گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-04:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ملتی که تاریخ نمی خواند...

تاریخ:سه شنبه 8 فروردین 1396-11:19 ق.ظ

 ملتی که تاریخ نمی خواند...


۲۰۰ سال از  حمله اعراب به ایران می گذشت. زبان فارسی رفته رفته از مدارس و مکاتبات دیوانی حذف و به جای آن زبان عربی اجباری و تعلیم داده می شد.
 
خلفای عباسی در بغداد با این که خلافت خود را مدیون ایرانیان می دانستند، با تکبر و غرور خاصی ایرانیان مسلمان را موالی خوانده و از هیچ گونه ظلم و ستمی بر آنان کوتاهی نمی کردند.

در سیستان خشکسالی اتفاق افتاده بود، ولی مامورین خلیفه بی رحمانه خراج و مالیات سنگینی را از دهقانان و بازرگانان طلب کرده و به سوی بغداد می فرستادند تا صرف خوشگذرانی خلفای عباسی گردد.

در این میان جوانمردی رویگر زاده از سیستان بر می خیزد .

یعقوب لیث صفاری یا رادمان پسر ماهک سیستانی

او با گردآوری دلاوران سیستان و دیگر نقاط ایران زمین به جنگ با خلیفه می پردازد و تمامی سیستان و خراسان تا ماورانهر و مازندران و گیلان و ری و اصفهان و فارس و کرمان تا قسمتی از خوزستان را از تسلط متجاوزان عرب آزاد می کند...

یعقوب در فرمانی به تمام نقاط ایران زبان عربی را حذف و زبان فارسی دری را رایج می کند(در دفاتر دیوانی وحکومتی) تا بعدها ما شاهد ظهور عارفان و شاعران بسیاری در فرهنگ و ادب ایران همچون فردوسی و مولوی و  نظامی و حافظ و سعدی باشیم که چگونه در رونق و گسترش زبان پارسی پاسداری کردند...

اگر یعقوب لیث صفاری چنین کار عظیمی برای زبان و ادب پارسی انجام نمی داد، کشور ما هم امروز مانند تمامی کشورهای شمال آفریقا عرب زبان بودند.

خلیفه عباسی که تجربه برافتادن خاندان  بنی امیه به دست ایرانیان را داشت، هراسان پیکی به سوی یعقوب می فرستد و می گوید: 

تمامی نقاطی که در ایران تصرف کردید، از آن تو باشد، ولی مرا به خلافت مسلمین بپذیرید.
 
یعقوب لیث صفاری نان و پیاز و شمشیری را در یک سینی می گذارد و در پاسخ به خلیفه چنین می گوید :

تو یک متجاوز به خاک ایران هستی و در مقامی نیستی که ملک ایران را به ایرانی ببخشی. من یک رویگر زاده ایرانی هستم. غذای من ساده است نان و پیاز، ولی پاسخ من به متجاوزی مانند تو به خاک ایران هرچند خود را خلیفه مسلمین بخوانی، این شمشیر است...

برگرفته از تاریخ سیستان و ایران

یعقوب لیث صفاری یکی از آزادگان و فرماندهان وطن پرست ایران بود که در هنگام جنگ با لشکر خلیفه عباسی در دزفول به علت بیماری درگذشت.

مهم نیست که امروز قبر یعقوب در دزفول در مخروبه ای گمنام مانده است!
مهم  این است که تاریخ شرافت ما هرگز او را از یاد نخواهد برد!
 
اگر وقت کردید و گذرتان به دزفول افتاد، حتما به قبر او سر بزنید.

 در شرق دزفول در مسیر جاده شوشتر قبری مخروبه و دورافتاده،  قبری که اکثر مردم شهر او را نمی شناسند، در آنجا یکی از شجاع ترین،متعصب ترین و وطن پرست ترین فرماندهان تاریخ این سرزمین یعقوب لیث صفاری آرمیده است.

ملتی که تاریخ نمی خواند محکوم به فناست ..

دزفول ..روستای شاه آباد



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ای ملّت فرزانه، دل افسرده چرایی؟

تاریخ:شنبه 5 فروردین 1396-11:04 ق.ظ

 ای ملّت فرزانه، دل افسرده چرایی؟ 

 

ای ملّت فرزانه، دل افسرده چرایی؟
وارفته و افتاده و آزرده چرایی؟

هر جا شده از بهر شکایت دهنت باز
خاکم به دهن! تو دهنی خورده چرایی؟

فریاد بکش، داد بزن، عربده سر کن!
بی حوصله چون طفل پدر مرده چرایی؟

خوش دست بزن، پای بکوب از سر شادی
محزون چو  "پوکرباز" بد آورده چرایی؟

با زور بگیر آنچه به زور از تو گرفتند
در باغ شهامت گل پژمرده چرایی؟

با این همه دکتر که در اطراف تو هستند
از درد چنان بیضه ی افشرده چرایی؟

هر چند در این بحر ز ساحل اثری نیست
نومیدتر از کشتیِ مین خورده چرایی؟!



زنده یاد ابوالقاسم حالت




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بهای حقیقت

تاریخ:شنبه 5 فروردین 1396-11:01 ق.ظ


بهای حقیقت

روزی شبلی نزد جنید بغدادی رفت و گفت : 

گویند گوهر حقیقت نزد تو است. آن را یا به من بفروش و یا ببخش .
جنید گفت: اگر بخواهم که بفروشم، تو بهای آن را نداری و از عهده قیمت آن بر نمی آیی و اگر بخواهم که آن را رایگان به تو دهم، قدر آن را ندانی ؛ زیرا :
هر که او ارزان خَرد، ارزان دهد
گوهری، طفلی به قرصی نان دهد
شبلی گفت: پس تکلیف من چیست؟
گفت : در صبر و انتظار باقی بمان و بر این درد، بسوز و بساز تا شایسته آن شوی، که چنین گوهری را جز به شایستگان و منتظران صادق و دلخسته ندهند ...


تذکرة الاولیاء


https://t.me/bbetter



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دود پیپ حاکمان در چشم رعیت

تاریخ:چهارشنبه 2 فروردین 1396-10:56 ق.ظ

دود پیپ حاکمان در چشم رعیت


ژوزف استالین در حالی كه پنج انگشتش را داخل موهای پرپشتش كرده و به شدت سبیل های پرپشتش را می جود، گوشی تلفن را برمی دارد و با عصبانیت شماره می گیرد. (بسیار ناراحت است)
ــ رفیق بریا (رئیس پلیس خفیه)
ــ بله قربان!
ــ من ” پیپ“ام را گم كرده ام.

نیم ساعت بعد ناگهان چشمان استالین برق می زند. گوشی را برمی دارد و با خوشحالی شماره می گیرد.
ــ رفیق بریا!
ــ بله قربان!
ــ من ” پیپ“ام را پیدا كرده ام.
رفیق بریا ضمن عذرخواهی با صدایی كه رگه هایی از غرور و افتخار در آن می توان یافت، می گوید:
ــ قربان، خیلی دیر خبر دادید. چون ما چهارصد نفر را دستگیر كردیم و یكصد و هشتاد نفر آن ها به دزدی خود اعتراف كردند و اعدام شدند.


نویسنده: فرهاد رستمی/ ماهنامه بهارستان



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

...لنگ نگه می دارد!

تاریخ:سه شنبه 1 فروردین 1396-12:24 ب.ظ

 ...لنگ نگه می دارد! 

 

چشم را چون دل من تنگ نگه می دارد
کیس را چون تروجان هنگ نگه می دارد

خطّ به خطّ خطّ زده بر خطّ و خطوط رخسار
لب به لب با لب خود رنگ نگه می دارد

چشم و ابرو و لب و لوچه و بینی را با
گردن و چانه هماهنگ نگه می دارد

با همه در پی دعواست؛ خودش می داند
دیکتاتور را سرِ پا جنگ نگه می دارد

«گر نگهدار من آن است که من می دانم»
همه را چون خود من لنگ نگه می دارد!

ساقی ما -که خدا خیر دهادش- در پارک
«شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد»


حسن شاه رجب



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تٓـقٓـدُس گرایی سر منشأ دیكتاتورى و استبداد است

تاریخ:پنجشنبه 26 اسفند 1395-12:03 ب.ظ


تٓـقٓـدُس گرایی سر منشأ دیكتاتورى و استبداد است

هر چیزى كه مقدس نامیده شد،
یعنى این كه شما دیگر حق ندارید به راحتى در باره آن اظهار نظر كنید
و كوچك ترین انتقاد و مخالفتى با آن هزینه سنگینى به دنبال خواهد داشت.

این مقدس مى تواند هر چیزى باشد:
یك كتاب، یك دین، یك انسان، یك بنا و ...
با تقدیس گرایی مبارزه كنید .

هیچ كس و هیچ چیز آنقدر مقدس نیست كه نتوان آن را به نقد كشید.

"نیچه"



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گرگ بالان دیده!

تاریخ:پنجشنبه 26 اسفند 1395-11:03 ق.ظ


گرگ بالان دیده!

آیا می دانستید که تقریباهمه ی فارسی زبانان، حتی بزرگانی از ادب فارسی، اصطلاح " گرگ بالان دیده " را که کنایه از افراد آزموده ، سرد و گرم چشیده و دنیا دیده است، به غلط " گرگ باران دیده " می گویند و می نویسند ؟

  به کار بردن واژه ی« باران» در این اصطلاح اساسا نادرست است، زیرا همه ی گرگ ها  باران دیده هستند و اتفاقا در روزهای زمستانی و بارانی  بیشتر از لانه خارج می شوند و به شکار می پردازند و اگر باران دیدن علت با تجربه شدن گرگ باشد، این شامل تقریبا همه ی حیوانات است ،نه فقط گرگ ها.
 شکل درست این اصطلاح" گرگ بالان" دیده است و معنی " بالان"، دام و تله مخصوص گرگ است و گرگی که چند بار از دشواری و خطر بالان نجات یافته باشد، پختگی و آزمودگی لازم را در شکار پیدا کرده است. افراد آزموده و سرد و گرم چشیده نیز آنانی هستند که با اندیشه های عاقلانه ازهمه ی دشواری ها و بلاها رهایی یافته و راه و رسم زندگی را فرا گرفته اند.
 عامه ی مردم چون معنی واژه ی " بالان "را نمی دانستند، آن را به« باران» و بدین ترتیب اصطلاح را به " گرگ باران دیده " تبدیل کرده اند.

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مسلمانی به چیست؟

تاریخ:چهارشنبه 25 اسفند 1395-12:27 ب.ظ

 مسلمانی به چیست؟


" گویند وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند، برای بازاری های تهران و اطراف پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچ کدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. 

وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر الدین شاه و مادرمرحوم دکتر امینی رسید، به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازاریان پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم.  

به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.

**********************

یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد، قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد. 

روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید: 

پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ 

مرد ارمنی جواب داد :قربانت گردم،امروز روز قتل(شهادت)حضرت مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم. 

رضاشاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آن وقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:

در این مملکت یک مرد واقعی داریم, آن هم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم، آن هم قاراپط ارمنی است. 

سال های سال بعد شاعره بزرگ ایران خانم پروین اعتصامی در وصف این ماجرا این چنین سرود:


واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگی است
گفت: "زین معیار اندر شهرما،
یک مسلمان هست آن هم ارمنی است" !!



@kherad_o_khorafat



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دست های کوچک دعا

تاریخ:سه شنبه 24 اسفند 1395-10:25 ق.ظ

دست های کوچک دعا

دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دست های کوچک دعا" است.
این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آن ها جایزه می‌دهد. 

دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.



آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!

(تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)


خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد، فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!

(نسیم حبیبی / ۷ ساله)


ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم؛ چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم، می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست!

(فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)


خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. می تونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت می خوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی!

(سوسن خاطری / 9 ساله)


خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد. آخر او دندان مصنوعی دارد!

(الناز جهانگیری / 10 ساله)


آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آن ها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم، از من می‌گیرند و به بچه‌ آن هایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند!

(سحر آذریان / ۹ ساله)


بسم الله الرحمن الرحیم.

خدایا!

از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟

(حسن / 8 ساله)


ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند، من مجبور نباشم در صف نان بایستم!

(شاهین روحی / 11 ساله)


خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن، یادشون بره!

(پویا گلپر / 10 ساله)


خدا جون! تو که این قدر بزرگ هستی، چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی!

(پیمان زارعی / 10 ساله)


خدایا! یک برادر تپل به من بده!!

(زهره صبورنژاد / 7 ساله)


دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم، خمیر دندان ژله‌ای بزنم!

(روشنک روزبهانی / 8 ساله)



خدایا! دست شما درد نکند
 ما شما را خیلی دوست داریم!

(مینا امیری / 8 ساله)


خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند. از تو می‌خواهم مرا زن داداش بدهی!

(شایان نوری / 9 ساله)


خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مُرد، پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و خانم معلم‌مان هم مرا بوس کند.

(امیرحسام سلیمی / 6 ساله)


خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند!

(فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)


ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم، ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود!

(شقایق شوقی / 9 ساله)


خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم به خاطر این کار منو به جهنم نبر، چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم!


(هدیه مصدری / 12 ساله)


خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد با مامان و کیف صبحانه برگردیم خانه. پاهای من هم یک دعا دارند. آن ها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی می‌خوان. دعامی‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود!

(باران خوارزمیان / 4 ساله)


خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده!

(محمد حسین اوستادی / 7 ساله)


خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم! و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم!

(سالار یوسفی / 11 ساله)



خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خوانند،اما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می کنم آن ها درس بخوانند و ما مثل آن ها استراحت کنیم!

(نیشتمان وازه / 10 ساله)


اگر دل درد گرفتیم، نسل دکترها که آمپول می‌زنند، منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند!

 (عاطفه / 11 ساله)

من دیگه طاقت ندارم


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من به بدبختی خود کاملاً اذعان دارم

تاریخ:دوشنبه 23 اسفند 1395-11:39 ق.ظ

من به بدبختی خود کاملاً اذعان دارم  
 


عید می آید و من غصّه فراوان دارم
همه شادند ولی من دل سوزان دارم 


گاه عیش است و به گلگشت بباید رفتن
با من از دشت مگو، سر به بیابان دارم 


موسم خانه تكانی است و با حال نزار  
با تی و دسته ی جاروست كه پیمان دارم 


دیگران در پی تعویض اُتل می كوشند
لیک من در دل خود حسرت پیكان دارم
 
با جناقم دو سبد پسته خندان دارد
من هم آری دو عدد دیده گریان دارم 


مانده ام تا شب عیدی به كجا در بروم
استرس كشته مرا ترس ز مهمان دارم  


می رسد قوم تتار از فك و فامیل و غریب
غارت سفره مگو، بیم من از جان دارم 


رفقا "چینج" كنند ارز به پوند و به دلار
من ته جیب، دو تا اسكن تومان دارم
 
دوستان عزم سفر سوی" پاتایا" دارند
من به دل آرزوی خطّه ی زنجان دارم 


صحبت از شیرینی و قیمت آجیل مكن
طاقتم نیست که من حالت بحران دارم 


وقت آگاهیِ از قیمت اجناس و لباس  
من به بدبختی خود كاملاً اذعان دارم 


هرچه یك سال پس انداز نمودم چون برق
رفت از دستِ من و حال پریشان دارم
 
زن و فرزند به یك سو، غم مهمان به درك
وای، بر دوش خودم عیدی مامان دارم 


سر هر سفره مهیّاست پلو با ماهی
شب عیدی منِ بیچاره فقط نان دارم 


خورده كفگیر ته دیگ خدا را مددی
جای شكر است كه من ایزد منان دارم
 


مجید مرسلی



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :288
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------