به شادی شد و به سرعت با همان یک ریال در اردوی مدرسه ثبت نام نمودم. دوران مدرسه تمام شد و من بزرگ شدم و وارد زندگی و کسب و کار شدم و به فضل پروردگار، ثروت زیادی به دست آوردم و بخشی از آن را وارد اعمال خیریه نمودم. در این زمان به یاد آن معلم برازجانی افتادم و با خود فکر می کردم که آیا آن یک ریالی که به من داد، صدقه بود یا جایزه؟! به جواب این سوال نرسیدم و با خود گفتم: 

نیتش هرچه بود، من را خیلی خوشحال کرد و باعث شد دیگر دانش آموزان هم نفهمند که دلیل واقعی دادن آن یک ریال، چه بود.

تصمیم گرفتم که او را پیدا کنم و پس از جستجوی زیاد، او را یافتم در حالی که در زندگیِ سختی به سر می برد و قصد داشت که از آن مکان کوچ کند. بعد از سلام و احوال پرسی به او گفتم: 

"استاد عزیز! تو دِین بزرگی به گردن من داری!"

او گفت: "اصلاً به گردن کسی دِینی ندارم." 

من داستان کودکی خود را برایش بازگو نمودم و او به سختی به یاد آورد و خندید  و گفت: 

"لابد آمده ای که آن یک ریال را پس بدهی!" 

من گفتم: " آری! " 

و با اصرار زیاد، او را سوار بر ماشین خود نموده و به سمت یکی از ویلاهایم حرکت کردم .
هنگامی که به ویلا رسیدم، به استادم گفتم: 

"استاد، این ویلا و این ماشین را باید به جزای آن یک ریال، از من قبول کنی و مادام العمر حقوق ماهیانه ای نزد من داری. "

استاد خیلی شگفت زده شد و گفت: "اما این خیلی زیاد است." 

من گفتم: "به اندازه آن شادی و سروری که در کودکی در دل من انداختی، نیست." من هنوز هم لذت آن شادی را در درونِ خود احساس می کنم.

​مرد شدن،​
​شاید تصادفی باشد؛​
​اما مرد ماندن و مردانگی کردن ، کار هر کسی نیست!

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :375
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------